به فاعلى باشند، و ما براى آنها مثل ثنويه (دوگانه پرستان) خدائى و خالقى جداگانه انتخاب و اختيار كنيم.
پس دوگونه سؤال و پرسش فوق جواب گفتيم:
1- شر عدمى است نه امرى وجودى تا نياز به خالق داشته باشد (نيستى خالق نمىخواهد بلكه هستى نياز به خالق دارد و عدم هستى، نيستى است) اين جواب اشكال را از امورى مثل جهل و عجز و فقر و بيمارى و نظائر اينها كه صفاتى حقيقى (غيرنسبى) هستند رفع مىكند.
2- شر نسبى است نه مطلق[1]، شرورى كه خود امر وجودى هستند ولى منشأ امور عدمى هستند، مانند سيل، زلزله، گزنده، درنده و نظائر اينها بدون شك، بدى اينها نسبى است، توضيح اينكه «صفاتى كه اشياء به آنها موصوف مىگردند، بر دو قسم است، حقيقى و نسبى، وقتى يك صفت براى چيزى در هر حال و با قطع نظر از هر چيز ديگر ثابت باشد، آن را صفت «حقيقى» مىناميم. صفت حقيقى آن است كه براى امكان اتصاف يك ذات به آن صفت، فرض خود آن ذات و آن صفت كافى است. اما يك صفت نسبى آن است كه فرض موصوف و فرض صفت، بدون فرض يك امر سوم، كه طرف نسبت و مقايسه قرار گيرد، براى امكان اتصاف موصوف به آن صفت كافى نيست، بنابراين هرگاه صدق يك صفت بر چيزى منوط به در نظر گرفتن امر ثالث و مقايسه اين با آن باشد، در اين صورت، صفت را «نسبى» مىناميم.
مثلا حيات يك امر حقيقى است. يك موجود خودش قطع نظر از اينكه با شىء ديگر مقايسه و سنجيده شود، يا زنده و جاندار است، و يا بيجان و مرده و همچنين
[1]. چيزى كه وجود او نسبت به همه چيز خير است، خير مطلق است مانند واجب الوجود، و اگر چيزى فرض شود كه وجودش نسبت به همه چيز شر باشد، شر مطلق است، و چيزى كه وجودش نسبت به بعضى چيزها خير و نسبت به بعضى شر باشد، خير و شر نسبى است مانند اكثر اشياء جهان.
سفيدى و سياهى (به فرض اينكه رنگها امور واقعى باشند) صفتهاى حقيقى هستند، يك چيز كه سفيد است با قطع نظر از مقايسه با چيز ديگر سفيد است، و يك چيز كه سياه است خودش سياه است، و لازم نيست كه با چيز ديگر، و از آن جمله است كميت و مقدار. ولى كوچكى يا بزرگى صفتى نسبى است، وقتى يك جسم را مىگوئيم كوچك است بايد ببينيم با مقايسه با چه چيز و يا نسبت به چه چيز آن را كوچك مىخوانيم، هر چيزى ممكن است هم كوچك باشد و هم بزرگ، بستگى دارد، به اينكه چه چيز را معيار و مقياس قرار داده باشيم»[1]مثلا يك سيب را مىگوئيم كوچك است، نسبت به چه چيز كوچك است؟ نسبت به سيبهاى ديگر كوچك است ولى همين سيب نسبت به فندق و پسته بزرگتر است.
