بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 323

مشغول به دنيا است ولى كاره از آن، يعنى در عين مشغول بودن به دنيا به آن بى‌ميل است؛ چنانكه راغب به مال هم مشغول دنيا است، و به آن ميل نشان مى‌دهد، و همين اشتغال اگرچه با كراهت همراه است، ولى خود حجابى از حجب ظلمانى عالم مادّه است.

در روايات زيادى بشارت به فقراء و افراد خفيف الحاجة داده شده، كه از مصداق بارز اين مبشّرين، پرهيزكاران كم حاجتى هستند كه به اندازه نياز توشه برمى‌گيرند.

البته جاى تذكر است كه خفيف الحاجة بودن ملازم با فقر نيست؛ بلكه گاهى انسان خفيف الحاجة است، و بيش از نياز هم در بساط ندارد، و گاهى بيش از نياز هم دارد، ولى در رابطه با امور شخصى مصرف نمى‌كند؛ بلكه در مواردى كه مورد رضاى خدا است صرف كرده، و براى خود به قدر نياز برداشت مى‌كند.

دو نكته را به مناسبت فقر متذكر شويم:

1- ممكن است به ذهن كسى بيايد كه: چنين انسانهاى متكاملى كه مستغنى از مال و منال هستند، چرا فقير ناميده مى‌شوند؟ اطلاق فقير بر چنين بزرگانى و چنين اغنيائى مثل اطلاق عبد است بر عرفائى كه حق عبوديت را شناختند، اگرچه عبد بر هر غافلى هم صدق مى‌كند، ولى هرچه عرفان و شناخت شخص نسبت به عبوديّت بالاتر رود، مُحِق‌تر بر اخذ نام عبد مى‌گردد. چنانكه در تشهد نماز خداوند متعال و شارع مقدس پيامبر خود را ابتداء با نام «عبد» و سپس با نام «رسول» مى‌ستايد:(واشهد انّ محمداً عبده و رسوله). در رابطه با فقر هم هر چه عرفان نسبت به احتياج داشتن بنده به خدا در جميع امور بيشتر شود، اين شخص به موازات شناختش محق‌تر به اطلاق اين نام بر خود مى‌شود.

2- در روايات بسيارى «فقر» ستوده شده، و براى فقرا مقامات بلندى در نظر گرفته شده است، از طرفى در رواياتى فقر مورد مذمّت قرار گرفته است، مثلا


صفحه 324

از پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) رسيده:

«كادَ الفقرُ انْ يَكونَ كُفرا»[1]:

«نزديك است كه فقر به كفر بيانجامد» و همچنين از آن حضرت روايت شده:

«الفقرُ الموتُ الاكبرُ»[2]

: «فقر مرگ بزرگتر است» يعنى فقير بدتر و بيشتر از يكبار مى‌ميرد.

از امام على (عليه السلام) هم رسيده:

«مَنْ ابْتَلى بالفقرِ ابتلى باربع خصال: بالضعف فى يقينه، و النقصان فى عقلهِ و الرّقة في دينهِ، و قلّة الحياء فى وجههِ، فنعوذ باللهِ مِن الفقرِ»[3]:

«كسى كه مبتلا به فقر شود مبتلا به چهار خصلت مى‌گردد: به ضعف در يقين، نقصان و كمبود در عقل، سستى در دين و كمبود حياء در صورتش- يعنى فقر موجب بى حيائى و پاره شدن پرده حيا مى‌شود- پس پناه مى‌بريم به خدا از فقر».

حال چگونه بين اين دو دسته از روايات را مى‌توان جمع كرد؟ جمع بين آنها با كمى تأمل واضح است. آن رواياتى كه فقر را مذمّت مى‌كنند ناظر به فقرى هستند كه فقير مضطّر شده باشد مثل گرسنه‌اى كه مشرف بر مرگ يا برهنه‌اى كه از فرط سرما خوف تلف دارد، و رواياتى كه مدح فقر را مى‌كند ناظر به غير چنين فقرى است، مثل آنكه نان و يا چيزى كه سدّ جوع كند دارد ولى خورش ندارد يا نان و خورش بسيار معمولى دارد ولى خود را محتاج به خورش بهترى مى‌داند.[4]

حال براى روشن شدن خفيف الحاجة بودن مناسب است مثالهائى بزنيم:

1- گاهى ديده مى‌شود افرادى براى مسافرت كوتاهى چندين چمدان و ساك بايد به‌

[1]. بحارالانوار، جلد 72، صفحه 30، ميزان الحكمة، جلد 7، صفحه 498.

