عبادت و اكتفاء به قدر ضرورت از طعام كه اين همه مقدمه براى تعالى روح و روان است، مرحوم الهى در ذيل اين فراز(اجسادهم نحيفه)گويد:
بتن لاغر زرنج و سعى بسيار
به جان فربه زمهر روى دلدار
چو خوش گفت آن حكيم قدسى آواز
تن و جان را تضاد افتاده زآغاز
چو تن فربه كنى لاغر شود جان
چو جان را پرورى تن گشت پژمان
تن آسائى هلاك جان پاك است
زرنج تن روآنهاتابناك است
حكيمان بر مثال گوهر و سنگ
همى دانند جان و تن زفرهنگ
تو سنگ تن مزن بر گوهر جان
غبار جسم از آن گوهر بيفشان
تن آسائى روانت تار سازد
فروزان، شمع جان، تن گر گذارد
تو را تا يار باشد دانش و رأى
تن خاكى بيفكن جان بياراى
كه جان جاويد يابد، زندگانى
تن خاكى نپايد جاودانى
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
13- روح قناعت
13- وحاجاتهم خَفيفَة
ترجمه:نيازهاى آنان (پرهيزكاران) اندك است.
شرح:متقين در زمره انسانهاى پرخرج و سنگين هزينه و داراى تشكيلات پر زرق و برق نيستند، اگر لباسى بخواهند يا مسكنى طلبند، در محدوده نياز خود جستجو مىكنند، اگر با لباسى ارزان قيمت و مسكنى معمولى امور زندگى خود را مىتوانند بگذرانند، با دست خود، خود را در مهلكه قرار نمىدهند، همانند افرادى نيستند كه اگر زندگى پرزرق و برق و لوكس و مدرنى نباشد، نتوانند زندگى كنند، آنها با اينكه مىتوانند چنين امورى را هم فراهم كنند، ولى خود را از اين امور مستغنى مىدانند، و از اين روى اگر مدتى در فشار زندگى و تورّم اقتصادى قرار گيرند، چون خود را با قناعت تطبيق دادهاند، هرگز سختى و ناراحتى را احساس نمىكنند.
اما كسانى كه از ابتدا خود را با نيازهاى گسترده و تجمّل همسو كردهاند، در مواقع كمبود، چارهاى جز سختى و ناراحتى ندارند، زيرا طبيعتى كه بر امرى عادت داده شد، در موقع فقدان آن امر طبيعتاً غم را بايد با آغوشى باز استقبال كند، پس
عاقل آن است، كه: انجام كار را در آغاز بنگرد، و دورانديشى و تدبير نگرى را در مدّنظر گيرد، اگر نفس بر خِفّت و كمى احتياج عادت كند، نه در گشايش زندگى بسيار خوشنود و نه در سختى آن ناخشنود مىگردد، زيرا در هر دو حال به اندازه نياز مصرف مىكند.
يكى از عوامل پيشرفت اسلام در صدر اسلام و عدم شكست آن در زير فشارهاى شكننده دشمنان، منطبق شدن مسلمانان با نيازهاى اندك بود، آنها با اين عمل خود را در برابر فشارهاى اقتصادى بيمه كردند جريان محاصرههاى اقتصادى و شعب ابيطالب و سختى مسلمانان و در نتيجه مقاومت آنان زبانزد خاص و عام بود. اسلام از طرفى با تعاليم خود توسط پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) و از طرفى با الگوسازى و ارائه الگوهاى مطمئن چون پيامبران و به ويژه پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) مسلمانان را در اين امر يارى رساند؛ آنان را چنان ساخت كه اگر مىخواستند به زندگى پرزرق و برق روى آورند، كمال نفسانى و ايمان بارور آنها به آنان اجازه نمىداد، و چنان آنها را قانع كرد، كه به اندك چيزى مىساختند، و دم نمىزدند. امثال سلمان را چنان ساخت كه او با اينكه فرماندار مدائن بود، نقل مىكنند وقتى سيل آمد با اساس مختصرى كه داشت از شهر دور شد، و گفت:«نَجَى المُخَفَّفُون»:«رستگارند كسانى كه تخفيف در حوائج مىدهند و به كم قانعاند» زيرا در وقت خطر سريع مىتوانند از معركه دور شوند، همچون مرغ سبكبالى كه از چنگ عقاب تيزپرواز مىگريزد، ولى حيوان تنپرور در هنگام شكار شدن، قدرت فرار ندارد، و از اين روى در دام بلا سقوط مىكند.
