بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 307

سرد و براى غم و اندوه، اشك گرم است، و از اين جهت در موقع نفرين در حق كسى گويند:«اسخَنَ اللّه عينَه»:خدا چشم او را گرم كند» (يعنى چشمش از اندوه گريان شود).

و نيز گفته شده «قرة» از «قرار» است و معنى اين مى‌شود كه خداوند آنچه مايه سكون و آرامش چشم او است به او عطاء كند، تا به ديگرى نظر نكند.

از مجموع اين سخنان مى‌توان به دست آورد كه سرور و ابتهاج و مايه سكون پرهيزگاران در امورات باقى است و زهد و عدم رغبت آنها در امورات فانى.

حال ببينيم امور باقى و زوال‌ناپذير چيست؟ در اين باره سه احتمال ممكن است داده شود و از كلمات شارحين نهج‌البلاغه استفاده مى‌شود:

1- مراد خداوند متعال است‌[1]يعنى خداوند لايزال كه‌كُلُّ شَىْ‌ء هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ‌[2]او ماندنى است، و دل به او و محبت او بسته‌اند، و به مقتضاى اينكه مُحِبّ به دنبال محبوب است و هر چه او گويد و هر چه او خواهد عمل مى‌كند، از اين رو خداوند را براى خودش مى‌خواهد نه براى ثواب و بهشتش، او را عبادت مى‌كند چون او را اهل عبادت يافته است نه به خاطر شوق به بهشت و خوف از آتش جهنمش، چنانكه مولى المتقين على (عليه السلام) يكى از اينها است كه فرمود:

«لَمْ اعبده خَوفاً و لا طمعاً لكنّى وَجَدتهُ اهلا للعبادة فَعَبَدْتُه»:

«عبادت به خاطر خوف (از آتش) و طمع (به بهشت) نكردم بلكه او را اهل عبادت يافتم و عبادتش كردم».[3]

اينها مقربين درگاه ربوبى هستند، چنانكه در روايتى آمده كه: حضرت عيسى (عليه السلام) به سه نفر گذر كردند كه بدنهايشان نحيف و رنگشان پريده بود، فرمود: چه به شما رسيده؟ گفتند: خوف از آتش، فرمود: بر خداوند است كسانى را كه از او

[1]. اين احتمال را ابن ابى الحديد داده است.

[2]. سوره قصص، آيه 88.

[3]. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 10، صفحه 157 ..


صفحه 308

مى‌ترسند، ايمن كند، سپس عبور كرده به سه نفر ديگر رسيد،

كه: از نظر لاغرى و تغير رنگ بدتر از سه تاى اولى بودند، فرمودند: چه به شما رسيد، گفتند: شوق به بهشت، فرمود: بر خدا است كه حاجت اميدوار به خود را، اعطا كند، سپس به سه نفر ديگر رسيد كه حالشان بدتر از ديگران بود، و نور از سيمايشان نمودار بود، فرمود چه رسيده به شما؟ گفتند: حبّ خداوند عزوجل فرمود:«انْتُمُ المُقَربون»:شما مقربان درگاه خدائيد و سه بار اين جمله را تكرار نمودند.[1]

يكى از عارفين گفته است: من راضى نيستم كه مثل اجير فرومايه‌اى باشم كه اگر به او اجرت داده شد راضى و خشنود شود، و اگر به او داده نشد ناراحت و غمگين شود، من او را براى خودش دوست دارم.(انّما احِبُّه لذاته).

يكى از شعرا گفته:

فَهِجْرُهُ اعْظَمُ مِنْ نارِه‌

وَ وَصْلُه اطيبُ مِنْ جَنَّتِه‌[2]

(ترك كردن و دورى از او بدتر و ناراحتيش عظيم تر از آتش او است، و رسيدن به او بهتر از رسيدن به بهشت او است). و اين همان است كه مولى الموحدين على (عليه السلام) در دعاى كميل مى‌فرمايد:

«الهى و سيدى و مولاى و ربّى صبَرتُ على عَذابك فكيف اصبِرُ على فراقِك و هَبْنى صَبرتُ على حَرّ نارِك فكيف اصْبِرُ على النّظر الى كرامَتِك»:

«خداى من و آقاى من و مولاى من و پروردگار من گيرم كه بر عذاب تو صبر كردم، چگونه بر دورى تو صبر كنم، بر فرض بر گرمى آتش تو صبر كردم، چگونه بر دورى از كرامت تو و نظر بر آن صبر كنم!»

