بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 147

اگر با شرايطى آيات را با زعفران مثلًا نوشته و با آب خورده شود، شفا حاصل مى‌شود يا اگر فلان سوره را بخواند فلان مشكل و بيمارى حل و بهبودى مى‌يابد، ولى مى‌گوئيم قرآن قبل از اين كه بر بيمارى‌هاى جسمى تاثير كند، مرهمى بر بيمارى‌هاى روحى است، زيرا وحى با روح ما مأنوس‌تر است تا با جسم. در آيه اول اشاره به وجود چنين امراض روحانى و در آيه دوم اشاره به نسخه شفابخشى به نام قرآن شده و بالطبع دلالت بر وجود طبّى براى روح و طبيبى براى آن است.

در نهج‌البلاغه هم اشاره به شفابخشى قرآن شده است آنجا كه مى‌فرمايد:

«فاستشْفوُه من ادْوائكم واستَعينُوا به على لَأوائِكم فانّ فِيهِ شفاءً مِنْ اكْبَر الدّاء وهُوَ الكُفْر النِفاقُ والغَىٌ والضَّلال»[1]

(از اين كتاب بزرگ آسمانى براى بيمارى‌هاى خود شفا بخواهيد و براى حل مشكلاتتان از آن يارى بطلبيد، چرا كه در اين كتاب درمان بزرگ‌ترين دردها است، درد كفر و نفاق و گمراهى و ضلالت).[2]

جالب توجه اين كه اطباء فهميده‌اند هر دارويى علاوه بر تسكين دردى منشأ دردهاى ديگرى مى‌تواند باشد و اين مطلب را از حدود 1400 سال پيش در روايات مى‌توان ديد در سفينة البحار در حديث معروفى آمده:«ما مِنْ دواء الّا ويَهيجُ داءً»: «هيچ دارويى نيست مگر اين كه خود سرچشمه بيمارى ديگر است» اما داروى شفابخش قرآن هيچ گونه اثر نامطلوب و سوئى‌

روى جان و فكر و روح آدمى نداشته، بلكه تماماً خير و بركت است و به اين مطلب در عبارات نهج‌البلاغه نيز اشاره شده:«شِفاءٌ لا تُخشى اسقامُه»(قرآن داروى شفابخشى است كه هيچ بيماريى از آن بر

[1]. نهج‌البلاغه، خطبه 175 فيض‌الاسلام و 176 صبحى صالح.

[2]. درباره شفابخشى قرآن در جاهاى ديگر نهج‌البلاغه نيز سخن به ميان آمده از جمله در خطبه 150 فيض و 157 صبحى صالح مى‌فرمايند: ودَواء دائِكُم (قرآن) دواى بيمارى‌هاى شما است) و در خطبه 148 فيض و 156 صبحى صالح مى‌فرمايند: الشفاء النافع (قرآن) شفابخش پربركت است.


صفحه 148

نمى‌خيزد).[1]

در نهج‌البلاغه از جمله لقب‌هاى پيامبر طبيبٌ دوّار (پزشك سيّار) است، يعنى او به سراغ مريض‌ها مى‌رفت، اگرچه مريض تمايلى به شفاء نداشت‌

«طبيبٌ دوّار بِطِبِّه، قَدْ احكَمَ مراهَمِه واحْمى مواسِمَه يَضَعُ مِنْ ذلك حيثُ الحاجَةُ اليه مِنْ قُلوب عُمْى وَآذانٌ صُمٍّ والْسِنَة بُكْم، مُتُتَبّع بِدَوائِهِ مواضِعَ الغَفْلة ومواطِنَ الحَيْرة لم يَسْتَضيئوا بِاضْواء الحِكْمَة ولم يَقْدَحوُا بِزِنادِ العُلوم الثاقِبَة، فَهُمْ فى ذلك كالانعام السّائِمة والصخُور القاسِيَة».[2]

«پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) او طبيبى است سيار كه با طب خويش همواره به گردش مى‌پردازد، مرهم‌هايش را به خوبى آماده ساخته حتى براى مواقع اضطرار و داغ كردن محل زخم‌ها، ابزارش را گداخته است (تا در آنجا كه مورد نياز است قرار دهد) براى قلب‌هاى نابينا، گوش‌هاى كر و زبان‌هاى گنگ، با داروى خود در جستجوى بيماران فراموش شده و سرگردان است!) (وليكن) بيماران از روشنى‌هاى حكمت و عرفان او استفاده نكرده‌اند و به آتش‌زنه‌هاى علوم و معارف درخشان آتش نيفروخته‌اند، پس آنان مانند چارپايان چرنده (كه شعور نداشته تمام همّت و سعيشان صرف خوردن و آشاميدن است) و همچون سنگ‌هاى سخت بنيان (كه چيزى را درك نمى‌كنند) مى‌باشند».