بروز و صدور اين چنين حالات و سخنان از چنين بزرگانى همچون سلمان ريشه در رهبرىهاى رهبران آنان دارد. وقتى پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) و على (عليه السلام) جانشين بلافصل او چنين قانعانه زندگى مىكنند، چرا پيروانشان اين چنين نباشند؟! پيروان يك رهبر نشان
دهنده حالات و فرامين او هستند، مولائى كه وقتى املاك شخصى و دسترنج خود را
مىفروشد، و دينارى را به خانه برنمىگرداند، و همه را به فقرا مىدهد، و چنين خفيف المؤونه با خانوادهاش با گرده نانى زندگى را سپرى مىكنند، چرا رهروان او نكنند؟ چرا پرهيزكاران كه از او الگو گرفتهاند نكنند؟ اگر نمىتوانيم همچون رهبران خود باشيم، چنانكه مولى الكونين و رهبر آزادگان على (عليه السلام) بر اين مطلب تصريح فرمود، ولى ما را هم افسار گسيخته رها نكرده و فرمودند مرا با تلاش و كوشش خود يارى دهيد، و سعى كنيد تا حداكثر به ما نزديك شويد.
بايد آگاه بود كه، به قدر ضرورت تهيه كردن امورات زندگى منافات با تقوى و زهد ندارد؛ اين مقدار چنانكه در روايات آمده است، از دين است نه از دنيا، ولى بيشتر از قدر حاجت و نياز، از دنيا است نه از دين. با نگرشى به زندگى درونى اغنياء اين مسئله بسيار ملموس مىشود، زندگى آنها همراه به محنت و بلا و رنج است، و چه بسا خود توجهى به آن ندارند. رنجى كه شايد يك دهم و عشر آن در زندگى كسانى كه اكتفاء به قدر حاجت كردند نباشد، بايد پذيرفت كه اين افراد قانع پادشاهى مىكنند نه پادشاهانى كه قناعت نمىكنند.
و به قول شاعر:
نگهبانى مُلك و دولت بلاست
گدا پادشا هست و نامش گداست
نهايت ثمرى كه از اين مال و ثروت زيادى عائد شخص مىشود، بر فرض اينكه دستخوش حوادث نگرديده و نابود نشود اين است كه ورثه استفاده كرده، و چه بسا روزگارى به معصيت كردگار سپرى كنند، و چه خوش فرمود مولى الموالى در نهجالبلاغه كه:
«لِكُلِّ امرء فى ماله شريكانِ، الوارث و الحوادث»[1]
: «براى هر كس در مالش دو شريك است يكى وارث و ديگرى پيشامدهاى زندگى» پس خردمند
[1]. نهجالبلاغه، كلمات قصار كلمه 329 فيضالاسلام و 335 صبحى صالح.
و دانا كسى است كه: از اين دو شريك اگر پيش نمىافتد، پس نيفتد، به اين معنا كه به مقدار ضرورت برداشت كرده، و زياده بر آن را انفاق كند، يا در ديگر امور خيريه مصرف نمايد؛ ولى ديده مىشود كه افرادى مثل كرم ابريشم تا آخر عمر ابريشم تنيده اطراف خود را از ثروت پر كرده، و وقتى به نظر خودش در آخر عمر مىخواهد استراحتى كند، و از دسترنج خود بهرهاى گيرد، در درون آن پيله و ميان انبوهى از ثروت جان مىبازد، و ابريشمها و ثروتها را براى ديگرى مىگذارد، اى كاش به راحتى مىگذاشت و مىرفت، اين مال در وقت مفارقت روح، او را به سوى دنيا مىكشد و از طرفى ملك الموت ريشههاى قلب او را گرفته و به سوى آخرت مىكشد، و در اين وسط اگر براى او مسئله به راحتى سپرى شود، مثل كسى خواهد بود كه اعضاء او را در وقت مرگ از يكديگر جدا كنند.
منشأ كمى حاجت بر سبك بودن مؤونه پرهيزكار را بايد در وجود گوهرى به نام حبّ به محبوب واقعى و خالق حقيقى جستجود كرد، وقتى حبّ آمد، به اعتنائى نسبت به دنيا را به دنبال دارد، دنيا به معنى ما سواى محبوب، دنيا به معنى مشغول كننده و بازدارنده از توجه به معشوق.
ظرف را يا هوا پر مىكند يا آب، هر چه از يكى كاسته شود بر ديگرى افزوده مىگردد، اگر در ظرف دل حبّ قرار گيرد هواپرستى و دنياطلبى بيرون مىرود وگرنه اگر هواپرستى و تمايل به دنيا در آن قرار گرفت، جاى حبّ نيست هرچه از حبّ كاسته شود، بر هوا افزوده و هر چه از هوا كاسته شود، بر حب اضافه مىگردد. پرهيزكار چون حب به محبوب در قلب او لانه كرده، توجّهى به غير او نمىكند، او در رابطه با مسائل مادّى و حوائج روزمره خود، خود را همچون تشنهاى مىبيند كه از درياى مادّيات به اندازه رفع تشنگى بهره برمىگيرد و به بقيه باقيمانده ديگر بىاعتنا است، اين بىاعتنائى و غناى در فقر خود
عنايتى و هديهاى از ناحيه آن محبوب واقعى و آن غنّى بالذات است، كه اين عاشق با او رابطه برقرار كرده است
و به همين معنا اشاره دارد كلام رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله)
«تحفة المؤمن في الدنيا الفقر»:
«هديه مؤمن در دنيا فقر است».
