غفران الهى را نويد داد: من درباره شما همان گويم كه يوسف (عليه السلام) درباره برادران خود گفت، برادرانى كه به او ستم كردند، وى گفت:«لا تَثْريبَ عَليكم اليَومَ يَغّفِرُ اللّه لكم و هو ارحم الراحمين»(امروز ملامتى بر شما نيست خدا شما را ببخشد و او ارحم الراحمين است).[1]و همين برخورد موجب شد كه دسته دسته و فوج فوج مشركين مكه اسلام آورند(يَدخُلُونَ فِى دِينِ اللهِ افواجاً)[2]
او پيامبرى بود كه شكمبه شتر و خاكروبه به سرش ريختند، و سنگ به قدمش زدند، و در برابر همه اذيتها فقط دعا مىكرد، او كسى بود كه به ديدن و عيادت يهودىاى رفت كه همه روزه خاكروبه به سرش مىريخت، آرى بايد شاگردان مكتب او هم مثل او باشند، مگر مولى على (عليه السلام) نبود كه وقتى «عمرو بن عبدود» آب دهن به روى او انداخت، بلند شد، و مقدارى قدم زد تا با آب حلمش آتش غضبش را فرو نشاند، و سپس براى رضاى حق سر از بدنش جدا كند، او بود كه وقتى بر بالاى منبر صدا زد«سَلُونى قَبْلَ انْ تَفْقِدُونى»و از پائين منبر سؤالات بىربطى از او كردند، حلم پيشه كرد، و عقابى متوجه آنها نكرد، با آنكه خليفه وقت بود، در حالى كه اگر در جواب يكى از ما، چنين سؤالى مىشد، چقدر ناراحت مىشديم، واقعاً بزرگترين درد عالمى چون على (عليه السلام) آن بود كه در برابر چنين بىخردانى قرار گيرد.
شاگرد مكتب اين مولى و فرمانده لشكر او مالك اشتر را ببين، كه وقتى در كوچه به او توهين مىشود به مسجد رفته و
براى آن اهانت كننده دعا مىكند،[3]آيا يك سرباز دعاى ما چنين است، چه رسد به سرلشكر و فرماندهان بالاى ما؟!
اين گونه برخوردها از بزرگانى كه سرمشق زندگى ما هستند، بسيار است، ولى بايد به دنبال عبرتآموز گشت. قرآن كريم راه مبارزه با دشمنان نادان را چنين بيان
[1]. بحار الانوار، جلد 21، صفحه 132؛ به نقل از تفسيرنمونه، جلد 20، صفحه 283.
[2]. سوره النصر، آيه 2.
[3]. سفينة البحار، ماده «شَتَر» به نقل از مجموعه ورّام- داستان راستان، جلد 1، صفحه 18 ..
كرده است:
(وَلَا تَسْتَوِى الْحَسَنَةُ وَلَا السَّيِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِى هِىَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِى بَيْنَكَ وَبَيْنَهُ عَدَاوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِىٌّ حَمِيم- وَمَا يُلَقَّاهَا إِلَّا الَّذِينَ صَبَرُوا وَمَا يُلَقَّاهَا إِلَّا ذُو حَظّ عَظِيم)«هرگز نيكى و بدى يكسان نيست، بدى را با نيكى دفع كن، تا دشمنان سرسخت همچون دوستان گرم و صميمى شوند و به اين مرحله جز كسانى كه داراى صبر و استقامتند نمىرسند، و جز كسانى كه بهره عظيمى از ايمان و تقوى دارند، به آن نائل نمىگردند».[1]
اينگونه برخورد از ظريفترين و پربارترين روشهاى موفقيتآميز در تبليغ است و تحقيقات روانشناسان صحّت اين امر را تأئيد مىكند، زيرا هر كسى بدى كند، انتظار دارد، طرف مقابل هم طبق قانون مقابله به مثل، بدى كند، و معمولا انسانهاى پليد كه خود جواب بد را با چند برابر بدى مىدهند، توقع دارند اگر به كسى بدى كردند همانگونه جواب دهد، ولى وقتى برخلاف توقع خود جواب خوب مىشنوند دگرگونى روحى و طوفانى درونى به آنها دست داده، و در اثر فشار وجدانشان بيدار مىشود و احساس حقارت كرده و تغيير رويه مىدهند؛ اين طوفان موجب راندن كينهها و جايگزينى محبّتها مىشود.
