ضعيف. ميّت و فانى مىداند و اين پرثمرترين حالتى است كه انسان نسبت به حق پيدا مىكند، و اين مرحله حقّ اليقينى است.
البته با تدبر در آيات قرآن و روايات معلوم مىشود كه انسان از طريق علم اليقين به مرتبه عين اليقين و از عيناليقين به مرحله حقاليقين مىرسد، در علماليقين فعاليت مغزى و عقلى دخالت دارد، و در عيناليقين فعاليت قلب، و در حقاليقين جذبه الهى و عنايت خداوندى
تا كه از جانب معشوق نباشد كششى
كوشش عاشق بيچاره به جايى نرسد»[1]
صاحب جامع السعادات[2]سخنى دارد كه ترجمه آن چنين است: «فوق مرتبه حقاليقين را بعضى از اهل سلوك اثبات كرده و تعبير به «حقيقت حقاليقين» و «فناء فى الله» كردهاند و آن ديدن عارف است ذات خود را كه مضمحل و محو در انوار خداوندى و سوخته پرتو جمال او شده، به طورى كه ديگر استقلالى براى خود نمىبيند، و تشبيه كردهاند به اينكه كسى يقين به وجود آتش كند، به واسطه داخل شدن در آن و سوختن پروانهوار در آن[3]
[1]. عرفان اسلامى، جلد 1، صفحه 341.
[2]. جامع السعادات، ج 1، ص 3- 2- 161.
[3]. استاد مىفرمود: از اين فراز نهجالبلاغه مىتوان هم مرحله حقاليقين و هم عيناليقين را استفاده كرد (كمن قد رَاها) اشاره به عيناليقين و (هم فيها مُنَعّمون) اشاره به حقاليقين باشد، ولى به نظر مىرسد كه «فاء» چون تفريع بر (قد رَاها) است، معنى چنين است، پرهيزكاران در اثر يقين به وعدههاى خداوند و مكاشفه حقايق، مثل كسانى مانند، كه با ديده ظاهرى بهشت را مشاده مىكنند، كه در آن مُتَنعِّماند و در اثر يقين به وعيدهاى خداوندى به منزله كسانى هستند كه با ديده ظاهرى جهنم را مىبينند، كه در آن معذّبند، و اين معناى عيناليقين است، نه حقاليقين، بله اگر اين طور تشريح كنيم: كه پرهيزكاران مثل كسانى هستند كه مىبينند بهشت را كه الان در آن متنعّماند، و مثل كسانى هستند كه جهنم را مشاهده مىكنند، كه الان در آن معذّبند، به مفهوم حقاليقين نزديك است، ولى نهاية عبارت يكى از اين دو را مىفهماند نه هر دو معنا را، فرق معنى اول و دوم اين مىشود كه رؤيت در معناى اول به نحوى است كه پردهها كنار رفته، و بهشت و جهنم و جايگاه ساكنان آنها را مىبينند، همچنان كه حجابها و موانع برطرف شده و آتش را مشاهده مىكنند، و در معناى دوم اين رؤيت به نحوى نيست كه منظرهوار نظارهگر حقايق باشند بلكه بهشت و جهنم را مىبينند در حالى كه همين الان در آنها خود را احساس مىكنند، مانند كسى كه به وجود آتش يقين كرده زيرا خود را در آتش ديده و وسوزش و الَم آن را بر جان خود احساس مىكند.
قابل ذكر است كه بعضى از اساتيد تعلّق به عزّ قدس را در مناجات شعبانيه[1]به همين مقام فناء تفسير مىكردند
«الهى هَبْ لى كَمالَ الانْقِطاعِ الَيك وانِرْ ابْصْارَ قُلوُبنا بِضياء نَظَرها اليك حَتّى تَخْرقَ ابْصارُ القلوبِ حُجُبَ النّور فَتَصِلَ الَى مَعْدِن العظمةِ و تَصيرَ ارواحُنا مُعَلَّقَةً بِعَزِّ قُدسِك»:
«معبودا به من ببخش كمال دل دادن به درگاهت را و پرتو دِه ديده دل ما را بتابش نظر خود به آن، تا بر دَرَد ديدههاى دِل پردههاى نور را و برسد به سرچشمه عظمت و بگردد ارواح ما آويزان بعزّ قُدست (و فانى در تو شود)».
