ميان مىبرد. در مقابل، مهار وسوسهها همت بلند را شكوفا مىكند و نيروى اراده را در راستاى تحقق اهداف فعال مىسازد.
گژنابى و هم و جلوهگرى وسوسه، نيروى بالايى براى هوس بر مىانگيزاند؛ آن گوشه كه در بعد اهداف، بر همت عالى غالب مىآيد و اين همان ضعف اراده است كه گاه به قدرى شديد است كه به شكست اراده مىانجامد از ديگر سو، با افزايش وسوسهها و نيرومندى هوس، تسلط بر تمايلات و رفتارها كاهش مىيابد و توان مهار انديشه و هيجانات و رفتارها نيز زايل مىگردد.
پيامدها
تسليم هوسها شدن، فرد را از دنبال كردن آرزوها باز مىدارد. وقتى كسى در نبرد درونى شكست مىخورد، نمىتواند ديگران را مقصر بداند، بلكه خود را در حق خويش ستمگر مىيابد و احساس ناشايستگى و ضعف، وجودش را فرامىگيرد و بدينترتيب به ذلتى سختتر از رنج شكستهاى ديگر دچار مىگردد. كسى كه براى وسوسهها آغوش مىگشايد و در دام فريبهاى شيطان در مىغلتد، بىشك برخلاف كشش ذاتى روح عمل كرده است؛ روحى كه خواهان بازگشت به اصل خويش و آرميدن در جوار رحمت بىكران الاهى است.
راهكارها
يكى از عوامل وسوسهپذيرى و ضعف اراده، تسليم نظر ديگران شدن و آنها را محور و معيار قرار دادن است. اگرچه عرف و رسوم اجتماعى نوعى انسجام و شفافيت در زندگى پديد مىآورد، در موارد بسيارى نيز هنجارهاى اجتماعى برآمده از نفسانيات، فرد را از خود بيگانه مىسازد. زندگى براساس خواستهها و ارزشهاى ديگران سبب مىشود انسان استعدادها و مواهب خويش را كشف نكند و از خود فاصله گيرد.
خودفراموشى نيز عاملى است كه وسوسه را در انسان بر مىانگيزاند و موجب شكست عقل مىگردد. تمايلانى در انسان وجود دارد كه انسان را به رفتارهاى تداومبخش زندگى فرامىخواند؛ مانند لذت خوردن و نوشيدن براى بقاى نفس، لذت جنسى براى ادامه نسل و مال دوستى براى انجام فعاليتهاى اجتماعى. اما گاه اين لذتهاى مجازى به جاى لذتهاى راستين و اصيل مىنشينند و انسان براى دستيابى به آنها به تمتعات پوچ روى مىآورد.
بنابراين نفس اولين دشمن فريبكار در درون آدمى است كه براى غلبه بر آن بايد خود را شناخت و كانون معرفت درون را شكوفا نمود تا وسوسه بر اراده، و اوهام بر انديشه پيروز نگردد.
به يادآوردن پارهاى از دانستهها براى غلبه بر وسوسههاى نفس بسيار مفيد است؛ از جمله يادآورى عاقبت پيروى از وسوسهها و اينكه شيطان دشمن قسمخوردهاى است كه در هر سو دامى برايش گسترده است و نيز يادآورى اينكه صبر بر آين وسوسه از صبر بر ناخشنودى و دورى از رحمت پروردگار سهلتر است. بىگمان اين تذكرات چشمدل را باز و آدمى را در مقابل وسوسهها مقاوم مىكند.
