5- ترس و خوف از پروردگار در روز شدت و قيامتإِنَّا نَخَافُ مِنْ رَّبِّنَا يَوْماً عَبُوساً قَمْطَرِيراً.
در روايتى از رسول گرامى (صلى الله عليه وآله) نيز چنين آمده است
«امّا عَلامَةُ البارّ فَعَشرةَ: يُحِبُّ فِى اللّهِ وَ يُبْغِضُ فِى اللّهِ وَ يُصاحِبُ فِى اللّهِ وَ يُفارق فِى اللّه و يَغْضِبُ فِى اللّه و يَرضى فِى اللّه و يعملُ لِلّه و يطلُبُ اليه وَ يَخْشَعُ خائِفاً مَخُوفاً طاهِراً مُخْلِصاً مُسْتَحْيِياً مُراقِباً وَ يُحْسِنُ فِى اللّه»:
«اما نشانه فرد نيكوكار (و آن كه جزو ابرار است) ده چيز است: 1- دوست مىدارد براى خدا 2- و دشمنى مىكند براى خدا 3- و مصاحبت مىكند براى خدا 4- و جدا مىشود براى خدا 5- و غضب مىكند براى خدا 6- و راضى مىشود براى خدا 7- و عمل مىكند براى خدا 8- و طلب و درخواست مىكند براى تقرب به خدا 9- و خشوع مىكند در حالى كه ترسان، پاك و بااخلاص، حيا كننده و مراقب است 10- و احسان مىكند براى خدا».[1]
در حديثى از امام صادق (عليه السلام) نيز آمده:
«اتَّقُوا اللّه و كُونُوا اخْوَةٌ بَرَرَة مُتَحابيّن فِى اللّه، متواصلين مُتَراحمين»:
«پروا داشته باشيد از خدا، و برادران نيكى براى يكديگر باشيد، براى خدا به هم محبت كنيد، و با يكديگر رابطه برقرار كنيد و به همديگر ترحّم كنيد».[2]سه صفت اخير بيانى از نشانههاى برادران نيكوكار است.
در روايتى از رسول اكرم (صلى الله عليه وآله) آمده:
«تَمامُ البِرّان تَعْمَل فى السرّ عملَ العلانية»:
«تمام نيكى آن است كه در خفاء همان كنى كه آشكارا مىكنى (ظاهر و باطن تو يكسان باشد)».[3]
[1]. تحف العقول، صفحه 23؛ ميزان الحكمه، جلد 1، صفحه 400.
[2]. اصول كافى، جلد 2، صفحه 175؛ شبيه به اين حديث دو حديث ديگر از امام صادق (عليه السلام) صاحب ميزان الحكمه در جلد 1، صفحه 401 آورده است، ملاحظه كنيد.
[3]. كنز العمال، خبر 5265؛ ميزان الحكمه، جلد 1، صفحه 401 (ضمناً در بعضى آيات قرآنى، ايمان به خدا و ملائك و قرآن و انبياء (صلى الله عليه وآله) را از نشانه هاى ابرار شمرده است (سوره بقره، آيه 177) و در بعضى ديگر تقوى را بعنوان نشانه معرفى كرده است (سوره بقره، آيه 189) ..
