كرده، و اين كيسه سبب شود، كه: جانش را هم از دست بدهد، از اين روى كيسه را انداخت و با دلى مطمئن به راه افتاد، از قضا مردى ديگر كه در همين مسير حركت مىكرد به كيسه پول رسيد، و برداشت و پس از مدتى به آن عارف رسيده از او پرسيد اى برادر آيا اين طريق امن است، گفت اگر آنچه من انداختم تو برداشتهاى نه، و اگر برنداشتهاى آرى.
عشق اولاد و همسر
از اسباب فريب دنيا و وسيله آزمايش اراده انسانى حبّ افراطى به زن و فرزند و اولاد است، مردى نزد على (عليه السلام) آمد و گفت:«الّلهم انّى اعوذبك من الفِتَن»: «خدايا از فتنهها و امتحانات به تو پناه مىبرم» حضرت فرمودند:«لا تَقُل هذا فان اولادك من الفتن»: «اين چنين مگوى كه فرزندان تو از فِتَن است» و از آنها نبايد به خدا پناه برى، و سپس براى تأييد حرف خود به آيه قرآن استشهاد كردند كه:(انَّما اموالُكُم و اولادُكُم فِتنة)و فرمودند:«قُل اللهم انى اعوذبك من مضلات الفتن»: «بگو خدايا از لغزشگاههاى امتحانات به تو پناه مىبرم» يعنى امتحان هميشه هست و اين امرى اجتنابناپذير است، ولى از خدا براى قبولى خود در امتحانات استمداد كنيد، كه مردود نشويد.
گويند پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) روزى بر منبر خطبه مىخواندند و حسنين وارد مسجد شدند، در حالى كه لباس نو به تن داشتند، لباس حسين (عليه السلام) به پايش گيركرد و بر زمين خورد، حضرت كه اين منظره را مشاهده كردند از منبر پائين آمده، و هر دو را با خود بالاى منبر برده و نشاندند، سپس به خطبه ادامه داده و فرمودند:«صدق الله حيث قال انما اموالكم و اولادكم فتنه و الله لمّا رأيت الحسين عثر بطرف ثوبه لم املك نفسى حتى وقعت عليه»:
«خداوند راست فرمود كه اموال و اولاد شما وسيله
آزمايش شما هستند به خدا قسم چون ديدم، حسين بوسيله جامهاش بر زمين خورد، تسلط بر نفس خود را از دست داده و به طرف او رفتم» همچنين عشق افراطى به زن و همسر از عوامل بسيار مؤثر در عشق به فريب خوردن از دنيا است.
با اين وصف آيا دلبستگى به دنيا حماقت نيست؟! دنيائى كه در تعبيرات امام باقر (عليه السلام) حريص بر آن مثل كرم ابريشم است و بايد گفت بلكه بدتر، زيرا كرم ابريشم پس از تنيدن ابريشم و محبوس كردن خود، با شكافتن پيله پرواز مىكند، ولى انسان حريص بر دنيا در تارهاى دنيوى محبوس شده تا جان دهد در تعبيرات امام صادق (عليه السلام) هم آمده كه: حضرت از كتاب امام على (عليه السلام) نقل مىكنند كه دنيا مثل مارى است كه ظاهر آن نرم و در درونش سمّ كشنده است، عاقل مىترسد و بچه جاهل به طرفش مىرود و فقط به ظاهر نظر مىكند، بلكه بايد گفت دنيا بدتر از مار است كه مار ماده سياهى دارد كه براى درمان مار گزيده به كار آيد، و با قرار دادن آن بر موضع گزيدگى سم را مىمكد، ولى دنيا فقط گزنده است.
مرحوم سيد نعمت الله جزائرى صاحب انوار نعمانية گويد: يكى از دوستان مورد اعتمادم گفت: مارى در خانه داشتيم كه چند بچه داشت، روزى براى سنجش علاقه مار به بچههايش ديگى بر روى بچههاى آن گذارديم، وقتى مار به خانه برگشت، و بچهها را نديد، ناگهان ديديم، وارد ظرف شيرى كه براى آشاميدن تهيه كرده بوديم شد، و زهر خود را در آن ريخت زيرا متوجّه شده بود كه ما او را از بچههايش جدا كردهايم، پس از مدتى ديگ را از روى بچهها برداشتيم، و مار چون بچههاى خود را ديد با كمال تعجب ديديم به سراغ ظرف شير رفته، و درون آن رفت و خود را با خاك آلوده كرده و دوباره درون ظرف رفت به طورى كه رنگ شير تيره شد و آن چنين كرد تا ما ديگر آن شير را نياشاميم، اين مقدار را مار فهميد،
اما دنيا اين مقدار را هم نمىفهمد، و فقط در صدد كشندگى است.