[2]. بحارالانوار، جلد 72، صفحه 45- نهج‌البلاغه، كلمات قصار كلمه 154 فيض و 163 صبحى صالح- ميزان الحكمة، ج 7، صفحه 504.

[3]. بحارالانوار، جلد 72، صفحه 47؛ ميزان الحكمة، جلد 7، صفحه 505.

[4]. اين وجه جمع به نحو اختصار ذكر شد، وجوه ديگرى هم براى جمع ذكر كرده‌اند كه علاقمندان مى‌توانند به بحارالانوار مرحوم مجلسى مراجعه نمايند، ايشان وجه جمعى از راغب اصفهانى و غزالى و سپس نظر خود را بيان مى‌نمايند (بحارالانوار، جلد 72، صفحه 47) صاحب ميزان الحكمه نيز عبارت مرحوم مجلسى را در (ج 7، 498) آورده است.


صفحه 325

دنبال ببرند تا به خيال خود راحت باشند، در حالى كه خود و ديگران را به زحمت مى‌اندازند، ولى عدّه‌اى ديگر ديده مى‌شوند كه با يك ساك كوچك مسافرت را سپرى مى‌كنند، اينها خفيف المؤونه و كم نيازند، اما دسته اول از جمله كسانى هستند كه بار خود را سنگين كرده و زير آن زانو مى‌زنند. به راستى كدام دسته موافق عقل عمل كرده و كدام زندگى راحتى دارند؟ جواب را به عهده خوانندگان مى‌گذاريم.

2- در بعضى قبرستانها قبرهائى درست مى‌كنند در ابعاد 5/ 1 متر در 50 سانتى‌متر كه مجموعش 1 متر مربع يا كمتر مى‌شود گاهى چند طبقه‌اى درست مى‌كنند، يعنى در يك متر جا چند نفر را جا مى‌دهند؛ حال بنگريد به اهرم مصر كه قبر فراعنه است، چندين هزار متر قاعده اين هرم است با ارتفاعى در حدود 150 متر. ده، پانزده سال، هر روز دهها هزار كارگر را بكار گرفتند، تا اين ساختمان عظيم برپا شود و چه بسيار افرادى زير اين كار طاقت فرسا جان دادند، چندين ميليون قطعه سنگ روى هم نهادند، سنگهائى كه از هزار كيلومترى آورده شد تا اين بنا برپا شود. دانشمندى نوشته، مرتفع‌ترين بناى سنگى بر روى كره زمين اهرام مصر است، آيا يك قبر اين قدر تشكيلات لازم دارد؟ دقيقاً معلوم نيست اين سنگهاى بزرگ به چه وسيله‌اى آورده شده، بعضى از دانشمندان معتقداند تمدّنى پيشرفته در آن زمان بوده، و سپس نابود گشته و از بين رفته است، با اين مثال و نمونه روشن شد كه دائره خفيف المؤونه بودن و عدم آن تا بعد از مرگ هم مى‌تواند توسعه داشته باشد.

3- در اوائل انقلاب، اختلافى در اطراف كرج بود و به آنجا رفتيم، پيشنهاد شد كه از كاخ شمس، يكى از خواهرهاى شاه ديدن كنيم، 2000 هكتار (200 ميليون متر مربع) وسعت آن بود در كنارش بنائى همچون كاخ براى خدمتكار مخصوص او بنا شده بود به وسعت 70 هزار متر مربع؛ زمانى كه نزديك درب خروجى در موقع برگشتن رسيديم، حدود 50 نفر را ملاقات كرديم كه مى‌گفتند: ما


صفحه 326

كاركنان كاخ بوديم، به قدرى به ما حقوق كم مى‌دادند كه الان كه صاحبان كاخها فرار كرده‌اند، هيچ پس‌اندازى نداريم، و در حال حاضر بيكار هستيم. پس از مشاهده اين چيزها اين آيه‌ها به خاطرم آمد:«كَمْ تَركُوا مِنْ جِنّات و عُيُون- و زُرُوع وَ مَقام كَريم- وَ نَعْمَة كانُوا فِيهَا فاكِهِينَ»[1]خداوند درباره فرعونيان مى‌فرمايد: «چه بسيار باغ و بستان و چشمه‌هاى آب و كشت و زرعها و منزلهاى عالى و ناز و نعمتهاى وافرى كه در آن غرق و خشنود بودند رها كردند و رفتند».