سپس مرحوم نراقى اشاره به مطالب ارزندهاى مىكند كه ما خلاصه ترجمه آن را مىآوريم: شكّى نيست كه يقين خالى از اوهام و شكوك اگرچه مرتبه اول يقين باشد، با مجرد فكر و استدلال حاصل نشده، بلكه متوقف بر مجاهدات و رياضات است، تا نفس به مرحله تجرد تام رسيده، و حقايق اشياء عقلى در نفس منعكس شود، انعكاس يك صورت در آينه متوقف است بر تماميت جوهره آئينه، عدم كدورات و زنگار بر آن، مقابله آينه با اشياء و رفع حجابها و موانع از بين و اطلاع بر جهتى كه در آن صور مطلوبه قرار دارد.
[1].- مناجات شعبانيه را مرحوم شيخ عباس قمى در اعمال مشتركه ماه شعبان در مفاتيحالجنان آورده است، اين مناجات را ابن خالويه نقل كرده و گفته اين مناجات را اميرالمؤمنين على عليهالسّلام و فرزندانشان (11 امام ديگر) در ماه شعبان مىخواندند، اول اين مناجات با اين عبارت شروع مىشود (اللهم صل على محمد و آل محمد واسمع دُعائى اذا دَعوتُك واسمع ندائى اذا ناديتُك الخ)، خواندن اين مناجات كه داراى مفاهيم بسيار عميق و بلندى است در همه وقت براى همه توصيه شده است.
اين 5 چيز بايد در انعكاس صور بر آينه نفس موجود باشد:
1- عدم نقصان جوهره نفس پس نفس كودك كه هنوز معلومات برايش حاصل نشده قابليت تحمل صور را ندارد (اين به منزله عدم عيب و نقص ذاتى در جوهره آينه است).
2- صفاء نفس از كدورات ظلمت طبيعت و پليدىهاى معاصى و پاك كردن نفس از رسوم عادات و زشتىهاى شهوت و بالجمله زدودن زنگارهايى كه بر قلب نشسته است، زنگارهايى كه قرآن مىفرمايد:«بَلْ ران عَلى قُلوبِهم ما كانوُا يَكْسِبوُن»[1]«بلكه زنگ نهاده بر دلهاى آنها (مُكَذّبان) آنچه انجام دادند» و اين به منزله صيقل دادن آينه از زنگارهاو كثافات است.
3- توجه و التفات نفس به مطلوب، پس نبايد تمام همّ شخص معطوف به امور دنيوى و اسباب زندگى و خواطر مشوّش باشد، و اين به منزله محاذات و مقابله است.
4- تخليه نفس از تعصب و تقليد و اين به منزله ارتفاع حُجُب و موانع است.
5- تحصيل مطلوب از تاليف مقدمات مناسبِ با مطلوب بر ترتيب مخصوص و شرايط مقرّره و اين به مثابه اطلاع بر جهتى است كه صورت در آن است اگر موانع افاضه حقايق بر طرف شود نفوس، آگاه و عالم به جميع اشيا مرتسم در عقول فَعّاله مىشود، زيرا هر نفس چون امرى ربّانى و جوهرى ملكوتى است، به حسب فطرت صلاحيّت شناختن حقايق را دارد، و از اين جهت امتياز از ساير مخلوقات مثل آسمانها و زمين و كوهها داشته، و قابليت حمل امانت[2]الهى را كه همان معرفت و توحيد است دارد، پس محروم بودن نفس از شناختن اشيا
[1]. سوره مطفقين، آيه 15.
[2].- اشاره به آيه 72 سوره احزاب است «انّا عَرَضنَا الامَانَةَ عَلَى والارضِ السَّماواتِ وَ الجِبالِ فَابَيْن انْ يَحْمِلْنَهَا وَاشْفَقْنَ مِنهَا و حَمَلَها الانسَانُ انّه كان ظَلوُمَاً جَهوُلًا».
موجود به خاطر بروز، يكى از موانع است، و سيد
رسل پيامبر گرامى (ص) به مانع تعصب و تقليد چنين اشاره مى
كنند «كل مولود يوُلد على الفطرة حتى يكون ابواه يهودانه و يُمَجّسانه و يُنَصرانه»[1]
: «هر نوزادى بر فطرت اوليه (و پاك) متولد مىشود و بر همين فطرت مشى مىكند تا والدين او، او را به انحراف بكشانند، يهودى، مجوسى و يا نصرانى كنند» و به مانع كدورات معاصى چنين اشاره مىفرمايد:«لولا انّ الشياطين يحومون على قلوب بنى آدم لَنَظَروا الى ملكوت السماوات والارض»: «اگر نبود كه شياطين احاطه كردهاند قلبهاى فرزندان آدم را، هر آينه نظر مىكردند به ملكوت آسمانها و زمين (و حقايق آنها را مىيافتند)».
