مراتب حلم
گاهى حلم به صورت كظم غيظ است، كه به آن (تَحَلُّم) گويند، يعنى شخصى ناراحت شده و غيظ مىكند، ولى خود را كنترل مىنمايد. اگر انسان چنين شد، پس از مدّتى داراى ملكه حلم مىشود در روايت از مولى على (عليه السلام) است: «مَنْ تَحَلَّمَ حَلُمَ»:«كسى كه مُتِحَلّم شد و سعى كرد حلم را پيشه كند حليم مىشود»، «تحلّم» از باب تعفّل است يعنى كارى را با مشقت انجام دادن، مثل تكلّف، تَكَسُّب، تَعَلُّم. حلم براى كسى نمىآيد مگر با تحلّم، چنان كه علم هم براى كسى نمىآيد مگر با
تعلّم «انّما العُلم بالتعلّم و الحِلمُ بالتّحلُّم».[1]
در روايتى از مولى على (عليه السلام) آمده است:
«خَيرُ الحِلم التَّحلُّم»[2])
بهترين حلم، «تَحَلُّم» است و وجه آن روشن است، زيرا تحلّم وسيله رسيدن به حلم است و وقتى حلم به صورت ملكه درآمده، آنقدرها مشكل نخواهد بود.
گاهى نيز حلم به صورت سكوت و بى اعتنائى به طرف مقابل است چنان كه در داستان على (عليه السلام) و قنبر گذشت، و گاهى به صورت جملهاى كوتاه، چنان كه حضرت ابراهيم (عليه السلام) به آن دشنام دهنده فرمودند: «خدا تو را هدايت كند» و يا در قرآن بود كه مؤمنين در جواب جاهلين از روى بىاعتنائى گويند «سلام» و گاهى به صورت اخم كردن است، و گاهى به صورت جواب نيك و حَسَن و گاهى جواب نيكتر و احسن«ادْفَع بالَتى هِىَ احْسَنْ»[3].
حال برادرم، حلم را پيشه ساز كه هر چه عقل بيشتر باشد، حلم افزونتر است، حلم عزّتى است كه انفع و ارفع از آن نيست، اگر عقل خليل و رفيق انسان است، حلم وزير او است، حلم لشكرى است كه انسان را از مردان جنگى «شجاع» در كارزار
[1]. جامع السعادات، جلد 1، صفحه 298 (روايت از رسول گرامى (صلى الله عليه وآله) است).
[2]. غرر الحكم، ميزان الحكمه، جلد 2، صفحه 513.
[3]. سوره مؤمنون، آيه 96 ..
روزگار بىنياز مىكند، حلم جمال مرد و پوشاننده عيوب او است.
ثمرات حلم
در روايات ثمرات زيادى براى حلم شمرده شده است كه از جمله: سيادت، سلامت، پيروزى بر خصم و مشكلات، خاموشى آتش غضب، كثرت ياران، يارى مردم و طرفدارى آنها از حليم در مقابل جاهل، مصاحبت نيكان، رفع ذلت و پستى، ميل به امور خير، نزديك شدن به درجات عالى انسانيت، عفو و گذشت، سكوت و غيره.[1]
نمونههائى از سرگذشت بردباران (حلماء)
قبلا نمونههائى از حلم بزرگان دين را ذكر كرديم، و حال چند نمونه ديگر را متذكر مىشويم، شايد مايه درسآموزى ما غافلان باشد:
1- در احوالات امام حسن (عليه السلام) آمده كه روزى مردى از شام كه تحت تأثير تبليغات بنىاميه قرار گرفته بود، در كوچههاى مدينه به حضرت رسيد، و بدون تأمل، شروع به دشنام دادن و ناسزا گفتن به حضرت كرد،[2]حضرت سكوت كرده، تا خوب عقدههايش خالى شد، سپس فرمودند: «من فكر مىكنم تو در اين شهر غريب
[1]. روايات ثمرات حلم را در ميزان الحكمه، جلد 2، صفحه 515 مطالعه فرمائيد.