«خوب بودن يك قانون اجتماعى به اين است كه: مصلحت افراد و مصلحت اجتماع را توأماً در نظر بگيرد، و حق جمع را بر حق فرد مقدم بدارد، و آزاديهاى فرد را تا حدود امكان تأمين نمايد، اما تأمين همه آزاديهاى افراد صددرصد ناممكن است، و لهذا خوب بودن يك قانون از اين نظر، يعنى از نظر تأمين آزاديها نسبى است، زيرا تنها بعضى از آنها قابل تأمين است، قانون خوب آن است كه حداكثر آزاديها را كه ممكن است تأمين كند. هر چند مستلزم سلب برخى آزاديها است، پس خوب بودن يك قانون از جنبه تأمين آزاديها نسبت به قانونهاى مفروض ديگر است، كه كمتر از اين قانون قادر بر حفظ و تأمين آزاديها است»[2]
«از اينگونه امورى (كه خود وجودى و منشأ امر عدمى هستند) آنچه بد است، نسبت به شىء يا اشياء معينى بد است، زهرمار، براى مار بد نيست، براى انسان و ساير موجوداتى كه از آن آسيب مىبينند، بد است، گرگ براى گوسفندان بد است، ولى براى خودش و براى گياه بد نيست، همچنانكه گوسفند هم نسبت به
[1]. عدل الهى، چاپ انتشارات صدرا، صفحه 8- 147.
[2]. همان كتاب، صفحه 149.
گياهى كه آن را مىخورد، و نابود مىكند بد است، ولى نسبت به خودش يا انسان يا گرگ بد نيست، مولوى مىگويد:
زهرمار، آن مار را باشد حيات
ليك آن، مر آدمى را شد ممات
پس بد مطلق، نباشد در جهان
بد به نسبت باشد، اين را هم بدان»[1]
نيش عقرب و رتيل و زنبورعسل را شرّ مىناميم، در حالى كه اگر از خود آنها سؤال شود، آن را نعمتى بزرگ پنداشته و گويند وسيله دفاعى ما اين است، همچنان كه شما اسلحههاى مختلف براى دفاع داريد، فقدان آن موجب هلاكت ما است، آرى به نظر ما شرّ است نه در رابطه با آنها، پس شرّ نسبى شد نه مطلق، بسيارى از حيوانات غذا و طعمه خود را با نيش به دست مىآورند، زهر را داخل بدن طعمه كرده و آن را از كار مىاندازند، عدم نيش اينها برابر با گرسنگى و سپس مرگ اينها است. ميكروبى كه ما آن را شرّ مىپنداريم و به ظاهر آن را شرّ محض مىانگاريم، از شكاف كوچكى وارد بدن شده و بدن سريعاً عكس العمل نشان داده و براى مبارزه با آنها گلبولهاى سفيد خون را كه همانند سربازان كار كرده و منظمى هستند، بسيج كرده و با ميكروبها و ستيز مىپردازند، اين ميكروب با اين به ظاهر شرارت و فسادش عامل خير مىگردد و آن پروريدن سلولهاى بدن است.
اگر ميكروبها اعتصاب كرده و به اجسام هجوم نياورند، مردم از لاغرى بسيار افسرده و كوتاه مىمانند و رشد آنها يا متوقف و يا لااقل كند مىگردد، دانشمندى گويد «اگر ميكروبها نبودند رشيدترين مردم شايد بيش از 80 سانتىمتر رشد نمىكرد».
[1]. همان كتاب، صفحه 151- 150.
آرى اگر ميكروبها نبودند سلولها بيكار و سرگردان بوده و رشدى نداشتند، پس اگر آنها را شرّ مىناميم شرّ نسبى است، در بعضى مواقع كه ميكروبها زياد و در نتيجه بر مدافعان بدن غالب مىگردند بيمارى حاصل شده و گوئيم شر به ما روى آورده است.
