بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 131

3- روش آنها تواضع است‌

3. مَشْيُهُم التّواضع‌

ترجمه:«راه رفتن آنها (پرهيزكاران) تواضع و فروتنى است».[1]

[1]. نكته ادبى: حمل اسم معنا پر اسم ذات صحيح نيست، براى همين جهت گفته‌اند زيدٌ عدلٌ يا مجاز در اسناد است عدل به زيد مجازى است و گوينده مى‌خواهد بگويد از بس زيد عادل است كَانَّ مجسّمه عدل شده است نه ذاتى كه متصف به عدل است، يا مجاز د ركلمه است كه زيد عدل را تأويل به زيد عادل كنند، يعنى مجاز در كلمه عدل صورت گرفته يا مجاز در حذف است، يعنى مضاف در اينجا حذف شده و زيد ذوعدل (زيد صاحب عدالت است) بوده است، با اين مقدمه روشن مى‌شود كه حمل تواضع بر مشى مجاز است، زيرا مشى آنها متّصف به تواضع است نه اين كه خود تواضع باشد و اين معناى قول مرحوم خويى است كه مى‌گويد: (وَفِى الاسنادِ ايضاً تَوسُّعٌ) و همين مراد ابن ابى الحديد است كه مى‌گويد: تقديرُه" اى تَقدِيرٌ جملةِ وَمشْيُهُم التّواضُع" وَصفةُ مَشيِهِم، التّواضُع فَحُذِفَ المُضافٌ" اى صِفةٌ".

دو نكته قابل ملاحظه: 1. در مجاز در حذف مضاف كلمه‌اى كه مجازا و در غير مورد به كار برده شده بايد حدف شود. در مثال بالا مضاف تواضع حذف گردد مثل مضاف عدل، ولى ابن ابى الحديد در مبتدا يعنى (مشيهم) تصرف كرده و اين برخلاف روش ادبا است، از سه وجه مذكور در نحوه مجازيت، مجاز در اسناد مناسب‌تر است، يعنى مراد مولى على عليه‌السلام اين است كه گويا راه رفتن آنها خود تواضع شده، نه اين كه متواضعانه و متصّف به تواضع باشد.

مرحوم خويى در فراز قبلى يعنى (ملبسهم الاقتصاد) هم فرموده (وفى الاسناد توسّع) به خلاف ابن ابى الحديد كه قائل به مجازيت نشده و به نظر مى‌رسد حق با مرحوم خويى باشد، زيرا اقتصاد همچنان كه در عبارت مرحوم خويى است عبارت است از (التوسّط بين الافراط والتفريط) يعنى اقتصاد ميان و حد وسط بين افراط و تفريط است. بنابراين لباس پوشيدن آنها منطبق بر حد وسط و اقتصاد است. اگر افراط و تفريط حدى و مصاديقى منطبق بر خود داشته باشند حد وسط و اقتصاد هم داراى مصاديقى است كه لباس پوشيدن پرهيزكاران باشد. پس در اين فراز مجاز به كار برده شده، يعنى گويا لباس پوشيدن پرهيزكاران خود حد وسط و ملاك ارزش شده نه اين كه منطبق بر حد وسط باشد.


صفحه 132

شرح:مشى مصدر است به معناى راه رفتن و تواضع هم مصدر باب تفاعل به معنى خود را در مقام پائين نهادن و فروتنى كردن است.

اين جمله دوگونه تفسير مى‌شود:

1. راه رفتن آنها متواضعانه است از ميان همه مسائل، مشى و راه رفتن را مطرح فرمود، چرا؟ جواب اين سؤال نياز به تمهيد و مقدمه دارد.

اعمال انسان انعكاس و بازتابى از صفات و حالات درونى او است.

