بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 61

متأخّران هم هرچند برخلاف ابن‌ادريس، با شرايطى به خبر واحد عمل مى‌كردند؛ ولى به هرحال، در طردكردن بسيارى از روايات، با او موافقت كردند.[1]شهيد ثانى (م 966 ق) و فرزندش شيخ‌حسن (م 1011 ق) نيز به اين‌گونه اخبار عمل نمى‌كردند، مگر خبرى كه تمام راويان آن، عادل و امامى باشند.[2]سيّد محمّد عاملى صاحب مدارك (م 1009 ق)، به خبر صحيح عمل مى‌كرد و خبر حسن را گاه مى‌پذيرفت و گاه طعن مى‌زد و ردّ مى‌كرد.[3]به روايات رجال ممدوح نيز هنگامى عمل مى‌كرد كه اصحاب به آن عمل كرده باشند و دليل، منحصر در آن خبر باشدكه درواقع، عمل به سيره متشرّعه بود-؛ ولى در جايى كه اصحاب به چنين خبرى عمل نكرده بودند، به راويان آن طعن مى‌زد و آنها را ردّ مى‌كرد.[4]

اتهام سنى‌گرى و تضعيف دين‌

چنان كه گذشت، بر اثر نام‌گذارى قواعد استنباط حكم به «اجتهاد»، و استفاده اصوليان شيعه از برخى ديگر از اصطلاحات اصولى اهل سنت مانند اجماع، دانش اصول فقه با اتهام «سنى‌گرى» روبه‌رو بود. با اين حال، تأثيرپذيرى عالمان شيعه، در زمينه دسته‌بندى حديث از جهت اعتبار نيز، مزيد بر علّت شد. از اين روست كه ملامحمّد امين استرآبادى از علامه حلّى و استادش ابن‌طاووس و از افرادى مانند

شهيد ثانى و محقّق كركى و صاحب معالم و صاحب مدارك و شيخ‌بهايى كه نظر علامه را پذيرفته بودند، انتقاد مى‌كند كه چرا از اهل‌سنت پيروى كرده‌اند و خبر واحد را به چهار دسته‌صحيح، موثّق، حسن و ضعيف‌تقسيم كرده‌اند.[5]به گمان محدّث استرآبادى، دين اسلام، دوبار تخريب شد: يك‌بار بعد از وفات رسول خدا (ص) در سقيفه؛ و ديگر بار، هنگامى كه قواعد اصولى و اصطلاحات و دراية

[1]. هداية الأبرار، ص 9.

[2]. هداية الأبرار، ص 7؛ معالم الاصول، ص 201.

[3]. لؤلؤة البحرين، ص 45- 46.

[4]. مدارك الأحكام، تحقيق مؤسسه آل البيت، ج 1، ص 38.

[5]. الفوائد المدنية، ص 30، 49، 58، 87- 88 و 177- 178.


صفحه 62

الحديث اهل‌سنّت، وارد احكام و احاديث ما شد.[1]شايد از همين روست كه او مى‌گويد:

امام زمان عج‌الله تعالى فرجه‌الشريف از دست‌گروهى از اصحاب ما؛ به‌ويژه محمّدبن ادريس- كه در بعضى از فتاواى خود، بر چيزى غيراز روايات ائمّه معصومين (عليهم السلام) اعتماد مى‌كردند-، ناراحت است.[2]

اين‌گونه عبارات، نشان مى‌دهد كه ريزش اخبار و بى‌اعتنايى به برخى از آن‌ها، از نگاه اخباريانى چون استرآبادى و استادش ميرزامحمّد و چه بسا افرادى پيش از آنان، تا چه اندازه ناپسند بوده است، و همين باعث مى‌شد كه آنان واكنش نشان دهند و به مخالفت با مسلك اصوليان برخيزند. آنان ادامه روش پيشين را خطرآفرين مى‌ديدند و هشدارهاى آنان درواقع، زنگ خطرى براى پيشگيرى از فراموشى يا كم‌رنگ شدن احاديث اهل بيت (عليهم السلام) بود. چنان كه محدّث بحرانى مى‌گويد:

اين سخت‌گيرى باعث كنار رفتنِ بسيارى از روايات شد و درنتيجه، بسيارى از احكام و اصول و فضائل اهل‌بيت (عليهم السلام) و كرامات آنان، بدون مدرك باقى ماند و چنانچه براى اين احكام، به روايات موثّق، حسن و ضعيف- به اصطلاح متأخّران- تمسّك مى‌شد، بدعت در دين، كذب و افترا لازم مى‌آمد. و مى‌بايست‌

اكثر روايات الكافى‌[3]را نپذيرفت. اين، غفلتى بود كه از آنان سرزد. پس يا بايد به اين روايات اعتماد كرد- همان‌گونه كه اصحاب ما در سده‌هاى نخست، به آنها عمل مى‌كردند-؛ و يا بايد دين و شريعتى را غيراز اين دين و شريعت پذيرفت، و راه سومى هم در پيش نيست. از همين رو [كه اين روش، مفاسد بسيارى را در پى دارد]، خود مجتهدان نيز در بعضى از موارد، ناچارند از اين قانون خارج شوند

[1]. همان، ص 180.

[2]. همان، ص 40.

[3]. الكافى كه مشتمل بر 16199 حديث مى‌باشد حديث صحيح آن 5072، حديث موثق 1118، حديث قوى و حسن 302، حديث ضعيف 9485، حديث زيادات و نوادر و متفرقه 222( هزاره شيخ‌مفيد، ص 391).


صفحه 63

و به خبرى كه به اصطلاح آنها ضعيف است، عمل كنند و [براى توجيه اين كار] بگويند: «عمل مشهور، ضعف سند آن را جبران مى‌كند».[1]

اساساً محدّث بحرانى معتقد است كه روى آوردن به علم اصول فقه و مجاز شمردن عمل به ظن، بدين علّت بود كه با آن روش نقد، چيزى براى استناد باقى نمى‌ماند. او مى‌گويد:

همچنين، چون نصوص كتاب خدا (آياتى كه معناى صريح و قطعى دارند) و اخبارى كه به اصطلاح متأخّران، صحيح باشد، آن قدر نبود كه بتوانند پاسخگوى احكام مورد نياز باشد، به‌ناچار، عمل به ظنّ را مجاز شمردند و بر پايه قواعد ظنّى [- به دست آمده‌] از ظواهر كتاب و سنّت، يا اعتبارات عقلى مانند برائت، و يا ادلّه اجتهادى، به استنباط احكام پرداختند. تا اين كه [محمّد امين‌] استرآبادى و جماعتى آمدند و در صحّت اخبار، همان حكمى را بيان كردند كه پيشينيان گفته بودند؛ اجتهاد را باطل دانستند و در اين امر مبالغه كردند و به‌هيچ‌وجه اجازه ندادند كه شيوه پيشينيان «اجتهاد» خوانده شود و گفتند: آنان فقط از اخبار استفاده مى‌كردند.[2]

اين سخن، كاملًا پديرفتنى است كه ديدگاه افراطى اصوليانى چون ابن ادريس حلّى، باعث شد كه بسيارى از اخبار كتب روايى شيعه كنار گذاشته شود و علّت‌

اصلى حركت اخباريان بر ضدّ اصوليان و مجتهدان، واكنش به همين روش بوده است. و از هيمن روست كه از ابن‌ادريس انتقاد مى‌كنند[3]و مى‌گويند: «او اوّلين كسى بود كه به راويان ما طعن زد».[4]حتى به نظر مى‌رسد كه مخالفت آنان با علم اصول و ادلّه عقلى و اجتهادى، و اين ادّعا كه مى‌گفتند ابن‌جنيد و علامه حلّى، اين روش‌ها را از كتب اهل‌سنت گرفته‌اند،[5]بدين منظور بوده كه اين ابزار را از دست‌

[1]. لؤلؤة البحرين، ص 46- 47.