آرى اگر حجابهاى معاصى و تعصّب بر طرف شود، صورت عالَم مُلك و شهادت و صورت عالَم ملكوت و جبروت هويدا مىگردد، مجموع اين عوالم را عالم ربوبى گويند، زيرا هر چه هست از ابتدا تا انتها مِلك طِلق ربّ الارباب است، و وجودى جز ذات بارى تعالى و افعال و آثار او نيست، پس هر چه تهذيب نفس بيشتر شود، شناخت عظمت الهى و معرفت صفات جلا و جمالش بيشتر شود، شناخت عظمت الهى و معرفت صفات جلال و جمالش بيشتر، و كوتاه سخن اينكه هر كس به اندازه قدرت و استعداد محدود خود از درياى عظيم ذات و صفات نامحدود الهى توشه بر مىگيرند، و وسعت مملكت و تسلط او بر حقايق عالم رابطه مستقيم با وسعت معرفتش دارد».
علماء اخلاق درباره علامات صاحب يقين چنين گفتهاند:
[1]. اين حديث را سيد مرتضى علم الهدى در جز سوم از كتاب امالى خود بدون كلمه (يمجّسانه) آورده و همچنين در غوالى اللئالى اين حديث را ذكر كرده الّا اينكه معروف در روايتش اضافه كلمه (يمجّسانه) بعد از (ينصِّرانه) است و همچنين مُرسَلًا در مجمعالبيان، جلد 8، صفحه 303 طبع صيدا و مجمعالبحرين در ماده (فطر) و صحيح بخارى در جلد 1، صفحه 206 و صحيح مسلم، جلد 2، صفحه 413 و معالم التنزيل در حاشيه تفسيرالخازن، جلد 5، صفحه 172 و غير اينها ذكر كردهاند (ترجمه پاورقى جامع السعادات، جلد 1، صفحه 162).
1- در امورات خود به غير ربّ الارباب توجه نمىكند، و در هر حالى چه در فقر و غنا و چه در مرض و صحت و غيره روى التفات از او برنمى گرداند. از امام صادق (عليه السلام) روايت شده كه:
«مَنْ ضَعُفَ يَقينُه تَعَلِّق بالاسْباب و رَخَّصَ لِنفسه بذلك، واتَّبَع العادات واقاويل الناس بغير حقيقة والسَّعْى فى امور الدنيا و جمعها وامساكها مقرّاً باللسان انّه لا مانع ولا معطى الّا الله وانّ العبد لا يصيب الّا مارزق و قسّم له والجهد لا يزيد فى الرزق و يُنكِر ذلك بفعله و قلبه قال الله سبحانه «يَقُولُونَ بِافواهِهِم ما لَيسَ فِى قُلوُبِهِم وَاللهُ اعْلَمُ بِما يَكتُمُونَ».[1]
كسى كه يقينش ضعيف باشد متمسك به اسباب شده (و مسبب الاسباب را رها مىكند) و با اين تمسك و تعلّق به اسباب ترخيص و وسعتى براى خود فراهم مىكند، و تبعيت عادات و گفتارهاى مردم را بدون دورنگرى و حقيقت بينى خواهد كرد، و سعى و تلاش در امور دنيا و جمع آن و منع ديگران را از آنچه اندوخته پيشه خود مىكند، با زبان اقرار مىكند كه منع كننده و اعطا كنندهاى غير از خدا نيست، و اينكه عبد نمىرسد مگر به آنچه خدا روزى و تقسيم براى او كرده، و تلاش چيزى در رزق نمىافزايد در حالى كه انكار مىكند اين مطالب را با عمل و قلبش خداوند سبحان (درباره اينان) فرموده: «مىگويند با زبانهاى خود آنچه را كه در قلوبشان نيست، و خداوند عالم است به آنچه اينان كتمان مىكنند.[2]
[1]. سوره آل عمران، آيه 161.