به قول خيام:
من بد كنم و تو بد مكافات دهى
پس فرق ميان من و تو چيست بگوى
خداوند متعال اين چنين برخورد و حلم و بردبارى را ناشى از مقام صبر مىداند كه بصورت حلم بروز كرده و اين گونه افراد را صاحبان بهرههاى عظيم شمرده است، بهره تقوى، ايمان، علم، حلم، استقامت و ...
صاحب تفسير «اطيب البيان» در ذيل آيات فوق چنين مىگويد: «صبر قوه تحمّل عشّاق است، و در هر مورد اسمى دارد، مثلا در مقابل اعداء دين در امر
[1]. سوره فصلت، آيه 34 و 35 ..
جهاد شجاعت است، در باب ترك هواهاى نفسانى و لذائذ معاصى، تقوى است، در باب زخارف دنيوى زهد است، و در اجتناب از اموال شبههناك و حرام، ورع است، و در اين مورد (يعنى در مقام اهانت دشمنان) حلم است، كه هر چه ناملايم از دشمنان ببيند به زبان ما از ميدان در نرود، و از جا كنده نشود، و غيظ و غضب او را نگيرد، و با كمال ملايمت با آنها رفتار كند، چنان كه پيغمبر اكرم (صلى الله عليه وآله) با كفار قريش رفتار فرمود، كه در قرآن مىفرمايد:(فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّن اللهِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنْتَ فَظّاً غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ)[1]
از اهميت خصلت حسنه حلم همين بس كه در حديثى در تفسير على بن ابراهيم در مورد آيات سوره فصلّت آمده:«ادَّبَ اللّهُ نَبيَّه فَقالَ وَ لا تَسْتَوى الحَسَنَةُ و لا السَّيِئَة ...»خداوند پيامبرش را به اين آداب مؤدّب ساخت يعنى روى برخورد صحيح را به او آموخت.
اين افتخار نيست كه بگوئى فلانى يك فحش داد، من 10 تا روى آن گذاشته و به او پس دادم. فلانى كه از او قرض
مىخاستم و به من نداد، امروز كه بيچاره شده مقابله به مثل كردم. بسيار اشتباه كردى! اين كه هنر نيست! همه جا نمىتوان قانون مقابله به مثل را جارى كرد، نمىتوان به طور كلى گفت: «مردم را جز با زور نمىتوان اصلاح كرد- خون را با خون بايد شست، ترحم بر پلنگ تيزدندان ستمكارى بود بر گوسفندان» و مانند اينها.
بايد منطق ما منطق قرآن باشد، قرآن مىفرمايد:(إِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَاما)«وقتى جاهلان مؤمنين را مخاطب قرار مىدهند، در پاسخ مىگويند سلام».[2]
[1]. تفسير الطيب البيان، جلد 11، صفحه 435؛ معنى آيه آخر كلام اطيب البيان كه آيه 159 آلعمران است اين است كه (اى پيامبر رحمت خداوندى تو را با مردم خوشخلق و مهربان كرد و اگر تندخوى و سختدل بودى از گرد تو متفرّق مىشدند).
[2]. سوره الفرقان، آيه 63 ..
