مباحث پيشين بيان شد) نمىشود اعتماد كرد. قواعد منطق در اينگونه علوم، تنها بازدارنده از خطاى در صورتاند و نمىتوانند از خطاى در مواد و مبادى قياسات- كه از حسّ دورند- بازدارنده باشند. اصلًا در منطق، قانونى نيست كه ما را از خطاى در مواد اقيسه، بازدارد. اگر چنين قانونى بود بايد هيچ خطايى واقع نمىگرديد، و هيچ اختلاف و مشاجرهاى بين علماى آشناى به منطق و حكمت و كلام و اصولفقه وجود نمىداشت، چنانچه در علوم حساب و هندسه، خطا و اختلافى نيست. لذا چاره كار در اين قسم از علوم، تمسّك به اصحاب عصمت (عليهم السلام) است كه ما را از خطا باز مىدارند.[1]در هر مسئلهاى كه ضرور دين نيست، واجب است كه به كلمات اهلبيت (عليهم السلام) تمسّك كنيم.[2]
سپس استرآبادى مىگويد:
اگر مىبينيد كه فلاسفه و حكماى اسلام، اشتباهات و اغلاطى در علومشان دارند، اين در همين علومى است كه مواد قياسات آن، از حسْ دور است، و آنان يا در موادّ قياسات اشتباه كردهاند، و يا شك و شبهه در مواد دارند، و يا از بعضى از احتمالاتى كه ديگران دادهاند، غفلت كردهاند. پس قواعد منطق، مصون از خطا در مواد قياسات نيستند؛ ولى اصحاب عصمت، مصون از خطا هستند، و به حكم عقل، با قطعنظر از نقل بايد به آنان مراجعه شود.[3]
مرحوم شيخحرّعاملى هم مانند استرآبادى مشى كرده است و مىگويد:
در تمام علوم نظرى آنى- كه ما را از خطا حفظ مىكند كلام- اهلبيت عصمت (عليهم السلام) است و منطق، كارى كه مىكند اين است كه ما را از جهت صورتْ حفظ مىكند كه اشتباه نكنيم، و آن هم علما از جهت صورتْ خطا نمىكنند، و خطاى علما از جهت مواد اقيسه است، و منطق در مواد اقيسه، فقط قياسات را به اقسامى تقسيم مىكند؛ ولى در منطق، قاعدهاى نداريم كه بيان كند هر ماده
[1]. الفوائد المدنية، ص 129- 131؛ المعالم الجديدة للُاصول، ص 43؛ كتاب ماه دين، ش 45- 46، ص 90.
[2]. الفوائد المدنية، ص 200 و 261.
[3]. همان، ص 131، 242 و 266.
مخصوصى، داخل در كداميك از اقسام اقيسه است. پس واجب است كه تمسّك كنيم به چيزى كه مصون از خطاست و آن، عملكردن به صريح كلام معصومان است، و در جايى كه از كلام معصوم، چيزى پيدا نكرديم، احتياط كنيم، چنانچه دستور به احتياط هم صريح كلام معصومان (عليهم السلام) و اخبار متواتر از آنان است.[1]
ناگفته نماند كه بعضى از مجتهدان، نسبت به منطق، تندروىِ بيشترى از اخباريان دارند. از جمله شهيدثانى كه معتقد است: اگر منطق، صحيح و فاسد را تميز دهد بايد خطا از منطقيان صادر نشود؛ بلكه در منطق هم خطا واقع مىشود و اين خطا، گاهى از ناحيه صورت و گاهى از جهت مادّه است. برفرض اين كه قبول كنيم منطق، عاصم از خطاست، فقط از جهت خللى است كه از ناحيه صورت واقع مىشود، نه از جهت ماده.[2]شهيد در ادامه، منطق را مورد هجمه قرار مىدهد و عقيده دارد كه اين علم، فايدهاى ندارد و اشتغال به آن، تقليد از گذشتگان است[3]و اين كه علما، منطق را نيز از علومى دانستهاند كه از شرايط اجتهاد است، حرف صحيحى نيست.[4]
بههرحال، اين اشكال استرآبادى به علم منطق را عدّهاى پاسخ دادهاند بدين صورت كه در علم منطق، شرط شده كه موادّ اقيسه آن در داخل در قضاياى ششگانهاى (اوّليات، فطريات، حسّيات، تجربيات، حدسيات و متواترات) باشد كه بديهى است و يا منتهى به بداهت مىشود و با مراعات اين شرط، ديگر درنتيجه، تصوّر خطا نمىرود مگر آن كه خطا در بعضى از صُوَر اقيسه باشد، و فرض كرديم كه منطق، ما را از خطاى صُوَر، مصون مىدارد.[5]پس وقتى كه خطا در صورت است، اگر قوانين برهانْ مراعات شود، ما را از خطا در صورتْ منع مىكند، و اگر خطا ناشى در مادّه باشد، فرض اين است كه مواد اقيسه از بديهات و ... است كه ذاتاً
[1]. الفوائد الطوسية، ص 412- 414.
