تلاش نكند و درنتيجه با برنامهريزى دقيق براى رتق و فتق امور تمهيدى نينديشد، هيچگاه نخواهد توانست ملت خود را از چنگ فقر برهاند و براي آنان اسباب رفاه را فراهم آورد. از امام على (ع) درمورد اهميت تدبير دو سخن پر مغز نقل شده است:
حسن تدبير، مال اندك را رشد و برگ و بار مىبخشد.[1]
هركه را سوءتدبير باشد، شكستش شتاب مىگيرد.[2]
اما درخصوص صورت دوم يعنى از دست رفتن ثروت و دارايى توليدشده، بهاختصار به دو آسيب اخلاقى مىپردازيم:
1. اسراف و تبذير:مصرف بيش از حد و استفاده ناصحيح بزرگترين آفت براى دارايى فرد و جامعه است. خداوند بهصراحت مىفرمايد:
همانا او مسرفان را دوست نمىدارد.[3]
امام صادق (ع) نيز در بيانى فرمود:
بىگمان اسراف بركت را مىكاهد.[4]
امام كاظم (ع) نيز چنين فرمود:
هركس تبذير كند و به اسراف روى آورد، نعمت و دارايى از او زايل مىشود.[5]
2. رواج گناه و فساد:يكى از قوانيني كه نظام رازقيت برپايه آن عمل مىكند، اين است كه خداپروايى درپى آورنده تنعّم است و بىتقوايي نيز برابر با محروميت؛ چنانكه خداوند مىفرمايد:
و هركس از خدا پروا كند، [خدا] براى او راه بيرون شدنى قرار مىدهدو از جايي كه
[1]- حسن التدبير ينمى قليل المال.( عبدالواحد تميمىآمدى، غرر الحكم و درر الكلم، ح 8081.)
[2]- من ساء تدبيره تعجل تدميره.( همان، ح 8091.)
[3]-« إِنَّهُ لَا يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ.»( اعراف( 7): 31.)
[4]- إِنَّ مَعَ الْإِسْرَافِ قِلَّةَ الْبَرَكة.( محمد بن يعقوب كلينى، الكافى، ج 4، ص 55.)
[5]- مَنْ بَذَّرَ وَ أَسْرَفَ زَالَتْ عَنْهُ النِّعْمَة.( محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 75، ص 326.)
حسابش را نمىكند، به او روزى مىرساند.[1]
و اگر مردم شهرها ايمان آورده و به تقوا گراييده بودند، قطعاً بركاتى از آسمان و زمين برايشان مىگشوديم.[2]
رسول خدا (ص) درهمين باره فرمود:
اگر خدا براى قومى پايدارى و توسعه و شكوفايى بخواهد، ايشان را اعتدال و پاكدامنى عطا مىفرمايد.[3]
امام صادق (ع) نيز مىفرمايد:
خدا نعمت و ثروتى را از فردى نمىستاند، مگر بهجهت گناهي كه مرتكب شده است.[4]
درباره صورت سوم بىعدالتي در توزيع ثروت سخن بسيار است. در طول تاريخ، جوامعى بودهاند كه با وجود برخوردارى از مواهب و ثروت هنگفت، بسيارى از مردمانشان در فقر بهسر بردهاند. انبوه رنج و درد حسرت و حرمان تودههاى مستمند و بينوا، برآمده از خصلتهاى اخلاقى زشت و حيوانى است؛ بهويژه خودخواهى[5]ديوانهواريكه گاه از پولپرستى و تكاثر ثروت سر برمىآورد و ديگربار از مقامپرستى و هر دو نيز درپى آورنده بىعدالتىاند. در صورت نخست (پولپرستى) فرد طماع ناگزير ارضاي شهوت تكاثر خود را تا سرحد محروم كردن همگان پىمىگيرد. در صورت دوم نيز بيدادگرى و اجحاف در حق ديگران روى مىدهد. فرد قدرتطلب، هم براى رسيدن به قدرت و هم براي صيانت از آن نيازمند به پول است تا عدهاى را اجير كند، يا مرعوب نمايد و يا بفريبد.
[1]-« مَنْ يَتَّقِ اللهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا^ وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ.»( طلاق( 65): 2 و 3.)
[2]-« وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَي آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَيْهمْ بَرَكاتٍ مِنْ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ.»( اعراف( 7): 96.)
[3]- جلالالدين عبدالرحمن سيوطى، الدّر المنثور فى تفسير الماثور، ج 3، ص 270.
