بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 475

«برحمتك يا ارحم الراحمين»ندارد اگر غريبه‌اى بيايد و بشنود اين طورى مى‌خوانى، مى‌گويد افرادى كه در اين مسجد مى‌آيند سواد ندارند، امام جماعت مسجد سواد ندارد كه به تو تذكر دهد، تو كه دقيق دعا را نمى‌توانى بخوانى نخوان، آن قدر بد برخورد كرد كه خدا مى‌داند، من شرمنده شدم و گفتم اين جوان كه شايد 15 سال، هم نداشت عوض اين كه از او تقدير شود، اين‌گونه با او برخود مى‌شود در حالى كه اگر هم اشتباه كرده بود بايد درست تذكر به او داده مى‌شد.

چقدر بايد زحمت كشيده شود تا جوانى به مسجد كشيده شود و ما اين‌گونه به راحتى آنها را از دست مى‌دهيم، بسيارى از مسجد راندگان و كسانى كه به مكتبهاى الحادى روى آوردند، به واسطه همين برخوردها و اين به اصطلاح مسلمانهائى‌

بوده كه اين چنين سخن گفتند، آنهائى كه شروط دعوت را نمى‌دانستند.

ما اگر خود را پيرو ائمه (عليهم السلام) و امام حسن و امام حسين (عليهما السلام) مى‌دانيم چرا به چگونگى دعوت به حق و كيفيت برخورد و سخن آنها توجه و اقتدا نمى‌كنيم، مگر همين دو بزرگوار در سن كوچكى نبودند كه وقتى مشاهده كردند پيرمردى وضوى اشتباه مى‌گيرد نزد او رفتند و گفتند شما مسن‌تر از ما هستيد، ببينيد كدام يك از ما بهتر وضو مى‌گيريم و شما قضاوت كنيد، وقتى وضو گرفتند، پيرمرد اختلافى مشاهده نكرد و گفت متوجه اشتباه خود شدم شما هر دو بسيار خوب وضو گرفتيد و مى‌خواستيد مرا آگاه كنيد و از اين برخورد كه دو كودك با او كردند، بسيار سپاسگزارى كرد، حال اگر آن دو بزرگوار مى‌خواستند با تندى و سرزنش كردن به او وضو گرفتن ياد دهند، شايد امكان نداشت از اين طريق هدايت شود و او اينگونه مطلب را بپذيرد خصوصاً افراد مسن كه عمرى اين‌گونه وضو گرفته‌اند و عمرى به اشتباه رفته‌اند، تا بشود مى‌خواهند سعى كنند، عمل خد را تصحيح كنند، تا نمازهاى آنها صحيح شود.

در قرآن نيز خوانديم اگر پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) مى‌خواستند با تندى و غلظت با مردم‌


صفحه 476

برخورد كنند، مردم از گرد او پراكنده مى‌شدند، گرچه سخن حق باشد ولى كيفيت بيان و تبيين مطلب بسيار در پذيرش آن مؤثر است، نرم سخنى مايه جذب و انعطاف افراد است و اين روش در برخورد ائمه (عليهم السلام) نيز بسيار مشاهده شد تاريخ نمايانگر آن است.

در فراز قبل نيز گذشت كه در صفات رسول الله (صلى الله عليه و آله) فرموده‌اند، آن حضرت تندخود و خشن و فريادزن نبوده است.

متاب اى پارسا روى از گنهكار

به بخشايندگى در وى نظر كن‌

اگر من ناجوانمردم به كردار

تو بر من چون جوانمردان گذر كن‌[1]

بايد سعى كنيم اين‌گونه برخورد نرم را در امر به معروف و نهى از منكر مراعات كنيم كه تندگوئى و تندخوئى چيزى جز لجاجت طرف مقابل را به همراه ندارد.

واعظ، اگر چه امر به معروف واجب است‌

طورى بكن كه قلب گنهكار نشكند[2]

مرحوم خوئى در شرح خود ذيل همين فراز از كتاب نفيس كافى نقل مى‌كند كه امام صادق (عليه السلام) فرمودند، اميرالمؤمنين (عليه السلام) بسيار مى‌فرمودند:«

لَيَجْتَمِعُ فى قلبِكَ الافتَقار الىَ النّاس و الاستغناء عنهم فيكون افتقارك اليهم فى لين كلامِك و حسن بشرك و يكون استغناؤك عنهم فى نزاهة عرضك و بقاء عزِّك»:

«بايد در دل تو نياز به مردم و بى‌نيازى از آنها پيدا گردد پس نياز تو به آنها در نرمى زبان و خوش‌روئى باشد و بى‌نيازى تو از آنها در حفظ آبرو و نگهدارى عزّت تو باشد».[3]

عاليترين دستور معاشرت و برخورد با مردم را على (عليه السلام) بيان كرده است و حاصل آن اين است كه: انسان بايد در دل دو عقيده داشته باشد: يكى آنكه در

[1]. عرفان اسلامى، جلد 10، صفحه 58.

