جهان بازار و سودا پارسائى
گر آسان سازد الطاف خدائى
بر اين سودا اگر يك مشترى نيست
از آن پر سودتر سوداگرى نيست
نه اين سودا بسعى خود توان كرد
ز لطف خاص بخشد ايزد فرد
نكويان را هم از فيض ازل بود
نه كز جهد خود اين سوداى پرسود
بفرمان ازل آيد كم و بيش
ز دريا موج را جنبش نه از خويش
وگرنه در حساب ملك هستى
كجا نظم بلندى بود و پستى
نه مهر و مه بذات خود برافروخت
نه خاك اين گلشن آرائى خود آموخت
كدام استاره گشت از خود فروزان
كدام آتش بحكم خويش سوزان
نه هرگز گوهر از خود گوهرى يافت
كه همسنگ سيه چون لعل مىتافت
نه شاه از خود بشاهى باج گيرد
كه هر قلّاش خواهد تاج گيرد
يكى يابد ز «تُؤتِى الملك» شاهى
كه گيرد حكمش از مه تا به ماهى
يكى را خواند يهدى الله به درگاه
كه شد با دانش و دين از ره آگاه
يكى را فضل ايزد راه ننمود
به رويش در ز لطف خاص نگشود
كجا سودا به تدبير آورد سود؟
چنين گر بود هر كس بى زيان بود
بسا كس در متاع خود زيان كرد
كه بس انديشه سود از جهان كرد
بسا دانا كه نادان گشت در حال
چو آن سوداگر برگشته اقبال
در ذيل فراز(ارادتهم الدنيا فلم يريدوها و اسرتهم ففدوا انفسهم منها)نيز چنين مىسرايد:
هم آنان را برين دار مجازى
بود تازى ز فرط بى نيازى
چگونه دَنِّيى آنان را فريبد
عجوزى زشت سلطان را فريبد
شود شيرى زبون روبه پير
عقابى افكند دامى مگسگير
برنگى دل زاهل دل توان برد
به سنگى كاسه گردون شود خرد
شغالى صيد سيمرغى تواند
كمندى شير گردونرا كشاند
به خارى سينه گردون توان خست
به موئى شهپر عنقا توان بست
محال است اين سخن در دانش و دين
كه بر مادون كند مافوق تمكين
جهان گر گيرد آنان را به بازى
بر او نخوت كنند از سرفرازى
گريزند از فريب خط و خالش
نخواهند از خرد نقد وصالش
دل پاكان ز اوساخ طبيعت
نخواهد افسر و كاخ طبيعت
هزاران نقش اگر گيتى برآرد
به چشم خاكيان زيبا نگارد
به خاكى طايران عرش پرواز
نبگشايند هرگز چشم پرناز
كسى كز عشق، سرمست نگار است
مدام از شوق دل سرگرم يار است
كجا با اين جهانش آشنائى است
كه پر نيرنگ و رنگ بى وفائى است
حكايت (تاجر و فرزندش)
شنيدم تاجرى ناهوشيارى
پى سودا روان شد در ديارى
سحرگاهان كه آهنگ سفر كرد
قضا را بر سر كوئى گذر كرد
به راهش بوق در گرمابهاى ديد
بهاى آن متاع نغز پرسيد
به پاسخ گفت با تاجر كه يك بوق
بهايش ده درم باشد در اين سوق
به شهرى رفت و از هر چيز پرسيد
در آنجا زان متاع نغز بگزيد
هزاران بار حمل اشتران كرد
به شهر خويش آن نادان بياورد
دلش شادان در آن سودا همى بود
كه در هر بوق درهمها كنم سود
وليك آن غالف از رسم تجارت
در آن سودا نبرد الّا خسارت
كه صد سال ار بماند بوق حمام
نيابد مشترى ور بدهيش وام
فغان زين سود و اين سودا كه ما را
بدين تمثيل ماند حال ما راست
همه بوق تخيّل را خريديم
زهى سوداى بى سودى گزيديم
دريغا حسرتا دردا كه در دهر
به جاى نوش مينوشى همه زهر
سراسر سود پندارى زيان را
نهان را ننگرى بينى عيان را
متاع اين جهان بوق است هشدار
بر آن اندك نياز افتد نه بسيار
گر افزون ز احتياج خويش خواهى
كنى سرمايه خود را تباهى
تو را سرمايه جان، سود آفرينش
نكو بگزين چو دارى نقد بينش
ز بينائى به ملك پارسائى
دَرِ دولت به روى خود گشائى
كه هر كس بر رخ اين درگاه بگشود
تعالى الله زهى سوداى پر سود
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة