محيط و رفيق و روزگار كج مدار و چرخ دوّار را مقصر مىداند! گاهى نيز به سراغ جبر رفته و جبرى مىشود كه من اختيارى در گمراهى از خود ندارم (من اگر خوبم اگر بد چمن آرائى هست).
مى خوردن من حق ز ازل مىدانست
گر مى نخورم علم خدا جهل بود
اگر كمكارى در اداره و اجتماع كرد، سيستم و نظام را غلط و معلول بىبرنامگى و بىسازمانى مىداند (البته در بعضى جاها اين نابسامانيها قابل انكار نيست ولى بحث ما در جائى است كه محيط و برنامه سالم و سازمان يافته است ولى شخص بهانهاى براى تبرئه خود مىجويد).
چرا چنين هستيم؟ جواب واضح است، اين خصلت خودخواهان و خودگرايان است، دست از خودگرائى بردار تا درمان شوى، دواى درد تو اين است كه نيك در اعمالت نظر كنى، و براى هر عملى نفست را به مهميزكشى، سعى نكن او را از محكوميت به درآورى، بلكه محكومش كن تا براى هميشه آزاد شود، نه آزاد و تبرئهاش كن كه براى هميشه اسير شود، آرى اسير خودخواهى و هواپرستى.
سيره پرهيزگاران را برگزين كه چگونه با نفس خود در برابر خداى خود برخورد مىكنند آنها نفس خود را هميشه مقصّر و متهم مىنمايند، آنها جرم تقصير و كوتاهى در عبادت و انجام وظيفه در برابر خدا را بر دوش مىكشند، و هيچ
ت خود را طلبكار نمىپندارند. آرى نفس را بر كرسى تخطئه نشاندن، از نخستين سكوهاى پرش براى تكامل و بهترين راه سازندگى است.
در روايتى از امام هفتم (عليه السلام) رسيده كه به يكى از فرزندانش چنين فرمودند:
«يا بُنَّى عَلَيك بالجِدِّ وَ لا تَخْرُجَنّ نفسَك من حَدّ التقصير فى عَبادَةِ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ فَانّ اللّهَ لا يُعْبَد حقَّ عِبادَتِه»:
«اى فرزند من، بر تو است كه تلاش كنى و خارج نكنى نفس
خود را از حدّ تقصير در عبادت خداوند عزّوجل، زيرا خداوند آن طور كه بايد عبادت نمىشود (كسى نمىتواند آن طور كه حق او هست عبادتش كند)، پس هميشه خود را مقصّر بدان».[1]
در روايتى از امام پنجم حضرت باقر العلوم (عليه السلام) نقل شده كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمودند: خداوند سبحان فرموده:
«لا يتَّكل الامِلُونَ عَلى اعْمالِهِم الَّتى يَعْمَلُونَها لِثَوابى فَانَّهم لَو اجتَهَدوا و اتْعَبُوا انْفُسَهُم اعْمارهم فى عِبادتَى كانُوا مُقَصِّرين غَيرَ بالِغينَ فى عِبادَتِهم كُنهَ عِبادَتى فيما يِطْلُبُونَ عِندى مِن كِرامتى و النِّعيم فى جَناتى و لكنْ بِرحمتى فَلْيَثِقُوا»:
«نبايد عمل كنندگان بر اعمالى كه براى ثواب من انجام مىدهند تكيه و اتكا كنند، زير آنها اگر تلاش كنند، و نفسهاى خود را در تمام عمرشان در عبادت من به سختى اندازند، مقصرند و در عبادتشان براى رسيدن به كرامت و نعمتهاى فراوان در بهشتهاى من به كنه عبادت من و آنطور كه بايد عبادت شوم، نمىرسند ولكن به رحمت من بايد اطمينان داشته باشند».[2]
خوف از عمل
40- وَ مِنْ اعْمالِهِم مُشفقون.[3]پس از آنكه نفس را متهم به تقصير و
[1]. شرح نهجالبلاغه خوئى، ذيل همين فراز، جلد 10، صفحه 133.
[2]. بحار الانوار، جلد 71، صفحه 151؛ ميزان الحكمه، جلد 7، صفحه 27. مرحوم خوئى هم در شرح خود با اختلاف و زيادتى قليلى در ذيل همين فراز آورده است.
[3]. در مفردات گفته است «شفق» عبارت از مخلوط شدن نور روز و تاريكى شب هنگام غروب خورشيد است «فلا اقسم بالشفق» و «اشفاق» عنايت و توجه و حرص مخلوط با خوف است و اگر با مِن استعمال شود معنى خوف اظهر است «و هم من الساعة مشفقون» و اگر با فى استعمال شود معنى عنايت و حرص بر آنچه مورد توجه و عنايت است، اظهر است«انّاكُنّا قبلُ فى اهْلِنا مَشْفِقين»..