چرا انسانى كه مى‌تواند در كم نيازى زندگى راحتى را سپرى كند با دست خود، را بدون جهت گرفتار مى‌كند؟ در مكه در سرزمين منا بوديم، چادرهائى به ما براى سكونت داده بودند، كه سهم هر نفرى 3 متر بود به حجاج گفتم خانه‌هاى شما چه بسا به 2000 متر مى‌رسد، صحيح است كه‌«مِنْ سعادةِ المرءِ سعةُ داره»: «از سعادت مرد وسيع بودن خانه او است»، ولى وسعت خانه حساب و كتاب دارد، بدانيد در 3 متر هم مى‌توانيد زندگى كنيد، چنانكه الان در مِنا زندگى مى‌كنيد. يك تكّه تاريخى بسيار جالب از نهج‌البلاغه نقل كنم: شُريح قاضى يك از قضات زمان مولى على (عليه السلام) خانه‌اى خريد، شريح كه مرد سليم النفس نبود در زمان خليفه دوم توسط وى منصوب شده بود و بعد هم امام على (عليه السلام) بر طبق مصالحى وى را در مقام خود ابقاء كرده بودند ولى به او فرمودند قضاوت نهائى را نزد من آر، و عملا قضاوت او را از كار انداختند.

مرحوم فيض الاسلام درباره شريح در ذيل نامه سوم نهج‌البلاغه خود چنين مى‌گويد: «شريح مردى بود كوسج كه مو، در رو (صورت) نداشت و عمر بن خطاب او را قاضى كوفه قرار داد، و در آن ديار به قضاء و حكومت شرعيه مشغول بود، اميرالمؤمنين (عليه السلام) خواست او را عزل نمايد، اهل كوفه گفتند: او را عزل مكن،

[1]. سوره دخان، آيه 25 تا 27.


صفحه 327

زيرا او از جانب عمر منصوبست، و ما با اين شرط با تو بيعت نموديم كه: آنچه ابوبكر و عمر مقرّر نموده‌اند، تغيير ندهى، و چون مختار ابن ابى عبيده ثقفى به مقام حكومت و امارت رسيد، او را از كوفه بيرون نموده، به دهى كه ساكنين آن يهودى بودند فرستاد، و چون حجاج امير كوفه گرديد او را به كوفه بازگردانيده با اينكه پيرمرد سالخورده‌اى بود، امر كرد به قضاء مشغول گردد، او به جهت خوارى كه از مختار ديده بود درخواست نمود تا او را از قضاء عفو نمايد؛ حجاج پذيرفت. خلاصه هفتاد و پنج سال قاضى بود فقط دو سال آخر عمر بر كنار ماند، و در سنّ يكصد و بيست سالگى از دنيا رفت». گويند: شريح در دوران قضاوت خود خانه‌اى خريد به 80 دينار (دينار برابر يك مثقال طلا بوده و الان بخواهيم با قيمت بازار امروز محاسبه كنيم، هر مثقال 6000 تومان است پس قيمت خانه مى‌شود 600/ 480000* 80 تومان حال ببينيد مولى (عليه السلام) به قاضى معروف كوفه كه خانه‌اى معادل 480 هزار تومان (با محاسبه در بازار آزاد خريده و امروزه با اين قيمت، خانه‌اى مثلا سه اطاقى مى‌دهند) چه مى‌فرمايد: راوى مى‌گويد وقتى خبر به مولى رسيد او را خواسته و به او فرمودند: به من خبر رسيده كه خانه‌اى به قيمت 80 دينار خريده‌اى و سند و قباله‌اى هم براى آن نوشته و شهودى هم بر اين جريان گرفته‌اى؟! شريح گفت: بلى يا اميرالمؤمنين، راوى مى‌گويد: حضرت با نگاهى غضبناك به او نگريسته و فرمودند: اى شريح آگاه باش كه به زودى نزد تو مى‌آيد كسى (عزرائيل) كه نظر به نوشته و قولنامه تو نمى‌كند، و نيز از بيّنه و شاهدهاى تو سؤالى نخواهد كرد، تا تو را از اين دنيا و اين خانه خارج كرده و دور كند، و بدون هيچ چيزى و با دستى خالى تحويل قبر دهد، پس اى شريح بنگر كه اين خانه را از مال غير نخريده باشى، يا پول و قيمت آن را از مال غير حلال نداده باشى؟ كه در اين صورت تو زيانكار در دنيا و آخرتى‌(خسر الدنيا و الاخرة). بدان اگر وقتى مى‌خواستى اين خانه را بخرى، نزد من مى‌آمدى‌

من قباله و كتابتى مثل اين قباله (كه در ذيل مى‌آورم) براى تو


صفحه 328

مى‌نگاشتم كه هرگز رغبت در خريد اين خانه حتى به درهمى نمى‌كردى (چه رسد به 80 دينار).