چون وسوسهاى از جانب شيطان بديشان رسد. [خدا را] به يادآورند و به ناگاه بينا شوند.1
افزون بر يادآورى ذهنى، ذكر زبانى نيز در رفع وسوسهها مؤثر است. معمولا زباب چيزى مىگويد كه ذهن به آن مشغول است، ازاينرو لغزشهاى زبانى، ذهنيت افراد را مىنماياند.2
از اين سو آنچه به زبان مىآيد نيز ذهن را مىسازد و در آن اثر مىگذارد. در واقع ذكر خدا پراكندگى ذهنى را فرومىشويد. جميل بن درّاج از امام صادق عليه السّلام درباره وسوسه و راه مقابله با آن پرسيد. امام عليه السّلام در پاسخ فرمود: ذكر لا اله الاّ الله بگو، جميل مىگويد: از ان پس هرگاه در دلم وسوسهاى راه مىيافت، لا اله الاّ الله مىگفتم و فورا دلم از بند آن وسوسه رها مىشد.3
از جمله راههاى مقابله با وسوسه، جايگزينى است. ذهن انسان خلاق است و همواره مشغول آفرينش صورتهاى گوناگون و نوبهنو است. براى اينكه ذهن به وسوسهها نگرايد، بايد آن را در امور پاك به كار گرفت. انديشه در امورى چون آفرينش و فعل خدا و كمالات و صفات او، زندگى ابدى، مرگ و عالم برزخ، مجال نفوذ وسوسهها را تنگ مىكند و موجب مىشود روح انسان به تدريج از پليدىها فاصله گيرد.
(1) . «إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذٰا مَسَّهُمْ طٰائِفٌ مِنَ الشَّيْطٰانِ تَذَكَّرُوا فَإِذٰا هُمْ مُبْصِرُونَ.» (اعراف (7):201.)
(2) . امام على عليه السّلام فرمود: «ما أضمر أحد شيئا إلاّ ظهر فى فلتات لسانه و صفحات وجهه.» (نهج البلاغه. حكمت 26.)
(3) . محمد بن يعقوب كلينى، الكافى، ج 2، ص 424.
امام خمينى قدّس سرّه در اين باره مىنويسد:
انسان مجاهد كه درصدد اصلاح خود برآمده و مىخواهد باطن را صفايى دهد و از جنود ابليس خالى كند، بايد زمام خيال را در دست گيرد و نگذارد هرجا مىخواهد، پرواز كند و مانع شود از اينكه خيالهاى فاسد باطل براى او پيش آيد؛ از قبيل خيال معاصى و شيطنت. هميشه خيال خود را متوجه امور شريفه كند و اين اگرچه در اول امر قدرى مشكل به نظر مىرسد و شيطان و جنودش آن را به نظر بزرگ جلوه مىدهند، ولى با قدرى مراقبت و مواظبت امر سهل مىشود.1
براى تقويت هريك از قواى نفس بايد از آن كار كشيد. مثلا براى تقويت بازو بايد ورزش نمود؛ براى تقويت حافظه بايد بسيار حفظ كرد و براى تقويت دقت بايد دقت بسيار ورزيد. به همين ترتيب براى تقويت اراده نيز مىيابد زياد اراده كرد. وقتى در معرض انتخابهاى گوناگون قرار مىگيريم و خواستههاى نفسانى، ما را به خود فرامىخواند، امكان و ميدان مبارزه فراهم مىگردد و مجالى براى تقويت اراده پديد مىآيد. اين فرصت را بايد مغتنم شناخت تا اراده انسانى ما فزونى يابد.
يكى از عوامل مهم تسليم شدن در برابر وسوسهها، موقعيتهاى آلوده است. بىترديد باقى ماندن در اين محيطها و همراهى با افراد خطاكار ايمنى فرد را در برابر شيطان از بين مىبرد و او را ضربهپذير مىسازد. كسى كه اينگونه در معرض تهديد قرار مىگيرد، پيش از آنكه از روشها ديگر استفاده كند، بايد جايگاهش را تغيير دهد تا آن روشها كارآيى داشته باشد. سرانجام اينكه، براى مهار وسوسهها - مانند هر كار ديگرى - سزاوار است به خدا و رسول او و خاندان پاكش تمسك جست.
