بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 313

مِنْ رَبِّهِمُ الْهُدى‌؛[1]جز گمان و خواهش‌هاى نفسانى پيروى نمى‌كنند، در حالى كه هدايت از سوى پروردگارشان براى آنان آمده است‌[2]و آيات ديگر و رواياتى كه ما را از پيروى كردن از ظن و رأى، نهى مى‌كنند.[3]

اخباريان در اين بحث، به رواياتى در عدم اعتبار علم كلام و مذمّت متكلّمان استدلال كرده‌اند كه برخى از آنها را بيان مى‌كنيم:

1. در روايتى امام صادق (ع) مى‌فرمايد:

يهلك أهل الكلام و ينجو المسلمون.[4]

اهل‌كلام، هلاك مى‌شوند و آنها كه تسليم شوند، نجات مى‌يابند.

چون متكلّمان، با عقل‌هاى ناقص خود، قواعد و مقدّماتى را تأسيس كرده‌اند كه بيشتر علم كلام به آنها برمى‌گردد و مطالب ديگر به آنها سنجيده مى‌شود، بدين روى، امام (ع) فرمود كه آنان به هلاكت مى‌رسند.[5]

2. محمّدبن عيسى مى‌گويد: على‌بن هلال در نامه‌اى به موسى‌بن جعفر (ع) نوشت: مردم از كلام در دين نهى شده‌اند؛ ولى افرادى از دوستان شما كه اهل‌كلام هستند، اين نهى را تأويل برده‌اند، كه اين نهى، اشخاصى را شامل مى‌شود كه در علم كلام تخصّص ندارند؛ ولى آنانى كه خوب حرف مى‌زنند، از آنها نهى نشده است. آيا اين تأويل، درست است؟ امام (ع) در جواب نوشت:

المحسن و غيرالمحسن لا يتكلّم فانّ إثمه أكبر من نفعه.

آن كه تخصّص دارد [و خوب حرف مى‌زند] و آن كه نمى‌تواند، وارد كلام نشود؛ زيرا گناه كلام، از نفعش بيشتر است.[6]

[1]. سوره نجم، آيه 23.

[2]. إثبات الهداة، ج 1، ص 122.

[3]. راه صواب، ص 5.

[4]. الفوائد، ص 521، ح 4؛ التوحيد، ص 458، ح 22؛ إثبات الهداة، ج 1، ص 127، ح 15؛ بحارالأنوار، ج 2، ص 132، ح 23.

[5]. مرآة العقول، ج 2، ص 270؛ بحارالأنوار، ج 2، ص 132.

[6]. التوحيد، ص 459، ح 26؛ إثبات الهداة، ج 1، ص 128، ح 19.


صفحه 314

3. امام باقر (ع) به ابوعبيده حذّاء مى‌گويد:

اى زياد! از خصومات و مناظرات كلامى پرهيز كن؛ زيرا آنها سبب شكّ و ترديد مى‌شوند، عمل را فاسد مى‌كنند و صاحبش را به هلاكت مى‌رسانند و گاه كلامى مى‌گويى كه بخشيده نمى‌شود، و در گذشته، قومى بودند كه علومى را كه به آنان امر شده بود، ترك كردند و سراغ علومى رفتند كه از آنان ساقط شده بود، تا اين كه گفتگوى آنان به ذات حق تعالى و صفات رسيد و در درك آن، سرگردان شدند.[1]

در روايت ديگرى هم امام باقر (ع)، ابوعبيده را از علم كلام، نهى مى‌كند.[2]

سليمان‌بن خالد مى‌گويد: امام صادق (ع) مى‌فرمايد:

انَّ الله عزّوجلّ يقول:

وَ أَنَّ إِلى‌ رَبِّكَ الْمُنْتَهى‌،[3]

فاذا انتهى الكلام الى‌الله فامسكوا.[4]

خداوند عزوجل مى‌فرمايد: همانا امر به پروردگار تو منتهى مى‌شود. پس هرگاه گفتار شما به خداوند رسيد، خوددارى كنيد!

شيخ‌صدوق در پايان كتاب التوحيد، 35 روايت را در بابى به نام «باب النهى عن الكلام و الجدال و المراء فى‌الله عزّوجلّ» آورده كه ما را از كلام درباره خداوند و صفات او نهى مى‌كند.[5]كلينى نيز در الكافى، ده روايت را در بابى به نام «باب النهى عن الكلام فى الكيفية» گنجانيده است. لذا ما به اين روايت سليمان‌بن خالد- كه هم شيخ‌صدوق و هم كلينى در نهى از كلام در ذات و صفات الهى نقل كرده‌اند-، بسنده مى‌كنيم.

