بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 174

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 175

49- خشوع در عبادت‌

«وخُشوعاً فى عِبادة»

ترجمه:و (مى‌بينى براى هر يك از آنها) خشوع و تواضعى در عبادت.

شرح:از صفات ديگر پرهيزگاران خشوع در عبادت است، در مباحث قبل گذشت كه از موارد استعمال اين كلمه مى‌توان استفاده كرد كه خشوع عمدتاً براى تواضع درونى است گرچه براى برون هم اطلاق شده است و خضوع براى تواضع اعضاء و جوارح برونى است.

اين صفت خشوع در عبادت و نماز را خداوند از صفات مؤمنين شمرده و فرموده است:قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ- الَّذِينَ هُمْ فِى صَلَاتِهِمْ خَاشِعُونَ‌: «به تحقيق رستگار شدند مؤمنين، آن كسانى كه در نمازشان خاشعند».[1]قرآن نفرمود مؤمنين نماز خوانها هستند كه اين رسم هر مسلمان اسمى است، بلكه فرمود در نماز خاشع هستند.

در روايتى نقل شده كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) مردى را ديدند كه در نماز با ريش خود بازى مى‌كند، فرمودند:

«امّا انّه لو خَشَعَ قَلْبُه لَخَشَعَتْ جوارحه»:

«اگر قلبش خاشع بود،

[1]. سوره مؤمنون، آيه 1 و 2 ..


صفحه 176

جوراج او هم خاشع بودند».[1]

مرحوم خوئى بعد از ذكر اين روايت در شرح خود، چنين گويد: در روايت دلالتى است بر اين كه خشوع در نماز به قلب و به جوارح است، اما خشوع به قلب اين است كه قلب را با تمام همّت براى نماز خالى كند، و اعراض و دورياز غير آن نمايد پس غير از عبادت و معبود در آن نباشد و اما خشوع به جوارح روى آوردن و توجه به نماز و عدم التفات به غير و ترك كار عبث و بيهوده (مثل بازى با ريش و مو) است، ابن‌عباس در تفسير خشوع فرموده، خاشع (در نماز) كسى است كه نشناسد چه كسى در طرف راست و چه كسى در طرف چپ او است.[2]

در تفسير مجمع البيان در ذيل آيه فوق چنين آمده:«خاضِعون متواضعون مُتَذَللّون لا يَدفعون ابْصارهم عن مَواضِع سُجُودِهم و لا يَلْتَفِتون يِمينا و شمالًا»:« (مؤمنين) خاضع و متواضع و ذليلند (در حال نماز) چشمهاى خود را از مواضع سجده خود برنمى‌دارند و توجه به راست و چپ خود ندارند».[3]

در حديثى آمده: پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) گاه به هنگام نماز به آسمان نظر مى‌كرد اما هنگامى كه آيه‌قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ- الَّذِينَ هُمْ فِى صَلَاتِهِمْ خَاشِعُونَ‌: «نازل شد ديگر سر برنمى‌داشت و دائماً به زمين نگاه مى‌كرد.[4]

از پيامبر گرامى (صلى الله عليه و آله) سؤال شد خشوع چيست؟ فرمودند:

«التواضع فى الصلاة و أن يُقْبِلَ العبد بَقَلبِه كلّه على ربّه عزّوجلّ»:

فروتنى در نماز و اين كه روى آورد بنده به‌

[1]. غرر الحكم- ميزان الحكمه، جلد 3، صفحه 39- شرح نهج البلاغه خوئى ذيل همين فراز و تفسير صافى و مجمع البيان و نمونه ذيل آيه 1 و 2، سوره مؤمنون- الجعفريات، صفحه 36- محجة البيضاء، جلد 1، صفحه 355.

[2]. شرح نهج البلاغه خوئى، جلد 12، صفحه 137.

[3]. شرح نهج البلاغه خوئى، جلد 12، صفحه 137.

[4]. تفسير مجمع البيان و تفسير فخررازى ذيل آيه 1 و 2، سوره مؤمنون (به نقل از تفسير نمونه، جلد 14، ذيل همين آيه) ..


