بسم اللّه الرحمن الرحيم
[مقدمه مولف]
الحمدلله ربّ العالمين و الصلاة والسلام على خير خلقه محمّد وآله الطيبين الطاهرين المعصومين سيّمابن عمّه و وصيه اسداللّه الغالب على بن ابيطالب ولعنة اللّه على اعدائهم اجمعين الى قيام يوم الدّين.
سپاس خالقى را كه به مخلوقاتش لباس وجود پوشانيد؛ و انسان را از ميان آنهابا اين كه مقتضاى(خُلِقَ الانْسانُ ضِعُيْفاً[1])در نهايت ضعف بود، اشرف موجودات و گل سرسبد دستگاه آفرينش قرار داد و در كتاب تشريعش تقوى را ملاك برترى و كرامت او معرفى نمود(انَّ اكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ اتْقيكُمْ)[2]و با فرمان«اتَّقُوا»امر كرد كه آن را با قلم اراده از مرحله ذهنيّت به مرحله عينيّت رسانند و در متن صفحات كتاب تكوين بنگارند تا زمينه مصاحبت با حق جل و علا را فراهم نمايند كه(انَّ اللّهَ مَعَ الْمُتّقِين)[3]
سپس خود را به اين وصف ستود(هو اهل التّقوى واهل المغفرة)[4]و با
[1]. سوره نساء، آيه 28.
[2]. سوره حجرات، آيه 13.
[3]. سوره بقره، آيه 194.
[4]. سوره مدّثر، آيه 56.
همينمعيار پيامبرانش را از ميان مخلوقاتش برگزيد، بعد از آن كه ملبّس بهلباس تقوى بودند(ولِباسُ التَّقْوى ذلِكَ خَيْرٌ)[1]و از ميان آنها پيامبر خاتم محمد بن عبدالله (صلى الله عليه وآله) را به عنوان اسوه برگزيد(لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِى رَسُولِ اللّه اسْوَةٌ حَسَنَةٌ)[2]و دگر بار با همين سنجش، سيره نبويه را با ولايت علويه استمرار بخشيد تا با ارتباط عالم مُلك و مَلَكوت منقطع نگردد و زمين و زمان از اسوه و حجّت خالى نشود كه«لو لا الحجة لَساخت الارض باهلها».
و شكر خداى را كه بهترين زاد را در اين سفر الهى كه روح سوار بر مركب جسمانى طى طريق مىكند تقوى قرار داد(فَانَّ خَيْرَ الزّادِ التَّقْوى)[3]تا به غايت قصوى و آخرين مرحله، يعنى لقاى الله برسد(يا أَيُّهَا الإِنسانُ انَّكَ كادِحٌ الى رَبّكَ كَدْحاً فَمُلاقِيْهِ)[4]و بالاخره سند مالكيت بهشتش را هم به نام صاحبان اين زاد و توشه يعنى متقين ثبت و صادر نمود و فرمود:(تِلْكَ الجَنَّةُ الَّتِى نُورِثُها مِنْ عِبادِنا مَن كَانَ تَقِيّاً)[5]و چه جايگاه پر نعمتى كه خودش فرموده:(وَلَنِعْمَ دَارُ المُتّقِينَ)[6]
اينجانب از سابق علاقه عجيبى نسبت به خطبه متّقين نهجالبلاغه داشتم، به طورى كه هميشه در خاطرم اين خطبه بر تارك خطب نهجالبلاغه مىدرخشيد، و به نظرم در ميان سلسله خطبههاى اين تالى تِلو قرآن كه فرش كلام خالق و عرش كلام مخلوق است، خطبه متّقين بارزترين گوهر اين سلسله در تهذيب نفوس و
[1]. سوره اعراف، آيه 26.
[2]. سوره احزاب، آيه 21.
[3]. سوره بقره، آيه 197.
[4]. سوره انشقاق، آيه 6.
[5]. سوره مريم، آيه 63.
[6]. سوره نحل، آيه 30.