[2]. هداية الأبرار، ص 9 و 11.

[3]. الفوائد المدنية، ص 30 و 40.

[4]. هداية الأبرار، ص 8- 9.

[5]. الفوائد المدنية، ص 56.


صفحه 64

اصوليان بگيرند وگرنه، شكوه اصلى آنان، از عمل نكردنِ فقها به تمام اخبار كتب اربعه و ديگر كتب حديثىِ پيشينيان بوده است. شاهد اين مطلب، ديدگاه آنان درباب اجتهاد است؛ زيرا چنان كه در بخش‌هاى آينده خواهيم ديد، برخى از اخباريان مانند سيدنعمة الله جزايرى و شيخ‌يوسف بحرانى، اجتهادى را كه از كتاب و سنت استنباط شود، جايز و حتى واجب مى‌دانند.[1]

4. زمينه‌هاى اجتماعى پيدايش اخباريگرى‌

عبدالجليل قزوينى در بحث اين كه آيا فضل و مقام على (ع) بالاتر از انبياست يا مقام انبيا بيشتر، مى‌گويد:

حشويه و اخباريه از شيعه، قائل‌اند [كه‌] على (ع) افضل است؛ ولى مذهب [- ما] اصوليين شيعه بر اين است همچنان كه رسول خدا (ص) افضل انبياست، حضرت على (ع) هم افضل اوصياست، ولى مقامش از انبيا بالاتر نيست.[2]

نكته بايسته توجه در اين عبارات، اين است كه وى تفكّر شيعه را تا زمان خويش، به دوتفكّر «اصولى» و «اخبارى» تقسيم كرده و بارها، اصطلاح «اصوليه» يا «اصوليان» را براى متكلّمان به كار برده‌[3]و سيدمرتضى و شيخ‌طوسى را محقّقانى‌

از ميان شيعيان اصولى معرّفى كرده است.[4]بر اساس آنچه دربررسى و پيشينه اصحاب حديث گذشت، نيز با توجه موارد ديگرى از كاربرد «كلامى» در برابر «اخبارى» يا «اهل حديث»، مى‌توان حدس زد كه كلامى در عبارات پيشين، به معناى اصولى در سده‌هاى اخير بوده است. بر اين پايه، بايد ديد كه آيا در دوران صفويه نيز همين دو گروه بودند كه در مقابل هم قد كشيدند و تفكّر حديث‌گرايان به «اخباريه» و تفكّر مجتهدان به «اصوليه» نام‌بردار گشت؟ به‌گمان، اصطلاحى كه بعدها رواج‌يافت، با الهام از همان دو اصطلاح پيشين بوده است.

[1]. منبع الحياة، ص 43؛ الدرر النجفية، ج 1، ص 320- 322.

[2]. النقض، ص 529.

[3]. همان، ص 235، 236، 272، 568، 569، 529 و ....

[4]. همان، ص 504.


صفحه 65

آنچه در اين‌جا به اشاره مطرح مى‌شود، مهم‌ترين زمينه‌هاى اجتماعى و سياسى براى بازگشت دوباره نص‌گرايى به جامعه اماميه است كه البته ثمره‌اش پيدايش مكتبى به نام اخبارى است. روشن است كه سهم اين عوامل، يكسان نيست و نيز چه بسا عوامل ديگرى نيز در كار بوده كه از چشم اين تحقيق دور مانده باشد.