بنابراين شرّ مطلق وجود ندارد بلكه نسبى و به قياس با ما چنين است و اين شرور نسبى لازم لاينفك نظام احسن است، و هيچ گونه كم لطفى از طرف خالق اين نظام صورت نگرفته است، غزالى گويد
«ليس فى الامكان ابْدَعُ ممّا كان»:
«نظامى زيباتر از نظام موجود امكان ندارد» حافظ نير با لحنى نغز و زيبا چنين سروده است:
پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرين بر نظر پاك خطا پوشش باد
مراد او اين است كه در نظر بى آلايش و پاك پير يعنى عارف كامل «كه جهان را به صورت يك واحد تجلّى حق مىبيند، همه خطاها و نبايستنىها كه در ديدههاى محدود آشكار مىشود، محو مىگردد، جهان ظلّ حق و سايه حق است، ذات حق جميل على الاطلاق و كامل على الاطلاق است، ظلّ جميل، جميل است، محال است كه جميل نباشد، در هر اندام زيبا اگر عضوى را تك و تنها، بدون توجه به اينكه موقعيت عضوى دارد، و با يك سلسله اعضاء ديگر مجموعاً يك اندام را تشكيل مىدهند، مورد توجه قرار دهيم حقانيت و درستى و كمال او را درك نخواهيم كرد، و احياناً فكر مىكنيم كه اگر به گونهاى ديگر بود بهتر بود، اما همين كه با ديدى گسترده آن را به عنوان يك عضو در مجموعه يك اندام زيبا ببينيم، نظر ما دگرگون مىگردد و آنچه قبلا نادرست و نبايستنى مىپنداشتيم به كلى محو مىگردد».[1]
[1]. عدل الهى، چاپ صدرا، صفحه 77.
در بسيارى از موارد اين موجود دوپا به نام انسان است كه نعمتهاى خوب و خيرات خداوندى را بدل به شرّ مىكند، و مقصر اصلى اين موجود است، درون اتم، نيروى بى مانندى است كه اگر استخراج شده و در مسير صحيح هدف داده شود بوسيله آن همه جا آباد مىگردد، بوسيله اين نيرو مىتوان برق شهرها را تأمين كرد، چرخهاى كشاورزى و صنعت را به حركت درآورد و وضع خراب اقتصادى را اصلاح كرد، ولى متأسفانه اين انسان است كه اين نيروى خدادادى را مورد سوء استفاده قرار مىدهد و در مسير نابودى بشر بمب اتم مىسازد كه شهر 100 هزار نفرى هيروشيما را تبديل به خاكستر مىكند به نحوى كه خاكسترش هم قابل استفاده نمىباشد، زيرا تشعشعات اتمى ايجاد شده، مانع از هر گونه زندگى موجود زنده است، خالق و خداى اين جهان نفرموده بود، چنين كنند، و چنين استفاده از اين نيروى عظيم ببرند، اما اين بشر است كه: تبديل كننده خيرات به شرور و مفاسد، و عامل بدبختى مىگردد، اين خود انسان است كه: مىتواند نجاتبخش يا هلاكت فرد يا جامعه شود.
يكى از دورانهاى بشر دوران آهن است در اين دوران آهن كشف شد و يك فلز توانست قيافه تمدن بشرى را دگرگون سازد، اما اين انسان كه: مىبايست مسير دهنده و راهنماى سير صعودى اين فلز باشد، آيا آن را در مسير صحيح حركت مىداد، يا در مسير ناصحيح، آيا به خيرات و منافع آن مىنگريست يا به مفاسد و مضارّ آن، چه بسيار افرادى كه با اين فلز كارد ساخته و عامل قتلى شدند كه: از ديدگاه قرآن كريم همانند قتل جميع مردم است«فَكانّما قَتَل الناس جميعا»[1]و چه بسيار ممالكى كه با اين فلز عوامل مخرّب ساخته و به نابودى هر چه بيشتر بشر باعث شدند.
چه زيبا مىفرمايد قرآن كريم:(ظَهَرَ الْفَسَادُ فِى الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِى النَّاسِ لِيُذِيقَهُمْ بَعْضَ الَّذِى عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ): «ظاهر شد
فساد
[1]. سوره مائده، آيه 32.
