با على گفتا يكى در رهگذار
از چه باشد جامه تو وصله دار
تو اميرى و شهىّ و سرورى
از تمام رادمردان برترى
هستى ما جملگى از هست تست
اختيار عالمى در دست تست
اى امير تيز رأى و تيزهوش
جامهاى چون جامه شاهان بپوش
از چه باشد اى جهانى را پناه
جامه صد وصله در اندام شاه
گفت صاحب جامه را بين جامه چيست
ديد بايد در درون خانه كيست
جامه زيبا نمىآيد، به كار
حرفى از معنى اگر دارى بيار
اهل سيرت را به صورت كار نيست
جامه گر صد وصله دارد عار نيست
كار ما در راه حق كوشيدن است
جامه زهد و ورع پوشيدن است
زهد باشد زينت پرهيزگار
زينت دنيا به دنيا وگذار[1]
زهد مقدس اردبيلى
مرحوم محمدنبى تويسركانى صاحب لئالى الاخبار گويد: «موثقترين استاد بزرگوار من مرحوم ملّا محسن تويسركانى (رحمه الله) نقل كرده كه مرحوم مقدس اردبيلى در ابتداى تحصيل در حجرهاى به طور منفرد زندگى مىكرد، يكى از طلاب از او خواست تا با او در آن حجره باشد، وى قبول نكرد، بالاخره با اصرار فراوان به طور مشروط قبول كرد، كه نبايد كسى بر حالات وى (يعنى مقدس اردبيلى) مطلّع شود. آن طلبه قبول كرد، و مدتى نزد او بود، تا اين كه زندگى بر آنها سخت شد، به طورى كه قادر به تهيه كمترين غذا براى خود نبودند، كمكم آثار گرسنگى و سختى در چهره آن طلبه ظاهر شد، و ضعف بر او غلبه گرديد مردى او را ديد و از حال او استفسار كرد، و او كتمان كرد تا اين كه با اصرار و التماس حال خود و مقدس را گفت، آن مرد
[1]. عرفان اسلامى، جلد 2، صفحه 106 ..
غذا و مقدارى پول برايش آورد، و گفت اين براى تو و رفيقت.
وقتى مقدس آمد و از جريان مطلع شد، گفت: چرا اظهار حال كردى و تو نقص پيمان و عهد كردى! آن طلبه گفت: او آن قدر اصرار كرد كه من مجبور شدم بگويم، مرحوم مقدس گفت: وقتى جدائى فرا رسيد، و اين غذا و پول چون روزى خداوند براى من و تو است (و گفت مال هر دوى ما است) نيمى براى تو و نيمى براى من.
از اتفاق آن شب، مقدس نياز به آب پيدا كرد، و رو به حمام آورد، تا بتواند نماز شبش را بخواند، ولى هنوز وقت باز شدن حمام نشده بود، به حمامى اصرار كرد و بيشتر از اجرت معمول به او داد ولى قبول نكرد، تا اين كه مقدس قيمت را كمكم بالا برد تا تمام سهمى كه از پول برايش بود، داد، و حمامى راضى شد، و او غسل كرده و به نماز شب رسيد.
