حساب آوريد و قسم به آنكه جانم در دست او است، آنچه وعده داده شدهايد، به سراغتان مىآيد و شما قدرت دفع و به عجز كشاندن آنها را نداريد.[1]
مردم در كوتاهى و بلندى آرزو مختلفند: بعضى آرزوى عمر دائمى و زندگى ابدى مىكنند، چنانكه خداوند مىفرمايد:يَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ يُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَة«دوست دارد هر يك از آنها (يهود بنىاسرائيل) كه عمر هزار ساله كند».[2]
هزار سال كنايه از عمر دائمى است، نه اين كه دقيقاً منظور هزار سال است، يعنى عدد تكثير است نه تعداد. بعضى بيشترين عمر متداول عصر خود را مىخواهند، بعضى عمر يك سال ديگر را مىخواهند، بعضى آرزو دارند، چند ماه ديگر زنده باشند. بعضى يك شبانهروز و هر يك از اينها برحسب همين مدتى كه آرزو مىكنند تلاش در معاش مىكنند، و بعضى ديگر آرزو نمىكنند، لحظه ديگر زنده باشند، گويا مرگ در مقابل چشمان آنها است و اينها منتظر آن هستند. در روايتى است كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) از يكى از صحابه از حقيقت ايمان سؤال كردند گفت:
«ما خَطوتُ خطوةً الّا ظَنَنْتُ انّى لا أَتْبَعُها اخرى»
«قدم از قدم برنمىدارد، مگر اين كه اعتقاد دارم نتوانم قدمى بعد از آن قدم بردارم».[3]
يكى از بزرگان، هنگام نماز، به راست و چپ نظر مىكرد و وقتى از او سؤال مىشود، اين التفات به چپ و راست براى چيست؟ مىگويد:
«أنْتَظَرُ مَلَك الموت مِن أىّ جَهَة يَأتينى»
«من منتظر ملك الموت (مالك مرگ) هستم كه از چه جهتى مىآيد».[4]
در اين زمان اكثر مردم را درازى آرزوها به دام انداخته، به طورى كه افراد كم
[1]. جامع السعادات، جلد 6، صفحه 36- 35.
[2]. سوره بقره، آيه 96.
[3]. جامع السعادات، جلد 3، صفحه 37.
[4]. همان مدرك ..
آرزو و كوتاه امل بسيار كم است تعجب است كه طول امل با طول عمر رابطه مستقيم پيدا كرده و هر چه پيرتر مىشود آرزوهايش طولانىتر مىشود، و بىجهت نبود كه رسول گرامى (صلى الله عليه و آله)
مىفرمود:
«يَشيبُ ابن آدم و تَشُبّ فيه خَصْلَتان، الحرص و طول الأمل»:
«فرزند آدم پير مىشود و دو خصلت در او جوان مىشود، حرص و بلندى آرزو».[1]
و نيز فرمود:
«حُبّ الشّيخ شابّ فى طلب الدنيا و ان إلتَقَتْ تَرقُوَتاه مِنَ الكَبَر إلّا الّذين اتّقوا و قليلٌ ما هُم»:
«حبّ و دوستى پير در طلب دنيا جوان است گرچه دو استخوان دو طرف گردن او از فرط پيرى به هم رسد، مگر تقوا پيشهكنندگان و آنها نيز اندكند».[2]
به هوش آى كه در اين مدت كوتاه عمر، جائى براى پرداختن به آرزوهاى دور و دراز نيست، غافل مباش كه به قول مولى دنيا سريع مىگذرد، نه اين كه مىگذرد كه زمان را مىگذرانيم، زمان چيزى جز مقدار حركت نيست، و حركتهاى ما گذراننده زمان است.
يكى از بزرگان نوشته، روزى در بالين بيمارى كه حدود نود سال از عمرش گذشته بود و دو روز بعد، از دنيا رفت، نشسته بودم، هنوز هوش و دركش را از دست نداده بود از وى پرسيدم، ساليان گذشته عمر خود را چگونه درك مىكنيد؟ او پلكهاى چشمش را روى هم گذاشت و فوراً باز كرد و گفت: «چنين چيزى» و با «چنين سرعتى».[3]
پرداختن به آرزوهاى دور و دراز قدرت تفكر صحيح را از انسان مىگيرد، و انسان نمىفهمد كه دنيا زودگذر است، نمىخواهد درگذشت زمان تعمّق كند، زيرا گذشت زمان عبارت است از بريدن تدريجى درخت عمر.
[1]. همان مدرك.
[2]. همان مدرك.
[3]. شرح نهجالبلاغه، محمدتقى جعفرى، جلد 9، صفحه 278- 277 ..
در قطع نخل سركش باغ حيات ما
چون اره دو سر نَفَس اندركشاكش است[1]
با توجه به كوتاهى دنيا و كوتاه كردن آرزوها و اعتقاد به اين كه با هر نفسى از زندان دنيا و محبوس بودن در آن آزاد شده و به طرف پروردگار مىرويم مىتوان از تأسف و وحشت درونى نسبت به سرعت دنيا و تمام شدن عمر كاست.
اين نفس جانهاى ما را همچنان
اندك اندك دزدد از حبس جهان
تا اليه يصْعَد أطيابُ الكَلِم
صاعداً منّا الى حيثُ عُلِم[2]
تَرتَقى انفاسُنا بالارتقاء
مُتْحَفا مِنّا الى دار البقاء[3]
پارسى گويم، يعنى اين كشش
زانطرف آيد كه دارد او چشش[4]
اگر انسان چشم بصريت باز كند و سرعت گذشتن عمر و نزديك شدن مرگ را درك كند از آرزو بيراز مىشود. مولى فرمودند:
«لَو رَأىَ العَبدُ أَجَلَه و سُرعَتَه الَيه ابْغَضَ الاملَ ...»:
«اگر بنده مرگ و سرعت آن را به سوى خود ببيند، از آرزو ناراحت و بيزار مىشود».[5]
اگر مرگها ظاهر شوند، آرزوها همچون يخ در مقابل خورشيد ذوب مىشوند. مولى مىفرمايند:
«لو ظَهَرَت الآجال إفْتَضَحَت الامال»:
«اگر اجلها ظاهر مىشدند، زشتى و عيب و بىثمر بودن آرزوها آشكار مىگرديد».[6]
پس گول آرزوهاى بلند را مخور كه چشمهاى قلب تو را كور مىكند «ألا مانِىُ
[1]. همان مدرك، صفحه 279.
[2]. تا نزد خداوند برود كلمات يا اعمال پاكيزه تا آنجا كه خدا مىداند.
[3]. نفسهاى ما بعنوان تحفهاى بسوى ابديت ارتقاء پيدا مىكند.
[4]. همان مدرك، صفحه 279.
[5]. بحار الانوار، جلد 73، صفحه 95، 164، 166.
[6]. بحار الانوار، جلد 78، صفحه 333 ..
تَعْمَى عيونَ البَصائ»).[1]
و مثل سرابى حقائق را به دروغ جلوه مىدهد و از واقعيت دور مىاندازد.(الأَمَلُ كالسّراب ...).[2])
(ألأمَلُ خادعٌ غارٌّ ضارٌّ)[3]) «آرزو نيرنگ باز و ضرر زننده است».
هر كه در ميدان آرزو دويد، با آمدن مرگ لغزند و به زمين خورد.(مَنْ جَرى فى ميدان أمَلِه عُثِرَ بِأجَلِه)[4]خداوند ما را از شرور نفس امّاره و آرزوى دور و دراز دور گرداند. انشاء اللّه تعالى.
[1]. غرر الحكم.
[2]. غرر الحكم.
[3]. غرر الحكم.
[4]. بحار الانوار، جلد 73، صفحه 166 از على (عليه السلام) (اين چند حديث را صاحب ميزان الحكمه در جلد 1، صفحه 141 تا 143) آورده است ..
66- كمى خطا و لغزش
«قليلا زَلَلُه»
ترجمه:(مىبينى پرهيزگاران را كه) خطا و لغزش او قليل، و اندك است.