[4]- مَا أَنْعَمَ اللهُ عَلَي عَبْدٍ نِعْمَةً فَسَلَبَهَا إِيَّاهُ حَتَّي يُذْنِبَ ذَنْباً يَسْتَحِقُّ بذَلِك السَّلْبَ.( محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 70، ص 339.)
[5]- باندبازى، عشيرهگرايى، نژادپرستى، منطقهگرايى، جناحگرايى و مانند آن جملگى از مصاديق همان خودخواهى و خودشيفتگى هستند. در اين موارد، بيشكبا منِ توسعهيافته افراد روبهروييم.
امام صادق (ع) مىفرمايد:
قرار گرفتن اموال مردم در دست انسان ظالم بدكار- كه حقوق عمومى را در آنها رعايت نمىكند- هم دين و هم ملت را فنا مىسازد.[1]
همچنين امام كاظم (ع) در ريشهيابى فقر و حرمان تودههاى مستضعف، ظلم را عامل اصلى بينوايي آنان مىشمارد:
اگر در ميان مردمان به عدالت رفتار مىشد، بىترديد همگان مستغنى مىشدند و به رفاه مىرسيدند.[2]
ج) توسعه دانايى و شكوفايى علمى
براى رسيدن به جامعهاى پيشرفته، قدرتمند، پرنشاط، پاكيزه و امن- كه در آن ضريب اميد به آينده بالاست- به عنصرى كاملًا بنيادى نيازمنديم و آن علم و دانايى است. جامعهاى كه در آن دانايى نباشد، فقير بوده و هرقدر عوامل زورمندى را در خود گردآورده باشد، ضعيف است. بىترديد بزرگترين ثروت، «دانش» و برترين قدرت، «آگاهى» است. پيشرفت مادى و تعالى معنوى جامعه، با توسعه دانايى و شكوفايى علمي ارتباطى تنگاتنگ دارد؛ چنانكه در احاديث اهلبيت (عليهم السلام) آمده است كه علم منشأ همه خيرات و نعمات است.
حال پرسيدنى است چه موانعى جامعه را از توسعه دانايى و شكوفايى علمى بازمىدارد؟ به نظر مىرسد دراين باره پيش و بيش از موانع تاريخى، اقتصادى و سياسى، نبودِ منابع انساني كارآمد و باكفايت عاملى اثرگذار است.
شكوفايى علمى جامعه در گرو ميزان بهرهمندى اعضاى آن جامعه از تخصصهاى علمي است. شهروندان دانشمند و آگاه، جامعهاى علمْ بنياد را بنا مىنهند و آن را به توسعه علمى و فنى مىرسانند، اما نكته مهم اين است كه رسيدن به قله دانشورى و ورود به جرگه علما و حكما پيشنيازهايى مىطلبدكه مهمترين آنها «شايستگى اخلاقى» است. بىگمان يك
[1]- فَإنَّ مِنْ فَنَاءِ الْإِسْلَامِ وَ فَنَاءِ الْمُسْلِمِينَ أَنْ تَصِيرَ الْأَمْوَالُ فِي أَيْدِي مَنْ لَا يَعْرِفُ فِيهَا الْحَقَّ وَ لَا يَصْنَعُ فِيهَا الْمَعْرُوفَ.( محمد بن يعقوب كلينى، الكافى، ج 4، ص 32.)
[2]- لَوْ عُدِلَ فِي النَّاسِ لَاسْتَغْنَوْا.( همان، ج 1، ص 541.)
جامعه اخلاقى با شهروندان متخلق مىتوانداز انسانهاى توانمند و كارآمد در عرصه علمى بهرهمند باشد و با همت آنان به شكوفايى علمى دست يابد.[1]
در تحليلى اجمالى مىتوان ده آسيب اخلاقى را از موانع توسعه دانايى برشمرد كه از اين ميان، پنج آسيب از رذايل فردى و پنج مورد ديگر از رذايل اجتماعىاند.