«الهى» واله در ذيل اين دو فراز(قرة عينه فيما لا يزول و زهادته فيما لايبقى)چنين گويد:
دو چشم روشن از انار سرمد
گشوده سوى آن ملك مؤبّد
بجان مشتاق ملك بى زوال است
كه بيزار از جهان انتقال است
جهان بى قرار اى هوشمندان
روان پاك خوبان راست زندان
ز بس نيرنگ و رنگش بى ثبات است
در اين شطرنجگه هر فكر مات است
به هر گل اندر اين گلزار فانى
شبيخون آورد باد خزانى
پس از مرگ تن آمد زندگانى
تن خاكى نپايد جاودانى
چو گردد خاك تن، جان مجرد
شتابد سوى اقليم مؤبد
جهان بيند از اين ديده پنهان
در آنجا ذرهاى خورشيد تابان
فزون ز انديشه دلشاد است جانش
نگنجد در تن از شادى روانش
به باغ جان به چشم آن جهانى
به كوى دوست بيند گلستانى
زلطف مهربان يار وفادار
همى بيند يكى بس نغز گلزار
منزّه گلشنى از خار هجران
مصفّا گلستانى خوشتر از جان
نه با برگ گلشن باد خزانى
نه شاخ سنبلش بى ارغوانى
نه چون باغ جهان پر ميوه غم
نه برگ شاديش بر شاخ ماتم
نه گل با خار هم صحبت در آن باغ
نه با بلبل بود همداستان زاغ
در آن زيبا گلستان دل افروز
زند پر طائر جان شاد و فيروز
از اين باغ و چم گر چشم پوشى
بدان گلشن شراب وصل نوشى
ز اين خاكى قفس چون پرفشانى
در آن جا طاير قدس آشيانى
از اين بيغوله گر بيرون كشى رخت
در آن كاخ ابد شادان زنى تخت
در آنجا نيست دل را رنج و محنت
نه رشك آرزو نه اشك حسرت
نه كس را با كسى پيكار و آزار
نه خار كينه در آن نغز گلزار
نه غير چشم جانان فتنه سازى
نه جز تير نگاهش جانگدازى
نه دامى غير زلف خوبرويان
نه شامى غير گيسوى نكويان
نه جز لعل بتان خونين دلى هست
نه نالان جز به شادى بلبلى مست
تو ما را اى شهنشاه كريمان
درى بگشا به باغ اهل ايمان
كه بر ياد تو با ياران (الهى)
نشيند اندر آن گلزار شاهى
بدان گلشن سبك پرواز گردد
بناله بلبلان هم راز گردد
در آن گلشن جمال يار بيند
نه گل بيند نه جور خار بيند
63 و 64- آميختن حلم با علم و گفتار با كردار
«يَمزَج الحلم بالعلم و القَولَ بالعَمَل»
ترجمه:پرهيزگار و متقى بردبارى و دانش را به هم آميخته و گفتار را با كردار هماهنگ ساخته است.
شرح:در مورد حليم بودن و عليم بودن پرهيزگاران در موارد مختلفى از خطبه بحث شد، از جمله در ذيل«امّا النهار فحلماء علماء»و«علماً فى حلم»ولى نكتهاى كه باعث شده اين جا حضرت براى سومين بار روى حلم و چهارمين بار روى علم تكيه كنند تركيب و مخلوط كردن حلم و علم است، حلم آنها از روى آگاهى و آگاهى آنها مبتنى بر حلم است.
اگر در جائى بردبارى به خرج مىدهد، و حوصله مىكند، از روى علم و آگاهى به ثمرات حلم و پاداشهائى است كه خداوند براى فرد حليم قرار داده است، به خاطر فضيلت حلم است كه بردبارى مىكند نه مثل بعضى جاهلين كه از ضعف نفس و عدم مبالات به آنچه به او گفته مىشود يا با او عمل مىشود صبر و شكيبائى به خرج مىدهد، و اگر پرهيزگار دانش اندوزى مىكند، يا تعليم مىدهد، با تكيه به پشتِىِ حلم چنين مىكند، از طعنه جاهلين از كوره به در نمىرود و بر هدف و
مسير خود استقامت مىكند.
امام صادق (عليه السلام) در روايتى در كافى فرمودند:
«اطلبُوا العِلْم وَ تَزَيَّنُوا مَعَه بِالحِلم و الوَقار و تواضَعوا لِمَنْ تُعَلّمُونَه العلم و تواضَعُوا لِمنْ طلبتمُ منه العلم و لا تَكُونُوا عُلَماء جبّارين فَيَذْهبَ باطلُكم بِحِقِّكم»:
«علم را طلب كنيد و خود را با
توجه به علمتان به حلم و وقار زينت دهيد و براى كسانى كه به آنها علم مىآموزيد، متواضع باشيد، و نيز براى كسانى كه از آنها علم مىگيريد، خاضع باشيد، و همچون دانشمندان جبار و اشرافمنش نباشيد كه باطل شما حق شما از ميان مىبرد».[1]
و در روايتى ديگر «معاوية بن وهب» از امام صادق (عليه السلام) نقل مىكند كه فرمودند:
«كانَ اميرالمؤمنين (عليه السلام) يقول يا طالب العلم انّ للعالم ثلاث علامات: العلم و الحلم والصمت و للمتكلّفِ ثلاث علامات: يُنازع مَنْ فَوقَه بالمعصية و يظلم مَن دونَه بالغلبة و يُظاهِرُ الظلّمة»:
«اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرمود: دانشمند (واقعى) داراى سه علامت است: دانش و بينش، حلم و بردبارى، سكوت و آرامش و وقار، و براى عالمنماها و دانشمندانى كه با تكلف، جامه علم را بر قامت نارساى خود پوشاندند، سه نشانه وجود دارد: با دانشمندانِ برتر و والاتر از خويش با كردارهاى آلوده به گناه، درگير شوند و با آنان بستيزند و نسبت به دانشمندان فرومايهتر از طريق قهر و غلبهف ستمگرانه عمل كنند و ديگر آنكه از ستمگران و جفاپيشگان، حمايت و پشتيبانى نمايند».