و قباله‌اى كه مى‌نوشتم چنين بود:

«هذا ما اشترى عبدٌ ذليلٌ من عبد ازْعِجَ للرّحيلِ، اشترى منهُ داراً من دارِ الغُرورِ من جانبِ الفانينَ و خطَةِ الهالكينَ و تجمعُ هذه الدارُ حدودٌ اربعةٌ: الحدُّ الاولُ ينتهى الى دَواعى الافاتِ و الحدُ الثانى يَنْتهى الى دَواعى المُصيباتِ و الحدُّ الثالثُ ينتهى الى الهَوَى المُرْدى و الحدُ الرابعُ يَنْتهى الى الشيطانِ المُغْوِى و فيه يُشْرعُ بابُ هذه الدارِ اشْترى هذا المُغْتَرُّ بالامَلِ مِن هذا المُزْعَج بالاجَلِ هذه الدارَ بالخروج مِنْ عزِّ القناعةِ و الدخولِ فى ذُلِّ الطلبِ و الضَّراعَةِ فما ادْرَك هذا المشترى فيما اشْترى منه مِنْ دَرَك فَعَلى مُبَلْبِلِ اجسام الملوكِ و سالب نفوس الجبابرة و مُزيلِ ملك الفَراعِنهِ مِثل كسْرى و قيصِر و تُبَّعِ وَ حِمْيَرَ و مَنْ جمعَ المالَ على المالِ فَأَكثَر و مَنْ بَنى و شَيَّد و زَخْرَفَ و نَجَّدَ و ادَّخَرَ و اعتَقَدَ و نَظَرَ بزعمهِ للولدِ، اشخاصهم جميعاً الى موقِفِ العرضِ و الحسابِ و موضعِ الثوابِ و العقابِ اذا وقع الامرُ بفَصلِ القضاءِ (و خَسِرَ هنالِك المُبطِلونَ) شَهدَ على ذلكَ العَقْلُ اذا خَرَج مِنْ اسْرِ الهَوى و سَلِمَ مِنْ عَلائِق الدنيا»

مولى در اين نوشته بنابر آنچه در قباله و قولنامه تنظيم مى‌گردد براى وى نگاشتند: ابتدا خريدار و فروشنده را معرفى كرده، سپس مبيع (شى مورد معامله يعنى خانه) را يادآور شدند، و اينكه در كدام محل و خيابانى واقع است، و پس از آن حدود چهارگانه آن را توضيح مى‌دهند، متذكر مى‌شوند كه درب اين خانه به حدّ چهارم باز مى‌شود سپس بهائى را كه خريدار در مقابل اين مبيع (يعنى شى‌ء مورد معامله) مى‌پردازد ذكر كرده و اينكه خسارت و ضررى كه از جانب اين معامله متوجه مى‌شود به چه كسى مى‌رسد و در پايان از شاهد بر چگونگى اين معامله را هم نام مى‌برند.

«اين خانه‌اى است كه خريد بنده خوار و پست، از مرده‌اى كه (كسى كه حتماً خواهد مرد و از خانه‌اش) بيرون شده براى كوچ (به خانه آخرت) خريد از


صفحه 329

او خانه‌اى از سراى فريب (دنيا) از جانب (محله) نيست شوندگان، و (خيابان) هلاك شوندگان و در برمى‌گيرد اين خانه اين حدود چهارگانه را: حدّ اول: به پيشامدهاى ناگوار (خرابى، بيمارى، گرفتارى، دزدى) منتهى مى‌شود و حدّ دوم: به موجبات اندوهها (مرگ عزيزان، از دست رفتن خواسته و سرمايه‌ها) و حدّ سوم: به خواهش و آرزوى تباه كننده، و حدّ چهارم به شيطان گمراه كننده و درب اين خانه از حدّ چهارم: باز مى‌گردد (و ورود شيطان و اتباع و اولياء او آسان‌تر است).