تصفيه ارواح است. به همين جهت، تصميم گرفته بودم كه جزوهاى مشتمل بر جامع گفتار شارحين و ناظرين به كلام على (عليه السلام) در اين خطبه مهيّا كنم؛ و با همينانگيزه، در سفرى تبليغى رزمى كه به جبهههاى نور عليه ظلمت داشتم، مقدارى از خطبه را در جمع ياران به بحث گذاشتم، و از آنجا كه علم وحشى و گريزان است و نياز به پاىبند كردن آن به كتابت دارد،[1]اقدام به نگارش آن مطالب مورد بحث نمودم، ولى متأسفانه موفّق به تكميل آن نشدم و كار ناتمام ماند تا اين كه در ماه مبارك رمضان 1408 ه-. ق حُسن انتخاب استاد عزيز و بزرگوارم و محقق عظيمالشأن حضرت آية الله مكارم شيرازى (دام ظله الوارف) كه همين خطبه را براى درس نهجالبلاغه برگزيده بودند انگيزه اين كار مهم شد؛ دامن همّت به كمر زده و روزهاى ماه مبارك رمضان در جلسه درس ايشان در مدرسه امام اميرالمؤمنين (عليه السلام)، كه جمع كثيرى از طلاب و فضلاى حوزه علميه شركت داشتند، و حقّاً حوزه درس با بركتى بود، شركت كردم؛ و مطالب ايشان را كه آميخته با نكات بديع و تحليلهاى تازه فراوانى بود، جمعآورى نمودم.
سپس با مطالعه كتب و منابع مختلف در اين زمينه، (كه در فهرست منابع ذكر خواهد شد) نكات مهم و بخشهاى گوناگونى براى مزيد فايده بر آنها افزوده؛ و مجموع را به نظر ايشان رساندم؛ پس از بررسى اجمالى و تذكرات مختلف اصلاحى، امر به چاپ آن فرمودند.
اميدوارم اين نوشتار كه از درياى بيكران بيانات مولى اميرمؤمنان على (عليه السلام) مايه مىگيرد براى تمام سالكان راه حق و پويندگان طريق تهذيب نفس، مفيد و مؤثر افتد.
[1]. از رسول گرامى اسلام (ص) روايت شده «قيّدو العلم بالكتاب»؛ علم را با نوشتن در بند و قيد كنيد (كنزالعمال، خبر 29332).- در شعرى منسوب به علىعليهالسّلام است: «كلّ علم ليس فى القرطاس ضاع كلّ حرف جاوز الاثنين ذاع»؛ هر علمى كه در كاغذ نباشد ضايع و هر حرفى كه از دو نفر تجاوز كنيد شايع مىشود.
گرچه حسن آغاز اين خطبه با برخورد به رحلت جانگداز رهبر انقلاب اسلامى آية الله العظمى امام خمينى (ره) انجامى اسفانگيز داشت و بحث استاد ناتمام ماند ولى با اشارت استاد و زير نظر ايشان، باقيمانده خطبه نيز شرح و پس از قريب دو سال و نيم، بحمدالله به پايان رسيد و لطف الهى مراحل تكميلى تا آماده شدن براى چاپ چنان كه اشاره كردم پيموده شد.
بارى خطبه همّام يا خطبه متّقين، قطرهاى زلال و درخشان از درياى متلاطم و بيكران علم مولى المتقين اميرالمؤمنين على (عليه السلام) است، آن امام هُمامى كه نورى بر منار طريقت و نگاهبانى بر مسير شريعت بود.
امامى كه در خانه حق (كعبه) چشم به جهان گشود تا از ابتدا بيننده حق باشد؛ نوجوانى كه در مكتب نبوت در برابر استادى چون نبى اكرم (صلى الله عليه وآله) زانو زد و كتاب وحى را ورق ورق مطالعه نمود تا تاريخ جهان را رقم زند.
آن شاگردى كه در اين مكتب قلم به دست گرفت تا دست قلم زنان باطل را قلم كند، و آن سخنآموزى كه در اين مدرسه سخن گفتن آموخت تا پرچم فرياد را در سرزمين زشتيها برافرازد؛ آن دست پرورده نبوت هر آنچه لازم بود فراگرفت و هر آنچه لازم بود در صحيفه خود به يادگار گذاشت.