در حديث ديگرى از اميرالمؤمنينعلى (عليه السلام) است كه فرمود:
«لا يكون السَّفَة و الغِرَّة فى قلبِ العالم»:
«بىحوصلگى و غفلت در قلب عالم نمىباشد».[2]
بارى نقش علم دادن طرح است، و نقش حلم اجراء كردن آن، علم طرح دهنده و حلم مجرى آن است، در روايتى از امام صادق (عليه السلام) است كه:
«العِلْمُ خَليل
[1]. شرح نهج البلاغه خوئى، جلد 12، صفحه 144، ذيل همين فراز.
[2]. شرح نهج البلاغه خوئى، جلد 12، صفحه 144، ذيل همين فراز ..
المؤمن و الحِملْمُ وزيره و العقل اميرُ جُنُوده»:
«دانش دوست مؤمن و بردبارى وزير و عقل امير و پادشاه لشكريان مؤمن است».[1]
دوست خوب پند و نصيحت كند، و عقل پذيرفته و به حلم كه وزيرش است، مأموريت اجرا مىدهد، پس مگذار شيطان حلم تو را يعنى وزير تو را بربايد، كه پاى علم و عقل لنگ است.
درباره علم، مرحون حاج شيخ عباس قمى در سفينة البحار از امام صادق (عليه السلام) نقل مىكند كه فرمودند:
«اذا كانَ يَوْمَ القيامة جَمَعَ اللّهُ عزّوَجلَّ النّاسَ فى صَعيد واحد وَ وُضِعَتِ المَوازين فَتُوزَنُ دِماءُ الشُّهداء مَعَ مِدادُ العُلماء فَيُرَجَّع مِدادُ العلماء على دماءِ الشُّهداء»:
«وقتى قيامت برپا شود خداوند عزوجل مردم را در زمين و سطحى واحد جمع كرده و ترازوها را قرار مىدهد، و خونهاى شهداء با مركب علماء سنجيده مىشود و مركب علماء بر خونهاى شهداء ترجيح پيدا مىكند».[2]
هر چيزى در اين دنيا ترازوئى مخصوص به خود دارد، اشياء سنگين و داراى وزن، با ترازوهاى متعارف، حرارت و برودت با دماسنج، فشار هوا با فشارسنج، سرعت باد با بادسنج و بطور كلى هر چيزى مقياس و ميزانى براى اندازهگيرى دارد، در آخرت نيز هر چيزى ترازوئى دارد، مثلا ترازوى صفات اخلاقى و ارزشها، نمونههاى كامل اخلاق و شاخصهاى بارز ارزشها هستند، در زيارت حضرت على (عليه السلام) است:«السلام عليك يا ميزان الاعمال»؛«سلام بر تو اى ترازوى اعمال» يعنى ديگران را با شاخص مولى مىسنجند، در اين روايت نيز ترازوى خونهاى شهداء مُركَّب علماء است ارزش خون شهيد با ارزش مُركَّبى كه عالم با آن نوشته، روشن مىشود. در طرفى خونهاى تمام شهداء را مىگذارند، و در كفّه ديگر تمام مُركَّب علماء را در طول تاريخ، چه موازنهاى، چه اندازهگيرى و
محاسبهاى! و در اين موازنه مُركَّب سياه بر
[1]. كافى، جلد 2، صفحه 47.
[2]. سفينة البحار، جلد 2، صفحه 220 ..
خون سرخ سنگينى مىكند!
اگر همه بحثهاى اسلام درباره علم كنار گذاشته شود و همين يك حديث درباره نظر و ديد اسلام به علم مطرح شود، براى وسعت ديد و بلندنظرى اين مكتب كافى است.
