مىخواندند، بين نماز، شخصى فرزند او را كه حقّاً شايستگى داشت جانشين پدر شود، شهيد كرد. اين پيرمرد هفتاد ساله، وقتى از شهادت فرزند خود باخبر شد، به قدرى بردبارى و صبورى و بزرگوارى از خود نشان داد كه فرمود:«لا حول و لا قوة الّا باللّه»و بلند شد نماز عشاء را خواند و قاتل فرزند را هم عفو كرد.[1]
متاب اى پارسا روى از گنهكار
به بخشايندگى در وى نظر كن
اگر من ناجوانمردم به كردار
تو بر من چون جوانمردان گذر كن
يكى از اساتيد بزرگ اخلاق مىگفت: آيت الله اصفهانى هر ماه يك دستمالنامه فحش كه برايش نوشته بودند، برداشته و به سوى دجله روانه مىشد، و در آب مىريخت، و آنقدر با عظمت بود، كه ابداً لب برنمىآورد و عاملين را مورد عفو قرار مىداد، شبيه اين داستان را خادم آيت الله العظمى بروجردى درباره ايشان نقل كره است.[2]
5- داستان عجيبى از حلم و بردبارى ملامهدى نراقى صاحب جامع السعادات نقل مىكنند؛ وقتى از نوشتن كتاب اخلاقى و پرارزش «جامع السعادات» فراغت يافت و نسخههاى آن در اطراف پخش شد، نسخهاى به دست سيد مهدى بحرالعلوم، آن مرد فاضل و عالم و كامل كه در نجف اشرف محور علم و تقوا و زهد و عبادت و كياست و مرجعيت بود، رسيد؛ سيد بسيار از اين كتاب در شگفت شد، و آرزو كرد روزى به ديدار مؤلف آن گنجينه پرقيمت موفق شود، از قضا ملامهدى
[1]. سيماى فرزانگان، جلد 37 صفحه 336، به نقل از گنجينه دانشمندان، جلد 1، صفحه 221، صاحب كتاب عرفان اسلامى در جلد 10، صفحه 259، ضمن نقل كشته شدن پسر مرحوم سيد اصفهانى مىگويد همان شب واقعه طلبه فقيرى نزد سيد آمده و كمك خواسته بود و سيد به او وعده كمك داده بودند، اين طلبه گفته بود فردا كه تشييع جنازه مىكرديم در مسير گذرم به سيد افتاد، و سيد در حالى كه داغ بر جگرش بود، وقتى مرا ديد، بدون اين كه كسى متوجه شود آن وعدهاى را كه به من داده بود، عملى كرد، و من از بردبارى و توجه او در اين حالت سخت در عجب شدم!
[2]. سيماى فرزانگان، جلد 3، صفحه 336 ..
نراقى نيز در آتش اشتياق زيارت ائمه طاهرين (عليهم السلام) مىسوخت و از خدا مىخواست تا به اعتاب مقدسّه مشرف شود، و بالاخره حضرت حق اين توفيق را نصيب او كرد، تا نجف و كربلا و كاظمين و سامرا را زيارت كند.
وقتى وارد نجف شد طبق رسم آن زمان همه علماء به ديدن آن عارف و معلم اخلاق رفته و او هم به بازديد آنها رفت. تنها كسى كه از او ديدن نكرد، سيد مهدى بحرالعلوم بود.
نجف از اين واقعه شگفت زده شد، همه از هم مىپرسيدند، علت چيست كه سيد به ديدار ملامهدى نرفته است؟!
نراقى بزرگوار احوال سيد را جويا شد، و نشانى خواست و به ديدار او شتافت به طورى كه همه از اين كه برخلاف رسم آن زمان ملامهدى به ديدار سيد مىرفت در عجب بودند.
وقتى نراقى (رحمهم الله) وارد مجلس شد، عدهاى از علما و طلاب حضور داشتند، و به احترام او بلند شدند، ولى سيد توجهى نكرده، و تا آخر رعايت ادب و احترام را نسبت به او بجا نياورد!!