از آن عبارات استنباط مى‌شود كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) دو نوع درمان داشته‌اند: 1. مرهم براى زخم‌هاى قابل مرهم‌گذارى 2. مرهمى به نام سوزاندن در مرض هايى كه قابل درمان نيست، (در بُعد جسمانى هم اين دو نوع مرهم هست، يا قابل معالجه است مثل نوع اول يا قابل معالجه نيست، مثل سياه زخم كه معروف است‌

[1]. اين ترجمه و تفسير از اين عبارت بر طبق تفسير استاد در تفسير نمونه، جلد 12، صفحه 242- 241 است.

[2]. نهج‌البلاغه، خطبه 107 فيض‌الاسلام و 108 صبحى صالح.


صفحه 149

مى‌سوزاند، در كلمات على (عليه السلام) هم آمده:

«وَاذا لم اجِد بُدّاً فآخِرُ الدواء الكَىّ»[1]

: «و زمانى ك نيافتم چاره‌اى براى مداوا پس آخرين دوا داغ است».[2]

از اين مقدمه نتيجه مى‌گيريم همان طور كه در رابطه با جسم، اول آزمايش خون و چربى و اوره و غيره مى‌كنند تا كميّت و كيفيّت بيمارى را تشخيص داده و سپس درصدد معالجه مناسب با آن برآيند، در رابطه با روح هم اول بايد كنكاش و جستجوگرى كرد تا كمّاً وكيفاً بيمارى‌هاى روحى را تشخيص داده و سپس در راستاى بهبودى فعاليت كرد، اگر در محلى دروغ گفتن، قماربازى كردن و ديگر انحرافات به چشم خورد، بايد ريشه‌يابى كرد، اگر بيكارى گريبانگير نسل جوان شده، بايد ريشه‌يابى كرد و سپس به دنبال معالجه رفت.

مسئله شناخت و درمان از مبادى اساسى تبليغ به شمار رفته و بايد مبلّغين جامعه و در رأس آنها روحانيون عزيز اين روش را در عين حالى كه طبيبى دوّار هستند، نصب العين خود قرار داده تا در پيشبرد اهداف الهى، انسانى هرچه بيشتر موفق باشند.

بعد از تشخيص بيمارى تكبر، درصدد ريشه‌يابى برآمده و سه عامل مؤثر در اين بيمارى را متذكر مى‌شويم:

1. عدم معرفت نسبت به خدا و جهان و خويشتن: اگر معرفتى شايسته، نسبت به اين امور نباشد درخت تكبر رشد نموده و هرچه بيشتر به ثمر مى‌نشيند، اگر كسى در مرحله ذات خود را ديد، خدا را نمى‌بيند، اگر در مرحله صفات مثل علم، علم خود را ديد، علم خدا را نمى‌بيند، اگر در مرحله افعال فعل خود را ديد، فعل خدا را نمى‌بيند و در نتيجه هركس بزرگى موهوم خود را ديد، از بزرگى خدا غافل است.

[1]. نهج‌البلاغه، خطبه 167 فيض‌الاسلام و 168 صبحى صالح.

[2]. جمله (آخِرُ الدواء الكَىّ) مَثَل مشهورى است كه براى آخرين مرحله تدبير به كار مى‌رود.