ج) زيادهخواهى
انسان براى حفظ و تداوم زندگى نيازهايى دارد كه بايد در جهت ارضاى آنها بينديشد و تلاش كند اما اگر اين احساس نياز از مرزهاى واقعيت بگذرد و به عالم اوهام راه يابد، به زيادهخواهى بدل مىگردد. حرص، احساس نياز موهوم و كوشش در جهت رفع آن است. در حرصورزى
(1) . روح الله موسوى خمينى، چهل حديث، ص 17.
منطق رعايت نياز برهم مىريزد و فرد بدون توجه به نياز خود، زيادهخواهى مىكند. نيازهاى طبيعى آدمى محدود است و به سهولت برآورده مىشود. اگر انسان به آنچه به او داده شده بسنده كند، براى او كافى است. اما گاه احساس نياز، بازتاب روانى كاذب و صورتى بزرگنمايى شده است كه اگر فرد بخواهد آن را ارضا كند، هرچه بكوشد، جز عطش اثرى در پى ندارد.
قناعت كه در برابر حرص قرار دارد، به معناى پرهيز از نيازهاى موهوم يا افراطى و بسنده كردن به دارايى موجود است. اين فضيلت موجب مىشود كه فرد به آنچه ندارد، احساس نياز نكند. غناى در نفس كه در روايات بدان اشاره شده، همين قناعت است؛ بدين معنا كه فرد با انباشت دارايىهاى خارجى غنى نمىشود، بلكه امرى درونى او را به استغنا مىرساند.
بىنيازى را در نفسم و وجودم قرار ده.1
مفهوم طمع نيز به حرص نزديك است. طمع يعنى چشم دوختن به دارايى ديگران و سپس احساس نياز كردن. بدينسان مفهوم طمع اخص از مفهوم حرص است؛ چراكه زيادهخواهى، احساس نيازى است كه در مورد برخوردارىها و دارايى ديگران پديد مىآيد. در مقابل طمع، بىنيازى از مردم (استغناء عن الناس) قرار دارد كه از ملزومات قناعت به شعار مىآيد. بنابراين ممكن است كسى از طمع پاك گردد، اما هنوز حريص باشد.
از طمع پستتر و تنگنظرانهتر اين است كه فرد به آنچه ديگران دارند، حرص مىورزد، اما نه براى نفع خود، بلكه ازآنرو كه ديگران محروم شوند. در اين حالت شخص دچار حسد مىشود كه خود شاخهاى از حرص است.
پيامدها
فقر و نيازمندى بيش از آنكه واقعيتى عينى باشد، يك احساس است. اگر اين احساس نياز با توانايى و امكانات شخص هماهنگ باشد، پيگيرى آن اشكالى ندارد، اما فراتر از آن به حرص بدل مىگردد و به جاى رفاه نسبى، فقر نسبى پديد مىآيد. بدينسان، حرص اساس احساس فقر و نادارى است و پليدىهاى ديگر را در پى مىآورد.2 شخص حريص همواره خود را با امكاناتى
(1) . و اجعل غناي في نفسي. (محمد بن يعقوب كلينى، الكافى، ج 2، ص 578.)
(2) . الحرص رأس الفقر و أسّ الشرّ. (عبد الواحد تميمى آمدى، غرر الحكم و درر الكلم، ج 6629.)