(و پريشانى) در خشكى و دريا به سبب آنچه دستهاى مردم كسب كرد تا بچشاند خداوند آنها را بعضى از آنچه را عمل كردند (از معاصى و جنايتها) شايد (از معصيت دست برداشته) و به راه آيند».[1]
از اين آيه فهميده مىشود كه: مردم با دست خود بَرّ و بحر در يك كلمه سطح زمين را به فساد مىكشند، ولى خداوند اين وزر وبال حاصل شده را براى آنها به منزله عَذابى قرار داده، تا لااقل كيفر بعضى از اعمال خلاف و عصيانگرىهاى خود را ديده، و بر طريق صحيح سير كنند.
در اينجا به سراغ آيات و روايات مىرويم تا شرورترين مردم را بشناسيم به قرآن مراجعه مىكنيم در اين رابطه به دو آيه برمىخوريم:
1-(إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لَا يَعْقِلُونَ): «بدترين جنبدگان (و جانوران) نزد خداوند كَران و لالهائى هستند (كه مراد اين است كه نسبت به حرف حق كر و لال هستند) كه تعقّل نمىكنند»[2].
2-(إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللهِ الَّذِينَ كَفَرُوا فَهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ): «بدترين جانوران نزد خداوند كسانى هستند كه كافر شده و ايمان نمىآورند».[3]
در روايات هم تعبيرات زيادى است كه معصومين (عليهم السلام) به تناسب مقامات گوناگون ابراز كردهاند. به عنوان نمونه:
1- قال على (عليه السلام):
«انّ شَرَّ النّاسِ عندَاللّه امامٌ جائرٌ ضَلَّ ضُلَّ بِه فَاماتَ سُنَّةً مَأخوذَةً وَ أَحْيا بدعةً مَتْروكة»:
«همانا بدترين مردم نزد خداوند، پيشواى ستمكارى است، كه گمراه است، و ديگران هم بوسيله او گمراه شدند، پس مىراند سنتى را كه از (رسول خدا) گرفته شده، و زنده كرد بدعتى را كه از بين رفته بود» به دنبال اين كلام هم حضرت مىفرمايند: «از رسول خدا (صلى الله عليه وآله)
[1]. سوره روم، آيه 41.
[2]. سوره انفال، آيه 22.
[3]. سوره انفال، آيه 55.
شنيدم كه مىگفت: رهبر و پيشواى ستمگر را روز قيامت مىآورند، در حالى كه نه ياورى و نه عذرخواهى (كه عذاب را از او برطرف كند) دارد، پس رها مىشويد در آتش جهنم، و در آن مىگردد چنانكه آسيا گردش مىكند، سپس بسته مىشود و حبس مىگردد در قعر جهنم»[1]
2- قال رسول الله (صلى الله عليه وآله):
«شَرُّ النّاسِ مَنْ باعَ آخِرَتَه بِدُنياه و شَرٌّ مِنْ ذلك مَنْ باع آخِرتَه بِدُنيا غَيرِه»
: «بدترين مردم كسى است كه آخرتش را به دنيايش بفروشد، و بدتر از او كسى است كه: آخرتش را به دنياى غير خود بفروشد»[2]
3- قال رسول الله (صلى الله عليه وآله):
«شرُّ النّاسِ عِنْدَالله يومَ القِيامةِ الَّذين يُكْرَمُونَ اتّقاء شَرَّهم»:
«بدترين مردم نزد خداوند روز قيامت كسانى هستند كه به خاطر ترس از شرّ آنها احترام مىشوند»[3]
4- قال على (عليه السلام):
