در جنگ به قصد شهادت و در وقت دعوت مظلوم، در اين پنج وقت حجابى براى استجابت دعا جز عرش الهى نيست».[1]
حال به معنى ترتيل بپردازيم تا معنى «يرتَلونه ترتيلا» روشن شود. امام صادق (عليه السلام) در بيان آيه:(وَ رَتّل القرآن ترتيلا)فرمودند: امام على (عليه السلام) چنين فرموده:
«بَيّنه تبيانا و لا تَهُذّه هَذَّ الشِعر و لا تَنْثره نَثْرَ الرَّمل ولكن اقْرعوا به قلوبكم القاسية و لا يكن هَمُّ احدكم آخر السورة»[2]:
«واضح كن قرآن خواندنت را و نه مثل شعر به سرعت بخوان و نه مثل شن و ريگ بيابان پراكنده بخوان به طورى كه فاصله زياد شود، ولكن قلبهاى سخت و با قساوت خود را با قرآن خواندن بكوبيد و هرگز همّت شما رسيدن به آخر سوره نباشد (بلكه هميشه به دنبال كيفيّت و اثرپذيرى باشيد، نه به دنبال كميت و زياد خوانى فقط».
در روايات گذشته در قسمت ادب ظاهرى روايتى را در ذيل همين آيه قرآن:(ورتّل القرآن ترتيلا)از امام صادق (عليه السلام) آورديم، كه فرمودند:
«هو انْ تَتَمكّثَ فيه و تُحَسّن به صوتَك»
«ترتيل مكث كردن و توقف در قرائت قرآن است، (كه نه زياد سريع خوانده شود و نه بسيار كُند و آهسته) و اينكه نيكو كنى صوت خود را در خواندن قرآن».
سؤال: در بعضى روايات مثل روايتى كه گذشت مىگويد: همّت شما سريع خواندن و رسيدن به آخر سوره نباشد، بلكه همّت شما بهتر خواندن باشد نه بيشتر خواندن، در بعضى ديگر از روايات هر چه بيشتر خواندن مورد توجه و عنايت قرار گرفته است، چگونه اين دو دسته روايات قابل جمع هستند؟!
جوابهاى مختلفى ممكن است براى وجه جمع پيدا كرد، كه به سه قسمت آن اشاره مىكنيم: 1- ممكن است بگوئيم مراد از هر چه بيشتر خواندن، مجرّد
[1]. امالى صدوق، صفحه 234.
[2]. وسائل، ج 4، ص 856؛ مجمع البيان، ذيل همين آيه در سوره مزمّل.
بيشتر خواندن بدون تدبّر نيست؛ بلكه مراد اين است كه وقت بيشتر گذارده و آيات بيشترى را با تأمّل و تعمّق بيشترى قرائت كنيم. 2- ممكن است مراد اين باشد كه آيات تأمّل و تدبر شده را سريعتر بخوانيد. 3- وجهى كه بيشتر به ذهن و به واقع نزديكتر است، اين است كه دو دسته روايات ناظر به اختلاف حالات انسان است، در بعضى مواقع حال تدبّر و تعمّق هست، و در بعضى مواقع حال قرائت قرآن فقط هست، ولى حال تعمّق و تدبّر عميق نيست. گفتنى است كه: اين وجوه به ذهن ما آمده و ممكن است افرادى با دقت بيشترى وجوه بهترى بيابند و اميدوارم مطالعه كنندگان به اين توفيق دست يابند انشاء الله تعالى.
با توضيحاتى كه داده شد روشن گرديد كه از صفات پرهيزكاران شب زندهدارى و قيام در قلب تاريكى شب و تلاوت قرآن و راز و نياز با خداوند است، تلاوتى با ترتيل كه نشانه تدبّر در معانى قرآن و رهتوشه گرفتن از مفاهيم بلند آن است.