[2]. قابل توجه است كه شام در زمان خلافت عمر فتح شد، نخستين كسى كه حكومت شام را در اسلام به او دادند، يزيد بن ابوسفيان بود، دو سال حكومت كرد، و مرد و پس از آن برادرش معاوية بن ابىسفيان متصدى حكومت اين استان پرنعمت شد؛ بيست سال حكومت شام را او عهدهدار بود، و حتى در زمان عمر كه زود به زود عزل و نصبها صورت مىگرفت، او بر جاى خود ثابت بود، پس از بيست سال به فكر افتاد كه خلافت كلّ مسلمين را بدست گيرد و پس از خونريزىهاى زياد بالاخره به آرزوى خود رسيده و بيست سال ديگر خليفه بود، به اين جهات مردم شام از اولين روزى كه چشم به جهان اسلام گشوده بودند، زير دست امويان بودند، و عداوت و خصومت امويان با هاشميان بر كسى پوشيده نيست، بنابراين مردم شام نام اسلام را با دشمنى على (عليه السلام) با هم قبول كردند و گويا دشمنى آلعلى (عليه السلام) از اركان دين آنها بود و اين بود كه خلق و خوى شاميان اينگونه معروف شد ..
باشى، و امر بر تو مشتبه شده؛ اگر منزل ندارى، منزل ما متعلق به تو است، اگر بدهكارى من قبول مىكنم كه بدهى تو را بدهم، اگر گرسنهاى تو را سير مىكنم». چنان حضرت با او برخورد كردند كه اصلا در فكرش خطور نمىكرد. چنان مجذوب شد كه گفت يابن رسوالله اگر قبل از اين ملاقات به من مىگفتند، بدترين افراد زير اين آسمان كيست، تو را و پدرت را معرفى مىكردم، ولى الان به عنوان نيكترين افراد معرفى مىكنم، چنان فريفته اخلاق آن حضرت شد كه تا در مدينه بود، در منزل حضرت و سر سفره آن حضرت بود.[1]
2- در احوالات خواجه نصيرالدين طوسى آوردهاند «وقتى شخصى به خدمت خواجه آمد، و نوشتهاى از ديگرى تقديم وى كرد، كه در آن نوشته، به خواجه بسيار ناسزا گفته و دشنام داده شده بود و نويسنده نامه، خواجه راكلب بن كلب (سگ پسرسگ!) خوانده بود. خواجه در برابر ناسزاهاى وى، با زبان ملاطفتآميزى اينگونه پاسخ گفت: اين كه او مرا سگ خوانده است، درست نيست، زيرا كه سگ از جمله چهارپايان، و عوعو كننده و پوستش پوشيده از پشم است، و ناخنهاى دراز دارد، اين خصوصيات در من نيست. قامت من راست است و تنم بىپشم و ناخنم پهن است، و ناطق و خندانم و فصول و خواصى كه مرا است، غير از فصول و خواص سگ است، و آنچه در من است، مناقص است با آنچه صاحب نامه درباره من گفته است. و بدينگونه او را پاسخ گفت، با اين زبان نرم، بى آن كه كلمه درشتى بر زبان راند، يا فرستاده او را برنجاند».[2]
[1]. اين داستان را مىتوانيد در كتابهاى: «الكامل لِلمُبرّد، جلد 1، صفحه 235 و بحارالانوار و آداب النفس عارف حكيم سيد محمد عيناثى، جلد 2، صفحه 71، مطالعه كنيد و ما خلاصه و مضمون آن را نقل كرديم، شبيه اين داستان را محدث قمى در كتاب نفثة المصدور، صفحه 4 و آيت الله مطهرى، در جلد 1، داستان راستان آوردهاند.
[2]. سيماى فرزانگان، جلد 3، صفحه 2- 331؛ به نقل از «بيدارگران اقاليم قبله»، صفحه 218 و «فوائد الرضويه»، صفحه 609 ..