[2]. اين حديث منقول از (مصباح الشريعة و مفتاح الحفيقة) منسوب به امام صادق (عليه السلام) است و مرحوم مجلسى در مقدمه بحار درباره اين كتاب مىگويد: در آن (كتاب) مطالبى است كه به شك مىاندازد عاقل ماهر را و اسلوب آن شبيه به ساير كلمات ائمه عليهمالسلام و آثار آنها نيست سپس مىگويد: سند اين كتاب منتهى به صوفيه مىشود، و از همين رو مشتمل بر بسيارى از اصطلاحات و روايات مشايخ آنها است (ترجمه پاورقى جامع السعادات، جلد 1، صفحه 156) در مورد اين كتاب در پاورقى صفحه 191 گذشت كه 4 نظر است و تفصيلش در پيشگفتار عرفان اسلامى آمده و صاحب كتاب عرفان اسلامى نسبت كتاب مصباح را به امام ششم عليهالسّلام صحيح مىداند.
2- درباره عبادت پروردگار خود چه در عَلَن و چه در خفا كوتاهى نكرده، و اوامر او را به كار انداخته، و از نواهى اجتناب مىكند، و به طور كلى يقين او به عظمت خداوند عامل سر بر خاك نهادن و خضوع در برابر پروردگار او است، و دائماً محزون است از مراحل بعد از مرگ، و اينكه دنيا به كسى وفا نمىكند، و به واسطه يقينى كه در اقيانوس وجود او موج مىزند، راضى به قضا و قدر الهى است، و اين علامات هر يك گنجى است كه بدون رنج ميسر نشود.
در داستان حضرت موسى و خضر (على نبينا و آله و عليهما السلام) در سوره كهف[1]دارد كه آن دو بزرگوار در شهرى مشغول ساختن ديوارى شدند، كه زير آن گنجى بود، مخصوص دو يتيمى كه پدر و مادرشان از صلحاء بودند، امام صادق (عليه السلام) مىفرمايند آن گنج (گنج مالى نبود بلكه) اين عبارات بود:
«بسم الله الرحمن الرحيم: عَجِبْتُ لِمَنْ ايقَنَ بالموت كيف يَفْرَح، وعجبت لِمَنْ أيقَنَ بالقَدر كيف يَحْزَن، وعَجِبْتُ لِمَنْ ايقَنَ بالدنيا وتَقَلّبِها باهلها كيف يركن اليها»:[2]
«به نام خداوند بخشنده مهربان، تعجب مىكنم از كسى كه يقين به مرگ دارد» چگونه خوشحال است، و تعجب مىكنم از كسى كه يقين به (قضا و) قدر الهى دارد (و مىداند هرچه خداوند متعال بخواهد همان است، خواه روزى و رزق و خواه ديگر مسائل باشد) چگونه محزون است، و تعجب مىكنم از كسى كه يقين (و شناخت) به دنيا و نحوه معامله و تحولات آن به اهل دنيا دارد، (مىداند كه دنيا فىنفسه چه جايگاهى در دستگاه خلقت دارد، و وسيلهاى و مزرعهاى بيش نيست، و مىداند كه به اهل دنيا وفا نمىكند) چگونه اعتماد به آن مىكند».
[1]. «وَامّا الجدارُ فَكانَ لِغُلامين يُتيمَينِ فى المدينة و كانَ تحتَه كنْزٌ لَهُما و كانَ ابوهما صالحاً فَارادَ ربُك انْ يَبْلُغا اشُدَّهما ويَسْتَخرِجا كَنْزَهُما رَحْمةً مِنْ زَبّك وما فَعَلْتُه عَنْ امرى ذلك تَأويلُ مالَمْ تَسْتَطع عليه صَبْراً» (سوره كهف آيه 82).
[2].- جامع السعادات، جلد 1، صفحه 158.
3- اينگونه افراد مستجاب الدعوة و صاحب كراماتاند، هر چه يقين بيشتر، جنبه تجرّد و غلبه بر امورات و تصرّف در آنها بيشتر است، يقين گوهر شب چراغى است كه با آن به مراحل عاليهاى مىتوان رسيد، به نحوى كه مظهر ولى الله مىتوان شدن، و در جهان تكوين تصرف كرد.
امام صادق (عليه السلام) فرمودند:
«اليقينُ يوُصِلُ العَبدَ الى كُلّ حال سَنِىّ و مَقام عجيب»
؛[1]يقين مىرساند بنده را به هر مرتبه بلند و مقام عجيبى (كه تصورش را نمىكرد).