[2]. الإقتصاد و الإرشاد( رسائل الشهيد الثانى) ج 2، ص 762- 763.
[3]. همان، ص 767.
[4]. همان، ص 783- 784.
[5]. مباحث الاصول( تقرير ابحاث شهيد محمّدباقر صدر)، ج 1، ص 488.
صحّت آنها تضمين شده است.[1]البته ممكن است كه انسان، در تطبيق قوانين منطق، خطا كند و اشتباهى واقع شود و اين هم كاستىِ ناشى از غفلت در امر بديهى است و گاهى هم توجّه نداشتن به صغرا و كبرا و حدّ وسط قياس است.[2]
2. اخباريان و علم كلام
يكى از جلوههاى مخالفت اصحاب حديث و اخباريان، با بحثهاى عقلى در معارف دينى، نكوهش آنان از علم كلام است. نخست لازم است كه در اين بحث، مقدّمهاى ذكر شود و سپس به بيان نظريات اخباريان و پاسخ متكلّمان بپردازيم.
وجه تسميه علم كلام
در وجه نامگذارى علم اصول عقايد به علم كلام، متكلّمان، مواردى را بيان كردهاند كه به برخى از آنها اشاره مىشود:
1. كلام و مباحثه، از مشهورترين اجزاى علم اصول عقايد است. حتّى رويارويى اشخاص و مناظره آنان در مقابل يكديگر، به قدرى زياد مىشد كه به خونريزى مىانجاميد. از اين جهت، به آن علم كلام گفته شده است.
2. عناوين ابواب اصول عقايد، نخست اينگونه بوده: «الكلام فى كذا» و عبارت «الكلام» در همه عناوين بوده است. لذا به علم اصول عقايد، علم كلام گفته شد.[3]
3. اوّلين علمى كه واجب شد، علم اصول عقايد بود كه مسلمانان، توسّط علم كلام، آن را ياد مىگرفتند و ياد مىدادند.
4. چون ادلّه اصول عقايد، قوى است، گويا كلام همين است و غيرآن، كلام نيست.[4]
5. اين علم به صورت عقلى، حرفهاى براى معتزله در رنجش ديگران بوده و چون آنان اهلفصاحت و بلاغت بودند، از عقيده خود، با فصيحترين و بليغترين
[1]. همان، ص 493.
[2]. همان، ص 498- 499.
[3]. بحوث فى الملل و النحل، ج 2، ص 59( به نقل از: المواقف، ايجى، ص 8- 9).
[4]. همان، ج 2، ص 59( به نقل از شرح العقائد النسفية، تفتازانى، ص 15).
