بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 448

بيشتر خواندن بدون تدبّر نيست؛ بلكه مراد اين است كه وقت بيشتر گذارده و آيات بيشترى را با تأمّل و تعمّق بيشترى قرائت كنيم. 2- ممكن است مراد اين باشد كه آيات تأمّل و تدبر شده را سريعتر بخوانيد. 3- وجهى كه بيشتر به ذهن و به واقع نزديكتر است، اين است كه دو دسته روايات ناظر به اختلاف حالات انسان است، در بعضى مواقع حال تدبّر و تعمّق هست، و در بعضى مواقع حال قرائت قرآن فقط هست، ولى حال تعمّق و تدبّر عميق نيست. گفتنى است كه: اين وجوه به ذهن ما آمده و ممكن است افرادى با دقت بيشترى وجوه بهترى بيابند و اميدوارم مطالعه كنندگان به اين توفيق دست يابند انشاء الله تعالى.

با توضيحاتى كه داده شد روشن گرديد كه از صفات پرهيزكاران شب زنده‌دارى و قيام در قلب تاريكى شب و تلاوت قرآن و راز و نياز با خداوند است، تلاوتى با ترتيل كه نشانه تدبّر در معانى قرآن و ره‌توشه گرفتن از مفاهيم بلند آن است.

مرحوم الهى در ذيل‌(امّا الليل فصافّون اقدامهم)در وصف شب چنين مى‌سرايد:

شب آمد رفيق دردمندان‌

شب آمد شب حريف مستمندان‌

شب آمد شب كه نالد عاشق زار

گهى از دست دل گاهى زد گدار

شب آمد شب كه گردد محفل من‌

سيه چون زلف دلبر يا دل من‌

شب است آشوب رندان نظرباز

شب است آهنگ بزم عشق دمساز


صفحه 449

شب است انجم فروز كاخ نُه طاق‌

شب است آتش‌زن دل‌هاى مشتاق‌

شب از فرياد مرغ حق شود مست‌

به تار طرّه جانان زند دست‌

شب است اختر شناسان را دل افروز

شب است آتش به جانان را جگر سوز

شب آمد عرصه گيتى كند تنگ‌

به فرياد آورد مرغ شباهنگ‌

شب آمد كاروان عشق را مير

شب آمد قلزم پر موج تقدير

شب آمد كشتى درياى توحيد

شب آمد شهپر عنقاى تجريد

شب آمد حكمت‌آموز دل پاك‌

شب آمد گوهر افروز نُه افلاك‌

شب آمد موج‌زن درياى حيرت‌

شب آمد مستى صهباى حيرت‌


صفحه 450

شب آمد دلفريب آسمانى‌

چراغ افروز صبح شادمانى‌

شب آمد منظر زيباى افكار

شب آمد صفحه پرنقش اسرار

شب آمد پرده پر گوهر نور

شب آمد محفل اسرار مستور

شب آمد دفتر خوش داستانها

قياس‌آموز علم آسمان‌ها

شب آمد پرده پوش مست و هشيار

فروغ ديده و دل‌هاى بيدار

شب است آئينه زلف نكويان‌

حجاب افكن ز روى ماهرويان‌

شب از زلف نگاران راز گويد

حديث عشق با دل باز گويد

شب از طاوس زريّن، بال بشكست‌

خروس از ناله هشيار شد مست‌


صفحه 451

شب آمد نقشه صحراى افلاك‌

شب آمد طوطياى چشم ادراك‌

به شب مردان كه در ره تيز گامند

بسان شمع سوزان در قيامند

به شب مرغان حق را سوز و سازست‌

به خاك عشق شب روى نياز است‌

شب آن معراجى عرش آشيانه‌

ف «سُبْحان الذى اسرى» ترانه‌

فراز بارگاه عرش بنشست‌

ز جام «لى مع الله» گشت سرمست‌

شب آن مه تافت بر جاى پيمبر

سپهر عشق را بخشيد زيور

سزد شب را كه شاه كشور عشق‌

چنين گفت از دل دانشور عشق‌

كه مشتاقان حق چون شمع سوزان‌

به شب استاده با قلب فروزان‌


صفحه 452

همى خوانند خوش در پرده با شور

چو شمع از دفتر عشق آيت نور

به كويش غير آه شب روان نيست‌

نسيم صبحگاه آگاه از آن نيست‌

به روز از چهره گلهاست شاداب‌

به شب فرياد بلبل مى‌برد تاب‌

به روز از چشم احساس است بيدار

به شب احساس جان آمد پديدار

بروز از روزى مردم گشايند

به شب دلهاى مشتاقان ربايند

اگر روز آورد بر جسمها جان‌

شب آرد جان به كوى وصل جانان‌

شب از چشم طبيعت رفت در خواب‌

دل بيدار گشت از شوق بى‌تاب‌

شب اربيدانشان آرام يابند

به شب ارباب دانش كام يابند


صفحه 453

شب ار آرامش خورشيد خواهند

برامش‌[1]لعبت‌[2]ناهيد[3]خواهند

شب ار سازد يكى سياره گمراه‌

به راه آرد هزار استاره و ماه‌

شب ار چشم بتان خونريز باشد

سرمستان نشاطانگيز باشد

شب تار آينه صنع الهى است‌

به ظلمت آب حيوان را گواهى است‌

هزاران چلچراغ روشن از خود

شب افروزد بر اين سقف زمرّد

برون ار راز عالم شد پديدار

به شب در پرده رقصد مست و هشيار

زر افشان كرد روز ار دامن خاك‌

پر از دُرّ كرد شب دامان افلاك‌

[1]. رامش: مخفف آرامش.

[2]. لُعْبَتْ: بازيچه، اسباب‌بازى، در فارسى به معنى دلبر و معشوق زيبا مى‌گويند.

[3]. سياره و كره زهره (فرهنگ عميد).


صفحه 454

اگر خورشيد باشد خسرو روز

سپاه انجم شب باد فيروز

حكايت شب عاشقان سبحان‌

شنيدستم شبى شب زنده‌دارى‌

بگردون داشت چشم اشكبارى‌

همى ديد آن نظر باز شبانه‌

كواكب را به چشم عاشقانه‌

فلك مى‌ديد و لعل از ديده مى‌سفت‌

به ياد حق سخن با ماه مى‌گفت‌

دل و ديده سپرد آن خوش نظاره‌

به گيسوى شب و ناز ستاره‌

به مشگين طرّه شب شانه مى‌زد

و زان راه دل ديوانه مى‌زد

گهى با زهره كردى مهره بازى‌

گهى با مشترى خوش دلنوازى‌


صفحه 455

ز لعل ماه گاهى بوسه مى‌خواست‌

نشاطش مى‌فزود و غصّه مى‌كاست‌

گهى ابرى نقاب ماه مى‌گشت‌

زناز مهوشان آگاه مى‌گشت‌

لبش خوش نغمه سبّوح مى‌زد

دلش در پرده ساز روح مى‌زد

به ياد آوردش از يار نهانى‌

تماشاى جمال آسمانى‌

به چشمان در تماشاى سماوات‌

به جان با روى جانان در مناجات‌

حديث دل به شام تار مى‌گفت‌

غزل بر ياد زلف يار مى‌گفت‌

نظر بر انجم رخشنده مى‌دوخت‌

به حيرت همچو شمع بزم مى‌سوخت‌

همى گفتا كه يارب آسمان چيست‌

مرصع طاق زيبا طَيْلسان‌[1]چيست‌

[1]. رداء، جامه گشاد و بلند، طيالس و طيالسه جمع آن است. (فرهنگ عميد).