نراقى بدون ناراحتى خداحافظى كرده به خانه بازگشت، قضيه برخورد سيد با نراقى در نجف موجب تعجب همه علماء و طلاب شده بود، پس از چند روز بار ديگر مرحوم نراقى به ديدار سيد شتافت، ولى باز به همان منوال و شايد سردتر مجلس طى شده، ولى باز مرحوم نراقى بدون ناراحتى و بدون اينكه خم به ابرو آورد بازگشت، كمكم سفر نراقى رو به پايان بود، و نجف در حيرت، در روزهاى آخر مرحوم نراقى براى خداحافظى به ديدار آن مرد الهى شتافت، وقتى وارد شد، حاضران اين بار با كمال تعجب ديدند، سيد با كمال خضوع تا نزديك درب به استقبال نراقى آمد، و چون عبدى كه مولايش را در آغوش مىگيرد، نراقى را در آغوش گرفت، بسيار به وى احترام كرد، و چون شاگردى در برابر استاد نشست.
پس از پايان مجلس، سبب برخورد اول و دوم را از او پرسيدند، آن جناب جواب داد، من كتاب با عظمت جامع السعادات وى را مطالعه كردم، و آن را در نوع خود بىنظير
يافتم، آرزو داشتم مؤلف آن را ببينم و وى را آزمايش كنم، كه آيا آنچه در كتاب در باب فضائل اخلاقى (مثل حلم و عدم غضب) نوشته، در خود او هست يا نه، او را كه در دو مجلس امتحان كردم، ديدم از ايمان و اخلاق و حلم و تواضع و صبر و عاقبت بينى بالائى برخوردار است، و از اين رو در مجلس سوم بسيار او را احترام كردم كه او مرد دين و پيكره اخلاق و مجسمه عمل صالح است.[1]از اين نمونه سرگذشتها بسيار است كه مىتوانيد در كتب مختلف اخلاقى مطالعه نمائيد.[2]
اى عزيز! حلم پيشه كن، و مگو كه اگر پاسخ آن نادان را ندهم ذليل مىشوم كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمودند
: «ما اعَزَّ اللّهِ بَجهْلِ قَطُّ وَ لا اذَلّ بحِلْم قطّ»:
«خداوند هرگز كسى را به سبب جهل عزيز نكرد و كسى را هم به سبب حلم و بردبارى ذليل نكرد».[3]
نظر خواجه نصيرالدين طوسى در مسئله غضب
خواجه نصير در اخلاق ناصرى مىفرمايد: «غضب (نقطه مقابل حلم) حركتى بود، نفس را كه مبدأ آن شهوت و انتقام بود، و اين حركت چون به عنف بود، آتش خشم افروخته شود، و خون در غليان آيد، و دماغ و شريانات از دخانى مظلم ممتلى شود، تا عقل محجوب گردد، و فعل او ضعيف، چنانكه حكماء گفتهاند كه: بنيه انسانى مانند غاركوهى شود، مملوّ به حريق آتش و محتنق به لهب و دخان كه از آن غار جز آواز و بانگ و مشغله و غلبه اشتغال چيزى ديگر معلوم نشود، و در اين
[1]. عرفان اسلامى، جلد 10، صفحه 5- 4- 263.
[2]. در اين زمينه مىتوانيد به كتاب زينت المجالس تأليف مجدالدين محمد حسينى، صفحه 476 به بعد و آداب النفس عيناثى، صفحه 63، و اخلاق محتشمى، صفحه 261، «باب الحلم» و فوائد الرضوية و غيره مراجعه كنيد.
[3]. جامع السعادات، جلد 1، صفحه 298.