صفحه 150

بزرگان نكردند در خود نگاه‌

خدابينى از خويشتن بين مخواه‌

(سعدى)

قرآن مى‌فرمايد:«ولو انَّما ما فى الارض من شَجَرَة اقْلامٌ والبحرُ يَمُدّه مِنْ بَعْده سَبْعُةُ ابْحُر ما نَفِدَتْ كلماتُ اللهِ انّ اللهَ عَزِيْرُ حكيم»[1]: «اگر آنچه روى زمين از درختان است قلم شوند و دريا براى آن مركب گردد و هفت دريا به آن افزوده شود، اينها همه تمام مى‌شود، اما كلمات خدا پايان نمى‌گيرد، خداوند عزيز و حكيم است».

در اين آيه (كلمات الله) را به معنى علم و دانش پروردگار[2]گرفته‌اند و اشاره به عظمت علم الهى است، اگر تمام علوم را كه در متن كتب در كتابخانه‌ها جمع شده، شايد بيش از استخر كوچكى جوهر براى نوشتن آن مصرف نشده باشد، حال ببينيد استخر كوچكى كجا و هفت دريا كجا!

در مقابل عظمت جهان و اين عالم پهناور ما بسيار كوچكيم. استاد مى‌فرمودند: روزى محاسبه مى‌كردم آن سفينه فضايى كه در مدت سه روزه به كره ماه رسيد، اگر بخواهد به كرات ديگر منظومه رود، بعضى 11 ماه و بعضى 60 سال و بعضى 300 سال به بالا طول مى‌كشد، اينها همسايه‌هاى زمين هستند، اگر بخواهيم به اولين ستاره خارج منظومه برسيم كه 48 ماه نورى با ما فاصله دارد، و نور آن 4 سال در راه است تا به زمين برسد بعضى از آنها يك ميليون و پانصد هزار سال (1500000) طول مى‌كشد راستى چه عظمتى و چه شوكتى؟!!

در آداب نماز شب نوشته‌اند: «نمازگزار پس از بيدار شدن و قبل از وضو نگاه به آسمان كند و 6 آيه از اواخر سوره آل عمران را بخواند:«انّ فِى خَلقِ السَّمواتِ والارضِ وَاختلافِ اللَّيلِ و النَّهارِ لِآيات لِاولىِ الالبابِ ... وَ يَتَفَكَّروُنَ فى‌

[1]. سوره لقمان، آيه 27.

[2]. رجوع شود به تفسير نمونه، جلد 17، صفحه 76.


صفحه 151

خَلقِ السَّمواتِ وَالارضِ رَبَّنا ما خلَلَقْتَ هذا باطِلا ...»[1](در خلقت آسمان‌ها و زمين و رفت و آمد شب و روز آياتى براى صاحبان عقل و خرد است ... تفكّر مى‌كنند در آفرينش آسمان‌ها و زمين، گويند: پروردگارا اين دستگاه با عظمت خلقت را بيهوده نيافريده‌اى ...».

از اين مقدمات نماز شب مى‌توان فهميد كه عبادت با معرفت ارزش دارد و معرفت با نگرش به عظمت دستگاه خلقت زمين و آسمان حاصل مى‌شود.

قطر زياد عدسى‌ها كه سال به سال بر آنها افزوده مى‌شود، صحنه‌هاى دورتر و شگفت انگيزترى را توانسته پشت دستگاه‌ها منعكس كند، عظمت اين جهان به جايى رسيد كه با ماشين‌هاى حساب تنها در يك قسمت آسمان كه مجموعه كهكشان ما وجود دارد صد ميليارد (صد هزار ميليون) ستاره شمارش شده، خورشيد ما ستاره متوسطى در ميان اين ستاره‌هاى كهكشان راه شيرى است و تعداد كهكشان‌ها حداقل به يك ميليارد بالغ است، منجّمين مى‌گويند تلسكوپ‌هاى ما به جايى مى‌رسد كه تاريك نشان مى‌دهد، ولى عوالم ديگرى هست كه هنوز ديد تلسكوپ‌هاى ما به آنها راه پيدا نكرده است.

بسيارى از دانشمندان تفسير كرده‌اند كه جميع ستارگان مربوط به آسمان اول است و قرآن هم مى‌فرمايد:«انّا زَيَّنّا السَّماءَ الدُّنيا بِزينة الكَواكبِ ...»[2]؛ «به تاكيد ما آسمان نزديك (دنيا مؤنث ادنى به معنى نزديك است) را مزيّن ستارگان كرديم».

