99- وارد باطل نمىگردد و از دايره حق بيرون نمىرود
«ولا يدخل فى الباطل و لا يخرج من الحق»
ترجمه:پرهيزگار وارد باطل نمىشود، و خارج از حق نمىگردد.
شرح:پرواداران بواسطه داشتن ملكه تقوى هرگز در گرداب باطل فرو نمىروند، هرگاه بخواهند، پاى آنها بلغزد يا بخواهند آنها را در اين گرداب اندازند، با تمسك به ريسمان خداوندى و حبل اللّه المَتين نجات مىيابند.
قرآنِ خداوند همچون ريسمانى است كه اگر انسان به آن چنگ زند، به باطل نمىافتد، آن كتاب نشان دهنده حق و صحيفه نور است، كسى كه به آن روى آورد، در باطل نمىافتد و از مسير حق خارج نمىشود. پرهيزگاران آنچه را كتاب الهى حق دانسته پذيرفته و هر چه را باطل دانسته رها كردهاند، براساس آيات قرآن مجيد مصاديق بارز حق عبارتند از:
1- خداوند«الله هو الحقّ»[1]- «فَتَعالَى اللّه المَلِك الحقّ»[2].
2- خلقت آسمان و زمين و موجودات آنها- وَمَا خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَالْارْضَ و
[1]. سوره حج، آيه 62.
[2]. سوره مؤمنون، آيه 116 ..
مَا بَيْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِ[1]-مَّا خَلَقَ اللهُ السَّماوَاتِ وَالْارْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِ[2]-خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْارْضَ بِالْحَقِ[3]
3- بعثت انبياء و رسل و امامت ائمه معصومين (عليهم السلام)-لَقَدْ جَاءَتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِالْحَقِ[4]
4- نزول كتابهاى آسمانى-فَبَعَثَ اللهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ وَأَنزَلَ مَعَهُمْ الْكِتَابَ بِالْحَقِ[5]-نَزَّلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِ[6]
5- هر چه از ناحيه خداوندى آمده-فَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُ[7]-وَإِذَا يُتْلَى عَلَيْهِمْ قَالُوا آمَنَّا بِهِ إِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّنَا[8]
6- مرگ و سكرات آن-وَجَاءَتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِ[9]
7- صيحهاى كه مقدمه حشر است-يَوْمَ يَسْمَعُونَ الصَّيْحَةَ بِالْحَقِّ ذَلِكَ يَوْمُ الْخُرُوجِ[10]
8- قيامت و حكومت الهى در آن روز-الْمُلْكُ يَوْمَئِذ الْحَقُّ لِلرَّحْمَانِ وَكَانَ يَوْماً عَلَى الْكَافِرِينَ عَسِيراً[11]
9- ترازوهاى سنجش اعمال-وَالْوَزْنُ يَوْمَئِذ الْحَقُّ فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوَازِينُهُ
[1]. سوره احقاف، آيه 3.
[2]. سوره روم، آيه 8.
[3]. سوره نحل، آيه 3.
[4]. سوره اعراف، آيه 43.
[5]. سوره بقره، آيه 213.
[6]. سوره آل عمران، آيه 3.
[7]. سوره بقره، آيه 26.
[8]. سوره قصص، آيه 53.
[9]. سوره ق، آيه 19.
[10]. سوره ق، آيه 43.
[11]. سوره فرقان، آيه 26 ..
فَأُوْلَئِكَ هُمْ الْمُفْلِحُونَ[1]
10- قضاوت خداوند نسبت به مردم در دنيا و آخرت-وَأَشْرَقَتِ الْارْضُ بِنُورِ رَبِّهَا وَوُضِعَ الْكِتَابُ وَجِىءَ بِالنَّبِيِّينَ وَالشُّهَدَاءِ وَقُضِىَ بَيْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَهُمْ لَا يُظْلَمُونَ[2]
11- وعدههاى حضرت حق-وَعْدَ اللهِ حَقّاً وَمَنْ أَصْدَقُ مِنْ اللهِ قِيلا[3]-إِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً وَعْدَ اللهِ حَقّاً[4]-أَلَا إِنَّ وَعْدَ اللهِ حَقٌّ وَلَكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لَا يَعْلَمُونَ[5]-وَعْدَ اللهِ لَا يُخْلِفُ اللهُ وَعْدَهُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ[6]
آنان كه به اين واقعيات معرفت دارند و تمام حركات و سكنات خود را برحسب اين معلومات انجام دهند، اهل تقوى و اهل حقّند و هر كس از مدار اين معرفت و عمل خارج است اهل باطل است.
