كوتاهى در عبادت كردند، و عبادت خود را اندك شمرده و به اندك راضى نشدند، خوف آنها را برداشته كه چه مىشود آيا رحمت الهى شامل آنها مىشود، يا نه، و درباره خوف در چند فراز قبل مبسوطاً بحث شد.
در ذيل آيه شريفه:وَالَّذِينَ يُؤْتُونَ مَا أتَوا وَقُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ: «كسانى كه عملى را انجام داده و قلوبشان ترسناك است».[1]در تفسير صافى از امام صادق (عليه السلام) نقل شده كه: درباره اين آيه از حضرت سؤال شد، فرمودند: «خوف و رجاء آنها است: مىترسند، از اين كه اعمال آنها ردّ شود بر آنها، اگر اطاعت (صحيح و كامل) الهى نكنند، و اميد دارند، اعمالشان قبول درگاه او شود».[2]
و در ذيل همين آيه در مجمع البيان از امام صادق (عليه السلام) نقل شده«معناه خائفةٌ انّ لا يَقْبَلَ مِنْهُم»:«يعنى قلبهاى آنها خوف دارند آنچه انجام دادهاند، از آنها پذيرفته نشود».[3]
ابوتمام شاعر معروف چنين گفته است:
يتَجَنّبُ الآثام ثُمَّ يخافُها
فَكَانَّما حَسَناتُه آثام![4]
(از گناهان اجتناب مىكند، سپس مىترسد از آنها، گوئى حسنات و اعمال نيك او- و دورى از گناه- خود از گناهان است) از عبادات و ترك معاصى نيز بيمناك است كه شايد وظيفه او بيشتر از اين بوده است.
الهى در ذيل اين دو فراز(فهم لانفسهم متهمون و من اعمالهم مشفقون)چنين مىسرايد:
[1]. سوره مؤمنون، آيه 60.
[2]. شرح نهج البلاغه خوئى، جلد 10، صفحه 134.
[3]. شرح نهج البلاغه خوئى، جلد 10، صفحه 134.
[4]. شرح نهج البلاغه ابى الحديد، جلد 10، صفحه 147 ..
به نفس خويش دايم بد گمانند
هم از كردار خود ترسان به جانند
مبادا نفس بفريبد بناگاه
شوند از راه وصل يار گمراه
كشاند نفس جانهاشان به پستى
فسون خويش خواند حقپرستى
بر افسونكارى نفس خطاكار
(الهى) را الهى ساز هشيار
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
41- 42- از ستايش ديگران بيمناكند
«اذا زُكَّىَ احَدُهم خافَ ممّا يُقال لَه فَيَقُول أَنَا أَعلم بنفسى مِنْ غَيرى و رَبّى اعْلَمُ مِنّى بِنَفْسى، اللّهم لاتُؤ اخذنى بِما يَقُولون و اجعَلْنى أَفضَلَ ممّا يَظُنّون و اغْفِرْلى مالا يَعْلَمُون»
ترجمه:«هرگاه يكى از آنها (متقين) ستوده شود، از آنچه بر او گفته مىشود به هراس مىافتد و مىگويد: من از ديگران نسبت به خود آگاهترم و پروردگارم به نفس من از خود من آگاهتر است (مىگويد) خدايا! مرا به آنچه مىگويند مگير و مؤاخذه مكن! و مرا بهتر از آنچه گمان مىكنند قرار ده، و آنچه را از اعمالم نمىدانند بيامرز!»
شرح:از فراز بالا به دست مىآيد كه:
1- مدح مداحان و ثناء ثناخوانان در متقين تأثير نكرده و عوض نمىشوند، بلكه مدح باعث بيدارى آنها مىشود كه مبادا از جاده خارج شوند.
2- متقين نقّاد خويشتن هستند، وقتى مدح مىشنوند، به انتقاد از خود مىپردازند.
3- متقين در مقام خودشناسى پيشرفته و خود را شناختهاند، اين خودشناسى و معرفت نفس زيربناى دو خصلت قبل است، وقتى خود صفت وجودى خود را
شناختند، از مداحى ديگران خشنود نشده، و به نقّادى از خود مىپردازند.