من چه هستم و در برابر اين دستگاه با عظمت چيستم، چكاره‌ام و چه محلى از اعراب در ميان اين مخلوقات و كلمات الهى دارم، پس عقل و وجدان حكم مى‌كند كه راهى جز عبوديت خدا را نبايد طى كرد و همين راه است كه در نهايت‌

[1]. سوره آل عمران، آيه 188 تا 194.

[2]. سوره صافات، آيه 7.


صفحه 152

به بزرگ‌ترين و رفيع‌ترين مقام علمى كه همه كس را به آن راه نيست، منجر مى‌شود و آن مقامى است كه دارنده اين مقام چنين گويد:

تا به جايى رسيد دانش من‌

كه بدانستمى كه نادانم‌

در اينجا بايد گفت اى انسان تو و تكبر چه تو در برابر عظمت دستگاه خلقت چه هستى؟! واقعا جاى تعجب است كه انسانى با توجه به اين كه اوّلش نطفه و آخرش مردار و مابين اين دو حامل عذره و كثافات است، فخرفروشى و تكبر مى‌كند. بايد اقرار كرد (آن ذره كه در حساب نايد مائيم) معرفت را بايد از امام حسين (عليه السلام) آموخت آن حضرت در دعاى عرفه درحالى كه اشك مى‌ريزد مى‌گويد:«الهى انا افقير فى غناى فكيف لا اكون فقيراً فى فَقْرى الهى انَا الجاهل فى علمى فكيف لا اكون جهولًا فى جهلى»[1]«خدايا من در موقع بى‌نيازى هم فقيرم، پس چگونه فقير نمى‌باشم در فقرم، خدايا من در موقع عالم بودن هم جاهل هستم، پس چگونه جاهل نمى‌باشم در موقع جاهل بودنم»:«الهى مَنْ كانَتْ مَحاسِنُهُ مساوِىَ فَكيفَ لا تَكوُنُ مَساويه مساوِى»[2](خدايا كسى كه خوبى‌هايش، بدى است، پس چگونه بدى‌هايش بدى نيست)«عَميَتْ عَيْنٌ لا تراك»[3]«كور باد چشمى كه تو را نبيند» خدايا مگر تو از من دور شده‌اى كه از آثار بخواهم تو را بشناسم.

كى رفته‌اى زدل كه تمنا كنم تو را

كى گشته‌اى نهفته كه پيدا كنم تو را

با صد هزار جلوه برون آمدى كه من‌

با صد هزار ديده تماشا كنم تو را

آرى اين معرفت آن جانبازى عاشورا، را هم مى‌طلبد.

درمان بيمارى تكبر كه ناشى از جهل و عدم شناخت باشد، تحصيل معرفت نسبت به عظمت خالق و جهان و ضعف‌

خويشتن است، اين معرفت رابطه مستقيم با تواضع و تواضع رابطه مستقيم با علم و علم با معرفت دارد و به قول امام حسين (عليه السلام):«مُدارَكَ العِلْم لِقاحُ المعرفة»: «درس و بحث علم، زاينده معرفت است».

[1]. مفاتيح الجنان و دعاى عرفه.

[2]. مفاتيح الجنان دعاى عرفه.

[3]. مفاتيح الجنان دعاى عرفه.


صفحه 153

2. عقده حقارت: شخص متكبر در خود كمبودى احساس كرده و جبران آن را در قيافه گرفتن و باد به غبغب انداختن مى‌داند، اين چيزى است كه مطالعه روانكاوان به آن رسيده است.

در حديثى از امام صادق (عليه السلام) آمده:

«ما مِنْ رَجُل تَجَبَّرَ الّا بِذِلَّة وَجَدَها فى نَقْسِه»:

«مردى نيست كه بزرگى و تكبر كند الا به خاطر ذلّت و خوارى كه آن را در نفس و جان خود مى‌يابد»[1]اين ذلت همان عقده حقارت است، منشأ اين عقده معمولًا از دوران تولد و رشد در خانه محقّر فقيرانه يا مورد تحقير پدر و مادر و معلّم قرار گرفتن است. او در دوران كودكى وقتى مى‌خواسته حرفى بزند به او گفته شده تو هنوز بچه‌اى، و دهانت بوى شير مى‌دهد تو را به اين كارها چه، اين صحيح نيست ما دستور داريم براى بچه‌ها بايد شخصيت قائل شد نه اين كه آنها را مورد تحقير قرار داد تا احساس كمبود كرده و با تكبر جبران كنند.

