تفسير ديگرى كه استاد احتمال دادهاند، اين است كه مراد از يقين مرتبه و مقام يقين باشد، مثلًا مىگوييم تجارت كن تا سود ببرى، زراعت كن تا نفع ببرى، اينجا هم مىگوييم عبادت كن تا خداوند مقام يقين را به تو عنايت كند، البته قابل توجه است كه مراد اين نيست كه وقتى به درجه يقين رسيدى، ديگر عبادت مكن، چنانچه بعضى از متصوفه گفتهاند، و اين آيه را هم دستاويزى براى ترك عبادت قرار دادهاند، زيرا به تعبير استاد در تفسير نمونه اين گفتار بىاساس و بىپايهاى است چرا كه اولًا: به شهادت بعضى از آيات قرآن ... يقين به معنى مرگ است، كه هم براى مؤمنان و هم براى دوزخيان، براى همه خواهد بود، ثانياً: مخاطب به اين سخن، پيامبر (صلى الله عليه وآله) است، و مقام يقين پيامبر (صلى الله عليه وآله) بر همه محرز است، آيا كسى مىتواند ادعا كند، كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) داراى مقام يقين از نظر ايمان نبوده است؟!.
ثالثاً: سيره و اخبار متواتر نشان مىدهد كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) تا آخر ساعات عمرش عبادت را ترك نكرد، و على (عليه السلام) در محراب عبادت به شهادت رسيد و همچنين ساير امامان عليهمالسّلام».[1]
مرحوم الهى در ذيل(فهم والجنة كمن قد رَآها فهم فيها منعمّون)چنين گويد:
تو گويى آن گروه عشق سيرت
عيان بينند با چشم بصيرت
چو ارواح نهان، غيب جهان را
مكان خود بهشت جاودان را
همه در شادى و عيش و تنعّم
بدان گلشن چو بلبل در ترنّم
[1]. تفسير نمونه، جلد 11، صفحه 143.
چه گلشن منظر زيباى دلبر
در آنجا خار گل، خاشاك عنبر
چه گلشن زانعكاس طلعت يار
هزاران باغ گل در هر سر خار
خوشا آنان كه با دلهاى مسرور
نشينند اندر آن گلزار پر نور
خوش آن آزاد مردان كز نكويى
بهشتى گشته جانهاشان تو گويى
خوش آن ارواح پاك عرش پرواز
در آن باغ تجرّد نغمه پرداز
به گلزار حيات جاودانى
چو گل ليك ايمن از باد خزانى
نشسته روبروى يك دگرشاد
زهر رنج و غم و انديشه آزاد
خوشا وقت خوش آن پاك جانها
بهشتى روى و عرشى آشيانها
سپس در ذيل (و هم و النار كمن قد رآها فهم فيها معذّبون) گويد:
هم آنانرا تو گويى زآتش عشق
به طور دل فروزان تابش عشق
عيان گرديده دوزخ زاشتياقش
چه دوزخ؟ دوزخ دارالفراقش
جهنمشان فراق آتش افروز
زند شعله بر آن دلهاى پرسوز
جهنم پارسايان را فراق است
زفيرش شعلههاى اشتياق است
شرار شوق چون آتش فروزد
دل پرهيزكاران را بسوزد
وگر نه شعله دوزخ شود سرد
بر آن عاشق كه سوزد از غم و درد
زآهى كز فراق يار خيزد
هزاران سال دوزخ مىگريزد
به دوزخ اهل عصيان در عذابند
كه چون حيوان بكار خورد و خوابند
تو را گرديده جان باز بودى
بگوشت زان جهان آواز بودى
زدود آه مظلومان در اين دار
شرار دوزخى بودت پديدار
چو شعله خشم و كين بينى ندانى
كه هست اين شعله دوزخ را نشانى
چو بينى گرگ خو خلق ستمكار
عيان زآنخوى گردد شعله نار
ز هر تخمى كه در اين كشتزار است
يكى خرمن تو را پايان كار است
چو خار شهوت و خشم و هوايى
سزاى دوزخ قهر خدايى
وگر عشق افكند بر گردنت طوق
بيفروزد به جانت آتش شوق
وز آن آتش شود دوزخ گلستان
نبينى دوزخ الّا باغ و بستان
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
10- مقام حُزن
10- قلوبهم محزونةٌ
ترجمه:قلبهايشان (پرهيزكاران) پر از حزن و اندوه است.
