بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 21

تفسير اين كلمه‌اى كه د رهاله‌اى از نور پيچيده شده اول به سراغ ريشه لغوى و سپس به سراغ آيات و روايات رفته و در پايان مختصرى درباره اهميت آن در قران به بحث مى‌نشينيم.

تقوى در لغت‌

«تقوى» در لغت از ريشه وقايه به معنى نگهدارى است كه تقيّه هم از همين ماده است، زيرا نوعى نگهدارى و حفظ نيروها است، تقوى را به خويشتندارى، خود نگهدارى، خويشتنبانى و پرهيز از گناه و پرواداشتن تفسير كرده‌اند ولى به نظر مى‌رسد بهترين تفسير و در واقع مرادف تقوى (پرواداشتن) است و بقيه تفاسر و معانى، تفسير به لازمه آن است و چه بسا در مواردى معانى ديگر قابل طرح نيست مثلًا ترجمه تقوى در آيه (1 و 2 كه ذكر خواهد شد) به «پرهيز» ترجمه صحيحى نيست زيرا خداوند و روز رستاخيز قابل پرهيز و دورى نيست.

تقوى در قرآن‌

وقتى به تمايشاى موارد استعمال تقوى در قرآن مى‌رويم، مفعول اين فعل را مختلف مى‌يابيم براى نمونه به چند مورد اشاره مى‌كنيم:

1.اتّقُوا اللّه-در اينجا مفعول، اسم جلاله اللّه قرار داده شده، يعنى بترسيد از خداوند و از او پروا داشته باشيد.

2.اتّقُوا يَوماً لا تَجْرى نفسٌ عن نفس شيئاً[1]- در اينجا روز قيامت مفعول قرار گرفته است يعنى پروا داشته باشيد از روزى كه نَفْسى به جاى نفس ديگر جزا

[1]. سوره بقره، آيه 48- 131.


صفحه 22

داده نمى‌شود.

3.اتّقوا النّارَ الّتى اعِدّتْ لِلكافرين‌[1]-در اين آيه (النار) مفعول واقع شده، يعنى بپرهيزيد از آتشى كه مهيا شده براى كافرين، مفسّرين گفته‌اند، وجه اين كه خاوند فرموده آتش الان مهيّا و آماده است، يا اين كه فرموده بهشت الان موجود است، با اين كه مى‌توانست در موقع نياز آنها را يافريند، اين است كه: اى بشر بدان، نقد معامله مى‌كنيم، نه نسيه، اگرچه نسيه قادر متعال هم نقد است.

4.اتَّقوا فِتْتَةً لاتُصيبَنّ الذّين ظَلموُا مِنكُم خاصة[2]- در اين آيه مفعول كلمه (فتنه) واقع شده، يعنى بپرهيزيد از فتنه‌اى كه فقط دامن ظالمين شما را نمى‌گيرد، بلكه دامن بى‌تفاوتان جامعه (كه نظاره‌گر سيل گناه بودند و دم نزدند) را هم مى‌گيرد، و بلكه بالاتر دامن كسانى كه قبول ظلم كردند و مظلوم واقع شدند را هم مى‌گيرد.

از مجموع اين چند آيه و آيات ديگر قرآن مى‌توان نتيجه گرفت كه: حقيقت تقوى پرهيز است، پرهيز از گناه، پرهيز از معصيت و نافرمانى، جالب اين است كه: خداوند از خود به عنوان» اهل تقوى» ياد مى‌كند(هو اهل التقوى واهل المغفرة)[3]بله او هم پرهيز از ظلم مى‌كند، از اين كه اجر كسى را ضايع كند، از اين كه ظلم ظالمان و عدل عادلان را به بوته فراموشى سپارد، و تعالى اللّه عن ذلك علوّاً كبيرا.

بنابر اين كه تقوى حقيقتش (پروا) شد، يك حالت نفسانى و روانى مى‌شود، يك نيروى نامرئى كنترل كننده رفتار مى‌شود، نه يك عمل و فعل، يعنى فردى كه داراى اين حالت است متّقى مى‌شود و نتيجه چنين حالتى اجتناب از معصيت،

[1]. سوره بقره، آيه 48- 131.

[2]. سوره انفال، آيه 25.

[3]. سوره مدثر، آيه 56.