يك. اختلافات فرقه‌اى و اوج گرفتن واگرايى‌

سده‌هاى نهم تا يازده هجرى را بايد دوره اوج واگرايى ميان اهل سنت و شيعيان دانست. پرشمار بودنِ ردّيه‌هايى كه طرفين در اين دوران عليه يكديگر نوشته‌اند، بهترين گواه است.[1]اين واگرايىِ دوسويه، هم زمينه‌هاى اجتماعى و تاريخى داشت و هم زمينه‌هاى سياسى. برخى از عوامل نيز نه از درون جامعه اسلامى، كه از بيرون عمل مى‌كردند و به اين واگرايى شدّت مى‌بخشيدند. در اوايل سده دهم هجرى (918 ق)، حاكم عثمانى با همكارى بازماندگانى از خلفاى عباسى و به پشتيبانىِ گروه‌هايى از اهل سنّت، خود را خليفه پيامبر خدا خواند و بدين ترتيب، امپراتورى عثمانى مدّعى حكومت بر همه جهان اسلام شد. با اين حال، شيعيان كه خاطره خوبى از دستگاه خلافت اموى و عباسى نداشتند، به خلافت جديد نيز بدبين بودند و آن را مشروع نمى‌دانستند. از سوى ديگر، در قرن يازدهم و دوازدهم- كه دولت صفوى علاوه بر ايران، بر قسمت‌هايى از افغانستان، هند، بلوچستان، عراق و آسياى‌

مركزى نيز تسلّط داشت-،[2]تشيّع در ايران گسترش يافته بود و جلب نظر شيعيان مناطقى چون ايران و هند، مى‌توانست شاهان صفوى را نيز در رقابت شديدى كه با عثمانى‌ها داشتند، يارى كند. براى دستيابى به اين هدف، توجه به آيين‌هاى شيعى‌[3]و خود را در مبارزه با اهل سنّت، جدّى نماياندن، كارساز بود.[4]افزون بر همه مسائل اجتماعى، و گذشته از اين كه صفويان را در اعتقادات شيعى، تا چه اندازه صادق‌

[1]. تاريخ حديث شيعه در سده‌هاى هشتم تا يازدهم هجرى، ص 279.

[2]. دايرة المعارف تشيّع، ج 2، ص 12.

[3]. براى ديدن خلاصه‌اى از اين كارها، ر. ك: تاريخ سياسى تشيّع، روح الله حسينيان، ص 171- 174.

[4]. براى نقش تشيع در رسيدن شاهان صفوى به اقتدار، ر. ك: تاريخ حديث شيعه در سده‌هاى هشتم تا يازدهم هجرى، ص 273- 274.


صفحه 66

ارزيابى كنيم، بى‌شك، رقابت سياسى آنان با حكومت عثمانى، تأثير فراوانى در تند شدن آتش اختلاف ميان شيعيان و اهل سنت داشته است.[1]حكّام عثمانى نيز دقيقاً به همين دليل، در مخالفت با شيعيان اصرار مى‌كردند. مهاجرت عالمان شيعه از قلمرو حكام عثمانى به ايران، نشانى است بر افزايش جذب در اين جا و تشديد دفع در آن‌جا.[2]

عثمانيان با اقتدارى كه گويا مديون دشمن مشتركى با پرچم مسيحيت بود، توانسته بودند در جنگ‌هاى صليبى، غرب مسيحى را شكست دهند. به گفته برخى از محقّقان، حكومت‌هاى غربى نيز براى جبران شكست خود در جنگ‌هاى صليبى و براى تضعيف همسايه توانايى چون عثمانى، در پى ضربه زدن به اسلام بودند[3]و در اين راستا، در صدد برآمدند كه به اختلافات مذهبى جهان اسلام دامن بزنند. مخالفت شيعيان با خلافت عثمانى، زمينه مناسبى بود و غربيان نيز با آگاهى از همين‌

روابط، از صفويان حمايت مى‌كردند تا از تعصّبات مذهبىِ هردو طرف، بهره ببرند.[4]كمك‌هاى دولتى چون پرتغال به صفويان براى سركوب عثمانى، قطعاً با نيت خير همراه نبوده است.[5]

[1]. براى يافتن توضيحى كوتاه و گويا در اين باره، ر. ك: حيات فكرى و سياسى امامان شيعه، رسول جعفريان، ص 33.