در بيمارى‌هاى جسمى اين مسئله روشن است، اگر در سطح پوست دانه‌هاى چركين پديدار شود، نشانگر عدم صحت فعل و انفعال كبد است، و اگر چشم انسان زرد شود، آينه وجود بيمارى در كيسه صفرا است، همچنان كه سياهى و كبودى لب‌هانشانگر اختلال در كار دريچه‌هاى قلب، و در نتيجه عدم تصفيه صحيح خون است. و بالاخره اندكى اختلاف و عدم تعادل در ظاهر، حكايت از اختلال در باطن مى‌كند، اين مسئله عيناً در بيمارى‌هاى روحى هم نمايانگر است، سينه را جلو دادن و سر به آسمان بلند كردن و پاشنه پاها را بر زمين كوبيدن نشانه مرض روحى است، راه رفتن معقولانه و غيرمعقولانه به عنوان يك پديده و نشانه‌اى از سرِّ درون گوياى روح تواضع يا تكبر است انسان متكبر در راه رفتن، سخن گفتن و حتى نحوه سيگار كشيدن او تكبر و تبختر جلوه‌گر است، پا را روى پا انداخته و سيگار را لابلاى‌


صفحه 133

انگشتان خود فشرده و گاهگاهى پُكى به سيگار خود زده و حلقه حلقه دور مى‌كند كه گويا همه به او مديون هستند.

اين بيمار روحى اگر حتى بخواهد مرض خود را پنهان كند ناخودآگاه ظاهر مى‌شود، روانشناسان امروز معتقداند كه بشر داراى دو نيروى متفاوت است: 1- ضمير آشكار 2- ضمير پنهان (دستگاه خودآگاه و ناخودآگاه) منظور از خودآگاه دستگاه عقل است كه با تصورات و تصديقات انسان به سوى آن مى‌رود، ناخودآگاه ماوراء اين است آن ضمير باطن است، آن معرفت درونى است كه خود انسان هم به آن توجه ندارد. قسمت مهم دستگاه مغز اين شعور ناآگاه است اين دو ضمير را تشبيه به تكّه يخى مى‌كنند كه 9 قسمت آن زير آب و 1 قسمت آن روى آب است، و آن يك قسمت ضمير آگاه و آشكار و 9 قسمت ديگر ضمير ناآگاه و پنهان است همانند صخره‌هاى يخى كه خطر بزرگى در جلو كشتى‌ها محسوب مى‌شوند زيرا كه قسمت مُعظَم آن زير آب است و ديده نمى‌شود.

روانشناسان مى‌گويند: انسان وقتى شعور آگاهش كار مى‌كند موانعى بر ديده ضمير ناخودآگاه او پديدار مى‌گردد، ولى در خواب و در مواقع غفلت كه فعاليت عقل و شعور آگاه كم است كارهاى حساب ناشده‌اى مى‌كند كه ناشى از ضمير ناخودآگاه است، كشف اين مسئله از نظر علمى بسيار نو و تازه است شايد به يك قرن نرسد ولى با دقت در منابع اسلامى مى‌بينيم كه از 1400 سال پيش اشاره به اين دستگاه شده است از جمله كلمه نورانى مولى على عليه‌السلام است- اگر چه تمام كلمات حضرت نورانى است-:

«مااضْمَرَ احَدٌ شيئاً الّا ظَهَرَ فى فَلَتاتِ لِسانِه و صَفَحات وَجْهه»[1]

«كسى چيزى را در دل پنهان نمى‌كند مگر آنكه در سخنان بى انديشه و رنگ رخسارش هويدا مى‌گردد، همانند زردى كه علامت ترس و سرخى‌

[1]. نهج‌البلاغه كلمه 25 فيض‌الاسلام و 26 صبحى صالح از كلمات قصار.


صفحه 134

كه نشانه شرمندگى است».

آرى انسانى كه درونى مريض دارد اگرچه درصدد نشان ندادن نقطه ضعف خود باشد اما در مرحله‌اى ضمير ناخودآگاه او، او را رسوا كرده و مرض او را نمايان مى‌كند و از جمله مرض‌هاى روحى انسان مرض تكبّر است كه گرچه نخواهد كسى متوجه مرض او شود اما گاهى در مسئله كوچكى مثل راه رفتن يا سيگار كشيدن نمايان مى‌شود.[1]

در سوره اسرا[2]آمده:«وَ لا تَمْشِ فِى الارضِ مَرَحا[3]انَّكَ لَنْ تَخْرِقَ الارضَ ولَنْ تَبْلُغَ الجبالَ طوُلًا»: «در روى زمين با تكبر راه مرو تو نمى‌توانى زمين را بشكافى و طول قامتت هرگز به كوه‌ها نمى‌رسد».