34- أتقياء
صفت چهارم روزانه پرهيزگاران را مولى على (عليه السلام) تقوى مىشمارد اين تقوى، تقوى به معنى خاص است كه همان ترس و التهاب درونى از آينده و اعمال است، در مقابل، تقوى به معنى عام كه حضرت در مجموع خطبه درصدد بيان آن هستند، متقّى به معنى عام آن است كه داراى فضائلى كه مولى مىشمارند باشد، و از آنها فاصله نگيرد. چون توضيح كافى و وافى درباره تقوى به معنى خاص قبلا داده شد، براى اختصار به همان توضيحات اكتفاء مىكنيم به فراز بعد كه در ارتباط با همين فراز است مىپردازيم:
مرحوم «الهى» آن عالم و عارف دلسوخته ابتدا در وصف روز و سپس درباره چهار صفت روزانه چنين مىسرايد:
اما النهار (وصف روز)
خوشا روز و نسيم صبحگاهش
كه چون خورشيد رخشان شد گواهش
خوشا روز و مبارك طلعت روز
جهان زين طالع آمد بخت فيروز
گشاى اى صبح زرين! موى خورشيد
مبند اى شام: در بر روى خورشيد
بيار اى خوش نسيم صبحگاهى
به مهر عاشقان روشن گواهى
نقاب شب كش اى خورشيد روشن
به روى خود جهان را ساز گلشن
ز رحمت اى نسيم صبح بشتاب
برون كش يوسف خود از چَه خواب
بر آر، اى صبح و داد از چرخ بستان
بگير از شحنه[1]شب داد مستان
برآ، اى مهر تا مه كنم ناز
بسوزد اختر شب گرد غمّاز[2]
برآ، اى مهر و گيتى را برون آر
زدلتنگى زندان شب تار
برآ، اى مهر تا گردون شود پاك
زلوث انجم بد مهره بى باك
[1]. شحنه: داروغه، پليس، پاسبان و نگهبان شهر.
[2]. اشاره كننده با چشم و ابرو (فرهنگ عميد) ..
به ملك چرخ تاز اى خسرو هور[1]
برافراز آسمان را رايت نور
برآ اى يوسف صبح از بن چاه
كه شب سياره را شد، چاه در راه
چو گردد طلعت خورشيد پيدا
شود زيبائى عالم هويدا
چو روز آيد بهار عالم آيد
به تن جنبش به جان شادى فزايد
چو روز آيد به وجد آرد روان را
قباى نور درپوشد جهان را
چو روز آيد جان يابد جوانى
پديد آيد بسى راز نهانى
ز حجله شب عروس عالم آرا
برون آيد به طرف باغ و صحرا
عروسان چمن را رخ فروزد
زرشگ ماهرويان ماه سوزد
زتيغش شير بگريزد چو خرگوش
كند جوزا ز جبارى فراموش
گريزد دبّ اكبر نزد عوا
بريزد پر عقاب تيز پروا
فتد بر خاك ذات الكرسى از بيم
كند كف الخضيب خويش تسليم
زموج نور سازد بحر ناسوت
شگفتا هم سفينه غرق و هم صوت
هراسد ز آن شرار شورشانگيز
سلحشور فلك بهرام خون ريز
كشد از غرب كشتى جانب شرق
كه غوّاصان اين دريا كند غرق
كند افسون در اين پرنقش اورنگ
دم كژدم بسان چنگ خرچنگ
زند باز سپيد چرخ پرواز
غراب شب بماند از تك و تاز
برون آيد جهان زان عرصه تنگ
كه شب را بود جولانگاه نيرنگ
زند بر تارك شب تيغ خورشيد
پديد آيد به دلها نور اميد
اگر شب زار نالد بلبل باغ
نسيم صبح آرايد گل باغ
اگر شب كاروان در ره شتابد
سحر سر منزل مقصود يابد
اگر شب عاشقان در سوز و سازند
زفيض صبحگه در وجد و نازند
گر آيد از دل شب آه عشاق
نگار روز مىزد راه عشاق
[1]. خورشيد، آفتاب (به معنى ستاره و بخت و طالع هم گفته شده است) ..