آنها در فراق از خداوند مى‌سوزند و به قول شاعر:

يقُلون انَّ المَوتَ صَعْبٌ عَلَى الفَتى‌

مُفارَقَةُ الاحْبابِ و اللّه اصعَب‌

(مى‌گويند مرگ بر جوان سخت است، به خدا قسم دورى دوستان سخت‌تر و

[1]. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 10، صفحه 156.

[2]. همان مدرك، صفحه 157 ..


صفحه 309

مشكل‌تر است) و چه دوستى بالاتر و بزرگتر از خداوند كه دوستيش چون خودش زوال‌ناپذير است!)

2- نعمتهاى بهشتى- زير آنها زوال‌ناپذير و دائمى هستند و نعمتهاى دنيوى و عالم ماده فناپذير است.[1]

3- كمالات نفسانى كه باقى مانده است مثل علم و حكمت و مكرمتهاى اخلاقى و اعمال صالح كه سعادت دائمى و لذت ابدى را به همراه دارد، و در مقابل بى اعتنائى آنها به زينتهاى دنيوى است كه از حدّ و مرز دنياى پست فراتر نمى‌رود، به خلاف كمالات و اعمال صالح كه تا آخر همراه انسانند.[2]

دوگونه اشك داريم: اشك غم و اشك شادى، معتقد بودند اشك غم سوزان و اشك شادى خنك است، از اين رو مى‌گفتند چشمهايش خنك شده، مولى نيز در اين دو فراز مى‌فرمايد: پرهيزگار اگر اشك بريزد اشك خنك شوق نسبت به امور باقى دارد و نسبت به امور ناپايدار زاهد است و اين اشاره به جهان‌بينى اسلامى است، جهان‌بينى يك مسلمان واقعى و اصيل كه سراى جاودان را بهشت مى‌داند و مرگ را دريچه‌اى به جهان باقى، و لذا از مرگ و شهادت نمى‌هراسد، دنيا را پل پيروزى مى‌داند و آگاه است كه روى پل جاى اقامت نيست، جاى خيمه و خرگاه زدن نيست، محل توقف نيست دنيا گذرگاهى به سوى آخرت است، حيات دنيوى نه حيات حقيقى بلكه مرگ تدريجى است‌إِنَّ الدَّارَ الْاخِرَةَ لَهِىَ الْحَيَوَانُ‌[3]

زهد در امورى كه باقى نيست‌

چند جمله نيز درباره زهد بگوئيم‌

«زَهادَتُه فيما لا يبقى»:

حقيقت زهد آن‌

[1]. اين احتمال نيز در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد است.

[2]. اين احتمال را مرحوم خوئى و ابن ميثم داده‌اند.

[3]. سوره عنكبوت، آيه 64 ..


صفحه 310

نيست كه در اذهان بسيارى رفته كه فقير بودن و چيزى نداشتن، زهد است، زهد بيگانگى از دنيا نيست، بلكه وارستگى از دنيا است.

زهد آن نيست، كه دنيا را نداشته باشى بلكه آن است كه دنيا مالك تو نباشد، اگر مملوك و برده مال و مقام نبودم آن وقت مالك مال و منالم- اسير نيستم، اميرم- زاهدم!

اگر به اندازه يك پيراهن كرباس بيش ندارم، و دلبستگى دارم كه اگر از دستم رود ناراحت مى‌شود زاهد نيستم، راغب و مايلم.

هر چه جمع كنى، بايد گذاشتن و گذشتن- چيزى كه آخرش اين است، از اول دل به آن مبند.

در روايتى از امام صادق (عليه السلام) آمده:

«لَيْسَ الزّهد فى الدنيا بِاضاعة المال و لا بتحريم الحلال بل الزّهدُ فى الدّنيا انْ لا تَكونَ بِما فى يَدِك اوثَقَ منك بما فى يَدِاللّه عزّوجلّ»:

«زهد در دنيا، به ضايع كردن مال و حلال خدا را حرام كردن نيست بلكه زهد در دنيا اين است كه اعتمادت به آنچه در دست خودت است بيشتر از آنچه در دست خداوند عزوجل است نباشد» (يعنى اعتماد تو به خدا و آنچه در اختيار او است بيشتر باشد، از اعتماد تو به آنچه در دست خودت است).[1]

در روايتى از مولى آمده كه:

«الزُّهدُ تَقْصيرُ الآمالِ وَ اخلاصُ الاعمال»:

«زهد كوتاه كردن آرزوها و خالص كردن اعمال است».[2]

علامات زاهد

امام سجاد (عليه السلام) در روايتى مى‌فرمايند:

«انّ عَلامَةُ الزاهدينَ فى الدّنيا الراغِبينَ فِى الاخرَة تَركُهُم كلَّ خليط و خَليل و رَفْضُهُم كلَّ صاحب لا يُريدُ ما يُريدُون ألا و

[1]. بحار الانوار، جلد 70، صفحه 310- ميزان الحكمه، جلد 4، صفحه 252.