عباراتْ دفاع مىكردند. لذا به اصحاب كلام، شهرت پيدا كردند و به كسى كه مهارتِ به هم پيوند دادن اين الفاظ را داشت، «متكلّم» مىگفتند.[1]
در تاريخ پيدايش علم كلام گفتهاند تا زمانى كه اسلام در سرزمين عربستان محدود بود، مردم آن منطقه، به مقتضاى طبيعت ساده خود، در باب مسائل اعتقادى، به همان عقيده اجمالىاى كه از نقل به آنان رسيده بود، اكتفا مىكردند؛[2]امّا از وقتى كه دامنه اسلام وسعت يافت و مسلمانان، با ملل ديگر برخورد كردند و دانشمندان آنان، با مسلمانان به گفتگو و جدال پرداختند و گروهى از مسلمانان را به پارهاى از عقايد خود متمايل كردند،[3]علماى اسلام به فكر افتادند كه با حربه خودِ دشمنان، به جدل و مناظره با آنان برخيزند و خود را به سلاح علوم عقلى، مسلّح سازند و علمى را براساس مقدّمات منطقى و اصول عقلى تأسيس كنند كه درنتيجه، علم كلام بهوجود آمد.[4]
البته عوامل سياسىِ داخلى و خارجى نيز بر آن اثر داشت، چنانچه حكومتهاى جنايتكار بنىاميّه، جبر را از مشاوران مسيحى خودشان فراگرفتند تا گناهان و جنايتكارىهاى خودشان را به خواست خداوند نسبت دهند. حكومت عبّاسى هم در پارهاى از دوران خود، مسئله اصالت عقل در مقابل نقل را پايگاه سياست خود گرفت و بهانهاى براى سركوبىِ دشمنان خود و اهلحديث قرار داد.[5]بههرحال، پس از ظهور علم كلام، مسلمانانى كه اهلبحث و جدل بودند، به دو دسته تقسيم شدند:
يك. «اهل حديث» و آنانى كه متعبّد به ظواهر آيات و روايات بودند، بدون آن كه در مفاهيم آنها غور و در اسناد احاديث، دقّتى داشته باشند، كه اين فرقه، اكثريت را تشكيل مىدادند.
[1]. بحوث فى الملل و النحل، ج 2، ص 60.
[2]. راه صواب، ص 4- 5؛ لغتنامه دهخدا، ج 12، ص 18458.
[3]. تمهيد الاصول در علم كلام، ص 23( مقدّمه مترجم).
[4]. لغتنامه دهخدا، ج 12، ص 18458.
[5]. تمهيد الاصول در علم كلام، ص 23( مقدّمه مترجم).
دو. فرقه «معتزله» كه به عقل، بيشتر از نقلْ تمسّك مىكردند، و وقتى نقل، با عقل مخالف بود، عقل را مقدّم مىداشتند و نقل را تأويل مىبردند. اين دو دسته، هميشه در حال نزاع بودند و برترىِ هر يك بر ديگرى، گاهى بستگى به اين داشت كه حكومت، مروّج كدام دسته باشد.[1]
اهلحديث، عقايد خود را با ادلّه علم كلام، تثبيت و تصحيح نمىكردند؛ چرا كه غرض از كلام را فقط خاموش كردن دشمن و الزام معاند مىدانستند؛ بلكه علم كلام را اصلًا علم نمىدانستند و منكر عقل و رسالت او بودند. لذا از شافعى نقل شده كه چنانچه كسى وصيت كند كه كتب علمىِ خود را بعد از مرگش به شخصى بدهند، كتب كلامى او داخل در وصيت نمىشود؛ زيرا كه كلام، علم نيست.
علم دين، فقه است و تفسير و حديث
هركه خوانَد غيراز اين، گردد خبيث
آنان به شدّت با عقلگرايان به مخالفت برخواستند. احمد بن حنبل و ابويوسف، به اين افراد، نسبت زنديق مىدادند و حتّى منع مىكردند از اين كه پشتسر كسى كه در علم كلام فرورفته، نماز بخوانند، گرچه تكلّم به حق كند.[2]اين دو انديشه، در ميان اصحاب ائمّه (عليهم السلام) هم وجود داشت- كه ما در مباحث فصل اوّل، در باره آنان سخن گفتيم-.
بههرروى، همانطورى كه از نگاه اخباريان به علم منطق روشن شد، آنان علم كلام را داخل در علوم نظرى مىدانند كه امكان خطا در آن وجود دارد. لذا اخباريان، اعتماد بر اين دانش را- كه مبتنى بر منطق و حجتّهاى عقلى باشد- نادرست مىدانند و عقيده دارند كه ائمّه (عليهم السلام)، ما را از علم كلامى كه مبنى بر افكار عقليه است نهى كردهاند، و امر فرمودهاند كه فنّ كلام را از آنان اخذ كنيم.[3]
شيخحرّ عاملى، اين نكته را بديهى مىداند كه همه يا بيشتر ادلّه علم كلام، ظنّى و ناتماماند و آيات محكم و رواياتى داريم كه ما را از عملكردن به ظنّ و رأى و عقول ناقص و ناتمام، نهى كردهاند، مانند:إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ ما تَهْوَى الْأَنْفُسُ وَ لَقَدْ جاءَهُمْ
[1]. بحوث فى الملل و النحل، ج 2، ص 5.