مرحوم الهى در ذيل(امّا الليل فصافّون اقدامهم)در وصف شب چنين مىسرايد:
شب آمد رفيق دردمندان
شب آمد شب حريف مستمندان
شب آمد شب كه نالد عاشق زار
گهى از دست دل گاهى زد گدار
شب آمد شب كه گردد محفل من
سيه چون زلف دلبر يا دل من
شب است آشوب رندان نظرباز
شب است آهنگ بزم عشق دمساز
شب است انجم فروز كاخ نُه طاق
شب است آتشزن دلهاى مشتاق
شب از فرياد مرغ حق شود مست
به تار طرّه جانان زند دست
شب است اختر شناسان را دل افروز
شب است آتش به جانان را جگر سوز
شب آمد عرصه گيتى كند تنگ
به فرياد آورد مرغ شباهنگ
شب آمد كاروان عشق را مير
شب آمد قلزم پر موج تقدير
شب آمد كشتى درياى توحيد
شب آمد شهپر عنقاى تجريد
شب آمد حكمتآموز دل پاك
شب آمد گوهر افروز نُه افلاك
شب آمد موجزن درياى حيرت
شب آمد مستى صهباى حيرت
شب آمد دلفريب آسمانى
چراغ افروز صبح شادمانى
شب آمد منظر زيباى افكار
شب آمد صفحه پرنقش اسرار
شب آمد پرده پر گوهر نور
شب آمد محفل اسرار مستور
شب آمد دفتر خوش داستانها
قياسآموز علم آسمانها
شب آمد پرده پوش مست و هشيار
فروغ ديده و دلهاى بيدار
شب است آئينه زلف نكويان
حجاب افكن ز روى ماهرويان
شب از زلف نگاران راز گويد
حديث عشق با دل باز گويد
شب از طاوس زريّن، بال بشكست
خروس از ناله هشيار شد مست
شب آمد نقشه صحراى افلاك
شب آمد طوطياى چشم ادراك
به شب مردان كه در ره تيز گامند
بسان شمع سوزان در قيامند
به شب مرغان حق را سوز و سازست
به خاك عشق شب روى نياز است
شب آن معراجى عرش آشيانه
ف «سُبْحان الذى اسرى» ترانه
فراز بارگاه عرش بنشست
ز جام «لى مع الله» گشت سرمست
شب آن مه تافت بر جاى پيمبر
سپهر عشق را بخشيد زيور
سزد شب را كه شاه كشور عشق
چنين گفت از دل دانشور عشق
كه مشتاقان حق چون شمع سوزان
به شب استاده با قلب فروزان
همى خوانند خوش در پرده با شور
چو شمع از دفتر عشق آيت نور
به كويش غير آه شب روان نيست
نسيم صبحگاه آگاه از آن نيست
به روز از چهره گلهاست شاداب
به شب فرياد بلبل مىبرد تاب
به روز از چشم احساس است بيدار
به شب احساس جان آمد پديدار
بروز از روزى مردم گشايند
به شب دلهاى مشتاقان ربايند
اگر روز آورد بر جسمها جان
شب آرد جان به كوى وصل جانان
شب از چشم طبيعت رفت در خواب
دل بيدار گشت از شوق بىتاب
شب اربيدانشان آرام يابند
به شب ارباب دانش كام يابند
شب ار آرامش خورشيد خواهند
برامش[1]لعبت[2]ناهيد[3]خواهند
شب ار سازد يكى سياره گمراه
به راه آرد هزار استاره و ماه
شب ار چشم بتان خونريز باشد
سرمستان نشاطانگيز باشد
شب تار آينه صنع الهى است
به ظلمت آب حيوان را گواهى است
هزاران چلچراغ روشن از خود
شب افروزد بر اين سقف زمرّد
برون ار راز عالم شد پديدار
به شب در پرده رقصد مست و هشيار
زر افشان كرد روز ار دامن خاك
پر از دُرّ كرد شب دامان افلاك
[1]. رامش: مخفف آرامش.
[2]. لُعْبَتْ: بازيچه، اسباببازى، در فارسى به معنى دلبر و معشوق زيبا مىگويند.
[3]. سياره و كره زهره (فرهنگ عميد).
اگر خورشيد باشد خسرو روز
سپاه انجم شب باد فيروز
حكايت شب عاشقان سبحان
شنيدستم شبى شب زندهدارى
بگردون داشت چشم اشكبارى
همى ديد آن نظر باز شبانه
كواكب را به چشم عاشقانه
فلك مىديد و لعل از ديده مىسفت
به ياد حق سخن با ماه مىگفت
دل و ديده سپرد آن خوش نظاره
به گيسوى شب و ناز ستاره
به مشگين طرّه شب شانه مىزد
و زان راه دل ديوانه مىزد
گهى با زهره كردى مهره بازى
گهى با مشترى خوش دلنوازى