يعنى با آنها درگير نمىشوند، در مورد حضرت ابراهيم (عليه السلام) مىخوانيم وقتى مردى او را مورد اهانت و اذيت قرار داد، حضرت در جواب فرمودند: «خدا تو را هدايت كند»، و ديگر جوابى به او نفرمودند.[1]و بى جهت نيست كه خداوند حضرت ابراهيم (عليه السلام) را ستوده مىفرمايد:إِنَّ إِبْرَاهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوَّاهٌ[2]
در مناجاتهاى حضرت موسى (عليه السلام) نوشتهاند، سؤال كرد:«الهى ما جَزاءُ مَنْ صَبَر عَلَى اذَى النّاسِ وَ شَتْمِهِم فيك قال اعينُه على اهوال يوم القيامة»«خدايا، جزاء كسى كه صبر مىكند بر اذيت و دشنام مردم در راه تو چيست؟ فرمود او را در وقت هراس و وحشت قيامت يارى مىكنم».[3]
اين برخورد با قشر دوم، يعنى جاهلان و ناآگاهان بود، اما برخورد با دسته اول كه تعمّداً قصد ضربه زدن دارند، و با برنامهريزى پيش رفته، و جاى برگشتى براى خود باقى نگذاردهاند، به گونه ديگر است. گاهى كار به جائى مىرسد كه بايد جواب مشت را با مشت داد، و اين در موقعى
است كه ديگر قابليت اصلاح از بين رفته است، چنانكه در فتح مكه با اين كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) عفو عمومى دادند ولى چند نفرى را هم از عفو مستثنى كردند، كه نام آنها در تاريخ آمده است[4]در اين مورد است كه مىتوان گفت:
ترحّم بر پلنگ تيز دندان
ستمكارى بود بر گوسفندان
اظهار عجز پيش ستمگر روا مدار
اشك كباب، باعث طغيان آتش است
[1]. سفينة البحار، جلد 1، صفحه 300، ماده حلم.
[2]. سوره هود، آيه 75.
[3]. سفينة البحار، جلد 1، صفحه 300، ماده حلم.
[4]. در كتب تاريخى نام آنها ذكر شده از جمله در كتاب «السيرة النبوية لابن هشام، جلد 4» ..
مراتب حلم
گاهى حلم به صورت كظم غيظ است، كه به آن (تَحَلُّم) گويند، يعنى شخصى ناراحت شده و غيظ مىكند، ولى خود را كنترل مىنمايد. اگر انسان چنين شد، پس از مدّتى داراى ملكه حلم مىشود در روايت از مولى على (عليه السلام) است: «مَنْ تَحَلَّمَ حَلُمَ»:«كسى كه مُتِحَلّم شد و سعى كرد حلم را پيشه كند حليم مىشود»، «تحلّم» از باب تعفّل است يعنى كارى را با مشقت انجام دادن، مثل تكلّف، تَكَسُّب، تَعَلُّم. حلم براى كسى نمىآيد مگر با تحلّم، چنان كه علم هم براى كسى نمىآيد مگر با
تعلّم «انّما العُلم بالتعلّم و الحِلمُ بالتّحلُّم».[1]
در روايتى از مولى على (عليه السلام) آمده است:
«خَيرُ الحِلم التَّحلُّم»[2])
بهترين حلم، «تَحَلُّم» است و وجه آن روشن است، زيرا تحلّم وسيله رسيدن به حلم است و وقتى حلم به صورت ملكه درآمده، آنقدرها مشكل نخواهد بود.
گاهى نيز حلم به صورت سكوت و بى اعتنائى به طرف مقابل است چنان كه در داستان على (عليه السلام) و قنبر گذشت، و گاهى به صورت جملهاى كوتاه، چنان كه حضرت ابراهيم (عليه السلام) به آن دشنام دهنده فرمودند: «خدا تو را هدايت كند» و يا در قرآن بود كه مؤمنين در جواب جاهلين از روى بىاعتنائى گويند «سلام» و گاهى به صورت اخم كردن است، و گاهى به صورت جواب نيك و حَسَن و گاهى جواب نيكتر و احسن«ادْفَع بالَتى هِىَ احْسَنْ»[3].
حال برادرم، حلم را پيشه ساز كه هر چه عقل بيشتر باشد، حلم افزونتر است، حلم عزّتى است كه انفع و ارفع از آن نيست، اگر عقل خليل و رفيق انسان است، حلم وزير او است، حلم لشكرى است كه انسان را از مردان جنگى «شجاع» در كارزار
[1]. جامع السعادات، جلد 1، صفحه 298 (روايت از رسول گرامى (صلى الله عليه وآله) است).