5. زمانى كه مؤمن طاق، با شخصى مناظره كرد و آن طرف را محكوم نمود، امام صادق (ع) به او فرمود:

[1]. الكافى، ج 1، ص 92، ح 4؛ التوحيد، ص 456، ح 11؛ إثبات الهداة، ج 1، ص 124، ح 6؛ مرآة العقول، ج 1، ص 323.

[2]. بحارالأنوار، ج 2، ص 137.

[3]. سوره نجم، آيه 42.

[4]. الكافى، ج 1، ص 92، ح 2؛ التوحيد، ص 456، ح 9؛ اثبات الهدى، ج 1، ص 123، ح 4.

[5]. التوحيد، ص 454.


صفحه 315

به خدا قسم كه مرا خوشحال كردى؛ ولى يك حرف حق نزدى! ...؛ زيرا پايه سخن تو بر قياس بود، و قياس هم از دين من نيست.[1]

يا در روايت ديگرى، وقتى مؤمن طاق، عبدالله‌بن سنان را- كه مى‌خواست خدمت امام صادق (ع) برسد- واسطه قرار مى‌دهد كه حضرت، او را بپذيرد، امام صادق (ع) شفاعت عبدالله‌بن سنان را قبول نمى‌كند؛ زيرا در مناظره كلامى‌اى كه با يك صبى داشته، شخص صبى، بر او پيروز شده بود.[2]

6. يونس‌بن يعقوب مى‌گويد: در محضر امام صادق (ع) بودم كه شخصى از شهر شام، خدمت امام رسيد و گفت: من در علم كلام و فقه و فرائض (مسائل ارث)، تخصّص دارم و آمده‌ام تا با اصحاب شما مناظره كنم.

امام صادق (ع) فرمود: «كلام تو از پيامبر خدا (ص) است و يا از جانب خودت؟».

شامى گفت: هم از كلام پيامبر خدا و هم از جانب خودم است.

امام صادق (ع) فرمود: «پس در اين صورت، تو شريك پيامبر خدا هستى؟». شامى گفت: نه. امام (ع) فرمود: «آيا به تو وحى شده؟ و خداوند به تو خبر داده است؟». گفت: نه.

امام (ع) فرمود: «آيا اطاعت از تو، مانند پيروى كردن از پيامبر خدا واجب است؟». گفت: خير.

در اين هنگام، امام صادق (ع) به يونس‌بن يعقوب نگريست و فرمود: «اى‌يونس‌بن يعقوب! اين شخص، قبل از آن كه كلامى بگويد، دشمن خودش شد؛ زيرا لازمه حرف او اين است كه هرچه از پيش خودش مى‌گويد، قبول نداشته باشد .... اى‌يونس! اگر در كلام تخصّص داشتى، با اين شخص شامى مناظره مى‌كردى».[3]

[1]. وسائل الشيعة، ج 18، ص 38، باب 5، ح 39.

[2]. إثبات الهداة، ج 1، ص 128، ح 19.

[3]. اين فقره را شيخ‌مفيد از كلينى، اين‌طور نقل كرده:« و ددت انّك يايونس محسن الكلام» و از آن، استفاده كرد كه جدال حق، مطلوب است( تصحيح الإعتقاد، چاپ شده در سلسلة مؤلَّفات الشيخ المفيد، ج 5، ص 70).


صفحه 316

يونس، از اين كه به كلام خوبْ آشنا نيست، حسرت بُرد و گفت: فدايت شوم! از شما شنيدم كه از علم كلام نهى مى‌كنى و مى‌فرماييد: واى بر اهل‌كلام كه مى‌گويند: اين درست [و مطابق قواعد ماست‌] و آن نادرست است؛ و اين، با دليلْ موافق است و آن، همراه نيست؛ اين را تعقّل مى‌كنيم و آن را عقل ما درك نمى‌كند [عقول، خودشان را ميزان قرار داده‌اند و كتاب و سنّت را به آن مى‌سنجند].[1]

امام (ع) فرمود: «آرى. من گفته‌ام كه واى برايشان؛ زيرا آنان مسائلى از دين را- كه نقل آن از ما ثابت شده- ترك كرده‌اند و در آن مسائل، آراى خود را اخذ كرده‌اند».