كوتاهى در عبادت كردند، و عبادت خود را اندك شمرده و به اندك راضى نشدند، خوف آنها را برداشته كه چه مىشود آيا رحمت الهى شامل آنها مىشود، يا نه، و درباره خوف در چند فراز قبل مبسوطاً بحث شد.
در ذيل آيه شريفه:وَالَّذِينَ يُؤْتُونَ مَا أتَوا وَقُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ: «كسانى كه عملى را انجام داده و قلوبشان ترسناك است».[1]در تفسير صافى از امام صادق (عليه السلام) نقل شده كه: درباره اين آيه از حضرت سؤال شد، فرمودند: «خوف و رجاء آنها است: مىترسند، از اين كه اعمال آنها ردّ شود بر آنها، اگر اطاعت (صحيح و كامل) الهى نكنند، و اميد دارند، اعمالشان قبول درگاه او شود».[2]
و در ذيل همين آيه در مجمع البيان از امام صادق (عليه السلام) نقل شده«معناه خائفةٌ انّ لا يَقْبَلَ مِنْهُم»:«يعنى قلبهاى آنها خوف دارند آنچه انجام دادهاند، از آنها پذيرفته نشود».[3]
ابوتمام شاعر معروف چنين گفته است:
يتَجَنّبُ الآثام ثُمَّ يخافُها
فَكَانَّما حَسَناتُه آثام![4]
(از گناهان اجتناب مىكند، سپس مىترسد از آنها، گوئى حسنات و اعمال نيك او- و دورى از گناه- خود از گناهان است) از عبادات و ترك معاصى نيز بيمناك است كه شايد وظيفه او بيشتر از اين بوده است.
الهى در ذيل اين دو فراز(فهم لانفسهم متهمون و من اعمالهم مشفقون)چنين مىسرايد:
[1]. سوره مؤمنون، آيه 60.
[2]. شرح نهج البلاغه خوئى، جلد 10، صفحه 134.
[3]. شرح نهج البلاغه خوئى، جلد 10، صفحه 134.
[4]. شرح نهج البلاغه ابى الحديد، جلد 10، صفحه 147 ..
به نفس خويش دايم بد گمانند
هم از كردار خود ترسان به جانند
مبادا نفس بفريبد بناگاه
شوند از راه وصل يار گمراه
كشاند نفس جانهاشان به پستى
فسون خويش خواند حقپرستى
بر افسونكارى نفس خطاكار
(الهى) را الهى ساز هشيار
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
41- 42- از ستايش ديگران بيمناكند
«اذا زُكَّىَ احَدُهم خافَ ممّا يُقال لَه فَيَقُول أَنَا أَعلم بنفسى مِنْ غَيرى و رَبّى اعْلَمُ مِنّى بِنَفْسى، اللّهم لاتُؤ اخذنى بِما يَقُولون و اجعَلْنى أَفضَلَ ممّا يَظُنّون و اغْفِرْلى مالا يَعْلَمُون»
ترجمه:«هرگاه يكى از آنها (متقين) ستوده شود، از آنچه بر او گفته مىشود به هراس مىافتد و مىگويد: من از ديگران نسبت به خود آگاهترم و پروردگارم به نفس من از خود من آگاهتر است (مىگويد) خدايا! مرا به آنچه مىگويند مگير و مؤاخذه مكن! و مرا بهتر از آنچه گمان مىكنند قرار ده، و آنچه را از اعمالم نمىدانند بيامرز!»
شرح:از فراز بالا به دست مىآيد كه:
1- مدح مداحان و ثناء ثناخوانان در متقين تأثير نكرده و عوض نمىشوند، بلكه مدح باعث بيدارى آنها مىشود كه مبادا از جاده خارج شوند.
2- متقين نقّاد خويشتن هستند، وقتى مدح مىشنوند، به انتقاد از خود مىپردازند.
3- متقين در مقام خودشناسى پيشرفته و خود را شناختهاند، اين خودشناسى و معرفت نفس زيربناى دو خصلت قبل است، وقتى خود صفت وجودى خود را
شناختند، از مداحى ديگران خشنود نشده، و به نقّادى از خود مىپردازند.