[2]. غرر الحكم، ميزان الحكمه، جلد 2، صفحه 513.
[3]. سوره مؤمنون، آيه 96 ..
روزگار بىنياز مىكند، حلم جمال مرد و پوشاننده عيوب او است.
ثمرات حلم
در روايات ثمرات زيادى براى حلم شمرده شده است كه از جمله: سيادت، سلامت، پيروزى بر خصم و مشكلات، خاموشى آتش غضب، كثرت ياران، يارى مردم و طرفدارى آنها از حليم در مقابل جاهل، مصاحبت نيكان، رفع ذلت و پستى، ميل به امور خير، نزديك شدن به درجات عالى انسانيت، عفو و گذشت، سكوت و غيره.[1]
نمونههائى از سرگذشت بردباران (حلماء)
قبلا نمونههائى از حلم بزرگان دين را ذكر كرديم، و حال چند نمونه ديگر را متذكر مىشويم، شايد مايه درسآموزى ما غافلان باشد:
1- در احوالات امام حسن (عليه السلام) آمده كه روزى مردى از شام كه تحت تأثير تبليغات بنىاميه قرار گرفته بود، در كوچههاى مدينه به حضرت رسيد، و بدون تأمل، شروع به دشنام دادن و ناسزا گفتن به حضرت كرد،[2]حضرت سكوت كرده، تا خوب عقدههايش خالى شد، سپس فرمودند: «من فكر مىكنم تو در اين شهر غريب
[1]. روايات ثمرات حلم را در ميزان الحكمه، جلد 2، صفحه 515 مطالعه فرمائيد.
[2]. قابل توجه است كه شام در زمان خلافت عمر فتح شد، نخستين كسى كه حكومت شام را در اسلام به او دادند، يزيد بن ابوسفيان بود، دو سال حكومت كرد، و مرد و پس از آن برادرش معاوية بن ابىسفيان متصدى حكومت اين استان پرنعمت شد؛ بيست سال حكومت شام را او عهدهدار بود، و حتى در زمان عمر كه زود به زود عزل و نصبها صورت مىگرفت، او بر جاى خود ثابت بود، پس از بيست سال به فكر افتاد كه خلافت كلّ مسلمين را بدست گيرد و پس از خونريزىهاى زياد بالاخره به آرزوى خود رسيده و بيست سال ديگر خليفه بود، به اين جهات مردم شام از اولين روزى كه چشم به جهان اسلام گشوده بودند، زير دست امويان بودند، و عداوت و خصومت امويان با هاشميان بر كسى پوشيده نيست، بنابراين مردم شام نام اسلام را با دشمنى على (عليه السلام) با هم قبول كردند و گويا دشمنى آلعلى (عليه السلام) از اركان دين آنها بود و اين بود كه خلق و خوى شاميان اينگونه معروف شد ..