حال معالجه اين تغير و اطفاى اين نايره در غايت تعذّر بود، هر چه در اطفاى اشتعال استعمال كنند مادّه قوت
گيرد و سبب زيادت اشتعال شود. اگر به موعظت تمسك كنند، خشم بيشتر و اگر در تسكين حيله نمايند لهب و مشعله زياده گردد».[1]
بقراطيس حكيم گويد كه: من به سلامت آن كشتى كه باد سخت و شدت آشوب دريا به لجّه افكند كه بر كوههاى عظيم مشتمل بود وبر سنگ هاى سخت زند، اميدوارترم از آن كه به سلامت عضبان ملتهب، چه ملّاحان را در تخليص آن كشتى مجال استعمال لطائف حيل باشد، و هيچ حيله در تسكين شعله غضبى كه زبانه مىزند، نافع نيايد، و چندان كه وعظ و تضرّع و خضوع بيشتر بكار دارند، مانند آتشى كه هيزم خشك بر او افكنند، تيزى بيشتر نمايد و اسباب غضب ده تا است»:
1- عجب. 2- افتخار. 3- مراء. 4- لجاج. 5- مزاح. 6- تكبّر. 7- استهزاء. 8- غدر (حيله و مكر). 9- ضيم (ستم). 10- طلب نفايسى كه از عزّت موجب مناقشه و محاسده شود و شوق به انتقام غايت اين اسباب بود.
ولو احق (ملحقات) غضب كه أعراض اين مرض بود هفت صنف باشد:
1- ندامت. 2- توقع مجازات عاجل (سريع) و آجل (مؤخّر). 3- مشقّت دوستان. 4- استهزاى اراذل. 5- شماتت اعداء. 6- تغيير مزاج. 7- تألم ابدآن (ناراحتى بدن) و اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرمودند:
«الْحِدَّةُ نَوعٌ مِنَ الجُنُونِ لانَّ صاحِبَه يَنْدُم فِانْ لَمْ يَنْدُم فَجُنُونه مُسْتَحْكمٌ»:
«غضب نوعى از ديوانگى است زيرا صاحب آن پشيمان مىشود (يعنى حالتى غيرعادى داشته و پس از مدتى عادى مىشود) و اگر پشيمان نشد، پس ديوانگى او ريشهدار و عميق است» (يعنى اگر از عمل و حالت خود پشيمان نشد، هنوز به حالت طبيعى بازنگشته و ديوانگى او عميق است).[2]
خداوند ما را به اين جنون مبتلا نگرداند و اگر خداى ناكرده دچار شديم،
[1]. عرفان اسلامى، جلد 10، صفحه 252.
[2]. عرفان اسلامى، جلد 10، صفحه 253 ..
سريعاً به هوش آئيم و خود او ما را در آن حال حفظ كند كه ديوانه خود قادر بر كنترل خود نيست.
32- علماء
حضرت دومين وصف روزانه پرهيزگاران كه در مواجهه با مردم به مرحله بروز مىرسد، علم معرفى مىكند، سخن از علم، و نوشتن درباره آن وقت بسيار و اوراق بيشمار مىطلبد كه تفصيل بيش از حدّ زيبنده اين نوشتار نيست، ولذا به قدرى كه موردنظر است، مىنگاريم.
مرحوم خوئى در شرح نهجالبلاغه خود گويد: «علم» از جنود عقل است كه مقابل آن جهل است. مراد از علم چيست؟ مرحوم ابن ميثم بحرانى علم را علم نظرى مثل شناخت صانع و صفات او گرفته، كه بنابر نسخه وى بسى نيكو است، زيرا نسخه وى به جاى «حلماء» حكماء داشت و حكمت را علم عملى و حكيم را دارنده كمال قوه نظرى و عملى نمود، و اگر نسخه را(حلماء علماء)بگيريم و مثل مرحوم خوئى حلم را حد وسط مهانة و افراط در غضب بدانيم، بهتر است؛ علماء را اعم از علم نظرى و عملى بگيريم، چنانكه مىتوان از شرح خوئى نيز استفاده كرد،[1]علم نظرى را كه مثال زديم و علم عملى هم مثل معرفت تكاليف و احكام عمليه شرعية.