[2]. جامع العلوم فى اصطلاحات الفنون، الملقب-« دستور العلماء»، ج 3، ص 133.
[3]. الفوائد المدنية، ص 29- 30 و 129- 130.
مِنْ رَبِّهِمُ الْهُدى؛[1]جز گمان و خواهشهاى نفسانى پيروى نمىكنند، در حالى كه هدايت از سوى پروردگارشان براى آنان آمده است[2]و آيات ديگر و رواياتى كه ما را از پيروى كردن از ظن و رأى، نهى مىكنند.[3]
اخباريان در اين بحث، به رواياتى در عدم اعتبار علم كلام و مذمّت متكلّمان استدلال كردهاند كه برخى از آنها را بيان مىكنيم:
1. در روايتى امام صادق (ع) مىفرمايد:
يهلك أهل الكلام و ينجو المسلمون.[4]
اهلكلام، هلاك مىشوند و آنها كه تسليم شوند، نجات مىيابند.
چون متكلّمان، با عقلهاى ناقص خود، قواعد و مقدّماتى را تأسيس كردهاند كه بيشتر علم كلام به آنها برمىگردد و مطالب ديگر به آنها سنجيده مىشود، بدين روى، امام (ع) فرمود كه آنان به هلاكت مىرسند.[5]
2. محمّدبن عيسى مىگويد: علىبن هلال در نامهاى به موسىبن جعفر (ع) نوشت: مردم از كلام در دين نهى شدهاند؛ ولى افرادى از دوستان شما كه اهلكلام هستند، اين نهى را تأويل بردهاند، كه اين نهى، اشخاصى را شامل مىشود كه در علم كلام تخصّص ندارند؛ ولى آنانى كه خوب حرف مىزنند، از آنها نهى نشده است. آيا اين تأويل، درست است؟ امام (ع) در جواب نوشت:
المحسن و غيرالمحسن لا يتكلّم فانّ إثمه أكبر من نفعه.
آن كه تخصّص دارد [و خوب حرف مىزند] و آن كه نمىتواند، وارد كلام نشود؛ زيرا گناه كلام، از نفعش بيشتر است.[6]
[1]. سوره نجم، آيه 23.
[2]. إثبات الهداة، ج 1، ص 122.
[3]. راه صواب، ص 5.
[4]. الفوائد، ص 521، ح 4؛ التوحيد، ص 458، ح 22؛ إثبات الهداة، ج 1، ص 127، ح 15؛ بحارالأنوار، ج 2، ص 132، ح 23.
[5]. مرآة العقول، ج 2، ص 270؛ بحارالأنوار، ج 2، ص 132.
[6]. التوحيد، ص 459، ح 26؛ إثبات الهداة، ج 1، ص 128، ح 19.
3. امام باقر (ع) به ابوعبيده حذّاء مىگويد:
اى زياد! از خصومات و مناظرات كلامى پرهيز كن؛ زيرا آنها سبب شكّ و ترديد مىشوند، عمل را فاسد مىكنند و صاحبش را به هلاكت مىرسانند و گاه كلامى مىگويى كه بخشيده نمىشود، و در گذشته، قومى بودند كه علومى را كه به آنان امر شده بود، ترك كردند و سراغ علومى رفتند كه از آنان ساقط شده بود، تا اين كه گفتگوى آنان به ذات حق تعالى و صفات رسيد و در درك آن، سرگردان شدند.[1]
در روايت ديگرى هم امام باقر (ع)، ابوعبيده را از علم كلام، نهى مىكند.[2]
سليمانبن خالد مىگويد: امام صادق (ع) مىفرمايد:
انَّ الله عزّوجلّ يقول:
وَ أَنَّ إِلى رَبِّكَ الْمُنْتَهى،[3]
فاذا انتهى الكلام الىالله فامسكوا.[4]
خداوند عزوجل مىفرمايد: همانا امر به پروردگار تو منتهى مىشود. پس هرگاه گفتار شما به خداوند رسيد، خوددارى كنيد!
