فصل هشتم: بهبود رابطه با خود (اخلاق فردى حداقلى)
اهداف
از دانشجو انتظار مىرود پس از فراگيرى اين فصل:
1. خودشناسى را راه رسيدن به كمال و زمينه خداشناسى بداند.
2. با راههاى خودشناسى آشنا شود و آثار و پيامدهاى آن را دريابد.
3. موانع خودآگاهى را كه همان موانع رسيدن به كمال است، بازشناسد.
4. راههاى مديريت نفس را فراگيرد.
5. آثار و فوايد قناعت، مضرات زيادهخواهى و موانع رسيدن به فضيلت قناعت را دريابد.
6. با فضيلت تقوا و عناصر و اقسام آن آشنا شود.
الف) خودآگاهى
براى موجودي كه فطرتاً داراى حب ذات است و خود را دوست مىدارد، كاملًا طبيعى است كه به خود پردازد و درصدد شناختن كمالات خويش و راه رسيدن به آنها برآيد. بنابراين درك ضرورت خودشناسى به دليل پيچيده نيازى ندارد، بلكه غفلت از اين حقيقت امرى غيرطبيعى و انحرافآميز است كه بايد علت آن جستجو شود و راه سلامت و نجات از آن شناخته گردد.
بدان كه كليد معرفت خداى عزوجل معرفت نفس خويش است و براى اين گفتهاند: «من عرف نفسه فقد عرف ربه.» درجمله هيچچيز به تو از تو نزديكتر نيست. چون خود را نشناسى، ديگرى را چون شناسى؟ و همانا گويى من خويشتن راه مىشناسم، [اما] چنين شناختن، كليد معرفت حق را نشايد، كه ستور از خويشتن همين شناسد كه
که تو از خويشتن. پس تو را حقيقت خود بايد طلب كردتا خود چه چيزى و از كجا آمدهاى و كجا خواهى رفت واندر اين منزلگاه به چه كار آمدهاى و تو را براى چه آفريدهاند و سعادت تو چيست و در چيست و شقاوت تو چيست و در چيست؟[1]
از سويى ديگر، همه تلاشهاى آدمى براى تأمين منافع و مصالح خويش انجام مىگيرد. بنابراين شناخت خود و كمالات نفس مقدم بر هر موضوعى است كه بدون آن، همه تلاشها بىپايه است. تأكيد اديان آسمانى و پيشوايان دينى و علماى اخلاق بر خودشناسى و به خود پرداختن، بيانگر همين حقيقت فطرى و عقلى است.[2]
هرچه بر دانش شخص افزوده شود، اهتمامش به خود بيشتر مىشود و در راه تربيت و اصلاح خود بيشتر مىكوشد.[3]
پيامدها
كسي كه هوسهاى خود را با فريبها و كوتهنگرىهايش بشناسد و فطرت را با خيرخواهى و هدايت گرىاش دريابد و روح را با قداست و لياقتهايش كشف كند، مطامع نزديك و گذرا را به بهاى آرزوهاى خردمندانه دنيوى نمىخرد. كسي كه حجاب غفلت را دريده و از راههاى توجه، نفخه الاهى بودن روح خود را عميقاً باور كرده است، خويشتن را براى خليفه خدا شدن بر روى زمين آماده مىكند.
خودآگاهى درجات عالى از احساس سرور، اميد و عزتنفس را پديد مىآورد. درك وجود متعالى انسان و شناخت او در مقام خليفه خدا، درونيابى اسما و صفات پروردگار را ميسر مىسازد. وقتى آدمى روح خود را پرتوى از وجود مقدس الاهى مىداند و رشحهاى از نامهاى نيك و مؤثر را در خود مىيابد، از نور و سرور لبريز مىشود و با عشق و قدرت، همه خوشىها و ناخوشىها را مىپذيرد.
[1]- محمد بن محمد غزالى، كيمياى سعادت، ص 48.
[2]- بنگريد به: مرتضى مطهرى، فطرت؛ همو، انسان كامل؛ حسن حسنزادهآملى، دروس معرفت نفس؛ محمدتقى مصباحيزدى، خودشناسى براى خودسازى.
[3]- كلما ازداد علم الرجل زادت عنايته بنفسه و بذل فى رياضتها و صلاحها جهده.( عبدالواحد تميمىآمدى، غرر الحكم و درر الكلم، ح 4768.)
از اين برتر، خود را در پيوند با خدا ديدن و در محضر او يافتن است. زندگى درحالي كه او با ماست، گويى آرميدن در ميان نور مطلق است. قلب چنين كسى با هيچچيز به جنبش درنمىآيد، مگر با ياد او. با ياد اوست كه دلش مىلرزد و خوفى آميخته با اميد، هيبتى همراه با محبت و شكوهى دلكش وجودش را فرامىگيرد. البته اين تجارب والاى خودآگاهى مراتبى دارد كه هركس به تناسب ظرفيتِ معرفتى خود آن را درمىيابد.