صفحه 177

تمام قلب خود به طرف پروردگار عزوجل».[1]البته نماز از باب اين است كه بزرگترين عبادات است، خشوع در تمام عبادات لازم است و لذا

مولى الموحدين على (عليه السلام) در صفات متقين در اين خطبه يكى از صفات آنها را خشوع در مطلق عبادات شمرده‌اند.

نكته قابل توجه اين كه بايد مواظب بود كه دچار خشوع نفاق نگرديم، چنانكه در روايات بسيار تأكيد شده است. از رسول گرامى (صلى الله عليه و آله) سه روايت در اين باره نقل شده است:

«ايّاكُم و تَخَشّع النفاق و هُوَ انْ يُرى الجَسَدُ خاشعا و القَلُب لَيَس بِخاشِع»:

«بر حذر باشيد و بترسيد از خشوع نفاق و منافقانه و آن اين است كه بدن و جسد خاشع و قلب غير خاشع باشد».[2]

«تَعَوَّذوا باللّه مِنْ خُشُوع النِّفاق: خُشُوع البَدَن و نِفاق القلب»:

«پناه بريد به خدا از خشوع منافقانه، بدن خاشع و قلب حالت نفاق داشته باشد.[3]

«مَنْ زادَ خُشُوعَ الجَسَدِ عَلى ما فى القَلبِ فَهُوَ خُشُوعُ نفاق»:

«كسى كه خشوع و تواضع بدنش زيادتر از قلبش باشد، پس اين حالت خشوع منافقانه است».[4]

از اين روايات به دست مى‌آيد كه از امراض بزرگ قلب و بدن اين نوع خشوع است كه براى عوام فريبى جوارح را خاشع مى‌كند ولى قلب را نه، چه افرادى را ديديم كه براى رسيدن به مقاماتى در نزد مردم چنين كردند، و به خيال خود مردم را به خود جلب كردند، در حالى كه دانايان آگاهند و فرد صالح و غيرصالح را از هم تشخيص مى‌دهند، مواظب باشيد دچار چنين افرادى نشويد، و به دام آنها نيفتيد، در حالى كه بايد خودمان نيز دچار اين حالت نشويم.

[1]. مستدرك، جلد 1، صفحه 10.

[2]. بحار الانوار، جلد 77، صفحه 164- كنز العمال، خبر 20090.

[3]. كنز العمال، خبر 20089.

[4]. مستدرك الوسائل، جلد 1، صفحه 11 (هر سه حديث اخير را نيز صاحب ميزان الحكمه در صفحه 41، جلد 3 آورده است) ..


صفحه 178

اى عزيز! قلب و جوارح را براى خداوند خاشع كن به طورى كه در برابر خداوند خود را فقير و بى چيز دانى و چنان باش كه نتوانى از درك عظمت و حضور قلب سربلند كنى، خداوند در قرآن لفظ خشوع را براى زمينهاى بى‌گياه و خشك كه فاقد حيات هستند، اطلاق كرده، يعنى كه انسان خاشع هم در برابر خداوند و عظمت او مرده و فقاد تحرك است.

برادرم بيا قبل از اينكه صداهاى ما روز قيامت از ترس حساب و كتاب و عظمت سيطره الهى خاشع شود، خاشع شويم، خداوند درباره روز قيامت مى‌فرمايد:«خَشَعَتِ الاصوات لِلرّحمن فَلا تَسْمَع الّا همساً»:«همه صداها در برابر خداوند رحمان خاشع شده و جز صداى آهسته چيزى نمى‌شنوى»، «همس» چنان كه راغب گويد به معنى صداى آهسته و پنهان است و بعضى آن را به صداى آهسته پا (پاهاى برهنه) تفسير كرده‌اند و بعضى به حركت لبها، بى‌آنكه صدائى از آن شنيده شود كه تفاوت زيادى با هم ندارد.[1]

روح عبادت خشوع و حضور قلب است اگر مى‌خواهيم نماز ما«معراج المؤمن» و «قُربانُ كُلّ تَقى»و وسيله تقرب به درگاه الهى و سدّى مابين ما و گناه باشد:وَيَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنكَرِ وَالْبَغْىِ‌[2]بايد به نمازمان روح دهيم، وگرنه از مرده كارى نبايد، چه رسد در مرده ديگر كه صاحب نماز باشد، اثر كند.