در نزد پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) صحبت از عيسى بن مريم (على نبيّنا و آله و عليه السلام) و اينكه وى بر روى آب راه مىرفت به ميان آمد، حضرت فرمودند:
«لوزادَ يَقينُه لَمَشى فى الهوى»[2]
(اگر يقين او بيشتر بود، بر روى هوا راه مىرفت).
از اين روايت به خوبى مىتوان استفاده كرد كه كرامات رابطه مستقيم با ازدياد يقين دارد، هر چه يقين بيشتر كرامات و تصرفات وسيعتر و همچنين استفاده مىشود كه انبياء عليهمالسلام با حفظ جلالت و بزرگوارى آنها داراى يقينى متفاوت بودند و از همه آنها افضل پيامبر گرامى اسلام محمدبن عبدالله (صلى الله عليه وآله) است كه از كلام منسوب به حضرت على (عليه السلام) مىتوان اين مطلب را درك كرد، از مولى سؤال شد شما افضل هستيد يا موسى و عيسى عليهمالسلام و غيره حضرت با استدلال فرمودند: «من»، وقتى سؤال شد شما افضل هستيد پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) فرمودند: «انا عبد من عبيد محمد (صلى الله عليه وآله) يعنى: «من بندهاى از بندگان محمد (صلى الله عليه وآله) هستم».
وقتى يقين حاصل شد، بصيرت از آن زائيده مىشود(إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِّنْ الشَّيْطَانِ تَذَكَّرُوا فَإِذَا هُمْ مُّبْصِرُونَ)[3]بصير خواهد توانست
[1]. جامع السعادات، جلد 1، صفحه 159.
[2]. جامع السعادات، جلد 1، صفحه 160- 159.
[3]. سوره اعراف، آيه 201.
جنت و اهل آن و دوزخ و ساكنان آن را نظارهگر باشد، اگر اين بصيرت حال شد، همان گونه كه آتش را در دهان نمىگذارد، خوردن مال يتيم را هم جائز نمىشمرد، زيرا چنانكه از قرآن استفاده مىشود، مال يتيم خوردن مثل آتش خوردن است،«انّ الذين يأكلونَ اموال اليتامى ظُلْماً انّما ياكُلون فى بطونهم ناراً وسَيَصْلونَ سعيرا»[1]«محققاً كسانى كه اموال يتيمان را به ظلم و به غير حق مىخورند (دخل و تصرف مىكنند) جز اين نيست كه در شكمهاى خود آتش داخل مىكنند و به زودى به آتش انداخته مىشوند».
همچنين خداوند متعال درباره علماء يهودى كه با اخذ رشوه كلمات حق را در تورات بدل كرده و كتمان مىكنند، مىفرمايد:«اوُلئك ما يَأكلُونَ فى بُطونِهم الّا النّار»؛[2]«آنها جاى نمىدهند در شكمهاى خود الّا آتش را».
آرى اگر بصيرت آمده حقايق اشيا براى بصير آشكار شده تا جايى كه مولى على (عليه السلام) درباره خود مىفرمايد:«لَو كُشِفَ الغِطاءُ ما ازْدَدْتُ يَقينا»؛ اگر پردهها كنار رود (ذرهاى) به يقين من افزوده نمىشود.
در ماده يقين سفينة البحار[3]اسحق بن عمار از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه حضرت فرمودند «پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله) نماز صبح را با مردم اقامه كردند[4]سپس نظر كردند، به جوانى كه در حال چُرت زدن بود، و سرش به طرف پايين متمايل مىشد، رنگى زرد و جسمى نحيف و چشمانى گود رفته داشت، پيامبر از او پرسيدند:
كيف اصبحت يا فلان
(چگونه صبح كردى) گفت:
«اصبحت يا رسول الله موقِناً»
(اى
[1]. سوره نسا، آيه 10.
[2]. سوره بقره 174 و سفينة البحار، جلد 1 ماده يقين.
[3]. سفينة البحار، جلد 2، چاپ انتشارات فراهانى، صفحه 733.
[4]. در نسخه كافى به نماز صبح تصريح دارد: ان رسول الله صلى الله عليه و آله صلّى بالنّاس الصبح ...» (رسول خدا نماز صبح را با مردم گزاردند) (نقل از شرح خوئى ذيل همين فراز).