مسئله مهم قابل بحث در درجه اول شناسائى خويشتن است، مشكلترين كارها همين شناخت خويش است، گاهى 80 سال عمر كرده ولى خود را نشناخته، و در نتيجه خداى خود را نيز نشناخته است كه خودشناسى مقدمه خداشناسى است، موانعى از درون و حجابهائى از برون اجازه خودشناسى آنچنان كه بايد باشد نمىدهد، تا خود را نشناختيم چگونه خود را اصلاح كنيم؟! بحث را از حديث معروف مولى الموحدين و عارف العارفين امام على (عليه السلام) شروع كنيم كه فرمود:«مَنْ عَرِفَ نفسَه فَقد عَرِفَ ربَّه؛«كسى كه خود را شناخت خدايش را شناخته است».[1]
چهار تفسير براى اين عبارت ممكن است بشود كه اجمالا اشاره مىكنيم:
1- تفسير ظاهرى جسمانى، كه برگشت به برهان نظم در خداشناسى مىكند، يعنى هر كس اين بدن جسمانى و عنصرى را بشناسد خدا را مىشناسد، دستگاههائى در اين بدن است كه هر يك براى خداشناسى كافى است، چشم را اگر كسى از نظر تشريح و فيزيولوژى بنگرد محال است خدا را نشناسد، قلب را اگر دقيقاً نظر كند، بر وجود خدا گواهى مىدهد، نقل شد كه قلب مصنوعى به هزينه حدود 30 ميليون تومان ساختند، و فقط پنج، شش روز كاركرد، و باز ايستاد، اگر از كار باز نمىايستاد هم مگر قابل مقايسه با قلب طبيعى بود، با قلب مصنوعى بايد آهسته رود و آهسته بيايد، مگر مىشود با آن كوهنوردى و پرش كرد. به سلولهاى بدن بنگر، دانشمندان محاسبه كردهاند كه بدن انسان از واحدهائى به نام سلول و ياخته تشكيل شده كه آجرهاى ساختمانى بدن است، به طور متوسط ده ميليون ميليارد سلول در بدن است (يعنى دو ميليون برابر جمعيت زمين در هر بدن سلول است اگر بشر
بخواهد چيزى درست كند تا كار يك سلول را انجام دهد، محاسبه شده كه نياز به
[1]. غرر الحكم امام على (عليه السلام)؛ ميزان الحكمه، جلد 6، صفحه 142 ..
شهرى است كه هزاران كارخانه و لابراتوار داشته باشد.[1]آيا وجدان باور مىكند كه طبيعت كور و كر چنين كند!
2- تفسير دوم اشاره به برهان علت و معلول است، كسى كه آگاه شد كه مخلوق است و معلول، علم پيدا مىكند كه خالق و علتى هست، بايد در سلسله علل به جائى برسد كه ديگر او معلول نيست و علة العلل است و آن خدا است و الّا تسلسل لازم مىآيد كه محال است.
3- اشاره به برهان وجوب و امكان و (فقر و غنا) است، انسان وقتى نظر به خود مىكند و خود را مىشناسد كه هيچ ندارد، و فقير است، آگاهى پيدا مىكند كه منبع مستقل و بىنيازى هست كه نيازمند به او هستم(يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللهِ وَاللهُ هُوَ الْغَنِىُّ الحميد)[2]
4- سه طريق قبل اثبات و آگاهى بر وجود خداوند از طريق استدلال بود، و راه چهارم يافتن خداوند از طريق شهود است، يعنى كسى كه نفس خود را در اثر رفع موانع و حجابهاى درونى و بيرونى شناخت خدا را مشاهده خواهد كرد، و بر حاكميت او واقف خواهد شد، و همان مىشود كه وقتى به ائمه اطهار (عليهم السلام) مىگفتند آيا خدا را ديدهايد به اين مضمون مىفرمودند:
«ما كُنتُ أعبُدُ شيئاً لم ارَ لَمْ تَرَه الابْصار بِمشاهدة العَيان ولكن رَأَتْهُ القُلوبُ بِحَقائِق الايمان»:
«چيزى را كه نديده باشم، عبادت نمىكنم، ديدگان ظاهرى و چشمهاى سر، او را نمىبينند، ولكن قلبها با حقيقت ايمان (و شناخت نفس) خواهند ديد، با بصر نتوان ديد
ولى با بصيرت توان ديد».[3]اگر كسى خود را شناخت راهى براى شناخت صفات خدا و يافتن آنها پيدا
[1]. براى توضيح بيشتر مىتوانيد به تفسير موضوعى پيام قرآن، جلد 2، صفحه 72- 68، مراجعه نمائيد.
[2]. سوره فاطر، آيه 15.
[3]. بحار الانوار، جلد 4، صفحه 33، از امام صادق (عليه السلام)- مضمون اين كلام با كمى اختلاف از حضرت على (عليه السلام) و امام باقر (عليه السلام) نيز نقل شده، رجوع كنيد به ميزان الحكمه، جلد 6، صفحه 191- 190 ..
كرده است، اگر علم و قدرت خود را شناخت، علم و قدرت خداوند را مىيابد.«مَنْ عَرفَ نفسَه بالعلمِ و القُدرة عَرفَ ربِّه بالعِلم و القدرة».