مرحوم فيض در محجة البيضاء، امورى را كه نماز با آنها حيات كامل خود را مى‌يابد شش چيز شمرده است: حضور قلب، تفهّم (فهم معانى الفاظ)، تعظيم، هيبت (خوفى كه منشأ آن‌

تعظيم است)، رجاء (اميد به ثواب)، حياء (كه منشأ آن درك تفصير و توهم گناه است).[3]

[1]. سوره طه، آيه 108؛ تفسير نمونه، جلد 13، صفحه 304- 303.

[2]. سوره نحل، آيه 90.

[3]. محجة البيضاء، جلد 1، صفحه 370. بحث (بيان المعانى الباطنة التى بها تتم حياة الصلاة) توضيح بيشتر را در همان كتاب ملاحظه فرمائيد ..


صفحه 179

به نظر مى‌رسد كه همه اينها نتيجه حضور قلب است. جا دارد كه در ذيل بحث خشوع به حضور قلب كه مايه خشوع است اشاره‌اى كنيم:

آيا تا به حال فكر كرده‌ايد چه كنيم تا حضور قلب پيدا كنيم؟ چرا وقتى مى‌گويد الله‌اكبر و نماز را شروع مى‌كند افكار به او هجوم مى‌آورد بازار، منزل، زن، بچه، اداره، همه و همه به سوى او مى‌آيند، گويا فقط او را در نماز مى‌يابند، و وقتى السلام عليكم را گفت و نماز را تمام كرد از انبوه افكار نجات پيدا مى‌كند.

طنزى گفته شده كه بايد گفت نشانگر واقعيتهائى است، گويند كسى بود، كه در ركعت اول مقدار فروش را مى‌رسيد، و در ركعت دوم هزينه‌ها را حساب مى‌كرد، و در ركعت سوم جمع و تفريق، و در ركعت چهارم سود كامل و تمام و كمال را محاسبه مى‌نمود، و مى‌گفت السلام عليكم و رحمة الله و بركاته، بعد مى‌گفت خانم يك چائى با چرتكه من بياور حساب مى‌كرد، بعد مى‌گفت الله‌اكبر، سبحان الله، خانم مى‌گفت چه شده مى‌گفت حساب حالا با حساب در نماز يكى درآمد چقدر دقيق!

اى بيچاره نمازى كه كار ماشين حساب كند چه فائده دارد، كجا انسان‌ساز است؟!

استاد مى‌فرمايند: كلمات علماى اخلاق را جمع كردم، و تجربه‌هائى نيز دارم، مى‌توان هفت اصل در مورد حضور قلب و چگونگى تحصيل آن گفت:

1- بايد نماز و عشق به الله از همه چيز براى ما مجذوبتر باشد، زيرا حضور قلب انسان تابع دلبستگيهاى قلب است، به هر چه علاقه و تمايل داشت قلب و روح به آن مجذوب مى‌شود، اگر مال و ثروت و جاه و مقام و زن و شهوت و فرزند و عيال محبوب انسان شد قلب او نيز به طرف آنها منعطف مى‌شود پس سعى كنيم كه با توجه به نماز و ارزش آن و ثوابهاى مترتب بر آن و اين كه اگر نماز قبول شود، بقيه عبادات قبول مى‌شود، جذب او شده و او مجذوب ما گردد.


صفحه 180

2- انديشه در حقارت و پستى دنيا، جاذبه‌هاى مانعِ حضور قلب جاذبه‌هاى مادى است، قيودِ ماده دست و پاگير پرواز قلب و پر كشيدن آن است، بايد در ثروتها و انسانهائى كه در اثر حوادث روزگار (همچون سيلها و زلزله‌ها يا مرگ و ميرها) يك ساعت بعد هيچ مى‌شوند انديشيد، در بى‌ارزشى دنيا نظاره كرد تا غل و زنجير ماديت باز شود، هر چه جاذبه‌هاى مادى كمتر شد قدرت بر تمركز حواس بيشتر مى‌شود، وقتى فهميد زن و بچه و مال و ثروت و كار در برابر ربّ الا رباب ناچيز بلكه هيچ است، متوجه به آن مبدأ فياضى مى‌شود كه همه چيز در يد قدرت او است.