يا ممكن است منشأ آن فرزند نامشروع بودن باشد كه به عنوان مظاهر زشت دنياى صنعتى امروز محسوب مى‌شود، در هر سال در انگلستان نيم ميليون فرزند نامشروع به جود مى‌آيد كه اين مسئله مورد اعتراض دانشمندان واقع شده و اين رويه را خطرى براى جامعه انگلستان دانسته‌اند، زيرا اين افراد نامشروع اكثراً قتل‌ها و سرقت‌ها و عامل تشكيل دهنده پرونده‌ها در دادگاه‌ها هستند. چرا؟!

يكى از علل آن عقده حقارتى است كه در اين افراد رشد كرده، وقتى پدر و مادرش را نمى‌شناسد، وقتى متوجه حال خود مى‌شود، حس انتقامجويى در او شعلهور شده و زبان حالش اين است كه بايد از اين‌

جامعه‌اى كه مرا به اين روز انداخته، انتقام بگيرم. با غرور و تكبر مى‌خواهد خود را جلوه دهد تا كمبودش برطرف شده و قهرمان شود، اين قتل‌ها و سرقت‌ها خالى از انگيزه درونى است، او

[1]. بحارالانوار، جلد 73، صفحه 235.


صفحه 154

مى‌خواهد به قول امام صادق (عليه السلام): ذلت و حقارت خود را جبران كند، و راه درمانى ندارد جز اين كه اين خلاء در زندگى چنين افرادى پر شده و كمبود آن جبران شود، بهترين راه ايمان و توكل به خداوند است، وقتى مؤمن شد مصداق حديث قدسى‌

«مايَسَعُنى ارضى ولا سمائى بل يَسَعُنى قَلْبُ عبدى المؤمن»

زمين و آسمان من گنجايش مرا نداشته، بلكه قلب عبد مؤمن به من گنجايش و تحمل عظمت مرا دارد). مى‌شود مى‌گويد اگر خانواده فقيرى هستم يا قيافه زيبايى ندارم يا پدر و مادرى ندارم، مهم نيست. قلب من عرش خدا است و نور او در دلم شعلهور و درخشان و عشق به او در درونم موّاج و خروشان است موجى كه ساحلى نمى‌يابد، تا آرام گيرد و چه بهتر از اين مقام كه قلب من برتر از زمين و آسمان است.

قرآن مى‌فرمايد:«ولَقَد كرَّمنا بَنى آدم وحَمَلْناهُم فى البَرِّ والبَحْر ورَزَقناهُم من الطيّبات وفَصَّلناهُم على كثير مِمَّن خَلَقْنا تفضيلًا»[1]؛ «ما بنى آدم را گرامى داشتيم و آنها را در خشكى و دريا (بر مركب‌هاى راهوار) حمل كرديم و از انواع روزى‌هاى پاكيزه به آنها روزى داديم و بر بسيارى از خلق خود برترى بخشيديم».

مفسّرين «كثير» را در آيه به معنى جميع گرفته‌اند و به گفته مفسّر بزرگ مرحوم طبرسى درمجمع البيان در قرآن و مكالمات عرب، بسيار معمول است كه اين كلمه به معنى جميع مى‌آيد. طبرسى مى‌گويد: معنى جمله اين است‌

«انّا فَصَّلنَاهُمْ على مَنْ خَلَقْناهُمْ وهُم كثيرٌ»:

«ما انسان را بر ساير مخلوقات برترى بخشيديدم و ساير مخلوقات بسيارند».[2]

در آيات تسخير هم مى‌خوانيم:سَخَّرَ لَكُمْ ما فِى السَّمواتِ وَما فِى الأرْضِ‌[3]: «مسخر كرد براى شما آنچه در آسمان‌ها و آنچه در زمين است».

[1]. سوره اسراء، آيه 70.

[2]. نقل از تفسير نمونه، جلد 12، صفحه 119 ذيل همين آيه.

[3]. سوره جاثيه، آيه 13.