شب آمد نقشه صحراى افلاك
شب آمد طوطياى چشم ادراك
به شب مردان كه در ره تيز گامند
بسان شمع سوزان در قيامند
به شب مرغان حق را سوز و سازست
به خاك عشق شب روى نياز است
شب آن معراجى عرش آشيانه
ف «سُبْحان الذى اسرى» ترانه
فراز بارگاه عرش بنشست
ز جام «لى مع الله» گشت سرمست
شب آن مه تافت بر جاى پيمبر
سپهر عشق را بخشيد زيور
سزد شب را كه شاه كشور عشق
چنين گفت از دل دانشور عشق
كه مشتاقان حق چون شمع سوزان
به شب استاده با قلب فروزان
همى خوانند خوش در پرده با شور
چو شمع از دفتر عشق آيت نور
به كويش غير آه شب روان نيست
نسيم صبحگاه آگاه از آن نيست
به روز از چهره گلهاست شاداب
به شب فرياد بلبل مىبرد تاب
به روز از چشم احساس است بيدار
به شب احساس جان آمد پديدار
بروز از روزى مردم گشايند
به شب دلهاى مشتاقان ربايند
اگر روز آورد بر جسمها جان
شب آرد جان به كوى وصل جانان
شب از چشم طبيعت رفت در خواب
دل بيدار گشت از شوق بىتاب
شب اربيدانشان آرام يابند
به شب ارباب دانش كام يابند
شب ار آرامش خورشيد خواهند
برامش[1]لعبت[2]ناهيد[3]خواهند
شب ار سازد يكى سياره گمراه
به راه آرد هزار استاره و ماه
شب ار چشم بتان خونريز باشد
سرمستان نشاطانگيز باشد
شب تار آينه صنع الهى است
به ظلمت آب حيوان را گواهى است
هزاران چلچراغ روشن از خود
شب افروزد بر اين سقف زمرّد
برون ار راز عالم شد پديدار
به شب در پرده رقصد مست و هشيار
زر افشان كرد روز ار دامن خاك
پر از دُرّ كرد شب دامان افلاك
[1]. رامش: مخفف آرامش.
[2]. لُعْبَتْ: بازيچه، اسباببازى، در فارسى به معنى دلبر و معشوق زيبا مىگويند.
[3]. سياره و كره زهره (فرهنگ عميد).
اگر خورشيد باشد خسرو روز
سپاه انجم شب باد فيروز
حكايت شب عاشقان سبحان
شنيدستم شبى شب زندهدارى
بگردون داشت چشم اشكبارى
همى ديد آن نظر باز شبانه
كواكب را به چشم عاشقانه
فلك مىديد و لعل از ديده مىسفت
به ياد حق سخن با ماه مىگفت
دل و ديده سپرد آن خوش نظاره
به گيسوى شب و ناز ستاره
به مشگين طرّه شب شانه مىزد
و زان راه دل ديوانه مىزد
گهى با زهره كردى مهره بازى
گهى با مشترى خوش دلنوازى
ز لعل ماه گاهى بوسه مىخواست
نشاطش مىفزود و غصّه مىكاست
گهى ابرى نقاب ماه مىگشت
زناز مهوشان آگاه مىگشت
لبش خوش نغمه سبّوح مىزد
دلش در پرده ساز روح مىزد
به ياد آوردش از يار نهانى
تماشاى جمال آسمانى
به چشمان در تماشاى سماوات
به جان با روى جانان در مناجات
حديث دل به شام تار مىگفت
غزل بر ياد زلف يار مىگفت
نظر بر انجم رخشنده مىدوخت
به حيرت همچو شمع بزم مىسوخت
همى گفتا كه يارب آسمان چيست
مرصع طاق زيبا طَيْلسان[1]چيست
[1]. رداء، جامه گشاد و بلند، طيالس و طيالسه جمع آن است. (فرهنگ عميد).
همى گفتا الهى يا الهى
مرا بر آسمانت نيست راهى
تو آگاهى فراز آسمان چيست
فروزان ماه و تابان اختران چيست
گهرهائى بود رخشان كواكب
و يا روشن چراغى نجم ثاقب
كه بنشاند اين بتان بر طاق مينا
در آنان كرد حيران چشم بينا
سروش غيب گفتش ناگهانى
خدا بين شو زنقش آسمانى
در اين آئينه حسن يار پيداست
به چشم جان رخ جانان هويداست
هزاران كشتى نور است تابان
در اين درياى بى ساحل شتابان
همه مجبور عشقند اين قوافل
شتابان كو به كو منزل به منزل
به جز حيرت در اين نُه پرده رَه نيست
گدا را ره به كاخ پادشه نيست
كه هر شمعى در اين محفل جهانيست
زمينى يا زمين و آسمانى است
به حكم حسّ نشايد گشت مغرور
كه پندارد چراغى روشن از دور
همه افلاكيان مستند و مدهوش
به اسرار نهان گويا و خاموش
كمر بسته به حكم عشق سرمد
ندارد ملك عشق پار[1]سرحد
بلند انديشه را آنجا رهى نيست
به جز حيرت خرد را آگهى نيست
ولى چون شمع اين كاخ شهانه
تو افروزان دل از آه شبانه
چه شب گردد به راه عشق ميتاز
زديده پرده غفلت برانداز
[1]. پار: گذشته، سال گذشته، پارسال، پايار هم گفته شده، و نيز مخفّف پاره.
چو شب گردد اگر هشيارى اى دوست
نباشد خوشتر از بيدارى اى دوست
چو شب گردد به ساز عشق برخيز
رها كن دل به زلف دلبر آويز
به همراه شباهنگان افلاك
به راه عشق ناز از بستر خا ك
به خاك از آب چشمان آتش افروز
دل از مه طلعتان آسمان سوز
به ديده باش چون ابر گهربار
به دل سوزانتر از شمع شرر بار
گهى با فكر و گه با ذكر سبّوح
صبوحى[1]زن مگر روشن شود روح
چو مرغ حق ز دل با ناله زار
به ذكر حق سحر گردان شب تار
كه بخشندت ز الطاف الهى
ز آه شب نشاط صبح گاهى
[1]. شرابى كه صبح زود بخورند (صَبُوح: هر چيز كه صبح بخورند مانند شير يا شراب).