3- توجه به قدرت خداوند در حل مشكلات، مى‌دانم كه مشكلاتى براى من در زندگى هست و اين مختص به من نيست بلكه همه دارند و بدانم كه غير از خداوند كسى قادر به حل آنها نيست. مسلماً توجهم به مشكل گشا است نه نفس مشكل، و لذا از هجوم افكار درباره مشكلات نجات مى‌يابم.

4- قبل از نماز آمادگى پيدا كند، قبل از نماز فكر كند در عظمت خالق و ضعف مخلوق، بداند با چه كسى مى‌خواهد سخن گويد، و به ياد آمادى اولياء خدا براى نماز افتد كه رنگشان متغير مى‌شد.

5- آشنائى به محتواى نماز و فلسفه ركوع و سجود و قيام و قعود و آشنائى با معانى نماز مگر معنى نماز بيش از نيم ساعت طول مى‌كشد تا فرا گيرد، شما بگوئيد دو ساعت، آيا دو ساعت براى تمام عمر نمى‌ارزد؟!

6- ترك گناه- از جمله عوامل مؤثر در حضور قلب و خشوع و صفا و نورانيت عبادت، ترك گناه است. گناه قلب را از كشش حضور باز مى‌دارد، خصوصاً خوردن غذاى حرام كه باعث تاريكى قلب مى‌گردد.

7- دور كردن عوامل پراكندگى حواس. علماى اخلاق گفته‌اند: دو قسم عامل براى برهم زدن حواس وجود دارد: يكى بيرونى مثل اين كه انسان در ميان جمعيتى‌


صفحه 181

به نماز ايستد، و افراد از جلو چشم او عبور كنند، يا در زمان و مكانى است كه ذهن مشوش است، در مكانى كه ترس از درنده‌اى دارد، يا در زمانى كه منتظر حادثه‌اى مثل باران و برف است، يا در مقابل عكس و يا در جائى كه تزئين شده، اينها همگى عامل حواس پرتى هستند، اگر هم مجبور شد بايد چشم به سجده‌گاه دوزد.

در روايت است كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) به «عثمان بن ابى شيبه» فرمودند:

«انّى نَسِيْتُ انْ أقولَ لك تُخَمِّر القُدَير الذى فى البيت فَانّه لا ينبغى ان يكون فى البيت شى‌ءٌ يَشْغل النّاس عن صلاتِهِم»:

«من فراموش كردم به تو بگويم، روى آن ديگ كوچك را كه در خانه دارى بپوشان، زيرا سزاوار نيست در خانه چيزى باشد كه مردم را از نمازشان بازداشته به خود مشغول كند».[1]عبارت (سزاوار نيست تا آخر) يك قانون كلى براى همه كس در همه جا است، كه نبايد چيزى كه او را از توجه به نماز بازمى‌دارد، در مقابلش باشد.

در روايتى ديگر آمده كه قبل از تحريم انگشتر طلا، پيامبر (صلى الله عليه وآله) در دست خود انگشترى از طلا داشتند، در بالاى منبر بودند كه آن را درآورده و پرتاب كردند و فرمودند:

«شَغَلَنى هذا نظرةً اليه و نظرةً اليكُم»:

اين انگشتر مرا مشغول كرده، نظرى به آن و نظرى به شما دارم، (من بايد نظرم هميشه به شما و هدايت شما باشد).[2]

در روايتى ديگر رسيده كه ابوجهم، عبائى نفش‌دار براى پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرستاده بود، و پيامبر (صلى الله عليه و آله) در آن نماز خوانده و بعد از نماز از بدن بيرون كرده و فرمودند: «ببريد به ابوجهم دهيد، زيرا مرا الان در نماز مشغول به خود كرد و فرمودند عباى بى‌نقش او را بگيريد و نيز امر فرمودند تا بند كفش حضرت را عوض كنند، سپس در نماز چشم حضرت به آن افتاد كه جديد شده پس امر فرمود تا كشيده شود و همان بندهاى كهنه‌

[1]. محجة البيضاء، جلد 1، صفحه 375.

[2]. همان كتاب، صفحه 376 ..