مگر در دنيا چه مقدار زندگى مىكنيم، كه اين قدر بر آن حريصيم، در روايتى
از حضرت رسول گرامىاسلام (صلى الله عليه وآله) آمده:«مالى و الدّنيا انّما مَثَلى و الدّنيا كمثل راكب قال (من القيلولة) فى ظلّ شجرة فى يوم صيف ثمّ راح و تركها»: «مرا با دنيا چكار! مَثَل من و دنيا همانند راكبى است، كه در سايه درختى در روزى تابستانى مىآرمد، و پس از استراحت ترك آن درخت مىكند».
روايت شده كه حضرت عيسى (عليه السلام) بالاى كوهى رفت، و فردى را در آفتاب سوزان مشغول عبادت ديد، گفت چرا در سايهاى عبادت نمىكنى؟ گفت: از پيامبر (عليه السلام) شنيدم كه از 700 سال بيشتر زنده نيستم و عقلم اجازه نداد به بنائى بپردازم، حضرت عيسى (عليه السلام) فرمود خبر دهم تو را به آنچه مايه تعجب تو شود گفت چيست؟ گفت: قومى در آخر الزمان آيند كه عمرشان از 100 تجاوز نكند و خانهها و قصرها سازند و باغها و بستانها برپا كنند و آرزوى آنها به اندازه هزار سال است، گفت: به خدا قسم اگر زمان آنها را درك مىكردم، تمام عمرم را در سجده واحدى به سر مىبردم. بعد به عيسى (عليه السلام) گفت در اين غار رو تا چيز عجيبترى بينى، پس داخل شد و بر تختى از سنگ، ميّتى ديد كه بر سرش لوحى از سنگ بود، و بر آن نوشته بود«انَا فلان الملك انَا الذّى عَمّرتُ الفَ سنَة و بَنَيت الفَ مدينة و تزوّجت بالفَ بكر و هزَمتُ الفَ عسكر ثُمّ كانَ مَصيرى الى هذا فَاعْتَبروا يا اولى الالْباب»: «من فلان پادشاهم، من كسى هستم كه هزار سال عمر كردم، و هزار شهر بنا نمودم و با هزار دختر باكرة ازدواج كردم و هزار لشكر را در مصاف با خود فرارى داده و نابود نمودم و پايان كار من اين است، پس عبرت بگيريد اى صاحبان خرد».
در مورد چنگيز هم گويند: وصيت كرد دست مرا از تابوت پس از مرگم بيرون كنيد، تا مردم ببينند با اين همه لشكركشى و كشور گشائى چيزى با خود نبردم!
پس اى برادر به چه مىانديشى؟ كه دنيا پس از مرگش اين است و در حياتش هم معلوم است، كه چقدر مورد تحوّل است، از عجائب تحولات آن گويند:
يكى از خلفاى عباسى را روزى خليفه نمودند و فردا عزل كردند، و اموالش را از او گرفتند بطورى كه محتاج شده و در كنار درب مسجد گدايى مىكرد و مرتب مىگفت: رحم كنيد كسى را كه ديروز امير شما و امروز سائل شما است.
آرى اسباب فريب دنيا بسيار است، و دواى همگى واحد، و آن تفكّر در فناء دنيا و سرعت زوال و دگرگونى احوال آن است.
شخصى از امام صادق (عليه السلام) از چگونگى:
«تفكّر ساعة خير من قيام ليلة»
سؤال كرد، و اينكه چگونه شخصى تفكر كند؟ فرمود:
«يمرّ بالخربة او بالدار فيقول اين ساكنوك، اين ياتوك، مالك لا تتكلمين»؟:
(مرور مىكند به خرابه و يا خانه پس مىگويد كجايند، ساكنين تو، كجايند بنا كنندگان تو، چرا جواب نمىدهى»؟!
امام صادق (عليه السلام) از وصاياى لقمان نقل مىكنند، كه به پسرش گفت:
«يا بُنَىّ انّ الدنيا بحر عميق قد غرق فيه عالم كثير فلتكن سَفينَتُك فيها تقوى الله و حشوها الايمان و شراعها التوكل و قيّمها العقل و دليلها العلم و سكّانها الصبر»:
«پسرم! دنيا درياى عميقى است كه عالَم بزرگى در آن غرق شده (اگر مىخواهى غرق نشوى) بايد كشتى خود را تقوا و پرواى از خدا قرار دهى، و آن را از ايمان پُر سازى و بادبان آن را توكّل و سرپرست آن را عقل و راهنماى آن را علم و سكّانش را صبر قرار دهى».