باشى، و امر بر تو مشتبه شده؛ اگر منزل ندارى، منزل ما متعلق به تو است، اگر بدهكارى من قبول مىكنم كه بدهى تو را بدهم، اگر گرسنهاى تو را سير مىكنم». چنان حضرت با او برخورد كردند كه اصلا در فكرش خطور نمىكرد. چنان مجذوب شد كه گفت يابن رسوالله اگر قبل از اين ملاقات به من مىگفتند، بدترين افراد زير اين آسمان كيست، تو را و پدرت را معرفى مىكردم، ولى الان به عنوان نيكترين افراد معرفى مىكنم، چنان فريفته اخلاق آن حضرت شد كه تا در مدينه بود، در منزل حضرت و سر سفره آن حضرت بود.[1]
2- در احوالات خواجه نصيرالدين طوسى آوردهاند «وقتى شخصى به خدمت خواجه آمد، و نوشتهاى از ديگرى تقديم وى كرد، كه در آن نوشته، به خواجه بسيار ناسزا گفته و دشنام داده شده بود و نويسنده نامه، خواجه راكلب بن كلب (سگ پسرسگ!) خوانده بود. خواجه در برابر ناسزاهاى وى، با زبان ملاطفتآميزى اينگونه پاسخ گفت: اين كه او مرا سگ خوانده است، درست نيست، زيرا كه سگ از جمله چهارپايان، و عوعو كننده و پوستش پوشيده از پشم است، و ناخنهاى دراز دارد، اين خصوصيات در من نيست. قامت من راست است و تنم بىپشم و ناخنم پهن است، و ناطق و خندانم و فصول و خواصى كه مرا است، غير از فصول و خواص سگ است، و آنچه در من است، مناقص است با آنچه صاحب نامه درباره من گفته است. و بدينگونه او را پاسخ گفت، با اين زبان نرم، بى آن كه كلمه درشتى بر زبان راند، يا فرستاده او را برنجاند».[2]
[1]. اين داستان را مىتوانيد در كتابهاى: «الكامل لِلمُبرّد، جلد 1، صفحه 235 و بحارالانوار و آداب النفس عارف حكيم سيد محمد عيناثى، جلد 2، صفحه 71، مطالعه كنيد و ما خلاصه و مضمون آن را نقل كرديم، شبيه اين داستان را محدث قمى در كتاب نفثة المصدور، صفحه 4 و آيت الله مطهرى، در جلد 1، داستان راستان آوردهاند.
[2]. سيماى فرزانگان، جلد 3، صفحه 2- 331؛ به نقل از «بيدارگران اقاليم قبله»، صفحه 218 و «فوائد الرضويه»، صفحه 609 ..
با بدانديش هم نكوئى كن
دهن سگ به لقمه دوخته به
3- آوردهاند كه روزى شيخ جعفر كاشف الغطاء مبلغى پول بين فقراى اصفهان تقسيم كرد، و پس از اتمام پول به نماز جماعت ايستاد، بين دو نماز كه مردم مشغول تعقيب نماز بودند، سيد فقير بىادبى وارد شد و آمد تا مقابل امام جماعت رسيده گفت: اى شيخ مال جدّم (يعنى خمس) را به من بده! شيخ فرمود: قدرى دير آمدى، متأسفانه چيزى باقى نمانده است، سيد بىادب، با كمال جسارت آب دهان خود را به ريش شيخ انداخت، آن حليم عالم نه تنها هيچگونه عكس العمل
خشونتآميز از خود نشان نداد، بلكه برخاسته و در حالى كه دامن خود را گرفته بود، در ميان صفوف نمازگزاران گردش كرد و گفت هر كس ريش شيخ را دوست دارد، به سيد كمك كند. مردم كه ناظر اين صحنه بودند، اطاعت نموده دامن شيخ را پر از پول كردند، سپس همه پولها را آورده و به آن سيد تقديم كرد و سپس به نماز عصر ايستاد.[1]
از صدف يادگير نكته حلم
آن كه بُرَّد سَرَت، گهر بَخشَش[2]
درياى فراوان نشود تيره به سنگ
عارف كه برنجد تنك آب است هنوز
سعدى
بدى را بدى سهل باشد جزا
اگر مردى احْسِن الى مَنْ أَسا
سعدى
4- در عصر زعامت مرحوم آية الله العظمى سيد ابوالحسن اصفهانى (رحمهم الله) در شبى از شبها كه ايشان در نجف اشرف نماز مغرب و عشا را به جماعت
[1]. سيماى فرزانگان، جلد 3، صفحه 338 به نقل از «فوائد الرضوية»، صفحه 74. صاحب كتاب عرفان اسلامى اين داستان را در جلد 10 كتاب خود، صفحه 61- 260 آورده و مىگويد روز عيدفطر بوده و در صحن مولى الموحدين على (عليه السلام) و آن مبلغ هم فطريه بوده است.
[2]. مفهوم شعر اين است كه همچون صدف حليم باش كه وقتى سر او را مىبرند، بدون رنجشى گوهر تحويل كسى مىدهد كه سر او را مىبرد ..