[2]. عرفان اسلامى، جلد 10، صفحه 58.

[3]. كافى، جلد 2، صفحه 149، چاپ دارالكتب الاسلاميه، باب الاستغناء عن الناس، حديث 7 و.


صفحه 477

معاشرت به همنوع محتاج است زيرا طبعاً اجتماعى آفريده شد و در بقاء خود به آنها

احتياج دارد پس لازم است نرم گفتار و خوش برخورد باشد، ديگر آنكه محتاج به نيازمند به آنها نيست و بايد به خود اعتماد كند و خدا را روزى دهنده بندگان داند. پس نبايد تملق و چاپلوسى كند و خود را پيش مردم خوار و زبور نمايد؛ بلكه در عين خوشروئى و شيرين‌سخنى عزت نفس و مناعت طبع خويش را بايد حفظ كند.


صفحه 478

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 479

83- 84- بديهاى پنهان و نيكيهاى آشكار

«غائباً منكره حاضراً معروفه‌»

ترجمه:(مى‌بينى پرهيزگار را كه) كار قبيح او پنهان و كار نيك او آشكار است.

شرح:به دو خصلت ديگر پرهيزگاران مى‌رسيم كه كارهاى ناپسند و حرام آنها پنهان و مخفى و كارهاى پسنديده آنها آشكار است. مولى از عدم ارتكاب مُنكر تعبير به غائب و از انجام معروف تعبير به حاضر كرده‌اند. گويا در وجود آنها اعمال زشت غائب و پنهان هستند و اعمال نيكوى آنها حاضر و آشكارند، اين غيبت هم غيبتى دائمى است، يعنى ملكه تقوى و ايمان آنها اجازه حضور به اعمال ناروا نمى‌دهد.

احتمال ديگرى هم ممكن است داده شود و آن اينكه غائب به معنى معدوم و مفقود نباشد بلكه به معنى پنهان در مقابل آشكار باشد، يعنى اگر خطائى هم از آنها سر زند آشكار و علنى نيست كه چهره جامعه اسلامى را زشت و ننگين كند و در واقع دو گناه كرده باشند يكى اصل گناه و دوم تجاهر به آن.

البته اين حرف صحيحى است كه اگر كسى گناهى هم مى‌خواهد بكند، نبايد


صفحه 480

در مقابل چشمان مردم و انظار عمومى باشد، زيرا اشاعه فاحشه و تجاهر به آن گناه ديگرى است ولى اين براى امثال ما كه افرادى معمولى هستيم صادق است نه در مورد كسانى كه به مقام تقوا رسيده و از گناه‌

دورى مى‌كنند و حتى گناه صغيره هم براى آنها كبيره است، بله اگر مراد از منكر را كار خطا و زشتى بگيريم كه به حدّ حرمت، نرسد درباره آنها نيز صادق است. زيرا آنها همه معصوم نيستند و ممكن است كارناپسندى كنند، ولى سعى مى‌كنند در جَلوَت و آشكار نباشد. در زبان مردم شنيده مى‌شود كه مى‌گويند: از فلانى (كه شخصاً خوب است) ما هيچ بدى نديديم، هر چه ديديم خوبى بوده، اشاره به اين كه نمى‌توانيم بگوئيم معصوم است ولى: «غائباً منكره حاضراً معروفه».

معروف و منكر

«معروف» از ماده «عرفان» يعنى چيز شناخته شده و «منكر» از ماده «انكار» يعنى چيز ناشناخته، راغب در مفردات مى‌گويد: معروف، اسم است براى هر فعلى كه با عقل و شرع نيكى و «خوبى» آن شناخته مى‌شود و منكر اسم براى هر فعلى است كه با اين دو، حُسن و خوبى آن انكار مى‌شود.[1]

به عمل نيك، معروف و شناخته شده گويند، زيرا خدا روح انسان را چنان آفريده كه صفات خوب براى او شناخته شده است؛ تقوى، ايثار، عدالت، سخاوت و ديگر فضائل، عناصر شناخته شده براى انسان است، گوئى مثلا در عالمى ديگر با آنها انس گرفته است و در مقابل كار زشت و بد را منكر گويند، زيرا چهره ظلم و بى‌عدالتى و تضييع حق مردم و اعمال شنيع چهره‌اى ناشناخته است.