وقتى ديد نفس او در صفحه ذهن مىتواند صورتهاى ذهنى را در يك لحظه خلق كند، و در لحظه ديگر از صفحه ذهن پاك كند، مىيابد معنى (كن فيكون) را و اين كه اگر خداوند اراده كند، در يك لحظه خلق و در لحظه ديگر محو مىكند، البته ايجاد صور و تشبيه آن به ايجاد مخلوقات تمثيل به اينها براى فهم مطلب است وگرنه فاصله بسيار است اينها تماماً در صفات الهى است و كسى را به كنه آن ذات پاك راه نيست، چنان كه حقيقت و ذات نفس و روح بر ما پوشيده است،وَيَسْأَلُونَكَ عَن الرُّوحِ قُل الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّى.[1][2]
چگونه مدعى هستيم روح و نفس را شناختهايم، در حالى كه محقق كاشانى در روض الجنان، چهارده قول در حقيقت نفس آورده است كه حقيقت نفس آورده است؟[3]از حالت جسمانى گرفته تا فوق روحانى.
كميل يكى از اصحاب خاص اميرالمؤمنين على (عليه السلام) است (از يارانى بوده كه چه بسا به او حرفهائى گفته مىشد كه به ديگران گفته نمىشد) وى مىگويد به اميرالمؤمنين على (عليه السلام) عرض كردم:
«اريدُ انْ تَعُرّفنى نفسى قال يا كميل و أىُّ الانْفسُ تُريدُ انْ اعرفَك قُلتُ يا مولاى
هل هى الّا نفس واحدة قال يا كُميل انّما هى اربَعةٌ النّاميةُ النّباتِيَهُ و الحِسيَّة الحيوانية و الناطِقة القُدسِيّة و الكُليّةُ الالهَيةُ وَ لِكُلِ واحِدة مِنْ هذهِ خَمسُ قُوى و خاصيتان ...»:
«مىخواهم نفس مرا به من معرفى كرده و بشناسانى،
[1]. سوره اسراء، آيه 85.
[2]. در مورد عبارت «من عرف نفسه فقد عرب ربّه» مرحوم علامه طباطبائى كلامى دارند كه مىتوانيد در جلد 6 الميزان، صفحه 176- 169 مطالعه فرمائيد، صاحب ميزان الحكمه نيز كلام ايشان را در جلد 6، صفحه 153- 143 آورده است و همچنين در اين باره استاد محمدتقى جعفرى در شرح نهجالبلاغه خود جلد 18، صفحه 148 به بعد بحثى دارند.
[3]. سفينة البحار، جلد 2، صفحه 602 بحث نفس ..
فرمودند: اى كميل كدام يك از نفسها را مىخواهى به تو بشناسانم، گفتم اى مولاى من آيا مگر غير از يك نفس، نفس ديگرى هم هست؟ فرمودند: اى كميل چهار نفس داريم: ناميه نباتيه- حسّيه حيوانية- ناطقة قدسيه- كليه الهيه و هر كدام از اينها پنج قوا و نيرو و دو خصلت دارند ...».[1]
بى جهت نيست با اينكه موضوع بسيارى از علوم، انسان است مثل روانشناسى و روانكاوى و با اينكه تشريح فيزيولوژى روى آن صورت گرفته، ولى در عين حال انسان موجودى ناشناخته است، بى جهت نيست كه خداوند در خلقت انسان به خود باليد و مىفرمايد:«فتباركَ اللّهُ احسنُ الخالِقِين»[2].
چرا پرهيزگاران خود را شناخته و ما هنوز نشناختهايم، گاهى با فردى يك ساعت حرف مىزنيم بعد به رفقا مىگوئيم او را شناختم، چند روزى با كسى همسفر مىشويم و مىگوئيم او را شناختم، در حالى كه نزديك به خود را نشناختهايم، چرا؟
اين خودشناسى دو مانع دارد: يكى از برون كه مداحان و دوستان نادان هستند، كه ما را با تعريفهاى كاذب خود به آسمان مىبرند، آقا چشم روزگار مثل شما نديده، مادر روزگار چون تو نزائيده، فردى به يكى از اينها كه او را تمجيد مىكرد و مىگفت مىدانم دروغ مىگوئى، ولى خوشم مىآيد، آرى اين خوش آمدنها انسان را بيچاره مىكند.
بىجهت نيست كه در روايت آمده
«احثُوا التّرابَ فى وجوه المدّاحين»
«خاك بر صورت مدح كنندگان بپاشيد» اجازه ندهيد افراد متملق و چاپلوس به دور شما راه يابند، وقتى بوى قدرت از كسى استشمام كنند، به دور او جمع مىشوند، تا از هر طرف خون او را بمكند.
دوم حجابهاى درونى است مثل خودبينى، خودخواهى، تعصب، كبر و جامع همه اينها حبّ ذات.
[1]. سفينة البحار، جلد 2، صفحه 603، در ماده «نفس» بعضى هم گفتهاند اين تقسيم در اخبار معتبره نيست.
[2]. سوره مؤمنون، آيه 14 ..