او به جايى رسيد كه به فرموده خودش:«يَنْحدِرُ عَنِّى السَّيلُ وَلا يَرقَى إلَىَّ الطَّيرُ»[1]: «سير دانش از كوه فكرتم روان، و مرغ انديشه بر فراز آن پرواز نتواند كرد»!
او به مقامى رسيد كه گرچه در وصف وى دانشمندان و سخنوران بزرگ تازى و فارسى مانند: حسان، ابوفراس، ابوتمام، متنبّى، حكيم سنايى، فردوسى و غيره
[1]. از جملات خطبه معروف به «شقشقيّه».
سخن بسيار گفته و سرودهاند، ولى هيچ يك به اداى حق مقام او نرسيدهاند؛ و حقيقت او، و صفاى او همچنان براى غير حضرت حق و صاحبان علم حقيقى، مستور مانده است.
او در مكتب نبوى به درجه استادى رسيد تا درس ارزشهاى انسانى اسلامى دهد، او آمد تا هادى افكار پريشان در وادى خيال، و ساقى معارف دقيقه در جام الفاظ رقيقه و لطيفه باشد، او قيام كرد تا نهج و طريق مستقيم حق را در سايه نهجالبلاغه خود ترسيم كند.
او آمد تا باغبانى براى به ثمر رساندن شكوفههاى انسانيت باشد.
او آمد تا شكوه شكفتن شكوفههاى سفيد فطرت را به نمايش گذارد.
او آمد تا بگويد هرچه نپايد، دلبستگى نشايد.
او آمد تا بگويد از بيگانه به حضرت يگانه پناه بايد برد.
او آمد تا آمدن را آموزد و رفت تا رفتن را.
او زيست تا چگونه زيستن آموزد و در ماه خدا، در خانه خدا، سر به سجده شهادت در محراب خونين عبادت نهاد تا چگونه مردن آموزد.
او با آمدنش در كعبه، و با رفتنش از محراب مسجد كوفه، عملًا نشان داد كه(إِنّا لِلّهِ وَ انّا إِلَيْهِ راجِعُونَ).[1]
او آمد تا توشه اين راه تقوى و رهروانى كه به هدف و لقاى الهى مىرسند متقين را معرفى كند؛ و در همين راستا خطبه متقين را بيان فرمود و در ان حدود 110 صفت براى آنان گنجاند.[2]
[1]. سوره بقره، آيه 156.
[2]. با تقسيمبندى، 110 صفت در آن ديده مىشود، گرچه ممكن است كسى چند عدد بيشتر يا كمتر شمارش كند و مىدانيم 110 به حروف ابجد نام مبارك «على» عليهالسّلام است و به حق او مولاى متقين و دارنده تمامى صفات ذكر شده در خطبه است.
«خطبه همّام» دستورالعملى است بارى آنان كه مىخواهند به مقصود رسند، آئينهاى است تمامنما براى پروا دارندگانى كه طالبند به سرچشمه زلال
حقيقت دست يابند، آنان كه دوستدار آراستگىاند و آراستگى را در باطن آراسته مىبينند.
«خطبه همّام» صحنهاى از تأثير يك معلم حقيقى در شاگردى حقيقى است تأثيرى كه رخت بر بستن جانى از كالبدى را به همراه دارد! تاريخ بسيار نشان داده كه سخن گويان بزرگ توانستهاند به تأثير سخن، مستمع را بگريانند، يا بخندانند، يا سپاهى را براى جنگ و دفاع (يا صلح و سازش) بشورانند، يا گروهى را به اندرز و نصيحت از خلق و خوئى زشت دور و به اخلاق و عاداتى نيكو نزديك سازند، يا در نهايت شنونده را از خود بيخود ساخته و به تأثير سخن بيهوش نمايند؛ ولى تاريخ نشان نداده كه خطيبى در طىّ سخنرانى خود، مستمع را براى هميشه مدهوش كند و به جهان جاودانش رهسپار سازد و تنها «خطبه همّام» است كه مقام تأثير سخن را به درجه اعجازى رسانده و خارج از طرق بشرى تأثير كرده كه جان شنونده «همام» را از قفس طبيعت آزاد و به گلشن راز به پرواز درآورد.