با بدانديش هم نكوئى كن
دهن سگ به لقمه دوخته به
3- آوردهاند كه روزى شيخ جعفر كاشف الغطاء مبلغى پول بين فقراى اصفهان تقسيم كرد، و پس از اتمام پول به نماز جماعت ايستاد، بين دو نماز كه مردم مشغول تعقيب نماز بودند، سيد فقير بىادبى وارد شد و آمد تا مقابل امام جماعت رسيده گفت: اى شيخ مال جدّم (يعنى خمس) را به من بده! شيخ فرمود: قدرى دير آمدى، متأسفانه چيزى باقى نمانده است، سيد بىادب، با كمال جسارت آب دهان خود را به ريش شيخ انداخت، آن حليم عالم نه تنها هيچگونه عكس العمل
خشونتآميز از خود نشان نداد، بلكه برخاسته و در حالى كه دامن خود را گرفته بود، در ميان صفوف نمازگزاران گردش كرد و گفت هر كس ريش شيخ را دوست دارد، به سيد كمك كند. مردم كه ناظر اين صحنه بودند، اطاعت نموده دامن شيخ را پر از پول كردند، سپس همه پولها را آورده و به آن سيد تقديم كرد و سپس به نماز عصر ايستاد.[1]
از صدف يادگير نكته حلم
آن كه بُرَّد سَرَت، گهر بَخشَش[2]
درياى فراوان نشود تيره به سنگ
عارف كه برنجد تنك آب است هنوز
سعدى
بدى را بدى سهل باشد جزا
اگر مردى احْسِن الى مَنْ أَسا
سعدى
4- در عصر زعامت مرحوم آية الله العظمى سيد ابوالحسن اصفهانى (رحمهم الله) در شبى از شبها كه ايشان در نجف اشرف نماز مغرب و عشا را به جماعت
[1]. سيماى فرزانگان، جلد 3، صفحه 338 به نقل از «فوائد الرضوية»، صفحه 74. صاحب كتاب عرفان اسلامى اين داستان را در جلد 10 كتاب خود، صفحه 61- 260 آورده و مىگويد روز عيدفطر بوده و در صحن مولى الموحدين على (عليه السلام) و آن مبلغ هم فطريه بوده است.
[2]. مفهوم شعر اين است كه همچون صدف حليم باش كه وقتى سر او را مىبرند، بدون رنجشى گوهر تحويل كسى مىدهد كه سر او را مىبرد ..
مىخواندند، بين نماز، شخصى فرزند او را كه حقّاً شايستگى داشت جانشين پدر شود، شهيد كرد. اين پيرمرد هفتاد ساله، وقتى از شهادت فرزند خود باخبر شد، به قدرى بردبارى و صبورى و بزرگوارى از خود نشان داد كه فرمود:«لا حول و لا قوة الّا باللّه»و بلند شد نماز عشاء را خواند و قاتل فرزند را هم عفو كرد.[1]
متاب اى پارسا روى از گنهكار
به بخشايندگى در وى نظر كن
اگر من ناجوانمردم به كردار
تو بر من چون جوانمردان گذر كن
يكى از اساتيد بزرگ اخلاق مىگفت: آيت الله اصفهانى هر ماه يك دستمالنامه فحش كه برايش نوشته بودند، برداشته و به سوى دجله روانه مىشد، و در آب مىريخت، و آنقدر با عظمت بود، كه ابداً لب برنمىآورد و عاملين را مورد عفو قرار مىداد، شبيه اين داستان را خادم آيت الله العظمى بروجردى درباره ايشان نقل كره است.[2]
5- داستان عجيبى از حلم و بردبارى ملامهدى نراقى صاحب جامع السعادات نقل مىكنند؛ وقتى از نوشتن كتاب اخلاقى و پرارزش «جامع السعادات» فراغت يافت و نسخههاى آن در اطراف پخش شد، نسخهاى به دست سيد مهدى بحرالعلوم، آن مرد فاضل و عالم و كامل كه در نجف اشرف محور علم و تقوا و زهد و عبادت و كياست و مرجعيت بود، رسيد؛ سيد بسيار از اين كتاب در شگفت شد، و آرزو كرد روزى به ديدار مؤلف آن گنجينه پرقيمت موفق شود، از قضا ملامهدى
[1]. سيماى فرزانگان، جلد 37 صفحه 336، به نقل از گنجينه دانشمندان، جلد 1، صفحه 221، صاحب كتاب عرفان اسلامى در جلد 10، صفحه 259، ضمن نقل كشته شدن پسر مرحوم سيد اصفهانى مىگويد همان شب واقعه طلبه فقيرى نزد سيد آمده و كمك خواسته بود و سيد به او وعده كمك داده بودند، اين طلبه گفته بود فردا كه تشييع جنازه مىكرديم در مسير گذرم به سيد افتاد، و سيد در حالى كه داغ بر جگرش بود، وقتى مرا ديد، بدون اين كه كسى متوجه شود آن وعدهاى را كه به من داده بود، عملى كرد، و من از بردبارى و توجه او در اين حالت سخت در عجب شدم!