كه در دسترس او نيست، مىنگرد و از اين فقر و نادارى رنج مىبرد.1 پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
فرزند آدم اگر دو دشت طلا داشته باشد، سومى آنها را مىخواهد.2
از آنجا كه شخص حريص پيوسته در نياز است و نياز نيز همواره رنجآور، ثمره حرص، رنج و عذابى است بىپايان.3
بدينترتيب حرصورزى انسان را ناراضى و رنجور مىسازد. آنگاه ممكن است درصدد يافتن مقصر برآيد و اين محنت را به گردن خدا نهاده، او را ستمگر، بىحكمت، فاقد رحمت و محكوم انگارد، يا اساسا او را انكار، و جهانى چنين تيره و بىسامان را زاييده تصادفى كور قلمداد كند.4
نيازمندى برآمده از حرص اضطرار ايجاد مىكند و انسان را وامىدارد تا براى دستيابى به تمناهاى خود به هر كارى دست زند، يا هر رذيلتى را بپذيرد. هنگامى كه نيازهاى حقيقى ارزشها را از ياد مىبرد، چگونه با نيازهاى فزاينده حرصانگيز پاييندى به اخلاق برجاى خواهد ماند؟5 گذشته از اين، وقتى برخوردارى از دنيا نهايت آرزوى شخص باشد، نظام ارزشهاى او دگرگون مىشود و اخلاق خوب و رفتار درست به گونهاى تفسير مىگردد كه به تأمين هرچه بيشتر دنياطلبى بينجامد، در اين صورت منش فرد به پستى مىگرايد، در حالى كه مىپندارد نيك عمل مىكند.6 بدينسان، حرص قدر انسان را فرومى كاهد.7
حريص بر دنيا همچون كرم ابريشم است كه هرچه بيشتر بر گرد خود مىپيچد، راه بيرون
(1) . الحريص فقير و لو ملك الدنيا بحذافيرها. (همان، ح 6630.)
(2) . لو كان لابن آدم و اديان من ذهب لا بتفي و راههما ثالثا و لا يملأ جوف ابن آدم الاّ التراب و يتوب الله على من تاب. (مسعود بن عيسى ورام، تنبيه الخواطر و تزهه النواظر (مجموعه ورام)، ج 1 ص 163.)
(3) . ثمرة الحرص العناء. (عبد الواحد تميمى آمدى، غرر الحكم و درر الكلم، ح 6593): ثمرة الحرص النصب. (همان، ح 6594): الحرص عناء مؤيّد. (همان، ح 6590.)
(4) . الحرص يفسد الايفان. (همان، ح 6637.)
(5) . الحرص موقع في كثير [كبير] العيوب [- الذنوب]. (همان، ح 6639.)
(6) . «يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً.» (كهف (18):104.)
(7) . الحرص ينقص قدر الرجل و لا يزيد في رزفه، (عبد الواحد تميمى آمدى، غرر الحكم و درر الكلم، ح 6628.)
شدنش دورتر و بستهتر مىشود.1 اندوه برآمده از حرص براى از دست دادن دارايىها نيست، بلكه براى به دست نياوردن خواستههايى است كه هرگز پايان نمىپذيرد و فراموش نمىشود.
بسيارند زيادهخواهان نااميد و كمخواهانى كه روى نااميدى را نمىبينند.2
راهكارها
بىگمان خصلت حرص، برآمده از بىاعتمادى به خداست؛ چنانكه امام على عليه السّلام فرمود:
همانا بخل و ترس و حرص، غرايز گوناگونى هستند كه ريشه آنها بدگمانى به خداى بزرگ است.3
اعتماد به رزاقيت خدا ريشه حرص و طمع را مىسوزاند. انسان مؤمن يقين دارد خداوند همانگونه كه نياز كنونى او را برآورده، حاجت آيندهاش را نيز به موقع مرتفع مىكند. به همين رو، وى غم روزى آينده خود را ندارد و حرص نمىورزد.
از مهمترين اسباب مبارزه با آزمندى، توجه به اين حقيقت است كه روزى انسان مقدر و معلوم است و حرصورزيدن جز آنكه ارزش و منزلت شخص را فرومىشكند، در فزونى روزى تأثيرى ندارد.4 البته بىشك براى تأمين معاش مىيابد اقدامى صورت گيرد، اما اين اقدام نبايد چنان بر گستره تلاشهاى آدمى سايه افكند كه او را از ساير وظايف باز دارد.5
همچنين ياد مرگ، دنيا را در اندازه واقعى و يا قدر و منزلت حقيقى در نظر مىآورد. تصور
(1) . مثل الحريص على الدنيا كمثل دودة القزّ، كلما ازدادت من القزّ على نفسها لفا كان أبعد لها من الخروج حتى تموت غمّا. (محمد بن يعقوب كلينى، الكافى، ج 2، ص 134.)