موانع توسعه دانايى
1. رذايل فردى
يك. عُجب علمى:يكى از آفات پيشرفت در هر زمينه، پديده روانى «استغناى مذموم» است كه انگيزش لازم براى آموختن يا تكميل مهارتها را آدمى سلب مىكند. خودبزرگبينى و خودپسندى علمى بدين معناست كه فرد، خود را در زمينه تخصصىاش كامل بداند. بديهى است چنين فردى در ظرف وجودى خود، نيمهخالى را نمىبيند و به همينرو خود را از نوشيدن زلال دانش محروم مىكند. در كلمات قصار اميرمؤمنان (ع) چنين آمده:
فردي كه به خودبزرگبينى مبتلا شود، از فراگيرى محروم مىماند.[2]
[1]- ممكن است اين پرسش به ذهن آيد كه بر پايه آنچه گفته شد، آيا غرب كه امروز در سطح بالا به توليد دانش مىپردازد، از شهروندانى متخلّق و جامعهاى اخلاقى برخوردار است؟
پاسخ اينكه، اول؛ در هر جامعهاى اصناف و خرده فرهنگهاى بسيارى وجود دارد. در جامعه غرب قشرى محدود از دانشگاهيان اند كه در سطوح بالاى علمى قرار دارند و درواقع آنهايند كه به توليد نظريه و اكتشاف مىپردازند و سبب توسعه علمى مىگردند. اما پس از آن، سازوكارهاى جامعه سرمايهدارى- صنعتى است كه با بسيج اركان و اعضاى خود، دانش را به صنعت و ثروت تبديل مىكند. در حقيقت مقوله« اقتصاد علم» در بحثهاى« سياست علم و تكنولوژى»(STP ) از همينجا آغاز مىشود. بنابراين نبايد دچار« مغالطه جزء و كل» شد. دستاوردهاى علمى از آنِ لايه نازك جمعيتى در غرب است كه معمولًا با سختكوشى شبانهروزى درپى كشف مجهولات و حل مسائلاند و با فساد اخلاقى فاصله دارند. دوم؛ بايد مراقب بود از تعبير« توسعه دانايى و شكوفايى علم» برداشت تنگ و گزينشى نداشته باشيم. توضيح اينكه، علم تا پيش از عصر بيكن- نيوتن به معناى« فرزانگى و حكمتپيشگى» بود و از آن روزگار به بعد به مفهوم« توانايى و قدرت» به كار رفت. مراد از جامعه توسعهيافته علمى، اجتماعى با فناورى پيشرفته نيست، بلكه تنها يكى از وجوه توسعه دانايى بهرهمنديهاى تكنيكى و ابزارى است. مثلًا جنگ جهانى دوم طى چهار سال 20 ميليون قربانى گرفت. براين اساس آيا اروپاى صنعتى آغاز سده بيستم مىتوانست ادعا كند كه داناتر از سده هفدهم است؟ از اينرو« توسعه دانايى» نبايد دچار تحريف مفهومى شود. جامعه دانا آن است كه از يك سو هدف و آرمان خود را به خوبى بشناسد. و از ديگر سو راه يا راههاى رسيدن به آن را به درستى تشخيص دهد و شرايط طى مسير را نيز به دقّت بداند و از سوى آخر ابزار كار رسيدن سريعتر و مطمئنتر به آن هدف را بهكار بندد.
[2]- عبدالواحد تميمىآمدى، غرر الحكم و درر الكلم، ح 10586.
افتادگى آموز اگر طالب فيضى
هرگز نخورد آب زمينيكه بلند است
دو. كمحوصلگى و شتابزدگى:در زندگى عرصهها و امورى وجود دارد كه به دليل ظرافت، وسعت، كميابى، تغييرات پرشتاب، مخاطرهآميز بودن و يا اهميت ويژه آنها، نبايد در موردشان عجله كرد. اصولًا شتابزدگى موجب بىدقتى مىشود و بىدقتى نيز سبب خرابى همه يا بخشى از كار مىگردد. در اين ميان، علمآموزى مقولهاى است ظريف، گسترده، پيچيده و به همينرو ديرياب؛ چنانكه اميرمؤمنان (ع) فراگيرى دانش را نيازمند ممارستهاى طولانى دانسته است:
علم را در آغوش نمىگيرد، مگر آن كس كه كار علمى درازمدت انجام دهد.[1]
سه. تنبلى و تنآسانى:رمز ورود به جرگه دانشيان «سختكوشى» است. در كلام معصوم آمده است:
دانشاندوزى با راحتِ تن به چنگ نمىآيد.[2]
از پرخورى اجتناب كنيد كه نور علم و معرفت را در دل شما خاموش مىكند.[3]
نيز در حديثى قدسى مىخوانيم:
من چند چيز را در چند جا قرار دادهام و علم را در گرسنگى و غربت.[4]
به بيانى ديگر، بعد حقيقتجويى فطرت آدمى تنها در پرتو پشتكار و همت بلند شكوفا مىگردد كه در سنت غنى حوزههاى علميه از آن به «اجتهاد» ياد مىشود.
چهار. بىنظمى:براى رسيدن به دروازه آگاهى بايد راهى دور و پرفراز و فرود را پشت سر نهاد و اين بدون برنامهريزى همه جانبه و سنجيده و اجراى دقيق آن تحققپذير نيست. در منش آدمى تنها يك ويژگى است كه آدمى را در برنامهريزى به موفقيت مىرساند: نظم در
[1]- همان، ح 10758.