در ادامه، امام صادق (ع) به حمران‌بن اعين، هشام‌بن سالم، قيس‌بن ماصر و مؤمن طاق فرمود كه با آن فرد شامى، مناظره كنند و آنان هر يك جداگانه، با شامى مناظره كردند و بر او پيروز شدند و شامى، تسليم شد و به امام (ع) ايمان آورد. سپس به حمران نگريست و فرمود: «تو در كلام، بر اخبارى كه به تو رسيده، تمسّك مى‌كنى و به حق مى‌رسى».

سپس به هشام‌بن سالم فرمود: «مى‌خواهى كلامت را با اثر پايه‌گذارى كنى؛ ولى تتبّع در اخبار ندارى».

به مؤمن طاق فرمود: «تو بسيار قياس و خدعه مى‌كنى كه باطل را با باطل بشكنى؛ ولى باطلِ تو ظاهرتر و شبيه‌تر به حق بود».

در آخر، به قيس‌بن ماصر فرمود: «مى‌توانستى به حديث نبوى استشهاد كنى؛ امّا آن را رها كردى و سراغ چيزى رفتى كه از مطلوب تو دور بود و ...».[2]

قابل توجّه است كه اخباريان، به فقراتى از اين حديث استدلال كرده‌اند:

شيخ‌حرّ عاملى با تمسّك به اين فقره كه: «نّما قلت فويل لهم ن تركوا ما قول و ذهبوا لى ما يريدون»،[3]معتقد است كه استدلال‌كردن به علم كلام در اعتقادات، جايز نيست.

[1]. مرآة العقول، ج 2، ص 270.

[2]. الكافى، ج 1، ص 171- 173، ح 4؛ الإحتجاج، ج 2، ص 122- 125.

[3]. إثبات الهداة، ج 1، ص 125.


صفحه 317

مرحوم علّامه‌مجلسى با تمسّك به اين فقره كه «فانت اذاً شريك رسول‌الله»، كلامى را كه از كتاب و سنّت گرفته نشده باشد، باطل مى‌داند و بر اين عقيده است كه در اصول دين، اعتماد بر ادلّه عقليه، جايز نيست.[1]

محمّدامين استرآبادى هم، وقتى بعضى از اخبار (از جمله اين روايت) را از صدر تا ذيل آن بيان مى‌كند، مى‌گويد: اين احاديث، روشنگر اين نكته‌اند كه مردم، پس از پيامبر خدا (ص) منحصر در سه دسته هستند:

1. اصحاب عصمت (عليهم السلام)؛ 2. افرادى كه مقيّد هستند هر مسئله‌اى را كه احتمال خطا در آن مى‌رود (خواه جنبه عملى داشته باشد و يا اعتقادى)، از اصحاب عصمت اخذ كنند؛ 3. افرادى كه نه معصوم‌اند و نه ملتزم به كلام معصوم (عليهم السلام). اين دسته سوم، مردود هستند.

استرآبادى در ادامه، يك سؤال مطرح مى‌كند: پس فكر و تدبّر كن كسى كه در اعتقادات، به مقدّمات عقليه- كه به خيال خود، قطعيه است- تمسّك مى‌كند، داخل در كدام‌يك از اين اقسام سه‌گانه است؟[2]

به‌هرحال، روايات در نكوهش علم كلام و متكلّمان، به، قدرى فراوان است كه مرحوم شيخ‌حرّ عاملى، ادّعا مى‌كند كه از حدّ تواتر مى‌گذرد.[3]اين روايات، شيخ‌صدوق و شهيدثانى را نيز تحت تأثير قرار داده‌اند؛ زيرا مى‌بينيم كه آنها برعليه متكلّمان و علم كلام، سخن گفته‌اند. شهيدثانى مى‌گويد: متكلّمان خيال كرده‌اند كه راه شناخت صانع و صفات او، منحصر به علم كلام، و يا نزديك‌ترين راه است؛ ولى حق، اين است كه اين كلام، دورترين و مشكل‌ترين راه است كه خوف و خطر آن، از طُرق ديگر بيشتر است. لذا پيامبر (ص) مسلمانان را از فرورفتن در آن، نهى كرده است. در آيه ديگر مى‌فرمايد:وَ لا تُجادِلُوا أَهْلَ الْكِتابِ إِلَّا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ‌؛[4]با اهل‌كتاب، جز به روشى كه از همه بهتر است، مجادله نكنيد. اين آيه شريف، خطاب به‌

[1]. مرآة العقول، ج 2، ص 268.

[2]. الفوائد المدنية، ص 120.