[2]. سيماى فرزانگان، جلد 3، صفحه 336 ..
نراقى نيز در آتش اشتياق زيارت ائمه طاهرين (عليهم السلام) مىسوخت و از خدا مىخواست تا به اعتاب مقدسّه مشرف شود، و بالاخره حضرت حق اين توفيق را نصيب او كرد، تا نجف و كربلا و كاظمين و سامرا را زيارت كند.
وقتى وارد نجف شد طبق رسم آن زمان همه علماء به ديدن آن عارف و معلم اخلاق رفته و او هم به بازديد آنها رفت. تنها كسى كه از او ديدن نكرد، سيد مهدى بحرالعلوم بود.
نجف از اين واقعه شگفت زده شد، همه از هم مىپرسيدند، علت چيست كه سيد به ديدار ملامهدى نرفته است؟!
نراقى بزرگوار احوال سيد را جويا شد، و نشانى خواست و به ديدار او شتافت به طورى كه همه از اين كه برخلاف رسم آن زمان ملامهدى به ديدار سيد مىرفت در عجب بودند.
وقتى نراقى (رحمهم الله) وارد مجلس شد، عدهاى از علما و طلاب حضور داشتند، و به احترام او بلند شدند، ولى سيد توجهى نكرده، و تا آخر رعايت ادب و احترام را نسبت به او بجا نياورد!!
نراقى بدون ناراحتى خداحافظى كرده به خانه بازگشت، قضيه برخورد سيد با نراقى در نجف موجب تعجب همه علماء و طلاب شده بود، پس از چند روز بار ديگر مرحوم نراقى به ديدار سيد شتافت، ولى باز به همان منوال و شايد سردتر مجلس طى شده، ولى باز مرحوم نراقى بدون ناراحتى و بدون اينكه خم به ابرو آورد بازگشت، كمكم سفر نراقى رو به پايان بود، و نجف در حيرت، در روزهاى آخر مرحوم نراقى براى خداحافظى به ديدار آن مرد الهى شتافت، وقتى وارد شد، حاضران اين بار با كمال تعجب ديدند، سيد با كمال خضوع تا نزديك درب به استقبال نراقى آمد، و چون عبدى كه مولايش را در آغوش مىگيرد، نراقى را در آغوش گرفت، بسيار به وى احترام كرد، و چون شاگردى در برابر استاد نشست.
پس از پايان مجلس، سبب برخورد اول و دوم را از او پرسيدند، آن جناب جواب داد، من كتاب با عظمت جامع السعادات وى را مطالعه كردم، و آن را در نوع خود بىنظير
يافتم، آرزو داشتم مؤلف آن را ببينم و وى را آزمايش كنم، كه آيا آنچه در كتاب در باب فضائل اخلاقى (مثل حلم و عدم غضب) نوشته، در خود او هست يا نه، او را كه در دو مجلس امتحان كردم، ديدم از ايمان و اخلاق و حلم و تواضع و صبر و عاقبت بينى بالائى برخوردار است، و از اين رو در مجلس سوم بسيار او را احترام كردم كه او مرد دين و پيكره اخلاق و مجسمه عمل صالح است.[1]از اين نمونه سرگذشتها بسيار است كه مىتوانيد در كتب مختلف اخلاقى مطالعه نمائيد.[2]
اى عزيز! حلم پيشه كن، و مگو كه اگر پاسخ آن نادان را ندهم ذليل مىشوم كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمودند
: «ما اعَزَّ اللّهِ بَجهْلِ قَطُّ وَ لا اذَلّ بحِلْم قطّ»:
«خداوند هرگز كسى را به سبب جهل عزيز نكرد و كسى را هم به سبب حلم و بردبارى ذليل نكرد».[3]
نظر خواجه نصيرالدين طوسى در مسئله غضب
خواجه نصير در اخلاق ناصرى مىفرمايد: «غضب (نقطه مقابل حلم) حركتى بود، نفس را كه مبدأ آن شهوت و انتقام بود، و اين حركت چون به عنف بود، آتش خشم افروخته شود، و خون در غليان آيد، و دماغ و شريانات از دخانى مظلم ممتلى شود، تا عقل محجوب گردد، و فعل او ضعيف، چنانكه حكماء گفتهاند كه: بنيه انسانى مانند غاركوهى شود، مملوّ به حريق آتش و محتنق به لهب و دخان كه از آن غار جز آواز و بانگ و مشغله و غلبه اشتغال چيزى ديگر معلوم نشود، و در اين
[1]. عرفان اسلامى، جلد 10، صفحه 5- 4- 263.