[2]. غرر الحكم، ميزان الحكمه، جلد 4، صفحه 252 ..


صفحه 311

انَّ العامِلَ لِثَوابِ الآخِرة هو الزّاهِد فى عاجِل زَهْرَةِ الدنيا ...»:

«همانا علامت و نشانه زاهدان در دنيا كه رغبت و ميل به آخرت دارند، اين است كه ترك مى‌كنند هر چيزى را كه ناخالصى دارد (و هر مال مشتبهى را كنار مى‌گذارند) و هر رفاقت و دوستى را به آن دل نمى‌بندند، و هر مصاحب و همنشينى را كه غير از مطلوب و محبوب آنها اراده كند، كنار مى‌گذارند، (با افرادى كه ميل به دنيا و دلبستگى به آن دارند، و از آخرت غافلند مراوده و رفت و آمد ندارند) آگاه باشيد كسى كه براى ثواب آخرت عمل مى‌كند، او زاهد در اين دنيا است ..».[1]

در روايتى مولى مى‌فرمايند:

«الزاهِدُ فِى الدُّنيا كُلَّما ازْدادَتْ له تجلّيا ازداد عنه تَوَليّاً»:

«زاهد در دنيا هر چه براى او بيشتر تجلى و جلوه كند، او بيشتر تولّى كرده و پشت مى‌كند».[2]

در ذيل آيه 28 سوره كهف:وَاصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِىِّ ....در تفسير برهان از على بن ابراهيم روايت مى‌كند كه اين آيه در برخوردى كه به وسيله يك متكبّر ثروتمند با سلمان پيش آمد، نازل شد.

داستان از اين قرار است كه سلمان پوششى از پشم داشت كه از آن براى سفره و پوشش استفاده مى‌كرد، روزى مردى به نام «عُيينَة بن حصين» وارد بر پيامبر (صلى الله عليه و آله) شد، در حالى كه سلمان خدمت حضرت بود، فرياد زد يا رسول الل (صلى الله عليه و آله) ه وقتى ما بر تو وارد

مى‌شويم، اين مرد و هم نوعانش را از نزد خود بيرون كن، پس از رفتن ما هر كس را مى‌خواهى بپذير![3]

براى اين گونه مردمان بى‌خبر از حقائق كه چشم آنها به دنيا است و از راه و روش زاهدان بى‌خبرند جاى تعجب نيست، كه چنين با زاهدان دنيا برخورد كنند.

[1]. تحف العقول، صفحه 196- ميزان الحكمه، جلد 4، صفحه 253.

[2]. بحار الانوار، جلد 77، صفحه 419- همان مدرك، ميزان الحكمه.

[3]. تفسير برهان، جلد 2، صفحه 456، به نقل از عرفان اسلامى، جلد 2، صفحه 465 ..


صفحه 312

با على گفتا يكى در رهگذار

از چه باشد جامه تو وصله دار

تو اميرى و شهىّ و سرورى‌

از تمام رادمردان برترى‌

هستى ما جملگى از هست تست‌

اختيار عالمى در دست تست‌

اى امير تيز رأى و تيزهوش‌

جامه‌اى چون جامه شاهان بپوش‌

از چه باشد اى جهانى را پناه‌

جامه صد وصله در اندام شاه‌

گفت صاحب جامه را بين جامه چيست‌

ديد بايد در درون خانه كيست‌

جامه زيبا نمى‌آيد، به كار

حرفى از معنى اگر دارى بيار

اهل سيرت را به صورت كار نيست‌

جامه گر صد وصله دارد عار نيست‌

كار ما در راه حق كوشيدن است‌

جامه زهد و ورع پوشيدن است‌

زهد باشد زينت پرهيزگار

زينت دنيا به دنيا وگذار[1]

زهد مقدس اردبيلى‌

مرحوم محمدنبى تويسركانى صاحب لئالى الاخبار گويد: «موثق‌ترين استاد بزرگوار من مرحوم ملّا محسن تويسركانى (رحمه الله) نقل كرده كه مرحوم مقدس اردبيلى در ابتداى تحصيل در حجره‌اى به طور منفرد زندگى مى‌كرد، يكى از طلاب از او خواست تا با او در آن حجره باشد، وى قبول نكرد، بالاخره با اصرار فراوان به طور مشروط قبول كرد، كه نبايد كسى بر حالات وى (يعنى مقدس اردبيلى) مطلّع شود. آن طلبه قبول كرد، و مدتى نزد او بود، تا اين كه زندگى بر آنها سخت شد، به طورى كه قادر به تهيه كمترين غذا براى خود نبودند، كم‌كم آثار گرسنگى و سختى در چهره آن طلبه ظاهر شد، و ضعف بر او غلبه گرديد مردى او را ديد و از حال او استفسار كرد، و او كتمان كرد تا اين كه با اصرار و التماس حال خود و مقدس را گفت، آن مرد

[1]. عرفان اسلامى، جلد 2، صفحه 106 ..