[2]- همان، ح 10684.
[3]- حسن بن فضل طبرسى، مكارم الاخلاق، ج 1، ص 320.
[4]- على مشكينى، المواعظ العدديه، ص 241.
زندگى و انضباط كارى. از همينروست كه اميرمؤمنان (ع) در واپسين دمِ حيات به اطرافيان دو سفارش فرمود:
خداپروايى و نظم در كارها.[1]
در حديثى آمده كه حضرت خضر (ع) به موسى بن عمران (ع) فرمود:
اى موسى! براى علماندوزى متمركز و من ضبط باش.[2]
پنج. شهوترانى و لذتطلبى:يكى از نيازمندىهاى روانى مهم براى فعاليت علمى «تمركز ذهنى» و «آرامش روحى» است. هرگز با ذهن آشفته يا روح هيجانزده و ملتهب نمىتوان آموخت يا ابداع كرد و يا به كشفى نايل شد. انسان شهوتران نمىتواند بر ورودىها و خروجىهاى ذهن و ضميرش چيره گردد. چنين فردى به تعبير عرف و استادان اخلاق قادر به «ضبط خيال» نيست، از اينرو با كوچكترين محرك پيرامونى تمركزش را از دست مىدهد و ذهنش آشوبناك مىشود و رشته انديشهاش مىگسلد. اميرمؤمنان (ع) فرمود:
شهوت و دانش با يكديگر جمع نمىشوند[3]
امام هادى (ع) نيز مىفرمايد:
حكمت و فرزانگى در دلهاى فاسد و ناپاك وارد نمىشود.[4]
2. رذايل اجتماعى
يك. بخل:يكى از مراحل توسعه دانايى و شكوفايى علمى پس از توليد دانش، «اشتراك دانش» است. «ترويج مؤثر علم» در ميان جامعه علمى موجب تضارب و تبادل انديشهها و از سويى سبب نشاط فكرى و توليد ايدههاى نو مىگردد. در شريعت اسلام براى هر درآمدى به
[1]- أُوصِيكمَا وَ جَمِيعَ وَلَدِي وَ أَهْلِي وَ مَنْ بَلَغَهُ كتَابي بتَقْوَي اللهِ وَ نَظْمِ أَمْرِكم.( ابنابيالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 17، ص 5.)
[2]- على بن حسامالدين متقيهندى، كنزالعمّال فى سنن الاقوال و الافعال، ح 44176.
[3]- لا تجتمع الشهوة و الحكمة.( عبدالواحد تميمىآمدى، غرر الحكم و درر الكلم، ح 844.)
[4]- محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 75، ص 370.
نوعى ماليات يا زكاتى در نظر گرفته شده و چون علماندوزى نوعى برخوردارى از ثروت است، شارع مقدس براى اين ثروت هنگفت و بىپايان زكاتى را منظور داشته كه فرد دانشور بايد بپردازد و آن نشر دانش است.[1]جالب اينكه زكات از حيث واژگانى از «زكى» مشتق شده كه به معناى «نمو و ازدياد» است، از اينرو بىترديد نشرِ بذرِ علم سبب رشد و باليدن آن مىگردد. بر اين پايه، افرادي كه مىخواهند دانش را در انحصار خود بگيرند، توسعه دانايى را خدشهدار مىكنند و مانع شكوفايى علمى مىشوند.
دو. حسد:در روايات اهلبيت (عليهم السلام) چنين مىخوانيم كه آفت و بلاى دانشمندان «حسادت» است.[2]علت شيوع اين پديده در ميان دانشوران اين است كه از سويى دانش متاعى است نفيس و كمياب و از ديگر سو رقابت بر سر كسب علم يا شهرت علمى، جدى و فشرده است. از اينرو، بديهى است عضو جامعه علمى- چنانچه به خودسازى اخلاقى نپرداخته باشد- پيروزى ديگران را مساوى شكست خود بداند و به همينرو آنان محسود او قرار گيرند.
سه. رعايت نكردن اخلاق علمى در پژوهش و نگارش:مقوله اخلاق پژوهش و اخلاق نقد، يكىاز مسائل مهم در حوزه نوآورى و تحقيقات علمى است. سه مفهوم ارزشى «صداقت»، «امانت» و «ادب» خط قرمزهاى پژوهش و نگارشهاى علمى بهشمار مىروند. پديده زشت «سرقت ادبى» به دليل نبودِ فضيلتهاى صداقت و امانت روى مىدهد. بنابراين اگر پژوهشگري كه دست به قلم مىبرد، از اين دو ويژگى برخوردار باشد، هيچگاه وجدانش اجازه نمىدهد اكتشاف يا نظريه ديگرى را به نام خود معرفي كند.