[2]. براى آگاهى از وضعيت اجمالى جهان اسلام در اين دوره و نقش دين در تحوّلات آن، ر. ك: تاريخ حديث شيعه در سده‌هاى هشتم تا يازدهم هجرى، ص 279؛ تاريخ تفسير، دكتر پاكتچى، ص 172- 178.

[3]. مطالعات اسلامى در غرب، محسن الويرى، ص 61- 67.

[4]. ر. ك: ايران در چهار كهكشان ارتباطى، محسنيان راد. وى در اين باره بيش از ديگران ريزبينى كرده و بر نقش غرب در قدرت گرفتن صفويان و تشديد اختلافات فرقه‌اى ميان مسلمانان، انگشت تأكيد نهاده است. شايد به همين دليل است كه وى درصداقت صفويان ترديد بسيار دارد و به آثار و تأليفات دينى اين دوره نيز به ديده انتقاد مى‌نگرد. به نظر مى‌رسد كه وى به اندازه كافى به ديگر اسباب و عوامل توجه نكرده است.

[5]. براى آگاهى بيشتر از ملاحظات دينى در روابط صفويان با دولت عثمانى، ر. ك: تاريخ حديث شيعه در سده‌هاى هشتم تا يازدهم هجرى، ص 271- 274؛ فرهنگ و تمدّن اسلامى، على اكبر ولايتى، ص 162- 164 و 171- 175.


صفحه 67

در سوى ديگر داستان، جامعه اهل سنّت قرار داشت كه خلافت عثمانى را به رسميت شناخته بود و متأثر از عوامل جنگ‌افروز، در برابر شيعيان قرار گرفت. آنان كه پيش‌تر «مخالفان» تشيع بودند، چنان بر مخالفت خود افزوده بودند كه اينك ديگر «دشمن» شيعيان شمرده مى‌شدند. جامعه شيعه نيز آمادگى برخورد با چنين چرخشى را داشت و به شهادت رساندن عالمان بزرگى چون شهيد ثانى را گواه اين دشمنى مى‌شمرد. در چنين اوضاعى، طبيعى مى‌نمود كه شيعيان با هرآنچه رنگ و بويى از اهل سنت دارد، مخالفت كنند و به هرحق و ناحقى از آنان، بدبين باشند،[1]چندآن كه استفاده از عقل و كم‌توجهى به حديث، سوغات ناپسند اهل سنت براى عالمان شيعه انگاشته شد.

دو. نياز به حديث براى اثبات مذهب‌

تلاش براى گسترش تشيع در سرزمين ايران و جلب مردم به اين مذهب، به‌ويژه در فضاى رقابت با اهل سنت، عاملى مهمّ در فرآيند گرايش به حديث در دوران صفويه است. به گفته يكى از معاصران:

زمامداران صفوى فكر مى‌كردند كه حفظ مقام آنان و استقلال كشور ايران كه با عثمانى‌ها در جنگ بودند ايجاب مى‌كرد كه شيعيان حساب خود را به‌طور كامل از سنيان جدا كنند و از آنان تبرّى جويند كه تحقق اين هدف جز از طريق تقويت اخبارى‌ها تأمين نمى‌گرديد. از اين‌رو، به تقويت اخبارى‌ها پرداختند و مشرب اخبارى بر مشرب اصولى غلبه كرد.[2]

گذشته از جنبه‌هاى سياسى در تشيع صفويان، تبليغ هردين و مذهبى ذاتاً نيازمند

[1]. اين كه فقيهى چون محقّق كركى، نفحات اللاهوت فى فضيلة اللعن على الجبت و الطاغوت را تأليف كند، يا علامه مجلسى بخشى از مجموعه بزرگ بحارالأنوار را به مطاعن اختصاص دهد، در چنين فضايى كاملًا قابل درك است. نيز در چنين فضايى بود كه اخباريان، سنت پيامبر خدا را بدون تأييد اهل بيت، نامعتبر شمردند؛ شايد به اين دليل كه چنين سنتى، مى‌بايست از طريق صحابه و منابع عامّى به دست آيد؛ يعنى همان چيزى كه از آن گريزان بودند.