آرى متكبّر نه زمين را مى‌شكافد و نه از نظر قامت به كوه مى‌ماند، تازه بر فرض قامتش به بلنداى كوه برسد مگر كوه چه قدر و منزلتى در دستگاه آفرينش دارد، دانشمندان محاسبه كرده‌اند كه بلندترين كوه‌هاى زمين حدود 8000 متر است اين كوه‌ها بر روى كره زمين همانند دانه‌ها و برجستگى‌هاى روى پوسته پرتغال و نارنگى است كه سطح كره زمين به واسطه اين كوه‌ها تغيير نكرده، بلكه موج كمى پيدا كرده است تازه كره ما در كهكشان خود چيزى نيست چه رسد به مجموعه دستگاه آفرينش، پس اين متكبّر چه در سَر مى‌پروراند كه در راه رفتن پاهاى خود را محكم بر زمين كوفته تا مردم را از آمد و رفت خويش آگاه سازد، گردن به آسمان مى‌كشد تا برترى خود را بر زمينيان بنماياند غافل از اين كه او همانند

مورچه‌اى است بر صخره بسيار عظيمى كه پاى خود را بر آن صخره‌

[1]. استاد در شبهاى پنجشنبه در ابتداى ورود به بحث كلام هر شب يكى از كلمات مولى را مورد بحث قرار مى‌دادند و بحث فوق الهام گرفته از بحث ايشان پيرامون كلمه 25 از كلمات نهج‌البلاغه است.

[2]. وِظ اسرا، آيه 37.

[3]. مَرَح بر وزن فَرَح به معنى شدت خوشحالى در برابر يك موضوع باطل و بى‌اساس است.


صفحه 135

مى‌كوبد و صخره بر حماقت و جهالت و كمى ظرفيت آن مى‌خندد.

2- تفسير دوم اين فراز از خطبه به اين شرح است كه مشى به معنى راه رفتن نيست كه آينه درون باشد بلكه معناى اعمّى دارد كه همان خط مشى و روش و سيره است يعنى برنامه و خط مشى زندگى پرهيزكاران در تمام ابعاد تواضع و فروتنى است، درس خواندن، گفتن، شنيدن، قلم بدست گرفتن، امر به معروف و نهى از منكر كردن، معاشرت و كسب و كار و همه و همه اعمال و رفتار او آميخته با تواضع است.

در نهايت مرجع و برگشت دو تفسير يكى است، در تفسير اول راه رفتن فى‌نفسه مراد بود اما انگشت روى كوچك‌ترين مسائل گذارده شده بود كه نشانه تواضع و حالت نفسانى درونى بود، و در تفسير دوم خط مشى مراد بود نه فِعلِ راه رفتن تنها، كه خود به خود از كوچك تا بزرگ برنامه‌هاى زندگى را شامل مى‌شود.

بعضى خيال مى‌كنند تواضع صفتى پسنديده و روحيه اخلاقى صِرف است كه هيچ‌گونه تاثيرى در زندگى ندارد، بودنش خوب و نبودنش به جايى ضربه نمى‌زند ولى اين پندارى بيش نيست.

در اينجا سه نكته را متذكّر مى‌شويم تا معلوم شود كه تواضع در زندگى عاملى سرنوشت‌ساز است: 1- يكى از مهم‌ترين عوامل گناه كبر است، نخستين گناهى كه در اين عالم اتفاق افتاد گناه شيطان بود كه ناشى از تكبّر بود، بعد از تسويه و به سرحدّ كمال جسمانى رسيدن انسانى و نفخ روح و دميدن روان به او،(فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُّوحِى)[1]وقتى خطاب به فرشتگان شد كه به آدم سجده كنيد(فَقَعوُا لَهُ ساجدين)[2]، همه ملائكه سجده كردند الّا ابليس‌«فَسَجَدَ الملائكةُ كُلِّهُم اجْمَعوُنَ الّا ابليس»[3]خطاب شده چرا سجده نكردى؟! وى قياس‌[4]كرده و گفت:

[1].

[2].

[3]. سوره حجر آيه 30.

[4]. سوره حجر آيه 29. قياس آن است كه موضوعى را با موضوع ديگر كه از بعضى جهات شباهت دارند، مقايسه كرد و حكم موضوع اول را براى دوم اثبات كنيم، بدون اينكه فلسفه و اسرار حكم اول را كاملًا بدانيم، مثل اينكه بگوييم عرق انسان چون از جهاتى شبيه با بول است پس مثل بول نجس است.