همچنين در مقام نقد آراى ديگران، چنانچه ادب علمى رعايت شود و گوهر نقد به چرك هتك، آلوده نگردد و در صراط نزاكت و ادب پيشرود، بىگمان پيشرفت علمى حاصل خواهدشد.
چهار. بىاحترامى به استاد:در دين دانشپرور اسلام، حرمت علم و بهويژه استاد تا بدانجاست كه رسول خدا (ص) و نيز اميرمؤمنان (ع) فرمودند:
[1]- زَكاةُ الْعِلْمِ أَنْ تُعَلِّمَهُ عِبَادَ الله.( محمد بن يعقوب كلينى، الكافى، ج 1، ص 41.)
[2]- اميرالمؤمنين( ع) فرمود:« إِنَّ اللهَ يُعَذِّبُ السِّتَّةَبالسِّتَّةِ ... وَ الْفُقَهَاءَ بالْحَسَد.»( همان، ج 8، ص 163.)
هركس به من مطلبى بياموزد، مرا در حدّ يك برده مرهون خود ساخته است.[1]
در فرهنگ ما معلم، پدر معنوى معرفى شده است. اگر استاد با بىاحترامى شاگردان روبهرو گردد، انگيزهاش را براى انتقال فداكارانه دانش خود از دست مىدهد كه اين بىشك به متوقف شدن چرخ دانش مىانجامد. حضرت سجاد (ع) در رساله حقوق خويش مىفرمايد:
حق استادت بر تو اين است كه بزرگش شمارى و ... صدايت را بر او بلند نكنى و ... اگر كسى از او بدى گفت، از وى دفاع كنى ....[2]
پنج. نامهربانى و تندخويى با شاگرد:نقش معلم و استاد در ايجاد انگيزه آغازين براى علمآموزى سرنوشتساز است. به تعبير جامعهشناختى، استاد از «گروههاى مرجع» بهشمار مىرود. بىشك اين جايگاه خاص، درباره منش و چگونگى برخورد اجتماعى استاد انتظاراتى را در دانشجويان برمىانگيزاند. حال چنانچه دانشآموزان يا دانشجويان با توهين، تحقير و يا تندخويى معلم يا استاد خود روبهرو شوند و يا مورد قضاوت شتابزده او قرار گيرند، بىترديد نسبت بدو و بلكه نسبت به آن درس سرخورده و بىعلاقه مىشوند. از اين سو نيز اگر استاد مهربان، دلسوز، پرحوصله، متواضع و صميمى باشد، حتى ممكن است افراد بىعلاقه را نسبت به آن درس يا رشته خاص دلبسته كند. در رساله حقوق درباره حق شاگرد بر استاد مىخوانيم:
اما در مورد حقوق شاگردانت بدان كه خدا در علمي كه تو را ارزانى داشته، سرپرست ايشانت قرار داده. پس چنانچه به ايشان خوب تعليم دهى و به آنان اهانت نكنى و آنان را دلگير نسازى، خدا از فضل خود علم بيشترى تو را ارزانى خواهد داشت. اما اگر علمت را از ايشان دريغ داشتي يا مورد اهانت شان قرار دادى، پس خدا راست كه علم و منزلتت را بستاند و تو را از چشمها بيندازد و مهرت را از دلها برون برد.[3]
[1]- من تعلمت منه حرفا صرت له عبدا.( محمد بن محمد نصير الدين طوسى، آداب المتعلمين، ص 74؛ ابنابيجمهور احسايى، عوالى اللآلى، ج 1، ص 292.)
[2]- حق سائسك بالعلم التعظيم له و ... أن لا ترفع عليه صوتك و ... أن تدفع عنه إذا ذكر عندك بسوء.( محمد بن على بن بابويهقمى، الامالى، ص 369 و 370.)
[3]- و أما حق رعيتك بالعلم فأن تعلم أن الله عزوجل إنما جعلك قيما لهم فيما آتاك من العلم و فتح لك من خزانة الحكمة فإن أحسنت فى تعليم الناس و لم تخرق بهم و لم تضجر عليهم زادك الله من فضله و إن أنت منعت الناس علمك أو خرقت بهم عند طلبهم العلم منك كان حقا على الله عز و جل أن يسلبك العلم و بهاءهُ و يسقط من القلوب محلك.( حسن بن شعبه حرانى، تحفالعقول، ص 261.)