شيخصدوق در پايان كتاب التوحيد، 35 روايت را در بابى به نام «باب النهى عن الكلام و الجدال و المراء فىالله عزّوجلّ» آورده كه ما را از كلام درباره خداوند و صفات او نهى مىكند.[5]كلينى نيز در الكافى، ده روايت را در بابى به نام «باب النهى عن الكلام فى الكيفية» گنجانيده است. لذا ما به اين روايت سليمانبن خالد- كه هم شيخصدوق و هم كلينى در نهى از كلام در ذات و صفات الهى نقل كردهاند-، بسنده مىكنيم.
5. زمانى كه مؤمن طاق، با شخصى مناظره كرد و آن طرف را محكوم نمود، امام صادق (ع) به او فرمود:
[1]. الكافى، ج 1، ص 92، ح 4؛ التوحيد، ص 456، ح 11؛ إثبات الهداة، ج 1، ص 124، ح 6؛ مرآة العقول، ج 1، ص 323.
[2]. بحارالأنوار، ج 2، ص 137.
[3]. سوره نجم، آيه 42.
[4]. الكافى، ج 1، ص 92، ح 2؛ التوحيد، ص 456، ح 9؛ اثبات الهدى، ج 1، ص 123، ح 4.
[5]. التوحيد، ص 454.
به خدا قسم كه مرا خوشحال كردى؛ ولى يك حرف حق نزدى! ...؛ زيرا پايه سخن تو بر قياس بود، و قياس هم از دين من نيست.[1]
يا در روايت ديگرى، وقتى مؤمن طاق، عبداللهبن سنان را- كه مىخواست خدمت امام صادق (ع) برسد- واسطه قرار مىدهد كه حضرت، او را بپذيرد، امام صادق (ع) شفاعت عبداللهبن سنان را قبول نمىكند؛ زيرا در مناظره كلامىاى كه با يك صبى داشته، شخص صبى، بر او پيروز شده بود.[2]
6. يونسبن يعقوب مىگويد: در محضر امام صادق (ع) بودم كه شخصى از شهر شام، خدمت امام رسيد و گفت: من در علم كلام و فقه و فرائض (مسائل ارث)، تخصّص دارم و آمدهام تا با اصحاب شما مناظره كنم.
امام صادق (ع) فرمود: «كلام تو از پيامبر خدا (ص) است و يا از جانب خودت؟».
شامى گفت: هم از كلام پيامبر خدا و هم از جانب خودم است.
امام صادق (ع) فرمود: «پس در اين صورت، تو شريك پيامبر خدا هستى؟». شامى گفت: نه. امام (ع) فرمود: «آيا به تو وحى شده؟ و خداوند به تو خبر داده است؟». گفت: نه.
امام (ع) فرمود: «آيا اطاعت از تو، مانند پيروى كردن از پيامبر خدا واجب است؟». گفت: خير.
در اين هنگام، امام صادق (ع) به يونسبن يعقوب نگريست و فرمود: «اىيونسبن يعقوب! اين شخص، قبل از آن كه كلامى بگويد، دشمن خودش شد؛ زيرا لازمه حرف او اين است كه هرچه از پيش خودش مىگويد، قبول نداشته باشد .... اىيونس! اگر در كلام تخصّص داشتى، با اين شخص شامى مناظره مىكردى».[3]
[1]. وسائل الشيعة، ج 18، ص 38، باب 5، ح 39.
[2]. إثبات الهداة، ج 1، ص 128، ح 19.
[3]. اين فقره را شيخمفيد از كلينى، اينطور نقل كرده:« و ددت انّك يايونس محسن الكلام» و از آن، استفاده كرد كه جدال حق، مطلوب است( تصحيح الإعتقاد، چاپ شده در سلسلة مؤلَّفات الشيخ المفيد، ج 5، ص 70).