صفحه 136

«انَا خَيْرُ مِنْه خَلَقْتَنى مِنْ نار و خَلَقْتَه مِنْ طِين»[1]: «من بهتر از آدم هستم، خلق نمودى مرا از آتش و خلق كردى آدم را از گِل» او اولين قياس كننده بود، چنان‌كه امام صادق (عليه السلام) به ابوحنيفه‌[2]فرمودند: «لاتَقِسْ فَانَّ اوّل مَنْ قاس ابليس»؛[3]«قياس مكن كه نخستين قياس كننده ابليس (شيطان) بود».

بزرگ‌ترين اشتباه ابليس كه شايد هم آگاهانه دروغ مى‌گفت، اين بود كه آتش را با خاك مقايسه كرد و خواست آتش را برتر از خاك جلوه دهد، در حالى كه خاك سرچشمه انواع بركات و منبع تمام مواد حياتى و مهم‌ترين وسيله براى ادامه زندگى موجودات زنده است، در حالى كه آتش چنين نيست، بلكه جنبه ويرانگرى او بيشتر است وقتى زمين به صورت گوئى آتشين از خورشيد جدا شد قابل استفاده و سكونت نبود، اما وقتى سرد شد خاك آن مايه بركات گرديد، سرچشمه پرورش درختان و مواد نفتى قابل احتراق شد، اگر آتشى ايجاد شود برگشتش به زمين است توليد آتش از سنگ چخماق و نفت و غيره است، از همه اينها گذشته شرافت آدم به بُعد جسمانى و مادى و خاكى و مرحله لجن بودن او نبود، بلكه بواسطه جنبه روحانيت او بود.

اضافه روحى در (نفخت فيه مِنْ روحى) اضافه تشريفيّه است، يعنى اگر چه جسم او خاكى بود ولى روحش انتساب به خداوند پيدا كرده و شرافت يافته بود، ولى امان از تكبر كه چون پرده‌اى بر ديده جان ظاهر شده و مانع از ديدن حتى بديهى‌ترين ديدنى‌ها و آشكارترين آنها است، به دنبال اين تكبر بود كه شيطان به جنگ و پيكار با خداوند برخاست و حكمت الهى را زير سؤال برد،

اينكه گفت: من‌

[1]. سوره اعراف، آيه 12.

[2]. رئيس مذهب حنفى از مذاهب اهل تسنن است.

[3]. نورالثقلين، جلد 2، صفحه 6، در منابع اهل تسنن هم، المنار، جلد 8، صفحه 331 و طبرى جزء 8، صفحه 98 از ابن عباس و ابن سيرين و حسن بصرى اين مطلب نقل شده است.


صفحه 137

بهتر از آدم هستم و او خلقتش از خاك و خلقت من از آتش است، يعنى اينكه دستور سجده از تو اى خدا انتظار نمى‌رفت، توقعّ نداشتيم با اين علم و حكمتت چنين دستور صادر كنى، بعد هم نسبت جبر به خدا داده، و گفت:«فَبِما اغوَيْتَنِى لَاقْعُدَنَّ لَهُم صِراطَكَ المُسْتَقيمَ»[1]: «اى پروردگار من به خاطر اينكه اغواء و گمراه كردى مرا، بر سر راه مستقيم تو براى انسان‌ها و فرزندان آدم كمين مى‌كنم» ابليس با اينكه عالم بود ولى تناقض گويى كرد، در ابتدا به خداوند نسبت جبر داد و گفت تو گمراهم كردى و من بى‌اختيار بودم، ولى بعداً گفت من گمراهشان مى‌كنم، يعنى اختيار دارم و به ميل خود عمل مى‌كنم، آرى اگر متكبّر دچار تناقض‌گويى هم شود جاى استعجاب نيست!