شرح:از صفات ديگر پرهيزگاران، كمى خطا و لغزش آنها است، گرچه در لغزشگاهها داخل شوند، ولى بسيار كم است كه كنترل خود را از دست بدهند و پايشان بلغزد.
هر انسانى به جز معصومين (عليهم السلام) خطاكار است آنها الگوها و اسوههاى مردم هستند، اگر اينها هم خطا كنند، ديگر اعتمادى براى مردم نمىماند، اساساً جلب اعتماد آنها بواسطه مصون بودن آنها از خطا است. در علم كلام نيز اين بحث مطرح شده و اثبات شده است، بايد رسول حق و خلفاى دوازدهگانه او معصوم از هر خطائى باشند تا بتوانند به نحو احسن جلب اعتماد كرده و در نتيجه تبليغ احكام كنند.
اگر كسى به اين درجه از عصمت رسيد از لغزش مصون است ولى غير از انبياء و ائمه (عليهم السلام) معلوم نيست كسانى به اين مقام رسند ولى تالى تلو آنها و در مسير آنها يافت مىشوند و اينها همان پرهيزگاران هستند كه مولى خطاى آنها را قليل مىشمارد، زيرا
آنها داراى ملكه عدالت هستند گناه كبيره نكرده و اصرار بر صغائر ندارند، اگر خطائى از آنها صادر شود بسيار كم است، برحسب درجه تقوى، خطا و لغزش متغير
است هر چه پرهيزگارى آنها بيشتر باشد لغزش آنها كمتر و اگر پرهيزگارى كمتر لغزش آنها بيشتر است.
عوامل خطا و لغزش
عوامل لغزش و گناه مختلف است، كه به چند عامل آن اشاره مىكنيم:
1- جهل- جهل به چه كنم يا چگونه كنم و يا به تعبير ديگر جهل به اصل قانون كه چه كنيم و جهل به نحوه اجراى آن كه چگونه كنيم، موجب خطا و گمراهى است، هر فرد و جامعهاى براى اين كه بتواند كارى صحيح انجام دهد، اول نياز به آگاهى به قانون و سپس به نحوه اجراء آن دارد، هر كدام نباشد، انسان دچار لغزش مىگردد و از آن جهت كه پرهيزگاران در مسير زندگى خود به سوى هدف عالى خود، عالم و آگاه هستند «علماء حلماء» پس از اين جهت به خطا نمىافتند.
2- حجابهاى نفسانى كه همانا رذائل اخلاقى هستند، هر يك راهى به سوى خطا در برابر انسان مىگشايند، هواپرستى، تكبر، لجاجت، حسادت هر يك مانعى براى تعقّل صحيح است اگر حجابها دريده شود، چهره حقائق آشكار مىگردد، من اگر خطا مىكنم چشم حقيقتبين ندارم، من حجاب افكندهام:لَهُمْ قُلُوبٌ لَّا يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لَّا يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لَّا يَسْمَعُونَ بها[1]
مولى على (عليه السلام) مىفرمايند:
«أقْرَبُ الآراء مِنَ النُّهى أبعدَها مِنَ الهَوى»:
«نزديكترين نظريهها به عقل (و صواب) دورترين آنها از هواى نفسانى است».[2]
در جاى ديگر مىفرمايد:
«خيرُ الآراء أبَعدُها عن الهوى و أقْرَبها مِنَ السّداد»
[1]. سوره اعراف، آيه 179.
[2]. غرر الحكم ..
«بهترين آراء دورترين آنها از هواى نفسانى و نزديكترين آنها به حق است كه راه باطل را مسدود مىكند».[1]
كسى كه تكّبر به او اجازه نمىدهد، به سخن حق ديگرى گوش كند، يا حسادت او نمىگذارد حرف حق ديگران را تصديق كند، چنين كسى راهى به سر منزل صواب ندارد.