گر آه نيمه شب جانسوز باشد
فروزان دل ز شمع روز باشد
اگر شب، عشقبازان بىقرارند
چو روز آيد در آغوش نگارند
شب است از ناله جانسوز عشاق
هزاران راز دارد روز عشاق
شب ار نقش فلك گردد هويدا
همه راز جهان روز است پيدا
شب ار سازد فلك را حيرتانگيز
شود جامش ز مهر روز لبريز
شب ار در زلف خوبان پيچ و تابست
ز مهر رويشان روز آفتابست
بدين طلعت كه خورشيد جان است
كجا چون روز، شب را روى زيباست
هزار اختر گر افروزد گهروار
شكوه روز كى دارد شب تار
به روز آيد گل و سنبل به بازار
به دنبالش دل و ديده خريدار
به روز آيد حساب عدل و كيفر
شب است آشوب را دل، فتنه را سر
دهد روز آيت نور آسمان را
كشد شب در خم نيلى جهان را
شب انگيزد هزاران فتنه در دل
سپاه روز سازد حل مشگل
به روز آواى بيداران به گوش است
به گوش شب زبيماران خروش است
چو خوش گفت آن حكيم نغز گفتار
كه شب باشد بلاى جان بيمار
الهى تا كى از روز و شب و عشق
همى نالى چو بيمار از تب عشق
به شب بيدار باش و روز هشيار
تنازع را به حكم عشق بگزار
كه گر شب ره به جانان بازجوئى
همان خوشتر كه راه شام پوئى
و گر روز آيدت رهبر بدان يار
نكوتر روز باشد از شب تار
مكن با روز و شب اى عشق پرخاش
شب و روزى به ياد دوست خوش باش
شب و روز آيت زلف و رخ اوست
جان آئينه پيش طلعت دوست
«امّا النهار فَحُلَماء علماء ابرار اتقياء»
چو روز آيد ز دانش هوشيارند
به تحويلات گردون بردبارند
سپهر و جمله تغييرات گردون
سپاه انجم ار آرد شبيخون
اگر پرفتنه غرب و شرق گردد
وگر گيتى بطوفان غرق گردد
مر آنان را نه تشويش است و نه بيم
دل و جانشان به حكم دوست تسليم
دلى كز معرفت نور و صفا يافت
نظام عالم از حكم قضا يافت
سراپا محو فرمان خدا گشت
به شام اين جهان، شمع هدى گشت
به جانش نور علم و حلم برتافت
به نيكوكارى و پرهيز بشتافت
به دانش هر دلى روشن روان است
دلير و بردبار و مهربان است
كه دانائى فزايد بردبارى
نكو كردارى و پرهيزگارى
35- وجود خدا در تمام ذرات وجودشان
«قَد بَرَأهُمُ الخَوفُ بَرْىَ القِداح»
ترجمه:خوف و ترس بدنهاى آنها را همچون چوبه تير لاغر ساخته.
شرح:در قديم براى ساختن تير، چوبها را مىتراشيدند، و در نوك آن پيكانى از فلز قرار مىدادند، و در انتهاى آن هم پرهائى بود تا حركت چوب را تنظيم كند، و چون قسمت انتهائى سبك و ابتدائى بواسطه آن فلز سنگين بود، در فضا چرخش پيدا نمىكرد. فائده اين تراشيدن چوب چند چيز بود: 1- تيرها سبك شده و در نتيجه برد آن بيشتر مىشد. 2- صاف مىشد و مقاومت هوا در برابر آن كم مىشد. 3- براى قرار دادن در چلّه كمان راحتتر بود.
مولاى متّقيان على (عليه السلام) در اين فراز تشبيه بسيار جالبى فرمودهاند؛ ترس از خدا آنها را تراشيده، و كاربرد آنها را زياد و شانس رسيدن آنها را به هدف بيشتر كرده است، خدا با خوف خود آنها را تراشيده تا بر پرش بيشتر به هدف رسيده، و سرعت و شتاب گيرند، و امواج هواهاى نفسانى مقاومت زيادى در برابر آنها نداشته باشد، و به راحتى خود را به دستورات الهى بسپارند و گوش به فرمان صاحب حقيقى خود
دهند.