مسئله مهم قابل بحث در درجه اول شناسائى خويشتن است، مشكلترين كارها همين شناخت خويش است، گاهى 80 سال عمر كرده ولى خود را نشناخته، و در نتيجه خداى خود را نيز نشناخته است كه خودشناسى مقدمه خداشناسى است، موانعى از درون و حجابهائى از برون اجازه خودشناسى آنچنان كه بايد باشد نمىدهد، تا خود را نشناختيم چگونه خود را اصلاح كنيم؟! بحث را از حديث معروف مولى الموحدين و عارف العارفين امام على (عليه السلام) شروع كنيم كه فرمود:«مَنْ عَرِفَ نفسَه فَقد عَرِفَ ربَّه؛«كسى كه خود را شناخت خدايش را شناخته است».[1]
چهار تفسير براى اين عبارت ممكن است بشود كه اجمالا اشاره مىكنيم:
1- تفسير ظاهرى جسمانى، كه برگشت به برهان نظم در خداشناسى مىكند، يعنى هر كس اين بدن جسمانى و عنصرى را بشناسد خدا را مىشناسد، دستگاههائى در اين بدن است كه هر يك براى خداشناسى كافى است، چشم را اگر كسى از نظر تشريح و فيزيولوژى بنگرد محال است خدا را نشناسد، قلب را اگر دقيقاً نظر كند، بر وجود خدا گواهى مىدهد، نقل شد كه قلب مصنوعى به هزينه حدود 30 ميليون تومان ساختند، و فقط پنج، شش روز كاركرد، و باز ايستاد، اگر از كار باز نمىايستاد هم مگر قابل مقايسه با قلب طبيعى بود، با قلب مصنوعى بايد آهسته رود و آهسته بيايد، مگر مىشود با آن كوهنوردى و پرش كرد. به سلولهاى بدن بنگر، دانشمندان محاسبه كردهاند كه بدن انسان از واحدهائى به نام سلول و ياخته تشكيل شده كه آجرهاى ساختمانى بدن است، به طور متوسط ده ميليون ميليارد سلول در بدن است (يعنى دو ميليون برابر جمعيت زمين در هر بدن سلول است اگر بشر
بخواهد چيزى درست كند تا كار يك سلول را انجام دهد، محاسبه شده كه نياز به
[1]. غرر الحكم امام على (عليه السلام)؛ ميزان الحكمه، جلد 6، صفحه 142 ..
شهرى است كه هزاران كارخانه و لابراتوار داشته باشد.[1]آيا وجدان باور مىكند كه طبيعت كور و كر چنين كند!
2- تفسير دوم اشاره به برهان علت و معلول است، كسى كه آگاه شد كه مخلوق است و معلول، علم پيدا مىكند كه خالق و علتى هست، بايد در سلسله علل به جائى برسد كه ديگر او معلول نيست و علة العلل است و آن خدا است و الّا تسلسل لازم مىآيد كه محال است.
3- اشاره به برهان وجوب و امكان و (فقر و غنا) است، انسان وقتى نظر به خود مىكند و خود را مىشناسد كه هيچ ندارد، و فقير است، آگاهى پيدا مىكند كه منبع مستقل و بىنيازى هست كه نيازمند به او هستم(يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللهِ وَاللهُ هُوَ الْغَنِىُّ الحميد)[2]
4- سه طريق قبل اثبات و آگاهى بر وجود خداوند از طريق استدلال بود، و راه چهارم يافتن خداوند از طريق شهود است، يعنى كسى كه نفس خود را در اثر رفع موانع و حجابهاى درونى و بيرونى شناخت خدا را مشاهده خواهد كرد، و بر حاكميت او واقف خواهد شد، و همان مىشود كه وقتى به ائمه اطهار (عليهم السلام) مىگفتند آيا خدا را ديدهايد به اين مضمون مىفرمودند:
«ما كُنتُ أعبُدُ شيئاً لم ارَ لَمْ تَرَه الابْصار بِمشاهدة العَيان ولكن رَأَتْهُ القُلوبُ بِحَقائِق الايمان»:
«چيزى را كه نديده باشم، عبادت نمىكنم، ديدگان ظاهرى و چشمهاى سر، او را نمىبينند، ولكن قلبها با حقيقت ايمان (و شناخت نفس) خواهند ديد، با بصر نتوان ديد
ولى با بصيرت توان ديد».[3]اگر كسى خود را شناخت راهى براى شناخت صفات خدا و يافتن آنها پيدا
[1]. براى توضيح بيشتر مىتوانيد به تفسير موضوعى پيام قرآن، جلد 2، صفحه 72- 68، مراجعه نمائيد.
[2]. سوره فاطر، آيه 15.
[3]. بحار الانوار، جلد 4، صفحه 33، از امام صادق (عليه السلام)- مضمون اين كلام با كمى اختلاف از حضرت على (عليه السلام) و امام باقر (عليه السلام) نيز نقل شده، رجوع كنيد به ميزان الحكمه، جلد 6، صفحه 191- 190 ..