امام صادق (عليه السلام) مىفرمايند: تقوى آبى است كه از چشمه معرفت و شناسائى خداى متعال، خارج مىشود و هر قسمتى از علم و يقين محتاج به تقوى است و تقوى نيازمند است، به تصحيح و تكميل معرفت الهى به وسيله سكون و برقرار شدن در تحت عظمت و تسلط پروردگار متعال، و توجه به آنكه حكومت و سيطره عظمت پروردگار متعال در همه حال انسان را فرا گرفته است و هر چه انسان بيشتر به احاطه و آگاهى و قيوميت خداوند عزيز توجه پيدا كرد، موجب زيادى تقوى و سبب محكم بودن آن خواهد بود، پس تقوى اساس و پايه هر حق و حقيقتى است.
و امّا باطل، آن چيزى است كه انسان را از قرب به پروردگار متعال دور سازد، و
[1]. سوره اعراف، آيه 8.
[2]. سوره زمر، آيه 69.
[3]. سوره نساء، آيه 122.
[4]. سوره يونس، آيه 4.
[5]. سوره يونس، آيه 55.
[6]. سوره روم، آيه 6 ..
در نامطلوب بودن آن خلافى نيست، لازم است كه از باطل دورى كرده و باطن و قلب را وابسته به خداوند عزيز نموده و متمسك به قرب او گرديد.[1]
عارف بزرگوار شيخ حسن مصطفوى، در ذيل اين كلمات گويد: «حق به معنى ثابت و صحيح و متحقق است و مقابل حق باطل است و آن چيزى است كه ثبوت نداشته و روى اساس و پايه محكم برقرار نباشد و در عالم وجود آنچه ثابت و برقرار و ازلى و ابدى و بىنياز و لا يتغير است. وجود خداوند متعال است و سپس آنچه وجهه او و از اسماء او باشد«كُلُّ مَنْ عَلَيها فان و يَبْقى وَجْهُ ربّك ذِى الجَلالِ و الاكْرام»[2]و بقيه همه باطلند
«الا كل شى ما سوى اللّه باطل»:
و بهترين تعبير از باطل همان است كه امام صادق (عليه السلام) در عبارات فوق فرمودند
«هو ما يَقْطَعُكَ عَنِ الحَقّ»:
«آنچه تو را از خداوند و حق باز مىدارد».[3]
و از اين جا معلوم مىشود، حقيقت تقوى عبارت است از، خوددارى از باطل و حفظ خود از هر آنچه انسان را از رسيدن به حق و از گرفتن و جهه و راه حق و از اتصاف به صفات و اسماء حق جلوگيرى نمايد، پس تقوى خود و جهه حق پيدا كردن و صورت حق گرفتن است.
امام باقر (عليه السلام) مىفرمايند: مردى از شام از طرف معاويه خدمت امام حسن (عليه السلام) رسيد و گفت پادشاه روم از معاويه سؤال كرده:
«كَمْ بينَ الحَقِّ و الباطل؟»:
«بين حق و باطل چقدر فاصله است»، حال آمدهام تا جوابش را از شما بگيرم، حضرت فرمودند:
«اربع اصابع، فما رَأَيتَه بِعَينك فَهُو الحق و قَد تَسمَعَ بِاذُنيك باطلا كثيراً»:
«چهار انگشت است، آنچه را با دو چشم خود ديدى حق است و چه بسا با دو گوش خود باطل زيادى بشنوى».[4]
[1]. مصباح الشريعة و مفتاح الحقيقة، باب 67- ترجمه مصطفوى، صفحه 287.
[2]. سوره الرحمان، آيه 27- 26.
[3]. همان مدرك، صفحه 288- 287.
[4]. بحار الانوار، جلد 75، صفحه 196- جلد 43، صفحه 357 ..
امام باقر (عليه السلام) مىفرمايند: از اميرمؤمنان (عليه السلام) نيز همين سؤال شد، و حضرت فرمودند: «چهار انگشت است» و حضرت چهار انگشت را پهلوى هم گذاشته و بين گوش و چشمهاى خود
گذاردند، سپس فرمودند: «آنچه چشمان تو ديد حق و آنچه گوشهاى تو شنيد اكثر آن باطل است»![1]
در جاى ديگر فرمودند: «بين حق و باطل چهار انگشت است ... و باطل اين است كه بگوئى شنيدم، حق اين است كه بگوئى ديدم».[2]
چون در ذيل بحث«يعترف بالحق قبل ان يشهد عليه»توضيحاتى گذشت توضيح بيشتر را در اين جا لازم نمىدانم. فقط در يك جمله مىگويم حقگوى و به حق عمل كن و در مجالس حق شركت كن كه نجات ابدى در اين است.