اين شخص فريفته به خواهش و آرزو چنين خانه از اين شخص بيرون شده براى مرگ خريد، به بهاى خارج شدن از ارجمندى قناعت و داخل شدن در پستى و درخواست و خوارى (زيرا قناعت و بى‌نيازى را از دست دادن گرفتارى‌ها و سختيهائى در بر دارد كه موجب ذلّت و خوارى است، پس در واقع بهاى خانه‌اى كه محل احتياج و نياز نبوده خروج از قناعت و شرافت و آبرو و دخول در ذلّت خواهش و سختى و گرفتارى است).

پس چه بسيار خسارت ديد اين مشترى در خانه‌اى كه خريد، پس بر بيمارى بخش اجسام پادشاهان و گيرنده جان جبّاران و زائل كننده سلطنت فرعون‌ها مثل كسرى (پادشاهان ايران) و قيصر (پادشاهان روم) و تُبَّع (پادشاهان يمن) و حِمْيَر (فرزندان حمير بن سبَأ بن يَشْجَبِ بن يَعْرب بن قحطان كه صاحب قبيله بودند) و (نيز بر زائل كننده) كسى كه جمع كرد مال را برمال تا زياد شد، و كسى كه بنا كرد و محكم كرد و طلاكارى كرد و زينت نمود، و اندوخت و نگهدارى كرد، و به گمان خود براى فرزندان باقى گذارد بر آن زائل كننده يعنى خداوند متعال است فرستادن و جمع كردن اينچنين افرادى را در موقف و محل عرض اعمال و حساب و موضع ثواب و عقاب، زمانى كه فرمان قطعى (بين حق و باطل و بهشتى و دوزخى از جانب خداى تعالى) صادر شود و در آنجا بيهودگان زيان برند.

در قرآن كريم سوره مؤمن آيه 78 آمده:(فَاذا جاءَ امْرُ اللّهِ قُضِىَ بالحَقِ‌


صفحه 330

وَ خَسِرَ هُنالَكَ المُبطِلُون): «چون (در روز رستاخير) فرمان خداوند سبحان رسد، به حق و راستى حكم شود، و در آنجا بيهودگان (و تباهكاران) زيان برند» حضرت در كلام خود اقتباس از اين آيه شريفه كرده‌اند.

شاهد بر اين (قباله) عقل است آنگاه كه از تحت تأثير هوا و هوس خارج گردد، و از علائق دنيا جان سالم بِدَر برد».[1]

اگر نبود بر حقانيّت تفوّق علم مولى بر ديگر خلفاء جز تنظيم اين قباله، كافى بود در تقدم او بر مدّعيان خلافتى كه سر تا پا جهل و گمراهى بودند.

بايد مطلب هشدار دهنده‌اى را متذكر شوم و آن اينكه: يكى از عوامل مؤثر در ايجاد فقر و يا بقاء آن، انباشته شدن ثروتها، نزد عدّه‌اى ثروت‌اندوز است، آنهائى كه درد فقر را در بدن احساس نكرده و مضمضه گرسنگى را در دهان خود نيازموده‌اند، بايد دانست سرمايه‌هاى موجود در جهان نامحدود نيست؛ بلكه محدود است، و استفاده بى‌حدّ، اسرافها، تبذيرها و انباشتن ثروتها، موجب اختلال در گوشه‌اى از نظام جهان مى‌گردد، و هيچ فقيرى فقير نخواهد شد، مگر اينكه مقدار و سهميه‌اى كه بايد به او برسد ثروتمندى بالا كشيده، و از آن بهره برگرفته است، و به قول مولى على (عليه السلام):«ما مُنعَ فقيرٌ الّا بما مُتّعَ به غَنىٌ»: «هيچ فقيرى از معاش خود محروم نمانده است، مگر اينكه يك غنى و توانگرى از حق مالى او بهره‌مند گشته است»[2]

اگر اين ثروتمندان به فقراء و نيازمندان عنايت كرده و مساعدت مى‌كردند، هيولاى فقط بر سر جوامع عموماً و كشورهاى مسلمان خصوصاً سايه نمى‌افكند، اى كاش فقز كمك نمى‌كردند و خود از ثروت خود استفاده مى‌كردند، كار امروزه به جائى رسيده كه آمريكاى به اصطلاح متمدّن و حامى بشر گندم اضافه خود را به‌

[1]. نهج‌البلاغه قسمت نامه‌ها و مكاتبات، نامه (كتاب) سوم از نهج‌البلاغه فيض و صبحى صالم.

[2]. شرح نهج‌البلاغه محمدتقى جعفرى، جلد 10، صفحه 26.