شرح:«حزن» حسرت خوردن و درد كشيدن به خاطر فقدان محبوبى يا فوت مطلوبى است، و حزن و اعتراض هر دو از ثمرههاى كراهت و ناخشنود بودن از مقدّرات الهى است، لكن كراهت در حزن كمتر از كراهت در اعتراض است، چنانه در نقطه مقابل كراهت (يعنى حبّ و دوستى) حُبّ در رضا (كه در مقابل اعتراض است) كمتر از حبّ در سرور (كه در مقابل حزن است) مىباشد، زيرا رضا منع كردن نفس است، از جزع و فزع بدون وجود كراهتى، ولى سرور منع نفس است از جزع با ابتهاج و انبساط خاطر، پس سرور فوق رضا در شرافت است چنانكه حزن تحت اعتراض در رذالت است، سبب حزن را بايد در رغبت به مشتبهات طبيعى و ميل به مقتضيات قوه غضب و شهوت دانست، و علاج اين بيمارى درك اين معنا است، كه: عالم كون و فساد از حيوان و نبات و جماد و اموال همه و همه در معرض فناء و زوال است، و از دنيا چيزى باقى نمىماند و آنچه باقى است، امور
عقلى و كمالات نفسانى است، كه: دست زمان و مكان و تصرّف عوامل و تطرّق و راهيابى فساد از رسيدن به آنها كوتاه است، هرچه دست اين امور به آن رَسَد، فناپذير است.
به قول مرحوم نراقى: «كدام گل در چمن روزگار شكفته كه دست باغبان حوادث آن را نچيد، و كدام سرو در جويبار اين عالم بركشيد كه اره آفات آن را از پا در نياورد، هر شام پسرى در مرگ پدرى جامه چاك و هر صبح پدرى به فوت پسر غمناك بلى.
خياط روزگار بر اندام هيچكس
پيراهنى ندوخت كه آخر قبا نكرد[1]
اگر چنين باورى نسبت به فناپذيرى دنيا و آنچه در آن است، حاصل شد، خيالات فاسد و آرزوهاى باطل رخت بر بسته و قلب تعلّقى به اسباب دنيوى نخواهد داشت. و با تمام وجود در تحصيل كمالات عقلى و سعادات حقيقى مىكوشد تا به سرحدّ مقام بهجت و سرور رسد، كه خبرى از احزان و ناراحتىها در آن عالم نيست، چنانكه در قرآن كريم اشاره شده:(أَلَا إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللهِ لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ)[2]: «آگاه باشيد كه اولياء خدا نه خوفى بر آنها است و نه آنها محزونند»
در اخبار داود (عليه السلام) هم آمده
«يا داوُد ما لَاولِيائى و الهَمَّ بالدّنيا انَّ الهمَّ يُذْهِبُ حلاوةَ مُناجاتى من قُلوُبِهم انّ مُحبِّى مِنْ اولِيائى اوليائى ان يكونوا روحانيين لا يَغْمتَمّوُنَ»:
«اى داود، اولياى مرا با همّ دنيا چكار؟ زيرا همّ دنيا و هدف قرار دادن آن شيرينى مناجات مرا از قلب آنها مىزدايد، همانا دوستدار من از بين اولياء من، روحانيانى هستند كه (هدف را روح و تعالى آن قرار دادهاند، نه جسم و پرورش آن و توجه به دنيا) و هرگز غم و اندوه به ساحت آنها راه ندارد».
[1]. معراج السعادة، صفحه 583.
[2]. سوره يونس، آيه 62.
كوتاه سخن اينكه دل بستن به چيزهائى كه فانى هستند خلاف مقتضاى عقل است، و عقل آن را ممنوع و حرام مىداند.
غم چيزى رگ جان را خراشد
كه گاهى باشد و گاهى نباشد
آرى چنين است كه سيد اوصياء مولى الكونين على بن ابيطالب (عليه السلام) مىفرمايد
: «ما لِعَلىّ وزينَةِ الدُّنيا و كَيْفَ افْرَحُ بلَذّة تَفْنى و نعيم لا يبقى»
(على را با زينت دنيا چه كار؟!، چگونه شاد باشم به لذّتى كه فناپذير است، و چگونه دل بندم به نعمتى كه باقى نمىماند).
نه لايق بود عشق با دلبرى
كه هر بامدادش بود شوهرى
انسان نفس خود را بايد راضى به موجود كند، و غم مفقود را نخورد، و راضى به خير و شرى باشد كه به او مىرسد، در روايات آمده خداوند عزّوجل آسايش و سرور را در رضا و يقين قرار داده و ناراحتى و غم را در شكّ و سخط (مقابل رضا) قال الصادق (عليه السلام):
«انّ الله تعالى بِعَدله و قِسطه جعل الروح و الرّاحة في اليقين و الرضا و جعل الْهَمَّ و الحزن فى الشك و السخط»[1]
يعنى: كسى كه راضى به موجود و غير محزون از مفقود باشد، به مقام امنى رسيده، كه: فزع را به آن مكان راهى نيست، و به سرورى رسيده كه دست جزع از آن كوتاه گشته، و به شادمانىاى راه يافته كه حسرتى در آن نيست، و به يقينى نائل گشته، كه حيرت و شكى آميخته با آن نيست، چيست براى طالب سعادت كه محزون شود؟ آيا حالش بدتر از سائر طبقات است هر حزبى و گروهى به آنچه در دست دارد، خشنود است
«كل حزب
[1]. سفينة البحار، جلد 2، ماده يقين- بحار جلد 77، صفحه 61.