چرا چنين است، مگر خون شهيد كمارزش است؟! خير، آيهاى كه درباره شهيد است كه نزد پروردگارش زنده و روزى خورنده است، براى غيرشهيد نيستوَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِى سَبِيلِ اللهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ[1]: اين خون شهيد است كه موجب حيات او است.
با توجه به اين ارزش شهيد چرا مُركَّب عالم از خون شهيد برتر است، در اينجا تذكر چهار نكته لازم است:
1- دانشمند با قلمش با روح و فكر و انديشه مردم سر و كار دارد، و شهيد با شمشيرش با جسم مردم، شهيد ضربه بر پيكر مردم مىزند، ولى عالم تازيانه بر گرده افكار مردم، گاه يك قطره مركّب عالم كه سطرى بنگارد از نظر هدايت و تحول جامعه به سوى سعادت، اثرش بيشتر از خونهاى شهداى در راه خداست، گاه يك يا چند قطره مركب عالم جملهاى بر روى كاغذى شده و دست استعمارى را كوتاه مىكند، و او را به عقبنشينى وامىدارد، چنانكه فتواى معروف مرحوم شيرازى در رابطه با تحريم تنباكو چنين كرد، با اينكه شايد بيش از چند كلمه نبود، يا پيامهاى رهبر كبير انقلاب امام خمينى (رحمه الله) چنان كرد كه شايد خون شهدا به تنهائى نمىكرد، كار شهيد باارزش است ولى كار عالم باارزشتر.
2- خون شهيد بايد از مركّب دانشمندان مدد گيرد تا رنگ ابديت پيدا كند، در مكان و زمان خاصى شهيد شده، چه
مىتواند خون او را به تمام كره زمين كشد، و در پهنه زمين و زمان بگستراند، اين مركب سر قلم دانشمند است، اگر اين نبود، ممكن بود كمرنگ و سپس بىرنگ شود.
[1]. سوره آل عمران، آيه 169 ..
3- خون شهيد و شهادت او يك حادثه است، حادثه نياز به تحليل دارد، عوامل اين حادثه چه بوده؟ پيامدهايش چه بوده؟ امروز مىگويند خون شهيد پيام دارد، پيامرسان آن عالم است، او است كه بايد با تجزيه و تحليل، حادثه را موشكافى كرده، و پيام را بيرون كشد، اگر علماء و نويسندگان اسلامى نبودند تا به اين حد حادثه كربلا و خون شهداى آن و پيام سرور آنها حسين بن على (عليهما السلام) آشكار نمىشد، اگر دانشمندان و نويسندگان نبوند پيام خون حسين (عليه السلام) و پيام جهانى و انسانى او(هيهات منّا الذّلة)كه هميشه بعنوان تابلوئى روشن در مسير هر قوم و ملتى متجلّى است روشن نمىشد.
بلكه بايد گفت اثبات شهادت و اينكه خون ريخته شده خون شهيد است، چه بسا با قلم دانشمندان است، اگر تجزيه و تحليل آنها نباشد، ممكن است خون شهيد نيز هدر رود، و حتى او بعنوان فردى طاغى و ياغى و فردى دوستدار دنيا و جاه و مقام قلمداد شود، چنانكه بعضى خواستند نهضت حسينى را چنين قلمداد كنند!
4- شهادت هميشه ميسر نيست، گاهى زمينه شهادت و جهاد در مقابل دشمن نمىباشد، شايد دهها سال طول بكشد و زمينهاى براى شهادت پيش نيايد، خصوصاً بعد از زمان معصومين (عليهم السلام).
شهادت و شهيد و جهاد نظامى مقعطى است، ولى جهاد با قلم اين اسلحه كوچك قدرتمند هميشه هست، هر زمان هر روز و هر شب مىتوان با آن وارد جنگ شد، و در اعتلاى حق نسبت
به هر حادثهاى كوشيد، و به عبارت ديگر خون شهيد محدوده زمانى مكانى دارد، ولى قلم محدوديتى مثل آن ندارد.
وَالقَولَ بِالعَمَل- هماهنگى گفتار با كردار
مسئله ديگر كه روى آن تكيه مىكنند تركيب قول و عمل يا گفتار و رفتار با هم