مرحوم الهى، در ذيل اين فراز(لايدخل فى الباطل و لا يخرج من الحق)گويد:
نپويد راه باطل آن نكونام
نه از حق يك قدم بيرون نهد گام
چنين گفتند ارباب حقائق
چو بشگفتند چون باغ شقايق
كه باشد در حقيقت باطل و حق
گدائى ابد شاهى مطلق
به باطل گر جهانگيرى گدائى
چو چون را پيروى، كشور گشائى
حق آن هستى محض آمد كه آنجا
نيارد نيستى هرگز نهد پا
به حق پيوند اگر هشيارى اى دل
ز باطل رشته اميد بگسل
[1]. بحار الانوار، جلد 75، صفحه 196.
[2]. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 9، صفحه 72- نهج السعاده، جلد 3، صفحه 133- خصال، صفحه 236- بحار، جلد 75، صفحه 197 (ميزان الحكمه، جلد 1، 427 و 428 اين سه روايت را آورده است) ..
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
100- هرگز از سكوت غمگين نمىشود
«انْ صمت لم يَغُمّه صَمُته»
ترجمه:اگر پرهيزگار سكوت كند، سكوت او، او را محزون نمىكند.
شرح:فرد متقى وقتى سكوت مىكند، كه حرفى پسنديده نداشته باشد، و كسى كه بداند اگر بخواهد سخن گويد، حرف بيهوده و چه بسا باطل كه منجر به به گناه مىشود، مىزند، از سكوت خود خشنود است، اگر صاحب مارى، مارى را در سوراخ خود محبوس كرده باشد، مگر ناراحت مىشود، نه هرگز! زيرا بيرون آمدن مار همان و نابود كردن انسانها و بلكه خود صاحب مار همان!
غصه خوردن بر سكوت براى كسى است كه زبان خود را عادت به بيهودهگوئى و سخنان زائد داده است و اهل تقوى به جهت آگاهى از فوائد و ثمرات دنيوى و اخروى سكوت و مفاسد و آفات سخن گفتن مثل خطا و دروغ و غيبت و سخنچينى و نفاق و اهانت و ستيزهجوئى و ايذاء خلق و غير اينها، خود را عادت دادهاند كه بيشتر از مقدار لازم سخن نگويند.
رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله) مىفرمايند
: «طوبى لِمَنْ امسك الفضل من لسانه و انفَق الفضل من ماله»:
«خوشا به حال كسى كه زيادهگوئى را از زبانش گرفت و زيادى مال
خود را انفاق كرد».[1]
اميرمؤمنان (عليه السلام) مىفرمايند: «اگر كلام تو از نُقره باشد، يقين بدان كه سكوت از طلا است».[2]
و در كلمات بزرگان آمده است: لايقترين چيزى كه در زندان مىباشد، زبان است
«(اليق شى يكون فى السجن هو اللسان»[3])
و نيز گفته شده: زبان كم وزن ولى بزرگ جُرم است!
«اللسان صغيرُ الجِرم و عظيمُ الجُرم».[4])
ابوبكر بن عياش مىگويد: چهار پادشاه هند و چين و كسرى و قيصر اجتماع كردند (كسرى لقب پادشاهان ايران و قيصر لقب پادشاهان روم بوده است)، يكى از آنها گفت، من بر آنچه گفتهام پشيمانم و بر آنچه نگفتهام پشيمان نيستم، دومى گفت: من هنگامى كه سخن مىگويم و كلمهاى بر زبانم جارى مىكنم، آن كلمه مالك من است ولى من مالك و صاحب اختيار او نيستم و وقتى آن كلمه را نگويم مالك آن هستم و آن مالك من نيست، سومى گفت: تعجب مىكنم براى متكلّم كه وقتى سخن او به سوى او برگردد، كلمه او ضرر و زيان به او مىزند و اگر رجوع به او نكرد نفع به او نمىرساند (يعنى تعجب از بعضى كه وقتى سخن مىگويد، يا به ضرر او تمام مىشود، يا نفعى براى او ندارد) چهارمى گفت: من بر برگرداندن آنچه نگفتم قدرتمندتر هستم، تا آنچه گفتم (آنچه از دهان بيرون آمد ديگر برنمىگردد).[5]
گفتهاند چهار چيز است كه: هرگز برنمىگردد: 1- سخنى كه گفته شود. 2- تيرى كه انداخته شود. 3- ساعتى كه بگذرد. 4- فرصتى كه از دست برود.[6]
[1]. شرح نهج البلاغه خوئى، جلد 12، صفحه 155.
[2]. شرح نهج البلاغه خوئى، جلد 12، صفحه 155.
[3]. شرح نهج البلاغه خوئى، جلد 12، صفحه 155.
[4]. شرح نهج البلاغه خوئى، جلد 12، صفحه 155.
[5]. همان مدرك.
[6]. خواندنيهاى دلنشين، جلد 1، صفحه 100 ..