در فضيلت علم همين بس كه مقام جدّ ما آدم (عليه السلام) و خليفة الهى او بواسطه
[1]. اين كه گفتيم مىتوان استفاده كرد، زيرا عبارت مرحوم خوئى قابل مناقشه هست كه مىتوانيد ملاحظه كنيد، قابل توجه است كه اگر كسى حلم را معنى دوم كرد كه ثابت بودن در امور بود كه نوعى اعتدال در مرحله عمل در همه امور بود مثل ابنميثم مىتواند علم را علم نظرى بيگرد تا مطلق علم نظرى و عملى گفته شده باشد ..
علم او بود، خواه علم به حقائق و اسرار هستى باشد و خواه علم به اسماء و صفات الهى، علم اسماء كه در آيه قرآن آمده:(عَلَّمَ آدَمَ الاسْماءَ كُلَّها)هر كدام باشد، دانش است و موجب شده آدم (عليه السلام) مسجود ملائكه شود، از آيات 30 به بعد سوره بقره كه در مورد آفرينش آدم (عليه السلام) است، استفاده مىشود كه: خليفة الله بودن او رابطه مستقيم با دانش او دارد، هر چه دانش بيشتر اين مقام بلندتر است.
بايد تصريح كرد و گفت بنازم به آئين حياتبخش اسلام كه از محيط جهل و نادانى برخاست، و مدال افتخار آدم (عليه السلام) را علم و آگاهى او قرار داد. اگر قرآن را با تورات (تحريف شده) و نظر هر يك را راجع به دانش بررسى كنيم، خواهيم ديد، اسلام علم را در چه جايگاهى قرار داده و تورات در چه جايگاهى.
گفته شده تورات به بيش از 1000 زبان منتشر شده، و مورد احترام يهوديت و مسيحيت است، وقتى به فصل دوم و سوم سفر تكوين (پيدايش) مىرسيم، مىگويند: آدم را به خاطر اين از بهشت راندند كه از درخت علم و معرفت خورد، و چشمش باز شد، و ديد عريان است و پشت درخت پنهان شد، خدا پرسيد كجائى؟ گفت پشت درخت، گفت چرا آنجا رفتهاى؟ گفت برهنهام، گفت از كجا فهميدى زشت است، معلوم مىشود از آن درخت خوردهاى و عقل به كلهات آمده، سپس دستور داد، بيرونش كنيد، كه بهشت جاى عاقلان نيست، البته اين بيانى كه كرديم بيان عاميانه به زبان خودمان بود، و حال ترجمه بعضى از مطالب فصل دوم و سوم سفر تكوين را بيان مىكنيم:
در فصل دوم آمده است: «پس خداوند خدا آدم را از خاك زمين صورت داد، و نسيم حيات را بر دماغش دميد، و آدم جان زنده شد؛ و خداوند خدا هر درخت خوشنما و به خوردن نيكو، از زمين رويانيد، و هم درخت «حيات» در وسط باغ و درخت «داشتن نيك و بد» را ... و خداوند خدا آدم را امر فرموده گفت كه از تمامى درختان باغ مختارى كه بخورى، اما از درخت «دانستن نيك و بد» مخور، چه در روز
خوردنت از آن مستوجب مرگ مىشوى ...»
و در فصل سوم چنين آمده است: «و آواز خداوند را شنيدند كه به هنگام نسيم روز در باغ مىخراميد و آدم و زنش خويشتن را از حضور خداوند خدا در ميان درختان باغ پنهان كردند.
«و خداوند خدا آدم را آواز كرده وى را گفت كه كجائى؟! او ديگر جواب گفت كه آواز تو را در باغ شنيدم و ترسيدم، زيرا كه برهنهام، به جهت آن پنهان شدم.