خوف الهى موجب لاغر شدن متقيان مىشود؛ به جهت اين كه نفس تدبير كننده بدن، به اصلاح و صلاح بدن نمىپردازد، و
قوه شهويه و غاذية (قوهاى كه امر جذب و تقسيم غذا و شؤون طعام را در بدن به عهده دارد) آن طور كه بايد كار نمىكنند، و مقدار انرژى كه در بدن مصرف مىشود و تحليل مىرود را نمىتوانند جايگزين كنند، و در نتيجه اين منجر به تحليل رفتن بدن مىشود. و اين گونه حالت يعنى تحليل رفتن بدن و خوف الهى، درباره امام سجاد (عليه السلام) روايت شده است كه وى از خوف خدا در هر شبانهروز، هزار ركعت نماز مىخواند، به طورى كه باد او را مثل سنبله و ساقه گندم حركت مىداد.[1]
در روايت آمده است وقتى آن حضرت وضو مىگرفت، رنگ او زرد مىشد و وقتى اهل و عيال او از اين حالت سؤال مىكردند، مىفرمود:
«اتَدْرُون لِمَنْ أتَأهَب للقيام بين يديه»:
«آيا مىدانيد براى ايستادن در برابر چه كسى مهيا مىشوم».[2]
در روايتى از امام صادق (عليه السلام) رسيده است كه آن حضرت تمجيد از على (عليه السلام) مىفرمود و از حالات و اعمال وى سخن مىراند تا اين كه فرمود: «از فرزندان و اهلبيت او كسى در لباس و علم فقه مثل على بن الحسين (امام سجاد (عليه السلام) نبوده، روزى فرزندش امام باقر (عليه السلام) وارد بر او شد، و ديد بسيار عبادت كرده و رنگش از شب زندهدارى زرد و از چشمانش بواسطه شدت گريه (رَمَصْ) خارج شده است (رمص ماده سفيد رنگى است كه از مجراى چشم بواسطه اشك زياد خارج مىشود) و پيشانى مباركش زخم شده و قوس بينى حضرت بواسطه سجود شكاف برداشته، و از پا افتاده و قيامش زياد شده بود، امام باقر (عليه السلام) فرمود، وقتى او را در اين حال يافتم، كنترل از دستم خارج شده گريستم.[3]
[1]. شرح نهجالبلاغه خوئى، جلد 12، صفحه 129.
[2]. شرح نهجالبلاغه خوئى، جلد 12، صفحه 129.
[3]. شرح نهجالبلاغه خوئى، جلد 12، صفحه 129 ..
آرى شيعيان راستين آنها هم چنين هستند، آنها داراى خوف از خدايند، خوفى كه مقام بزرگى از مقامات عارفين و يكى از اركان عرفان اسلامى است.
ارزش خوف
خوف و خشيت از عذاب خدا، خلق و عادت متّقين است«الخَشْيةُ من عَذابِ اللّه شيمَةُ المتقين»:[1]خوف همچون خالى بر گونه متقين و عارفان پديدار است؛ و گوئى مردم با آن خال آنها را مىشناسند، خوف از خدا ثمره ايمان و رأس حكمت است.
در اهميت خوف روايتى از امام باقر (عليه السلام) نقل شده است؛ حضرت مىفرمايند
«لا مُصيبةَ كَعَدمِ العَقْل و لا عَدَم عقل كَقِلّة يَقين و لا قِلّة يَقين كَفَقْدِ الخَوف و لا فَقْد خوف كقِلّة الحُزْن على فَقْد الخَوف»:
«مصيبتى مثل بىعقلى نيست و هيچ بىعقلى مثل كمى يقين نيست و هيچ كم يقينى مثل عدم خوف نيست و هيچ عدم خوفى مثل كمى حزن و اندوه بر نداشتن خوف نيست».[2]
از اين روايت استفاده مىشود كه حزن زيربناى خوف و خوف اساس يقين و يقين شالوده عقل است، و بىجهت نيست كه در روايت آمده:
«اتَمَكم عَقلا اشَدّكم للّه خوفاً»:
«عاقلترين شما، خداترسترين شماست».[3]
در قرآن ذكر متقين بسيار آمده و آنها همان خائفين هستند، آنها كه از خدا ترسيدند و همه از آنها ترسيدند. پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) فرمودند:
«مَنْ خافَ اللّه خافَه كلُ شىء و مَنْ خافَ غيرَ اللّه خَوّفَه اللّه مِنْ كل شىء»:
«كسى كه از خدا ترسد هر چيزى از
[1]. غرر الحكم؛ ميزان الحكمه، جلد 3، صفحه 174.
[2]. بحار الانوار، جلد 78، صفحه 165؛ ميزان الحكمه، جلد 3، صفحه 174.
[3]. شرح نهج البلاغه ابى الحديد، جلد 10، صفحه 146 (با تلخيص) ..