حضرت على (عليه السلام) در خطبه قاصعه‌[2]نهج‌البلاغه به هنگام نكوهش كبر و خود برتر بينى چنين مى‌فرمايد:

«اعْتَرَضَتْهُ الْحَمِيَّةُ فافْتَخَرَ عَلى آدَم بِخَلْقِهِ و تَعَصَّبَ عَلَيهِ لِاصلِه فَعَدُوّاللهِ امامُ المُتَعَصِّبنَ وَ سَلَفَ المُتَكبِرينَ الذى وَضَعَ اساسَ العَصَبيتهِ و نازَعَ اللهَ رداءَ الجَبْريّة وادَّرَعَ لِباسَ التَّعزُّز وخَلَعَ قِناع التَّذَلُّلِ، الا تَرون كيفَ صَغَّرَهُ اللهُ بِتَكَبُّرِهِ وَوَضَعَهُ بِتَرَفُّعِهِ فَجَعَلَه فِى‌الدّنيا مدحوُراً وَاعَدّلَهُ فِى‌الاخِرَةِ سَعيراً».

كبر و خودخواهى به او (شيطان) روى آورد، پس به آفرينش خود بر آدم (عليه السلام) فخر و ناز نمود، و به خاطر آفرينش خود در برابر آدم (عليه السلام) عَصَبيّت به خرج داد آشكارا زير بار فرمان حقّ نرفت، «و گفت: او را از گل و مرا از آتش آفريدى، من كه از او بهترم چرا او را سجده كنم؟!» اين دشمن خدا پيشواى متعصّبان و سرسلسله متكبران است كه اساس تعصّب را پى‌ريزى كرد و با خدا در جامه عظمت و بزرگى- كه اختصاص به او داشت- به منازعه پرداخت و لباس عزّت و سربلندى- كه سزاوار او نبود- را به تن پوشانيد و پوشش تواضع و فروتنى را كنار گذارد مگر نمى‌بينيد، چگونه‌

[1]. سوره اعراف، آيه 16.

[2]. نهج‌البلاغه، خطبه 192، صبحى صالح و 234 فيض‌الاسلام.


صفحه 138

خداوند او را براى تكبّر و سركشى خُرد و كوچك و به سبب بلندپروازى پست نمود؟! و آتش فروزان دوزخ را در آخرت براى او مهيا نمود.

چنانكه در قرآن كريم سوره حجر آيه 34 و 35 مى‌فرمايد:«قال فَاخْرُجْ مِنها فِانَّكَ رَجيمٌ و انَّ عَلَيكَ اللَّعنَةَ الى يَومِ الدِّينِ»: «خداوند فرمود از بهشت بيرون رو كه تو رانده شدى، و تا روز رستاخيز بر تو لعنت است» و در آخرت براى او آتش برافروخته آماده فرمود، (چنانكه در قرآن كريم سوره ص آيه 85 مى‌فرمايد:«لَامْلَئَنَّ جَهَنَّمَ مِنكَ و مِمَّنْ تَبِعَكَ مِنْهم اجمَعينَ»: «دوزخ را از تو و از همه آنان كه پيرو تو هستند از آدميان و جِنّيان پر خواهم نمود».

2- مسئله تواضع و تكبّر در علم و عدم علم تاثير مى‌گذارد، انسان متواضع اگر مسئله‌اى را نداند، سؤال كرده و بر علم خود مى‌افزايد، و برعكس انسان متكبّر با سؤال نمى‌خواهد شكوه ساختگى و دروغين خود را بشكند و اساساً يكى از حجاب‌هاى شناخت، تكبر است. اگر انسان متواضع شد زمينه علم افزايى او فراهم شده و علم هم زمين تواضع را متقابلًا فراهم مى‌كند، زيرا تواضع و علم رابطه تنگاتنگ و مستقيمى با هم دارند و چرا علم تواضع نيافزايند، در صورتى كه درخت پربار با سرفرو آوردن شاخه‌هاى ميوه‌دارش ابراز تواضع نيافريند، تكبر و بزرگى فروختن مانع از رسيدن علمى است كه به منزله آب حياتبخش روح و روان است،

و به قول شاعر:

افتادگى‌آموز اگر طالب فيضى‌

هرگز نخورد آب زمينى كه بلند است‌

شاعر ديگرى درباره تكبر و بالانشستن ظاهرى در حالى كه درون تهى از فضائل و كرامات است، اينچنين سروده:

من از بيقدرى خار لب ديوار فهميدم‌

كه ناكس كس نمى‌گردد از اين بالا نشستن‌ها