صفحه 23

و رستن از نافرمانى و گسستن از گناه است، نه اين كه اگر كسى احياناً معصيتى را ترك كرد متّقى ناميده شود زيرا مبدا اشتقاق اين مشتق،[1]حال است، نه عمل و در نتيجه مُتلبس به اين حال متقى است نه متلبس به اين فعل گذرا، با اين توضيح معلوم مى‌شود كه تقوى با معنى عالتى كه فقها در رساله‌هاى عمليه دارند هم افق است، زيرا عدالت بر طبق عقيده آنها حالتى است كه: انسان را از عصيان و سركشى بازمى دارد، اگر اين حالت در انسان مستحكم و زيربناى حالات انسانى شد، توانسته در برابر امواج شهوت سدّى بسازد كه اگر در مواقعى هم اين سدّ به واسطه امواج آسيب ببيند و يا حتّى شكسته شود، قابل ترميم است زيرا هنوز بنيان و پى روحيّات باقى است، چون تقوى آن حالتى شد كه ماندنى است، نه عمل و فعل گذرا كه رفتنى است.

تقوى مساوى است با احساس مسئوليت در برابر پروردگار، عدم بى‌تفاوتى نسبت به جامعه و عقايد مردم، از بى‌رنگى درآمدن و جامه صبغة اللهى پوشيدن كه‌(صِبْغَةَ اللّه صبْغَةً).[2]

تقوى مُنجى عقيده از سرگردانى و جهت دهنده به آن است و لذا يك انسان داراى تقوى و يك متقى واقعى در كوفه به منزل كَلِيْن على (عليه السلام) رفتن ودر شام به قصر خضراى معاويه آرميدن را به خود اجازه نمى‌دهد، پاى سفره امام حسين (عليه السلام) نشستن و زير بيرق يزيد قيام كردن را هم به مُخّيلة خود راه نمى‌دهد، چه رسد به مرحله عمل رساند.

تقوى وجه تمايز بين حق و باطل است، زيرا رزمنده جان بركف اسلام از حيث اسلحه به دست گرفتن، با آن صهيونيستى كه در سرزمين اشغال شده فلسطين‌

[1]. اگر انسان داراى ملكه عدالت شد اين حالت نفسانى را اصطلاحاً عدل و تقوى گويند ولى اگر داراى ملكه نشده و احياناً معصيتى را ترك و خود را كنترل مى‌كند اصطلاحاً حال مى‌گويند.

[2]. بقره، آيه 138.


صفحه 24

است يا با آن بعثى اشغالگر كه با اسلام در ستيز است فرقى ندارد فقط وجه تمايز آنها تقوى است.

تقوى احياكننده جامعه بشريت و ضامن حفظ بقاى آن است و از همين روى است كه يك جراح متخصص متّقى با يك دزد و چاقوكش هرزه از حيث شكم پاره كردن ظاهراً تفاوت ندارد، ولى اوّلى اجياكننده يك بيمار يا مجروح در شرف مرگ است، و يا احياء نفس مانند اين است كه جامعه‌اى را احيا و زنده مى‌كند كه من‌(احيى نَفْساً فَكأنَّما احى النّاسَ جَميعاً)ولى در مقابل دوّمى مميت نفس است و سبب ميراندن يك جامعه‌(وَمَنْ قَتَلَ نَفْساً فَكَأنَّما قَتَلَ الناسَ جَميعاً)

تقوى محرّك انسانها به سوى خيرات است.

مناسب است، داستانى تاريخى از عصر معاصر نقل كنم، تا هرچه بيشتر مفهوم تقوى و محركيّت آن مشخص گردد در زمان بزرگ مرجع تقليد مرحوم آيت اللّه آقا سيد ابوالحسن اصفهانى (ره) درگيرى ميان حكومت وقت ايران و سعودى در اثر اين كه ابوطالب نامى از يزد در حال طواف دچار تهوع و استفراغ شده بود، درگرفت، زيرا اين وهابى‌هاى از خدا بى‌خبر اين شخص را دستگير كردند و ادعا نمودند كه اين فرد هتك حرمت حرم كرده و بالاخره او را محكوم و به قتل رساندند، معروف است كه تا مدتى براى ايرانى‌ها حج ممنوع شد، تا اين كه دولت سعودى بعد از مدتى از دولت ايران پوزش خواست، و دوباره اجازه داده شد، كه حجاج ايرانى به حج روند يكى از علماى اصفهان برايم نقل كرده كه يكى از حجّاجى كه به حج رفته بود گفت رفيقى داشتم كه در اين سفر همراه من بود، در بيابان بينكويت و حجاز دچار شن گرفتگى شديم، و ماشين قدرت حركت نداشت، (قابل ذكر است كه سابقا غالب افراد با ماشين از طريق كويت به عربستان مى‌رفتند و گاهى به درياچه‌هاى شن برمى خوردند و دچار مشكلات مى‌شدند) راننده گفت اگر