كسى كه پرده و حجاب لجاجت روى قلب او را پوشانده، اگر رأى و راه صحيحى هم به او ارائه شود، به آن توجه نمىكند، اگر خود نيز به فكر صحيحى دست يافت، لجاجت او اجازه نمىدهد در مرحله عمل بر طبق آن رفتار كند، چنان كه ديديم بسيارى از مشركين و گمراهان با اين كه مىدانستند، سخنان پيامبر (صلى الله عليه و آله) حق است باز به او نگرويدند، چرا كه لجاجت آنها با پيامبر (صلى الله عليه و آله)، اجازه نمىداد، لشكريان عمرسعد و امويان به خاطر لجاجت با اميرالمؤمنين على (عليه السلام) خون فرزندش حسين بن على (عليه السلام) را با اين كه بسيارى از آنها مىدانستند، امام است و سخنانش بر حق است، بر زمين ريختند.
اين است كه مولى على (عليه السلام) مىفرمايد:
«اللّجاجة تَسُلّ الرّأى»:
«لجاجت، رأى صواب و صحيح را از بيخ و بن همچون درختى پربار برمىكند و نابود مىكند».[2]
لجاجت همچون رهزنى بر راه سخن صواب نشسته و آن را مىربايد.
3- تصميم در حال غضب- از امورى كه موجب خطا و اشتباه مىشود و خود حجابى از حجابهاى درونى است، تصميمگيرى در موقع غضب است، در آن حالت انسان در حال
متعادل روحى نبوده و قواى ادراكى او بطور صحيح كار نمىكند، و چه بسا قواى تحريكى او نيز كارى كند كه جز پشيمانى سودى ندارد، انسان بايد چنان خود را بسازد كه اگر فكر صحيحى و نظر مصابى داشت در حال غضب تحت تأثير
[1]. غرر الحكم.
[2]. بحار الانوار، جلد 71، صفحه 341 ..
نفس امّاره قرار نگيرد امام حسن (عليه السلام) مىفرمايند[1]
«لا يُعرَف الرَأىُ الّا عِندَ الغَضَب»:
«فكر و نظر صحيح شناخته نمىشود مگر در حالت غضب» اگر ثابتقدم بود آن رأى سليم است اگر بر حق پا نگذاشت آن نظرى صواب است كه به خطا منجر نمىشود.
4- عدم تأمل در تصميمگيرى- اين نيز از عوامل لغزش است، در روايتى از مولى على (عليه السلام) آمده:
«الرَأىُ مَعَ الأناةِ و بئسَ الظّهيرُ الرأى الفَطير»
(رأى و فكر صحيح با تأمل و دقّت است و فكر و نظر بدون تأمل و تصميمگيرى با سرعت، بد پيشتيبانى براى انسان است).[2]
5- استبداد رأى و عدم مشورت در امور- استبداد رأى عامل ديگى براى لغزش انسان و به خطا رفتن او است و چه بسا ريشه آن نيز در هواپرستى باشد و انگيزههاى هواپرستانه آن را ايجاب كند.
مستبد كسى است كه مىخواهد كارى را به تنهائى انجام دهد خواه انگيزه او تمايلات نفسانى باشد و خواه غير آن و مسلم است كه چنين شخص خطايش بيشتر از كسى است كه در مقام مشاورت برآمده و از عقل ديگران استفاده كرده و از چراغ افكارشان نور مىگيرد.
مولى مىفرمايند:
«المستَبِدّ مُتَهَوّرٌ فى الخطاء و الغلط»
«فرد مستبدى كه به نظر خود متكى است نسبت به خطا و اشتباه بىباك و گستاخ است».[3]
در جاى ديگر مىفرمايند:«خاطَرَ مَنْ إسْتَغنى برأيه»:«آن كس كه به رأى خود قناعت كند خود را به خطر افكنده».[4]
[1]. بحار الانوار، جلد 78، صفحه 113- ميزان الحكمه، جلد 4، صفحه 36.
[2]. بحار الانوار، جلد 78، صفحه 81 و ميزان الحكمه، جلد 4، صفحه 36.
[3]. غرر الحكم.
[4]. بحار الانوار، جلد 75، صفحه 98 و در صفحه 105 نيز از نهجالبلاغه نقل كرده كه «قد خاطَرَ» دارد (الاستشاره عين الهداية و قد خاطر ...) (حكمت 211) و نيز در جلد 77، صفحه 384 نيز آمده است ..