صفحه 313

غذا و مقدارى پول برايش آورد، و گفت اين براى تو و رفيقت.

وقتى مقدس آمد و از جريان مطلع شد، گفت: چرا اظهار حال كردى و تو نقص پيمان و عهد كردى! آن طلبه گفت: او آن قدر اصرار كرد كه من مجبور شدم بگويم، مرحوم مقدس گفت: وقتى جدائى فرا رسيد، و اين غذا و پول چون روزى خداوند براى من و تو است (و گفت مال هر دوى ما است) نيمى براى تو و نيمى براى من.

از اتفاق آن شب، مقدس نياز به آب پيدا كرد، و رو به حمام آورد، تا بتواند نماز شبش را بخواند، ولى هنوز وقت باز شدن حمام نشده بود، به حمامى اصرار كرد و بيشتر از اجرت معمول به او داد ولى قبول نكرد، تا اين كه مقدس قيمت را كم‌كم بالا برد تا تمام سهمى كه از پول برايش بود، داد، و حمامى راضى شد، و او غسل كرده و به نماز شب رسيد.

«الهى» واله در ذيل اين دو فراز(قرة عينه فيما لا يزول و زهادته فيما لايبقى)چنين گويد:

دو چشم روشن از انار سرمد

گشوده سوى آن ملك مؤبّد

بجان مشتاق ملك بى زوال است‌

كه بيزار از جهان انتقال است‌

جهان بى قرار اى هوشمندان‌

روان پاك خوبان راست زندان‌

ز بس نيرنگ و رنگش بى ثبات است‌

در اين شطرنجگه هر فكر مات است‌

به هر گل اندر اين گلزار فانى‌

شبيخون آورد باد خزانى‌

پس از مرگ تن آمد زندگانى‌

تن خاكى نپايد جاودانى‌

چو گردد خاك تن، جان مجرد

شتابد سوى اقليم مؤبد

جهان بيند از اين ديده پنهان‌

در آنجا ذره‌اى خورشيد تابان‌

فزون ز انديشه دلشاد است جانش‌

نگنجد در تن از شادى روانش‌

به باغ جان به چشم آن جهانى‌

به كوى دوست بيند گلستانى‌

زلطف مهربان يار وفادار

همى بيند يكى بس نغز گلزار


صفحه 314

منزّه گلشنى از خار هجران‌

مصفّا گلستانى خوشتر از جان‌

نه با برگ گلشن باد خزانى‌

نه شاخ سنبلش بى ارغوانى‌

نه چون باغ جهان پر ميوه غم‌

نه برگ شاديش بر شاخ ماتم‌

نه گل با خار هم صحبت در آن باغ‌

نه با بلبل بود همداستان زاغ‌

در آن زيبا گلستان دل افروز

زند پر طائر جان شاد و فيروز

از اين باغ و چم گر چشم پوشى‌

بدان گلشن شراب وصل نوشى‌

ز اين خاكى قفس چون پرفشانى‌

در آن جا طاير قدس آشيانى‌

از اين بيغوله گر بيرون كشى رخت‌

در آن كاخ ابد شادان زنى تخت‌

در آنجا نيست دل را رنج و محنت‌

نه رشك آرزو نه اشك حسرت‌

نه كس را با كسى پيكار و آزار

نه خار كينه در آن نغز گلزار

نه غير چشم جانان فتنه سازى‌

نه جز تير نگاهش جانگدازى‌

نه دامى غير زلف خوبرويان‌

نه شامى غير گيسوى نكويان‌

نه جز لعل بتان خونين دلى هست‌

نه نالان جز به شادى بلبلى مست‌

تو ما را اى شهنشاه كريمان‌

درى بگشا به باغ اهل ايمان‌

كه بر ياد تو با ياران (الهى)

نشيند اندر آن گلزار شاهى‌

بدان گلشن سبك پرواز گردد

بناله بلبلان هم راز گردد

در آن گلشن جمال يار بيند

نه گل بيند نه جور خار بيند