شاعرى در وصف دنيا چنين سروده:
يا خاطب الدنيا الدنيّة انّها
شرك الردى و قرارة الاكدار
(اى طالب دنياى پست، دنيا وسيله صيد افراد پست و قرارگاه افراد سپاه دل است).
دُنيا اذا ما اضْحَكت فى يومها
ابْكتْ غداً تَعساً لها من دار
(دنيا زمانى كه مىخنداند در روزى، مىگرياند فرادى آن روز، مرگ بر اين
دنيا چه بد خانهاى است).
غاراتها لا تنقضى و اسيرها
لا يفتدى بعظائم الاخطار
(غارتهاى آن سپرى نمىشود و اسير آن فداء براى نجات خود از خطرهاى بزرگ نمىپردازد).
و ديگرى گفته:
هى الدنيا تقول بملأ فيها
حذار حذار من بطشى و فتكى
(دنيا مىگويد به مردمانى كه در آن هستند: بترسيد، بترسيد از حيله و نيرنگ من).
فلا يغرركم حُسْنُ ابتسامى
فقولى مضحك و الفعل مبكى
(خندان بودن من شما را فريب ندهد، كه قول من خندهآور و فعل من گريهآور است).[1]
مرحوم الهى در ذيل اين فراز
(تجارة مريحة يسرّها لهم ربّهم)
چنين مىسُرايد:
در اين بازار پر سود و زيان بود
ز لطف ايزد آنان را همه سود
نگارنده نظام آفرينش
نكوتر ساخت نقش اهل بينش
[1]. اين دو بيت اخير را بر روى سنگ قبر قطب راوندى واقع در صحن مطهر حضرت معصومه عليهالسّلام حك كردهاند روايات مذكور در اين فراز را به اضافه مطالب متنوّع ديگر درباره دنيا در جلد سوم انوار نعمانية تأليف سيد نعمت الله جزائرى از صفحه 95 به بعد مطالعه فرمائيد.
جهان بازار و سودا پارسائى
گر آسان سازد الطاف خدائى
بر اين سودا اگر يك مشترى نيست
از آن پر سودتر سوداگرى نيست
نه اين سودا بسعى خود توان كرد
ز لطف خاص بخشد ايزد فرد
نكويان را هم از فيض ازل بود
نه كز جهد خود اين سوداى پرسود
بفرمان ازل آيد كم و بيش
ز دريا موج را جنبش نه از خويش
وگرنه در حساب ملك هستى
كجا نظم بلندى بود و پستى
نه مهر و مه بذات خود برافروخت
نه خاك اين گلشن آرائى خود آموخت
كدام استاره گشت از خود فروزان
كدام آتش بحكم خويش سوزان
نه هرگز گوهر از خود گوهرى يافت
كه همسنگ سيه چون لعل مىتافت
نه شاه از خود بشاهى باج گيرد
كه هر قلّاش خواهد تاج گيرد
يكى يابد ز «تُؤتِى الملك» شاهى
كه گيرد حكمش از مه تا به ماهى
يكى را خواند يهدى الله به درگاه
كه شد با دانش و دين از ره آگاه
يكى را فضل ايزد راه ننمود
به رويش در ز لطف خاص نگشود
كجا سودا به تدبير آورد سود؟
چنين گر بود هر كس بى زيان بود
بسا كس در متاع خود زيان كرد
كه بس انديشه سود از جهان كرد
بسا دانا كه نادان گشت در حال
چو آن سوداگر برگشته اقبال
در ذيل فراز(ارادتهم الدنيا فلم يريدوها و اسرتهم ففدوا انفسهم منها)نيز چنين مىسرايد:
هم آنان را برين دار مجازى
بود تازى ز فرط بى نيازى
چگونه دَنِّيى آنان را فريبد
عجوزى زشت سلطان را فريبد
شود شيرى زبون روبه پير
عقابى افكند دامى مگسگير
برنگى دل زاهل دل توان برد
به سنگى كاسه گردون شود خرد
شغالى صيد سيمرغى تواند
كمندى شير گردونرا كشاند
به خارى سينه گردون توان خست
به موئى شهپر عنقا توان بست
محال است اين سخن در دانش و دين
كه بر مادون كند مافوق تمكين