صفحه 25

مى‌خواهيد به حج برسيد و جان خودتان را هم نجات دهيد بايد وسائل خود را در بيابان رها كنيد تا بتوانم شما را نجات دهم (در آن زمان افراد به علت طولانى شدن سفر وسائل زيادى برمى‌داشتند) بالاخره وسائل را رها كرده و به مكه رسيديم، رفيق من در آنجا يادش آمد كه 4000 تومان دارائى خود را كه از 40 هزار تومان امروز بيشتر قيمت داشت در چمدانى كه در بيابان رها كرده بود گذاشته بود، براى همين جهت بسيار نگران و مضطرب بود، ولى چاره‌اى نداشت، هرچه جستجو كرد و سؤال و پرسش نمود تا شايد كسى با وسائل آنهابرخورد كرده و پول او را پيدا كرده باشد، به جايى نرسيد، و بالاخره پولى براى ادامه سفرش قرض كرد، بعد از مراسم حج مرسوم بود ايرانيان به كربلا مى‌رفتند، من هم با رفيق خود به كربلا رفتيم ولى بسيار غمگين بود، و متوسل به سيدالشهداء (عليه السلام) شد، ما نماز را در صحن آقا امام حسين اقامه (عليه السلام) مى‌كرديم، به رفيقم گفتم امروز در جمعيت نمازگزاران اعلام كن آيا كسى چمدانى كه فلان مقدار پول درون آن بوده، در بيابان حجاز پيدا نكرده، گفت به من مى‌خندند بيابان حجاز كجا و كربلا كجا؟!

بالاخره با اصرار ما اعلام كرد و مردم شروع كردند به خنديدن، مرد عربى كنار من بود گفت اين ايرانى چه گفت؟ من جريان را براى او گفتم، ناگهان لبهاى او پر از تبسّم شد، و گفت گمشده اين مرد پيش من است، من در بيابان پيدا كردم، و چون ديدم پول ايرانى در آن است چادر به چادر در مكه، محل سكونت ايرانيان را جستجو كردم ولى صاحبش را نيافتم، و گفتم خدايا پول وزر و بالى براى من شده، خودت كمك كن تا آن را به صاحبش برسانم، و بالاخره شخصى به من گفت معمولًا ايرانيها بعد از مراسم حج به كربلا مى‌روند، من هم تا به اينجا آمدم، تا اين كه امروز اين شخص را پيدا كردم، و خدا را شكر كه امروز راحت شدم.

هدف از نقل اين داستان اين بود كه: تقوى چه مى‌كند چنان تحركى مى‌دهد،


صفحه 26

و چنين سلب آرامش و آسايش مى‌كند كه اين مرد عرب را از بيابانهاى ميان كويت و حجاز روانه مكه مى‌كند تا چادر به چادر به دنبال صاحب اين پول بگردد سپس به كربلا آيد، تا بار مسئوليت را از دوش خود بردارد، با اين كه قدرت داشت پول را برداشته و مصرف كند. حتى ناقل اين داستان گفته بود وقتى مى‌خواستيم به عنوان مژدگانى به او چيز دهيم، رنگش تغيير كرد و گفت مگر براى اداى وظيفه هم پول مى‌گيرند، به‌به اين است نتيجه جهت دادن تقوى به عقيده، و از بى‌رنگى درآوردن انسان ومزيّن به رنگ الهى كردن.

مفهوم تقوى در روايات‌

پس از روشن شدن تقوى در لغت و قرآن به سراغ روايات اهل بيت (عليه السلام) مى‌رويم، زيرا آنها آگاهترند به آنچه در خانه آنها نازل شده كه: (اهْلُ البَيْتِ دَدرى بَما فِى البيت) آن خانه و بيتى كه سرچشمه زلال معارف است، چون محل نزول وحى و رفت و آمد ملائكه بوده است، (مَهْبطُ الوَحى وَمُخْتَلَفُ المَلائكة) براى نمونه 6 روايت را متذكر مى‌شويم:

1. سُئل الصادقُ (عليه السلام) عنِ تَفْسير التّقْوى: «قال (عليه السلام): انْ لا يَفْقدَك اللّهُ حيثُ امَرَكَ ولا يَراك حيثُ نَهاك»[1]يعنى جاهايى را كه خداوند تو را امر كرده محل وجدان تو، و جاهايى را كه نهى كرده محلّ فقدان تو باشد و به عبارت ساده‌تر، هرجا كه مى‌خواهيد تو باشى باش، و هرجا كه نمى‌خواهد مباش، امام صادق (عليه السلام) رئيس مذهب ما همان گونه كه خود در اين روايت مى‌فرمايد، در مرحله عمل همچنين كردند، در روايتى است كه امّاعلى (عليه السلام) بر طبق مصاحلى به مجلس شخصى شرفياب‌

[1]. بحارالانوار، جلد 70/ و شرح نهج‌البلاغه خوئى، جلد 12/ 115 ذيل همين خطبه.