در روايت است كه خداوند روز قيامت به چنين افراد به ظاهر فقير مىفرمايد: اى بنده من دنيا را به تو ندادم نه از اين جهت بود كه دنيا به تو حيف بود؛ بلكه از آن بود كه تو به دنيا حيف بودى، گاهى هم كه دعاى تو را اجابت نمىكردم، براى اين بود كه دوست داشتم ناله تو را بشنوم، و از ناله و توجه تو به خود خشنود و مسرور گردم.
دنيات ندادم نه از خوارى تست
كونين فداى يك نفس زارى تست
هر چند دعا كنى اجابت نكنم
زيرا كه مرا محبت زارى تست
اگر بگوئيم حقيقى را خداوند بارى تعالى به چنين پرهيزكارانى در اثر قناعت عطا فرموده سخن به گزاف نگفتهايم.
اگرت سلطنت فقر ببخشند ايدل
كمترين ملك تو از ماه بود تا ماهى
خشت زير سر و بر تارك هفت اختر پاى
دست قدرت نگر و منصب صاحبخانى
پرهيزكاران در اثر تعالى روح در برابر كسى كه آنها را فقير انگاشته، و مالى بخواهد بخشد با حالتى متكبّرانه برخورد مىكنند. در روايتى آمده كه حضرت على (عليه السلام) به حضرت خضر (عليه السلام) رسيده از ايشان سؤال فرمودند: «بهترين اعمال چيست»؟ گفت: «بذل اغنياء بر فقراء و كمك كردن به آنها، براى رضاى خدا»، مولى فرمودند: «از آن بهتر ناز و تكبّر فقراء است بر اغنياء به خاطر وثوق و اطمينانى كه به خدا دارند»، خضر (عليه السلام) در جواب گفت: «اين كلامى است كه بايد با نور بر صفحه رخسار حور نوشت».
كلام پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله):
«الفَقْر فَخْرى»:
«فقر افتخار من است» اشاره به فقر عرفى و خفيف المؤونه بودن است، يعنى كم نيازى و خفيف الحاجه بودن مدال افتخار من است؛ البته محتمل است كه اشاره به فقر ذاتى باشد
(انتم الفقراء الى الله و الله هو الغنى)
كه همه مخلوقات ذاتاً محتاج و فقيرِ خداوند متعال و غنّى بالذات هستند.
علماء اخلاق، فقر[1]عرضى را به چند قسم تقسيم كردهاند: 1- فقرى كه در آن فقير راغب به مال است، به طورى كه اگر راهى براى يافتن و به دست آوردن آن پيدا كند، اگرچه با مشقّت زيادى همراه باشد، آن مال را طلب مىكند، اين فرد را فقير حريص نامند.
2- فقرى كه فقير در آن وجود مال را محبوبتر از عدم آن دانسته، ولى مثل حالت اول به سراغ آن نرفته؛ بلكه اگر براى او آورده شود گرفته و خوشنود است، اين فرد را فقير قانع گويند.
3- فقرى كه در آن فقير از مال كراهت داشته، و از آن فرارى و بيزار است، اين فرد را فقير زاهد گويند كه اگر اعراض و تزهّد او به خاطر خوف از عقاب باشد، فقير را «فقير خائف» و اگر براى شوق به ثواب باشد «فقير راجى» (اميدوار) گويند.
4- فقرى كه در آن فقير نسبت به مال دنيا بىتوجه مىشود، و اغراض دنيوى و اخروى را فراموش كرده و فقط روى توجه با تمام وجودش به خالق متعال دارد، اين فرد را «فقير عارف» گويند و در واقع چنين شخصى (مستغنى راضى) بايد نام نهاده شود، زيرا كمنيازى او نوعى بىنيازى است، بى نيازى و استغناء نسبت به ما سوى الله و راضى به هر چه از محبوب به او مىرسد، اين نوع فقر كه در پرهيزكاران خفيف الاحتياج بروز مىكند، مافوق زهد است، زيرا در زهد، زاهد
[1]. رجوع شود به جامع السعادات، جلد 2، صفحه 78 و معراج السعادة، صفحه 289.