[2]. در اين زمينه مىتوانيد به كتاب زينت المجالس تأليف مجدالدين محمد حسينى، صفحه 476 به بعد و آداب النفس عيناثى، صفحه 63، و اخلاق محتشمى، صفحه 261، «باب الحلم» و فوائد الرضوية و غيره مراجعه كنيد.
[3]. جامع السعادات، جلد 1، صفحه 298.
حال معالجه اين تغير و اطفاى اين نايره در غايت تعذّر بود، هر چه در اطفاى اشتعال استعمال كنند مادّه قوت
گيرد و سبب زيادت اشتعال شود. اگر به موعظت تمسك كنند، خشم بيشتر و اگر در تسكين حيله نمايند لهب و مشعله زياده گردد».[1]
بقراطيس حكيم گويد كه: من به سلامت آن كشتى كه باد سخت و شدت آشوب دريا به لجّه افكند كه بر كوههاى عظيم مشتمل بود وبر سنگ هاى سخت زند، اميدوارترم از آن كه به سلامت عضبان ملتهب، چه ملّاحان را در تخليص آن كشتى مجال استعمال لطائف حيل باشد، و هيچ حيله در تسكين شعله غضبى كه زبانه مىزند، نافع نيايد، و چندان كه وعظ و تضرّع و خضوع بيشتر بكار دارند، مانند آتشى كه هيزم خشك بر او افكنند، تيزى بيشتر نمايد و اسباب غضب ده تا است»:
1- عجب. 2- افتخار. 3- مراء. 4- لجاج. 5- مزاح. 6- تكبّر. 7- استهزاء. 8- غدر (حيله و مكر). 9- ضيم (ستم). 10- طلب نفايسى كه از عزّت موجب مناقشه و محاسده شود و شوق به انتقام غايت اين اسباب بود.
ولو احق (ملحقات) غضب كه أعراض اين مرض بود هفت صنف باشد:
1- ندامت. 2- توقع مجازات عاجل (سريع) و آجل (مؤخّر). 3- مشقّت دوستان. 4- استهزاى اراذل. 5- شماتت اعداء. 6- تغيير مزاج. 7- تألم ابدآن (ناراحتى بدن) و اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرمودند:
«الْحِدَّةُ نَوعٌ مِنَ الجُنُونِ لانَّ صاحِبَه يَنْدُم فِانْ لَمْ يَنْدُم فَجُنُونه مُسْتَحْكمٌ»:
«غضب نوعى از ديوانگى است زيرا صاحب آن پشيمان مىشود (يعنى حالتى غيرعادى داشته و پس از مدتى عادى مىشود) و اگر پشيمان نشد، پس ديوانگى او ريشهدار و عميق است» (يعنى اگر از عمل و حالت خود پشيمان نشد، هنوز به حالت طبيعى بازنگشته و ديوانگى او عميق است).[2]
خداوند ما را به اين جنون مبتلا نگرداند و اگر خداى ناكرده دچار شديم،
[1]. عرفان اسلامى، جلد 10، صفحه 252.
[2]. عرفان اسلامى، جلد 10، صفحه 253 ..