«و خدا به او گفت كه: تو را كه گفت كه برهنهاى؟ آيا از درختى كه تو را امر كردم، نخورى و خوردى؟! و آدم گفت: زنى كه از براى بودن با من دادى، او از آن درخت به من داد كه خوردم؛ و خداوند خدا گفت كه: اينك آدم نظر به دانستن نيك و بد چون يكى از ما شده، پس حال مبادا كه دست خود را دراز كرده هم از درخت حيات بگيرد، و خورده دائماً زنده ماند. پس از آن سبب خداوند خدا او را باغ عدن راند تا آنكه در زمينى كه از آن گرفته شده بود فلاحت نمايد».
همانطور كه مشاهده فرموديد، اين «افسانه زننده» كه در تورات كنونى به عنوان يك واقعيت تاريخى آمده است، علت اصلى اخراج آدم (عليه السلام) از بهشت و گناه بزرگ او را توجه به علم و دانش و دانستن نيك و بد مىداند. و چنانچه آدم (عليه السلام) دست به شجره «نيك و بد» دراز نمىكرد، و تا ابد در جهل باقى مىماند، تا آنجا كه حتى نداند برهنه بودن زشت و ناپسند است، براى هميشه در بهشت باقى مىماند.
به اين ترتيب مسلماً آدم نبايد از كار خود پشيمان شده باشد، زيرا از دست دادن بهشتى كه شرط بقاى در آن ندانستن نيك و بد است، در برابر به دست آوردن علم و دانش تجارب پرسودى محسوب مىگردد، چرا آدم (عليه السلام) از اين تجارب نگران و پشيمان باشد؟!
بنابراين افسانه، تورات درست در نقطه مقابل قرآن كه ارزش مقام انسان و سرّ آفرينش او را در«علم الاسماء»معرفى كره قرار دارد.
از اين گذشته در افسانه مزبور مطالب زننده عجيبى درباره خداوند و يا مخلوقات او ديده مىشود كه هر يك از ديگرى حيرتانگيزتر است، و آن عبارت است از:
1- نسبت دروغ به خداوند (چنانكه در جمله شماره 17 فصل دوم مىگويد: «خداوند گفت از آن درخت نخوريد كه مىميريد، در حالى كه نمىمردند بلكه دانا مىشدند).
2- نسبت بخل به خداوند (چنانكه در جمله 22 فصل سوم مىگويد كه خدا نمىخواست آدم و حوّا از درخت علم و حيات بخورند و دانا شوند و زندگى جاويدان پيدا كنند).
3- نسبت حسد به خداوند (چنانكه از همان جمله استفاده مىشود كه خداوند بر اين علم و دانشى كه براى آدم پيدا شده بود رشك برد).
4- نسبت جسم به خداوند (چنانكه از جمله 8 فصل سوم استفاده مىشود كه خداوند به هنگام صبح در خيابانهاى بهشت مىخراميد).
5- خداوند از حوادثى كه در نزديكى او مىگذرد بىخبر است (چنانكه در جمله 9 مىگويد صدا زد آدم كجائى، و آنها در لابلاى درختان خود را از چشم خداوند پنهان كرده بودند).[1]
مطلبى كه ذكر آن خالى از لطف نيست، اين است كه مراد از «شجره منهيه» (درختى كه حضرت آدم (عليه السلام) از آن نهى شده بود) چيست؟ صاحب تفسير «اطيب البيان» در ذيل اين آيات گويد: «بعضى گفتند حنطه (گندم) و بعضى عنب (انگور) و بعضى زيتون، و بعضى كافور و بعضى شجره علم خير و شر و بعضى شجره خلد دانستهاند، و قائل به شجره علم خير و شر، كلبى است و او از تورات رائج اخذ نموده، و قصه
[1]. قسمت مقايسه قرآن و تورات از كتاب قرآن و آخرين پيامبر، از صفحه 127- 132 اقتباس شده است (به نقل از تفسير نمونه، جلد 1، صفحه 189- 191 ذيل آيات مورد بحث) ..