[3]. إثبات الهداة، ج 1، ص 131، ذيل حديث 25.

[4]. سوره عنكبوت، آيه 46.


صفحه 318

پيامبر (ص) و تمام مؤمنان است به اين كه: مجادله شما با يهود و نصارا، بايد به حق باشد؛[1]كلامى كه مشتمل بر تنبيه آيات و حجّت‌هاى الهى باشد و از هر جهت، هم عقل‌پسند و هم مورد طبع انسانى.

بنابراين، اگر مجادله درهرحال قبيح بود، خداوند نمى‌فرمود: «الا بالّتى هى أحسن» و به پيغمبرش امر به جدال احسن نمى‌كرد، و پيامبر خدا[2]هم با يهود و نصارا و دهريان و ثنويان و مشركان عرب، مناظره نمى‌كرد! پس مجادله حسن و خوب هم داريم كه مى‌گويد: مجادله شما احسن در حسن باشد.[3]

امير مؤمنان على (ع) در خطبه‌ها و احتجاجاتش در امر خلافت (بويژه در سقيفه، شورا، جمل) و احتجاج‌هايش بر معاويه و خوارج و ... از علم كلام استفاده كرده است. حضرت زهرا (عليهاالسلام) و ائمّه معصوم (عليهم السلام) نيز احتجاج به علم كلام داشته‌اند[4]كه طبرسى در الاحتجاج و علّامه‌مجلسى در بحار الانوار[5]اين موارد را بيان كرده‌اند.

ايمان متوقّف بر تعلّم علم كلام و منطق و غيراينها، از علوم تدوين شده نيست؛ بلكه خود فطرت انسانى و تنبيهات شرعى از كتاب و سنّت متواتره يا مشهوره، كفايت مى‌كند. شهيد ثانى در ادامه، احاديثى را در نكوهش متكلّمان و علم كلام نقل مى‌كند.[6]محمّدامين استرآبادى و شيخ‌حرّ عاملى نيز كلام شهيد ثانى را به‌عنوان تأييد مطالب خود بيان مى‌كنند.[7]

پاسخ متكلّمان به انتقادات اخباريان‌

حقْ اين است كه تقييد فكر انسانى با زنجير جمود، خلاف فطرت الهى‌اى است كه مردم را بر آن فطرتْ آفريده است، و در هيچ طايفه و امّتى نديده‌ايم كه اجتماع‌

[1]. تصحيح الإعتقاد( سلسلة مؤلَّفات الشيخ المفيد، ج 5)، ص 68.

[2]. علّامه‌مجلسى در بحارالأنوار( ج 9، ص 255- 344)، بابى دارد كه احتجاج پيامبر خدا( ص) را بيان كرده است.

[3]. التبيان، ج 8، ص 192.

[4]. تصحيح الإعتقاد( سلسلة مؤلَّفات الشيخ المفيد، ج 5)، ص 70؛ أعيان الشيعة، ج 1، ص 190- 192.

[5]. ر. ك: بحارالأنوار، ج 10.

[6]. الإقتصاد و الإرشاد( رسائل الشهيد الثانى، ج 2)، ص 758- 762.

[7]. الفوائد المدنية، ص 286- 287؛ إثبات الهداة، ج 1، ص 131.


صفحه 319

سفهاى آنان را تجويز كنند و عقلاى آنان را از تدبّر در امورى كه نمى‌فهمند، منع نمايند. و نيز نديده‌ايم بگويند كه كلام و فكر، منحصر در چيزى است كه آن چيز را همه مردم (از عامّه و خاصّه) مى‌فهمند؛ زيرا اين، باعث ابطال همه علوم مى‌شود.[1]

قرآن كريم هم مطلقاً استفاده از علم كلام را نهى نكرده است؛ بلكه جدال و مناظره را دو قسم مى‌كند: جدال باطل- كه در آيات‌[2]و رواياتى‌[3]از آن نهى شده-؛ جدال حقّ- كه به آن امر شده و دلپسند و مطلوب است-.[4]

عدّه‌اى از اصحاب ائمّه (عليهم السلام) هم در هر عصرى، اعمال فكر و نظر و مجادله داشته‌اند و به امر و تشويق آنان، گروهى، با مخالفان مناظره مى‌كردند[5]كه چند نمونه از آنها را بيان مى‌كنيم:

1. امام صادق (ع) بارها به عبدالرحمان‌بن حجّاج فرمود:

با اهل‌مدنيه مناظره كن كه من دوست دارم در رجال شيعه، مثل تو ديده شوند.[6]

2. امام موسى‌بن جعفر (ع) به محمّدبن حكيم دستور مى‌دهد كه در مسجد پيامبر خدا (ص) در مدينه بنشيند و با مردم مناظره كند (حتى نسبت به پيغمبر (ص)). هنگامى كه امام (ع) از مسجد بازمى‌گشت، به او مى‌فرمود: «تو به آنان چه گفتى؟ و مردم به تو چه گفتند؟» و امام (ع) از مخاصمه او با مردم، راضى بود.[7]

3. در روايت ديگر، وقتى اسمى از اصحاب كلام (از جمله محمّدبن حكيم) بُرده شد، امام كاظم (ع) فرمود: «او را راحت بگذاريد».[8]در روايت سومى نيز، امام (ع) به او امر مى‌كند كه در باره امامت با مردم صحبت كند و حق را آشكار كند و گم‌راهىِ آنان را گوشزد نمايد.[9]

[1]. كشف المراد فى شرح تجريد الإعتقاد، تحقيق: حسن‌زاده آملى، ص 25.

[2]. سوره غافر، آيه 5 و 69.

[3]. التوحيد، ص 454.

[4]. سوره نحل، آيه 125.

[5]. تصحيح الإعتقاد( سلسلة مؤلَّفات الشيخ المفيد، ج 5)، ص 70.

[6]. إختيار معرفة الرجال، ص 442، ش 830؛ بحارالأنوار، ج 2، ص 136، ح 42 و ج 70، ص 405.

[7]. بحارالأنوار، ج 2، ص 137، ح 44؛ جامع الرواة، ج 2، ص 102؛ معجم رجال الحديث، ج 16، ص 36.

[8]. بحارالأنوار، ج 70، ص 405؛ جامع الرواة، ج 2، ص 102.

[9]. تصحيح الإعتقاد( سلسلة مؤلَّفات الشيخ المفيد، ج 5)، ص 71.


صفحه 320

4. وقتى هشام‌بن سالم از امام صادق (ع) در باره نام‌هاى خداوند و اشتقاق آنها سؤال كرد، امام (ع) پس از آن كه پاسخ داد، فرمود: «اى‌هشام! آيا خوب فهميدى كه چگونه دشمنان ما را- كه در دين خدا منحرف شدند- دفع كنى و شبهات آنان را باطل نمايى؟». هشام گفت: آرى.

امام صادق (ع) فرمود: «خداوند، تو را موفّق بدارد».[1]

5. در آن مرسله يونس‌بن يعقوب- كه پيش از اين گذشت-، امام صادق (ع) به يونس فرمود: «اى يونس! دوست داشتم كه علم كلام را به خوبى مى‌دانستى و با اين شخص شامى، مناظره مى‌كردى!».[2]

امام صادق (ع)، در ادامه، حمران بن اعين، محمّدبن طيّار، هشام‌بن سالم و قيس‌بن ماصر را فراخواند و آنان هر يك جداگانه در حضور امام، با شامى مناظره كردند.[3]

در برخى مواقع نيز كه از ائمّه (عليهم السلام) در باره علم كلام سؤال مى‌كردند، آنان مطلقاً استفاده از اين علم را نهى نمى‌كردند؛ بلكه به بعضى اجازه مى‌دادند كه در اين جا چند نمونه را بيان مى‌كنيم:

1. حمزةبن محمّد طيار، به امام صادق (ع) گفت: به من خبر رسيده كه شما از مناظره‌كردن با مخالفان ناخشنود هستيد؟ امام (ع) در پاسخ فرمود:

كسى كه چون تو باشد، عيبى ندارد؛ كسانى كه وقتى پرواز مى‌كنند و اوج مى‌گيرند، به خوبى مى‌توانند بنشينند، و هنگامى كه مى‌نشينند، به خوبى مى‌توانند پرواز كنند و اوج گيرند. پس كسى كه چنين باشد، ما از مناظره او ناراضى نيستيم.[4]

[1]. همان جا.

[2]. عبارت الكافى با اندكى تفاوت، اين چنين است:« لو كنت تحسن الكلام كلّمته»( الكافى، ج 1، ص 171، ح 4).

[3]. تصحيح الإعتقاد( سلسلة مؤلَّفات الشيخ المفيد، ج 5)، ص 70.

[4]. إختيار معرفة الرجال، ص 348، ش 650؛ بحارالأنوار، ج 2، ص 136، ح 39.