70- سهولت در برخوردها
«سهلًا امرُه»
ترجمه:(مىبينى پرهيزكار را كه) امورش آسان و به اصطلاح خفيف المؤوْنه است.
شرح:از صفات ديگر متقيان سادگى امور و كمخرجى آنها است. آنها با مسائل، ساده و آسان برخورد مىكنند، نه با سختى و شدت و تكلّف، و اين ناشى از روح بلند و ايمان قوى آنها است.
گاهى انسان افرادى را مىبيند كه وقتى مىخواهند از خانه خارج شوند، يا به ميهمانى روند، يا مسافرتى كنند، بسيار ساده امور خود را ترتيب مىدهند و سريع به كار خود مىرسند ولى بعضيها براى يك ميهمانى رفتن آن قدر خود را در چهارچوب آداب و رسوم تجملاتى محصور مىكنند و جدا خود را به تكلف و زحمت مىاندازند، مسافرت رفتن آنها نيز با مشقت و زحمت همراه است، بايد حتماً چند چمدان از اين طرف لباس ببرند و چند چمدان سوغاتى خريده از آن طرف بياورند، به زيارت حج و طواف خانه كعبه مىروند ولى تجملات و تكلّفات آنها را ببين چه قدر است، برعكس انسان خفيف المؤونة و ساده كه با يك كيف كوچك به سفرى
چند ماهه مىرود و بازمىگردد و خود را مقيد به اين قيود و آداب زائد نكرده است.
انسان پرهيزكار در معامله با مرد آسان مىگيرد، در قرض دادن و كارهاى خير ديگر سختگيرى نمىكند، در گرفتن طلب و قرض خود شدت به خرج نمىدهد، در مسائل ازدواج بسيار راحت برخورد مىكند، و از تنگ نظرى به دور است نه خود را به زحمت مىاندازد و نه ديگران را به دردسر.
و همين نيك نفسى و خوش حسابى با مردم موجب مىشود، كه رحمت الهى بر او نازل شده و خداوند نيز با او همانگونه محاسبه كند.
براى اين كه سهل الامر بودن و در مقابل آن سختگير بودن روشن شود، حديثى را از تفسير برهان كه در ذيل آيه 21 سوره رعد وارد شده است نقل مىكنيم، خداوند در آيه 18 همين سوره در مورد كسانى كه دعوت حق را اجابت نكردند مىفرمايد:أُوْلَئِكَ لَهُمْ سُوءُ الْحِسَابِ وَمَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمِهَادُ: «براى آنها حساب سخت و جايگاهشان جهنم است كه بسيار بد جايگاهى است».
و در آيه 21 همان سوره درباره كسانى كه دستورات خداوند را عمل كرده و خاشع شدند مىفرمايد:يَخَافُونَ سُوءَ الْحِسَابِ: «از سختى و بدى حساب مىترسند».
حمّاد بن عثمان گفت: مردى بر امام صادق (عليه السلام) وارد شد و از يكى از اصحاب او شكايت كرد، در همان موقع آن مردى كه از اصحاب بود، سررسيد، حضرت به او فرمودند: چرا فلانى از تو شكايت مىكند! گفت چون تمام حقّم را از او مىخواهم بگيرم (تا دينار آخر را مىخواهم در سر وقت بگيرم) حضرت با حالت غضب نشستند و فرمودند: تو گمان مىكنى وقتى تا آخرين حقّت را گرفتى بدى نكردهاى، و كار سوئى انجام ندادهاى! آيا نديدهاى قول خداوند را كه از قول افراد نيك حكايت مىكند:يَخَافُونَ سُوءَ الْحِسَابِ: آيا فكر
مىكنى از خدا مىترسند كه ظلم بر آنها روا دارد، نه به خدا قسم نمىترسند مگر از اين كه خداوند تا آخرين چيز آنها را
محاسبه كند اينگونه حساب را خداوند عزوجل به حسابى (سوء الحساب) ناميده است.[1]
از آيات قرآن به خوبى استفاده مىشود كه مردم در قيامت به دو گروه تقسيم مىشوند: گروهى هستند كه خداوند حساب آنها را به آسانى و سهولت رسيدگى مىكند و هيچگونه سختگيرى در موردشان نخواهد كردفَأَمَّا مَنْ أُوتِىَ كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ- فَسَوْفَ يُحَاسَبُ حِسَاباً يَسِيراً[2]و به عكس كسانى هستند كه با شدّت به حساب آنها رسيدگى مىشود و ذره مثقال آن مورد دقت قرار مىگيرد، چنانكه درباره بعضى از شهرها كه مردم آن سركش و گنهكار بودند، مىفرمايد:فَحَاسَبْنَاهَا حِسَاباً شَدِيداً وَعَذَّبْنَاهَا عَذَاباً نُّكْراً[3]و يا در آيه 18 سوره رعد فرمود:أُوْلَئِكَ لَهُمْ سُوءُ الْحِسَابِ: به خاطر اين است كه عدهاى در زندگى دنيا و رسيدگى به حساب ديگران فوق العاده سختگيرند، و به اصطلاح مو را از ماست مىكشند و سعى دارند حق خود را تا آخرين دينار به هر قيمتى كه شده بگيرند، و به هنگامى كه خطائى از ديگرى سر زده، تا آخرين حدّ ممكن او را مجازات كنند، اينها كسانى هستند كه در زندگى كمترين گذشت حتى در مورد زن و فرزند و برادر و دوستان ندارند، و از آنجا كه زندگى جهان ديگر بازتاب و انعكاس از زندگى اين جهان است، خداوند نيز در حساب آنها چنان سختگيرى مىكند، كه
بايد در برابر هر كارى كه كردهاند، جوابگو باشند، بى آنكه كمترى گذشتى درباره آنها شود!
امّا به عكس، كسانى هستند آسانگير و پرگذشت و بزرگوار، مخصوصاً به هنگامى كه در برابر دوست و آشنا و يا كسانى كه بر آنها حق دارند و يا افراد ضعيف قرار مىگيرند، آن قدر بزرگوارند كه سعى مىكنند، در بسيارى از موارد خود را به
[1]. تفسير برهان، جلد 2، صفحه 288، ذيل آيه 21، سوره رعد، تفسير نمونه ذيل آيه 18 آورده است.
[2]. سوره انشقاق، آيه 7 و 8.
[3]. سوره طلاق، آيه 8 ..
تغافل زنند و گناهان بعضى را ناديده بگيرند، البته گناهانى كه نسبت به آنها جنبه شخصى دارد، خداوند در مورد اينگونه اشخاص آسان مىگيرد و آنها را مشمول عفو بىپايان و رحمت وسيع خود قرار مىدهد و با حساب يسير و آسان آنها را محاسبه مىكند و اين درسى است بزرگ براى همه انسانها، مخصوصاً كسانى كه مصدر كارى هستند و با گروه زيادى سر و كار دارند.[1]
اگر ما در محاسبات خود سختيگرى نكنيم خداوند نيز حساب ما را آسان مىگيرد و بلكه بدون حساب وارد بهشت مىكند، و بدون حساب روزى مىدهديَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ يُرْزَقُونَ فِيهَا بِغَيْرِ حِسَاب[2]
اگر انسان سهل الامر و خفيف المؤونه شد كارهاى او را خداوند سريع سامان مىدهد، گاهى انسان تعجب مىكند از بعضى افراد كه چگونه كارهاى زندگى آنها سريع و راحت حلّ مىشود، گويا دست خداوند قبل از رسيدن او گره را باز كرده است، حتى ديده شده چنين افرادى مرگ و كارهاى بعد از مرگشان به راحتى انجام مىگيرد و مىگويند چه مرگ راحتى كرد و چگونه كارها و قرضهايش سريع انجام و پرداخت شد، اينان هم خود سبكبار و سبكبالند و به راحتى به سوى آخرت پرواز
مىكنند و هم بار مردم را سبك مىكنند و تكليفى به دوش ديگران نمىگذارند، ديگران را براى كار خود به زحمت نمىاندازند.
امام صادق (عليه السلام) در روايتى مىفرمايند: «تكلّف در هر بابى و موردى از اخلاق و سيره صالحين نيست و خداوند متعال به پيامبرش فرمود:«قُل لا اسْئلكُم عليه من اجر و ما انا مِنَ المتكلّفين»:«بگو بر امور رسالت خود اجر و پاداشى از شما نمىخواهم و من از افراد متكلّف سختگير نيستم».»[3]
[1]. تفسير نمونه، جلد 10، صفحه 181- 180.
[2]. سوره غافر (مؤمن)، آيه 40.
[3]. سفينة البحار، جلد 2، صفحه 490، و در تفسير نور الثقلين، جلد 4، صفحه 473 نيز با تغييرى آمده است ..
71- محافظت از دين
حريزاً دينُه
ترجمه:(مىبينى پرهيزگار را كه) دين او داراى حرز و حصار و محفوظ است.
شرح:از صفات ديگر پرهيزگاران مصون بودن دين و عقائد آنها از امورى است كه موجب نقص و خلل در آن مىشود، اين محفوظ بودن دين ناشى از ايمان آنها است كه با يقين آميخته است.
در ذيل فراز:«ايمانا فى يقين»توضيح داديم كه ايمان اشخاص و عقايد آنها داراى شدت و ضعف است و گاهى از روى تقليد و بدون دليل و استدلال است و گاهى از روى دليل و استدلال است و گاهى بالاتر از اين دو است: يعنى از روى علم است با آگاهى به اين كه علم او هم صحيح و مطابق با واقع است و اين «علم اليقين» است.
ايمان و اعتقاد تقليدى و استدلالى هر دو با شبهه و اشكال تراشى ممكن است، تضعيف و يا تخريب شود، ولى علمى كه به صورت يقينى درآمد، احتمال خلاف در آن راه ندارد، زيرا دارنده اين علم مىداند كه واقع، همان ادراكى است كه كرده است.
مرحوم خوئى شارح نهجالبلاغه مصون بودن دين از شكوك و شبهات را عنوان كرده است و مىتوان گستردهتر از آن بيان كرد و مطلق چيزهائى را گفت كه موجب خلل و نقص و يا
نابودى دين مىشود، متقين دين خود را در حفاظت دارند، چنانكه اهل دنيا اشياء گرانبهاى خود را در گاوصندوقها حفاظت مىكنند.
گاهى انسان تعجب مىكند از بعضى كه دين و عقيده خود را به نازلترين قيمت مىفروشند در حالى كه اگر ما به اين قيمت نفروشيم ممكن است به قيمت گران بفروشيم!
چه افرادى بودند كه براى يك كيسه برنج دين و شرف فروختند و جاى تعجب نيست چه تضمينى هست كه ما اگر در شرائط آنها باشيم چنين نكنيم!
بسيارى از افرادى كه در كربلا حاضر شدند و در لشكر عمرسعد قرار گرفتند، و با حسين بن على (عليه السلام) و امام وقت خود جنگيدند، به خاطر گرفتن پول ناچيز به اين كار اقدام كردند، آنها دين خود را فروختند، اينها افرادى بودند كه اگر گوهر ايمان و دين داشتند، در حرز و حفاظ قرار نداده بودند، بلكه در برابر طوفان شهوات قرار دادند و اين طوفان برحسب سنگينى و سبكى دين آنها، دين يكى را زودتر و دين ديگرى را كمى ديرتر برد.
در انقلاب اسلامى كه به رهبرى امام فقيد، خمينى كبير به وقوع پيوست چه بسيار افراد به ظاهر متدّينى را ديديم كه براى مالى اندك دين خود را فروختند و مردم را با بمب گذاريها به خاك و خون كشيدند، حتى ميعادگاه نماز جمعهها را با خون مردم و ائمه جمعه رنگين كردند! ولى اين تاريخ است كه تكرار مىشود و حوادث صحراى كربلا مكرّر به نمايش مىگذارد، ولى با بازيگرانى ديگر و اين ما هستيم كه بايد از تاريخ عبرت بگيريم.
اى كاش دين خود را مىفروختند و دنياى خود را آباد مىكردند، بعضى دين مىفروشند و ديناى ديگران را آباد مىكنند و اين نهايت بدبختى است!
در اينجا حكايتى تاريخى و واقعيتى دردناك را يادآور مىشويم كه شايد پند گيريم و گوهر عقايد را با مطالعه عميقتر و با ايمان بيشتر محفوظتر گردانيم.
اين قضيه را مرحوم شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا (عليه السلام) و مرحوم مجلسى در «بحار الانوار» آورده است. از عبيداللّه بزاز نيشابورى كه مردى مسن بود، نقل كردهاند كه گفت: ميان من و حميد بن قحطبة الطائى الطوسى (والى خراسان) دوستى بود، من در بعضى مواقع وارد بر او مىشدم، چون خبر آمدن من به او رسيد، مرا استحضار نمود و من جامه سفر را عوض نكرده بودم، و آن موقع ماه رمضان وقت نماز ظهر بود، چون بر او وارد شدم ديدم او را در خانهاى كه آب در آن خانه جارى بود، بر او سلام كردم و نشستم، پس طشتى و ابريقى (آفتابهاى) آوردند و دست او را شستند، و مرا نيز امر نمود، دستم را شستم و غذا حاضر ساختند، در اين حال به خيالم خطور كرد كه ماه رمضان است.
چون متذكر شدم، دست نگاه داشتم، حميد گفت چرا غذا نمىخورى، گفتم ماه رمضان است و من هم مريض نيستم و علتى ندارم كه روزه خود را افطار كنم، شايد شما را عذرى يا علتى باشد كه، افطار مىكنيد.
گفت مرا هم علّتى نيست، من هم صحيح و سالم هستم؛ در اين حال اشك از ديدهاش جارى شد و مشغول غذا خوردن شد، بعد از غذا گفتم چه چيزى تو را به گريه انداخت، گفت وقتى هارون در طوس بود، شبى كسى را نزد من فرستاد كه پيش اميرالمؤمنين هارون بيا چون وارد بر او شدم پيش روى او شمعى
برافروخته و شمشيرى كشيده بود و در كنار او خادمى ايستاده بود، سر خود را بلند كرد، و گفت: اطاعت تو نسبت به اميرالمؤمنين چگونه است؟
گفتم: به نفس و مال اطاعت مىكنم، و حاضرم اين دو را در راه شما بدهم، سر خود را به زيرا افكند و اجازه مرخصى داد و كمى در منزل خود استراحت كرده بودم كه دوباره شخصى را نزد من فرستاد و گفت باز خليفه تو را مىخواهد، من در نزد
خود گفتم:«انّا للّه و انّا اليه راجعون»:و بر خود ترسيدم كه عزم و اراده قتل مرا كرده باشد، قضيه به همان صورت اول گذشت و همان سؤال را تكرار كرد من گفتم: به نفس و مال و عيال و فرزند اطاعت مىكنم(الَعَبْدُ وَ ما فى يَدِه كانَ لِمولاه)اين بار تبسمى كرد و اذن مراجعت داد، پس از مدتى كه بازگشته بودم، بار ديگر مأمور او آمد:«اجِبْ اميرالمؤمنين)باز اميرالمؤمنين، تو را احضار مىكند، اين بار نيز همان سؤال را تكرار كرد و من گفتم به نفس و مال و عيال و فرزند و دين اطاعت مىكنم (يعنى آخرين چيزى كه دارم، دين است كه در راه تو مىدهم). خندهاى كرد و گفت: اين شمشير را بگير و هر چه اين خادم گفت عمل كن!
خادم شمشير را به من داد و مرا بر در خانهاى كه بسته بود برد و درب را گشود، ديدم در وسط آن خانه چاهى است و در آن خانه سه اطاق بود، كه دربهاى آن بسته بود، درب يكى را گشودم، بيست نفر را كه بعضى پير بودند و بعضى جوان با موهاى بلند، در غل و زنجير ديدم، خادم به من گفت: اميرالمؤمنين تو را مأمور كرده كه اينها را به قتل رسانى و همه از سادات علوى و از اولاد على (عليه السلام) و فاطمه (عليها السلام) هستند، يكى يكى را گردن زده و جسد و سرها را درون چاه انداختم! سپس درب اطاق دوم و سوم را گشودم و در هر كدام
بيست سيد بودند كه مجموع همه آنها شصت نفر مىشدند، بقيه را نيز به همين طرز به قتل رساندم، آخرين نفر، پيرمدى بسيار نورانى و روشن ضمير بود، به من گفت واى بر تو جواب جدّم پيامبر (صلى الله عليه و آله) را چه مىدهى كه اولاد او را چنين گردن زدى؟! خواستم دست نگه دارم خادم خليفه نگاهى غضبآلود به من كرد و ترسيدم و او را هم گردن زدم و در چاه انداختم و پس از كشتن اين شصت پير و جوان علوى و فاطمى در يك شب، ديگر نماز و روزه براى من چه فائدهاى دارد كه مىدانم مخلّد در آتش خواهم بود.[1]
آرى حبّ جاه و مقام و شهوت انسان را به جائى مىرساند كه باارزشترين چيز
[1]. بحار الانوار، جلد 48، صفحه 176 تا 178- عيون الاخبار الرضا (عليه السلام)، جلد 1، صفحه 108 ..