«يَأتى علَى النّاسِ زمانٌ لا يَبْقى فيهم مِنَ القُرآنِ الّا رَسْمُهُ و مِنَ الاسلامِ الّا اسْمُهُ وَ مَساجِدُهُم يَومئِذ غامِرَةٌ مِنَ البِناءِ، خرابٌ مِنَ الهُدَىَ، سُكّانُها و عُمّارُها شَرُّ اهْلِ الارْضِ، مِنْهُم تَخْرُجُ الفِتْنَةُ و الَيْهم تَأوِى الخَطيئَةُ، يَرُدّونَ من شَذَّ عَنْها فِيها و يَسُوقُون مَنْ تأَخَّرَ عَنْها الَيْها، يَقولُ اللّهُ سُبحانَه: فَبِى حَلَفْتُ لَأَبْعَثَنَّ على اولئكَ فِتْنَةً تَتْرُكُ الحَليم فيها حَيرانَ و قَدْ فَعَل و نَحنُ نَسْتَقيِلُ اللّهَ عَثْرَة الغَفلَة»:
«مىآيد بر مردم زمانى كه باقى نمىماند در آنها از قرآن مگر نشانهاى (نوشتن و خواندن بدون انديشه) و از اسلام مگر نامى (گفتن شهادتين بدون عمل به احكام)، در آن روز مسجدهايشان از جهت ساختمان (و زينت و آرايش) آباد است و از جهت هدايت و رستگارى ويرآن (چون پرهيزكار و هدايت كننده در آنها يافت
[1]. نهجالبلاغه، خطبه 163 فيض و 164 صبحى صالح.
[2]. بحارالانوار، جلد 77، صفحه 46؛ ميزان الحكمة، جلد 5، صفحه 37.
[3]. بحارالانوار، جلد 75، صفحه 283، ميزان الحكمة، جلد 5، صفحه 37.
نمىشود) ساكنان و آباد كنندگان آنها (كسانى كه در مسجدها گرد مىآيند) بدترين اهل زمين هستند (زيرا) از آنها فتنه و تباهكارى بيرون آيد، و در آنها معصيت و گناه جا گيرد، بر مىگردانند در آن
فتنه هر كه را كه از آن كناره گيرد، و به سوى آن مىبرند، هر كه را از آن مانده است، خداوند سبحان مىفرمايد: «به حقّ خودم قسم ياد كردهام كه فتنه و تباهكارى را بر آن مردم برانگيزم طورى كه بردبار خردمند در (رهائى از) آن سرگردان ماند، و محققاً (آنچه را فرموده) به جا مىآورد، و ما از خدا گذشت از لغزش غفلت و بى خبرى را درخواست مىنمائيم (تا مانند فتنه جويان به كيفر جاويد گرفتار نشويم)».[1]
در بعضى از كشورهاى اسلامى مشاهده مىشود، مدارسى براى حفظ قرآن تأسيس شده است البته اين كار بسيار خوبى است ولى آيا اين اهتمامى كه براى حفظ و قرائت و تجويد به كار مىرود، براى پياده شدن محتوى آن هم به كار مىرود؟! چه اندازه از مفاهيم قرآن در آنجا پياده شده است، گويا در اسلام نه برنامههاى اخلاقى و نه سياسى و اجتماعى است.
آرى در هر بيابانى مسجد ساختهاند، چقدر زيبا و چقدر تميز، اما از هدايت كه شعار اصلى مساجد است خبرى نيست. ساكنان اينگونه مساجد بدترين انسانهاى روى زمين هستند مگر بانى و ساكن مسجدى هم مىشود بدترين انسانها باشد؟! بله جاى تعجب نيست، چرا بدترين مردم نباشند در حالى كه به نام قرآن، قرآن را به نابودى مىكشند، به نام اسلام، در صدد محو اسلام هستند، كار به جائى رسيده كه استاد مىفرمودند: در پايتخت يكى از حكومتهاى به اصطلاح اسلامى، بيمارى داشتيم و به دنبال آبميوه مىگشتيم، گفتند آبميوهگيريها مشروب دارند، و در نتيجه آبميوهها هم در اثر نامبالاتى آنها نجس است، شايد در زمان رژيم قبلى در ايران
[1]. نهجالبلاغه، كلمات قصار، كلمه 361 فيض و 369 صبحى صالح.