[2]. دايرة المعارف تشيّع، ج 2، ص 12؛ مقالات تاريخى،« خانقاه‌سازى از قرن هفتم تا نهم هجرى»، رسول جعفريان، ص 268- 272.


صفحه 68

توجه به نصوص دينى است. نقش حديث در بازسازى ماهيت شيعه، باعث بالا رفتن ارزش حديث در نگاه شاهان صفوى و عالمان دينى مى‌شد.

سه. نفوذ تصوّف‌

در شمار پديده‌هايى كه زمينه‌ساز نص‌گرايى در اين دوره بوده‌اند، از گسترش تصوّف در سرزمين‌هاى اسلامى و ايجاد علاقه‌اى عمومى به گرايش‌هاى صوفيانه نيز بايد نام برد.[1]اين موج پيوندِ تشيّع و تصوّف كه از سده هشتم و با نقش بى‌بديل فقيهى امامى به نام سيد حيدر آملى آشكار شده بود، ديگر خطرساز مى‌نمود؛[2]هم از ديد فقيهان و عالمان دينى و هم براى شاهان صفوى. به ويژه در سده‌هاى نهم و دهم كه در صوفيان ميل به قدرت نيز پيدا شده بود و براى رسيدن به هدف، بر دامنه و حجم فعاليت‌هاى خود بسيار افزودند. از يك سو، تصوّف مى‌كوشيد تا به جاى عقل و استدلال، تأويل و اشراق را جاى‌گزين كند و اخباريگرى در پىِ نشاندن نص به جاى آن بود. پس هردو، در مبارزه با عقل همسو بوده‌اند.[3]

اما از سوى ديگر، عالمان شيعه براى دفع خطرى كه از ناحيه تصوّف حس مى‌كردند، نيازمند پرداختنِ بيش از پيش به احاديث بودند؛ مگر مى‌توان در برابر كسى كه عقل را مرجع انديشه نمى‌داند، استدلال عقلى آورد؟ پس براى يافتن پاسخى از جنس مستندات صوفيان، چاره‌اى جز استفاده از احاديث نبود. اين‌

ناگريزى، مى‌توانست دامان مخالفان اخباريگرى را نيز بگيرد.[4]پس هم مى‌توان‌

[1]. براى نمونه‌اى از تأثير صوفيان بر حديث و عرفان شيعه، ر. ك: تاريخ حديث شيعه در سده‌هاى هشتم تا يازدهم هجرى، ص 193، و براى نقش صوفيه در افزايش گرايش به حديث: ص 272. البته گسترش تصوّف در سده‌هاى هفتم و هشتم هجرى، به دليل پرهيز صوفيه از التزام به مذهبى خاص و خنثا كردنِ تسنّن، در آغاز، زمينه‌ساز رشد تشيع در ايران گشت؛ ولى پس از آن، مانعى براى رشد بيشتر تشيع نيز به شمار مى‌آمد( تاريخ تشيع در ايران؛ از آغاز تا طلوع دولت صفوى، رسول جعفريان، ص 15).

[2]. تاريخ تشيع در ايران؛ از آغاز تا طلوع دولت صفوى، رسول جعفريان، ص 762.

[3]. اين كه بسيارى از بزرگان اخبارى، متهم به تصوّف يا گرايش‌هاى صوفيانه شده‌اند، آيا نشانه نوعى سازگارى يا پيوند احتمالى ميان اخباريگرى و صوفيگرى نيست؟

[4]. براى توضيحات بيشتر در اين‌باره، ر. ك: تاريخ حديث شيعه در سده‌هاى هشتم تا يازدهم هجرى، ص 272.