(2) . كم من حريص خائب و بحمل لم يخيب، (عبد الواحد تميمى آمدى، غرر الحكم و درر الكلم، ح 6641.)
(3) . فان البخل و الجبن و الحرص غرائز شتى يجمعها سوء الظن بالله، (نهج البلاغه، نامه 53.)؛ على الشك و قلّه الثقة بالله مبني الحرص و الشح، (عبد الواحد تميمى آمدى، غرر الحكم و درر الكلم، ح 1070.)؛ كيف بتخلص من عناء الحرص من لم يصدّق توكلّه، (همان، ح 3889.)
(4) . الحرص لا يزيد في الرزق و لكن يذلّ القدر. (همان، ج 6615.)
(5) . در بيانات امامان معصوم عليه السّلام از اين موضوع با عنوان «اجمال در طلب» ياد شده است چنانكه در روايتى مىخوانيم: «فاتقوا الله و أجملوا في الطّلب و لاّ يحمل أحدكم استيطاء شيء من الرزّق أن يطلبه بغير جلّه فإنّه لا يدّرك ما عند الله إلاّ بطاعته.» (محمد بن يعقوب كلينى، الكافى، ج 2، ص 74.)
جدا شدن روح از بدن و اين انديشه كه هرچه بيندوزى و لذت ببرى، زمانى بايد فروگذارى و بروى، انسان را نسبت به دنيا دلسرد مىكند و در مقابل، شوق ديدار محبوب حقيقى را در دل و جان بر مىانگيزاند. مرگانديشى نيازهاى اساسى و حياتى را مىنماياند و نيازهاى و همى را از ميان مىبرد و قناعت را به ارمغان مىآورد. امام صادق عليه السّلام فرمود:
كسى كه صبح و شب كند، در حالى كه بزرگترين دغدغهاش دنياست، خدا فقر را در برابر ديدگانش نشانده، كارهايش را پراكنده و دشوار مىسازد؛ در حالى كه از دنيا غير آنچه قسمت اوست. به او نمىرسد و كسى كه صبح و شب را مىگذراند، در حالى كه بزرگترين دل مشغولىاش آخرت است، خدا بىنيازى را در دل او قرار داده، كارهاى او را سامان مىدهد.1
پرسش
1. خودفريبى چيست و چه رابطهاى با خودفراموشى دارد؟
2. پيامدهاى خودفراموشى و راههاى نجات از آن را به اختصار بيان كنيد.
3. چگونه مىتوان بر ضعف اراده تسلط يافت؟
4. ريشههاى زيادهخواهى و راه درمان آن را بيان كنيد.
5. چگونه زيادهخواهى موجب رنج انسان مىشود؟
براى تأمل و پژوهش
1. نقش مشغله و فراغت را در تسلط بر نفس بررسى كنيد و ميزان اهميت اوقات فراغت و چگونگى مديريت آن را با توجه به آموزههاى اخلاقى اسلام بيان داريد.
2. عوامل ضعف اخلاقى و موانع تقويت اراده را برشمريد و مشكلات اخلاقى خود را با نظر به آن بررسى نماييد.
(1) . من أصبح و أمسى و الدّنيا أكبر همه جعل الله تعالى الفقر بين عينيه و شتّت أمره و لم ينل من الدّنيا إلاّ ما قسم الله له و من أصبح و أمسى و الآخرة أكبر همّه جعل الله الغني في قلبه و جمع له أمره. (همان، ص 319.)