صفحه 27

شدند، در آن مجلس فردى آب طلب نمود، و ميزبان جام شراب به دست او داد، ناگهان حضرت از جا برخاستند و سخنى به اين مضمون فرمودند: اينجا جاى من نيست، زيرا خداوند دوست ندارد من در مجلسى كه مورد نهى اوست، باشم و بر طبق همين روايت فقها فتوى به حرمت رفتن در مجلس معصيت مى‌دهند و حتّى نماز را در همچو مجلسى هم باطل مى‌دانند.

2. قال على (عليه السلام): «مَنْ مَلِكَ شَهوتَهَ كانَ تَقِيّا»[1]- كسى كه مالك شهوت خود باشد، متّقى است، يعنى متّقى كسى است كه: بتواند قوّه شهوانى خود را تحت اختيار خود گيرد و هچ موقع مغلوب آن نشود، همان طور كه انسان مالك و غالب بر اموال خود است، نه مغلوب آن.

3. قال على (عليه السلام): «المُتَّقى مَنْ اتِّقِى الذُّنوب»[2]- متّقى كسى است كه: از گناهان بپرهيزد و پروا داشته باشد و پرده عصمت، بين خود و خدا را ندرد.

4. قال رسول اللّه (صلى الله عليه وآله): «تَمامُ التَّقوى انْ تَتَعلّم ما جَهِلتَ وتعمَلَ بما عَلِمتَ» حقيقت كمال تقوى اين است كه هرچه را نمى‌دانى ياد بگيرى، زيرا جهل عذر نيست و در روز جزا در جواب كسى كه مى‌گويد جاهل به احكام بودم خطاب مى‌شود (هلّا تعلّمت) چرا ياد نگرفتى؟ علاوه بر اين كه بر توشه علم مى‌افزائى بايد به آنچه انباشته‌اى عمل كنى و الّا برف انبار كردن و عالم بى‌عمل بودن مثل درخت بى‌ميوه است (العالِمُ بِلا عَمَل كالشَّجَرِ بِلا ثَمَر) و به تعبير قرآن (كَمَثَلِ الحِمارِ يَحْمِلُ اسفارا) به الاغى مى‌ماند كه بر پشت آن كتاب انباشته شده، و چه بسا نمى‌داند بر روى او چه چيزى سنگينى مى‌كند.

5. قال على (عليه السلام) فى خطبه 16 نهج‌البلاغه:

الا وَانَّ الخَطايا خَيْل شُمُس‌

[1]. غررالحكم.

[2]. همان.


صفحه 28

حُمِل عَلَيها اهْلُها وخُلِعَتْ لجُمُها فَتَقَّحمَتْ بِهِم فى النّار، الا وانَّ التَّقوى مَطايا ذُلُل حُمِلَ عليها اهْلُها واعطوُا ازِمَّتَها فَاورَدتُهُم الجنّة.

حضرت در اين عبارات با تشبيه خود تعريف تقوى را مشخص مى‌كنند: اول وضعيت خطايا و غير متقين و سپس تقوى و متقين را مشخص مى‌كنند و چقدر زيبا ترسيم مى‌نمايند، مى‌فرمايند: آگاه باشيد كه معاصى مانند اسبهاى سركش لجام گسيختهاست كه بر آنها اهل خطا و گنهكاران سوار شده، و سرانجام سواران خود را به آتش مى‌اندازند، و در مقابل، تقوى و پرهيزگارى مانند شترهاى رامى است، كه مهارشان به دست سواران آنهاست و سواران آنها صاحبان تقوايند، و عاقبت اين مركب‌ها سواران خود را به بهشت وارد مى‌كنند.

6. سُئِل امام المتقين على بن ابيطالب (عليه السلام)

عَن التَّقوى فقالَ (عليه السلام): هو انّه لَوْ وُضِعَ عَمَلُك على طَبَق ولم يَجْعَل عليه غِطاءٌ وطيفَ به على اهلِ الدّنيا لَما كان فيه شىٌ تَستَحى مِنْه.[1]

از على (عليه السلام) درباره تقوى سؤال شد حضرت فرمودند: تقوى اين است كه اگر عمل تو را در طبقى مكشوف و سر باز بگذارند و دور دنيا بگردانند، تا مردم ببينند، جهتى نباشد كه از آن حيا كنى و خجالت بكشى و يا به تعبير استاد اگر تمام اعمالت را از بلندگوى صحن مطهر حضرت معصومه (عليها السلام) براى مردم بخوانند، خم به ابرو نياورى و خجالت نكشى.

ممكن است به ذهن كسى بيايد كه اين درحد عصمت است، مگر غير معصوم مى‌تواند، منطبق بر اين كلام على (عليه السلام) باشد؟! مى‌گوئيم، بله زيرا معصوم علاوه بر اين كه در محدوده عمل معصوم است، در محدوده نيت و فكر و تعقل‌

[1]. كتاب اثنا عشريه فى المواعظ العدديه، صفحه 434.