«خطبه همّام» از معروفترين خطب مولى على (عليه السلام) است كه در كتب معتبر «شيعه و سنة» با كمى اختلاف، نقل شده و پيوسته علماى بزرگ حفظ آن را مانند حفظ قرآن لازم دانسته و به شاگردان خود سفارش مىنمودهاند.
«خطبه همّام» در هر يك از قرون اسلامى، نزد اهل دانش، بزرگترين كتاب از نظر اخلاقى به شمار مىرفته و حتى بعضى همانند تلاوت قرآن، مقيّد به خواندن آن بودهاند. يكى از اساتيد بزرگوار مىفرمود استادى داشتم كه وضو مىگرفت و رو به قبله مىنشست و به من مىفرمود اين خطبه را بخوان و در وقت خواندن مىگريست و ناله مىكرد.
آرى ناله مىكرد و ناله دارد، و چرا آنان كه مىفهمند ناله نكنند! آنان
كه در حصرت صيحهاى همّامى مىسوزند، چرا آه نكشند! و چرا غمگين نيستيم، چرا كلامى كه كالبدى را از جان تهى مىكند، در قلب ما تأثيرى نمىكند! كلام همان كلام است، پس عيب از كجاست!
به هر حال اميد است با مطالعه سخنان مولى و برداشت صحيح از «خطبه همّام» به سر منزل مقصود رهنمون گشته و زندگى خود را سامان دهيم.غفرالله لنا ولكم انشاءالله تعالى.
لازم به ذكر است كه در آخر هر فراز، يا هر چند فراز، اشعار عارف بزرگوار مرحوم الهى قمشهاى را كه در شرح خطبه «همام» سروده است،[1]آوردهايم، به اميد اين كه خوانندگان هرچه بيشتر استفاده كنند.
از آنجا كه انسان در معرض اشتباه و خطاست، اميدوارم خوانندگان عزيز خطاها را عفو و اين حقير را از راهنمايى و ارشادات خود بىبهره ننمايند.[2]
قم- اكبر خادم الذاكرين (خادمى)
27/ 7/ 69 مطابق با 28 ربيعالاول 1411 هجرى قمرى
[1]. اشعار عارف بزرگوار و بلبل گلشن راز مرحوم الهى، از ديوان ايشان تهيه شده است.
[2]. خوانندگان عزيز مىتوانند به آدرس ناشر مكاتبه فرمايند.
حقيقت تقوى
ومنْ خُطْبِة[1]لُه (عليه السلام) يَصفُ فيها المتّقين
رُوىَ انّ صاحِباً لَاميرِالمؤمنين عليه السلاميُقالُ لَهُ هَمّام كان رَجلًا عابداً فقالَ لَهُ يا اميرالمؤمنين صِفْ لِىَ المتَّقين حتّى كَكَنّى انظُرُ اليهِم. فَتَثاقَلَ عليه السلام عن جوابه ثُمَّ قالَ: يا هَمّام (اتّقِ اللهَ وَاحْسِنْ فَانّ اللّه مَعَ الذّينَ اتَّقوا والّذينَ هُم مُحسِنُون). فَلَمْ يَقْنَعْ همّامُ بِهذَا القَولِ حَتّى عَزَم عليه فَحَمِدَ االلّه وَاثْنى عَلَيه وَصلّى على النّبي- صلّى اللّه عليه وآله- ثم قالَ (عليه السلام):
***ترجمة:روايت شده كه يكى از اصحاب على (عليه السلام) به نام (همّام) كه مردى عابد بود به على (عليه السلام) عرض كرد يا اميرالمؤمنين براى من پرهيزكاران را چنان توصيف كن گويا آنها را با لعيان مىبينم. حضرت در پاسخش درنگ كرده فرمودند: «اى همّام از خدا بترس و نيكى كن زيرا «خداوند با كسانى است كه داراى تقوا هستند و احسان مىكنند».
[1]. خطبه 184 از نهجالبلاغه فيض الاسلام و خطبه 193 به ترتيب صبحى صالح.