[1]. مفردات، ماده «عرف»، صفحه 343 ..


صفحه 481

معروف در قرآن و روايات‌

قرآن در هر زمينه‌اى دعوت به‌«معروف»مى‌كند.«فاتّباع المعروف»[1]«فامساكٍ بمعروف»[2]«متاعٌ بالمعروف»[3]«قول معروف»[4]«فليأكل بالمعروف»[5]«و عاشروهنّ بالمعروف»[6]«لا يعصينك فى معروف»[7]«تأمرون بالمعروف»[8].

در روايات نيز معروف به آقائى و سيادت معرفى شده (المعروف سياده)[9]و در روايتى با شرافت‌ترين سيادت معرفى گرديده است (المعروف اشرف سيادة).[10]

عمل معروف تنها چيزى است كه از آثار انسان باقى مى‌ماند، حضرت عيسى بن مريم (عليه السلام) به يارانش مى‌فرمود:

«استكثروا مِن الشى‌ء الذى لا يأكله النار قالوا: و ماهو؟ قال: المعروف»:

«زياد كنيد چيزى را كه آتش آن را نمى‌خورد، و از بين نمى‌برد، گفتند: آن چيست؟ فرمود: معروف (عمل شايسته و نيك)».[11]

مولى نيز مى‌فرمايند:

«المعروفُ ذَخيرةُ الأَبَد»:

«عمل نيك ذخيره و توشه‌

[1]. سوره بقره، آيه 178.

[2]. سوره بقره، آيه 229.

[3]. سوره بقره، آيه 241.

[4]. سوره بقره، آيه 263.

[5]. سوره نساء، آيه 6.

[6]. سوره نساء، آيه 19.

[7]. سوره ممتحنة، آيه 12.

[8]. سوره آل عمران، آيه 110.

[9]. غررالحكم.

[10]. غررالحكم.

[11]. مستدرك، جلد 2، صفحه 394 ..


صفحه 482

هميشگى است»[1]آن است كه در قيامت مى‌توان از آن استفاده برد.

در جاى ديگر مى‌فرمايند:

«عليكم بصنايع المعروف فانّها نِعْم الزاد الى المعاد»:

«بر شما است كارهاى نيك انجام دهيد، زيرا آنها بهترين توشه به سوى معاد و قيامت است!»[2]

امام صادق (عليه السلام) فرمودند:

«اوّل مَنْ يدخل الجَنّة اهل المعروف»:

«نخستين كسى كه داخل بهشت مى‌شود اهل معروف هستند».[3]

مولى على (عليه السلام) فرمودند:

«مَنْ كَثُرَت عوارفُه كَثُرَت مَعارِفُه»:

«كسى كه كارهاى نيك و شايسته او زياد شود، ياران او ياد زايد مى‌شود».[4]«عوارف» جمع «عارفه» به معنى كار نيك ومَعارِفُ الرجل‌يعنى دوستان و ياران آن مرد.

كار نيك را بايد انجام داد و تا مى‌شود بايد آن را به اهلش رساند، زيرا مولى على (عليه السلام) فرمودند:

«لا خَير فى المعروف الى غَير عَروف»[5]

«خيرى در كار نيك كه براى غير اهل آن انجام گيرد نيست» عَروف، به معنى عارف است، يعنى كسى كه معروف را نمى‌شناسد و با عمل نيك آشنائى ندارد، اهل آن نيست و مستحق آن نيز نمى‌باشد.

ولى باز كار نيك انسان گرچه به غير اهلش برسد، از بين نرفته است فرد خَيِّر ثواب خود را دارد، مردى در نزد امام حسين (عليه السلام) گفت: عمل نيك و معروف اگر به غير اهلش برسد، ضايع مى‌شود؛ حضرت فرمودند:

«ليسَ كذلك، ولكن تَكونُ الصَنيعة مثلَ وابِلِ المَطَر تُصيبُ البّرَ و الفاجِر»:

«اين طور نيست؛ لكن كار نيك مثل باران‌

[1]. غررالحكم.

[2]. مستدرك، جلد 2، صفحه 394.

[3]. بحار الانوار، جلد 75، صفحه 140- جلد 96، صفحه 182.

[4]. غررالحكم.

[5]. غررالحكم ..