راهكارها
انسان هويتى الاهى دارد و ظرفيتهاى وجودىاش براى رسيدن به خدا و درك معرفت و عبوديت است. اگر اين ظرفيت اساسى ناديده گرفته شود، در حقيقت آدمى اصل خويش را از ياد برده است. وقتى انسان خود را در پيوند با خدا شناخت، آنگاه جايگاه اصلى و ظرفيتهاى بنيادين خود را مىشناسد و هماهنگ با ظرفيتها و استعدادهاى خويش تصميم مىگيرد و در جهت بهرهورى از آنها عمل مىكند.
همچنين تقوا و مهار هوسهاى سركش نفس موجب رسيدن به خودآگاهى و رشد و كمال آن است. بنابراين نا پرهيزگاران اند كه به خودفراموشى دچار مىشوند؛ چنانكه در آيهاى مىخوانيم:
ايكساني كه ايمان آوردهايد! از خدا پروا داريد و هركسى بايد بنگرد كه براى فردا [ى خود] از پيش چه فرستاده است، و [باز] از خدا بترسيد. در حقيقت خدا به آنچه مىكنيد، آگاه است، و چون كسانى مباشيد كه خدا را فراموش كردند و او [نيز] آنان را دچار خود فراموشى كرد. آنان همان نافرماناناند.[1]
برپايه اين آيه بىتقوايى موجب خدافراموشى و درنتيجه خودفراموشى است. به بيانى ديگر، تقوا سبب ياد خدا و رسيدن به خودآگاهى است. درواقع ذكر و ياد خدا تنها با تقوا مؤثر است و به بصيرت و آگاهى مىانجامد:
در حقيقت كساني كه [از خدا] پروا دارند، چون وسوسهاى از جانب شيطان بديشان رسد، [خدا را] به ياد آورند و بهناگاه بينا شوند.[2]
[1]-« يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَلْتَنْظُرْ نَفْسٌ مَا قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَاتَّقُوا اللهَ إِنَّ اللهَ خَبيرٌ بمَا تَعْمَلُونَ^ وَلَا تَكونُوا كالَّذِينَ نَسُوا اللهَ فَأَنْسَاهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُوْلَئِك هُمْ الْفَاسِقُونَ.»( حشر( 59): 18 و 19.)
[2]-« إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِنْ الشَّيْطَانِ تَذَكرُوا فَإِذَا هُمْ مُبْصِرُونَ.»( اعراف( 7): 201.)
غفلت و سرگرم شدن به زندگى دنيا، از موانع اساسى خودآگاهى است. نيازهاى متعدد بهويژه در زندگىهاى امروزى، دغدغهآفرين است و مانع درك خويش و تصور زندگى حقيقى و ابدى مىگردد. بىشك مهار اين عامل با انديشهورزى در حيات و آفرينش ممكن است؛ انديشيدن در مسائلى نظير اينكه جهان براى چه آفريده شده است؟ جايگاه انسان در آن چيست و اصولًا چگونه بايد زندگي كرد؟
بنابراين با تفكر، غبار غفلت فرومىنشيند و درون آدمى زلال و شفاف مىگردد و آنگاه است كه او مىتواند به خويش دسترسي يابد.
ب) انضباط روحيو مديريت نفس
پيشتر گفتيم كه نفس انسان داراى قوايى است. براى بهرهمندى بهتر از ظرفيتهاى نفس بايد اين قوا و روابط ميان آنها را بهخوبى مديريت كرد. اگر ستارههاى فوتبال در يك تيم جمع شوند، ولى آرايش ميان آنها و برنامه همكارى جمعى آنان كامل نباشد، معلوم نيست كه آن تيم به موفقيت دست يابد. براى مديريت نفس نيز مىبايد خود و نيروهاى درونىمان و موانع و آسيبهاى حركت را بشناسيم و هريك از قوا را بهنيكى مهار كرده، متناسب و بهموقع بهكار گيريم و از دخالت بيجاى قوا در حيطه يكديگر جلوگيري كنيم. براى مثال، نبايد اجازه دهيم احساسات تند يا انفعالات نفسانى در قوه عاقله تأثير نهند و عواطف در قضاوتها راه يابند، بلكه بايد هريك از تمايلات را در مجراى درست خود قرار دهيم. بدينترتيب ميزان بهرهورى و كارآمدى هريك از قوا با چينش و شرايط خاص فزونى مىيابد.
رسيدن به مقصد عالى حيات بىشك با دشوارىهايى روبهروست؛ بدين بيان كه از درون، همه صفات پليد و خصلتهاى ناموزون و از برون نيز همه نابسامانىهاى دنيايى موانعى را مىآفرينند. از سويى انگيزههاى انحطاط آفرين درونى مانند تنبلى، سهلانگارى، خودپرستى، غرور، حرص، تنآسايى، رياستطلبى، شهرتخواهى، هوسهاى جنسى و مالافزايى و ازديگر سو شرايط نامساعد و جهتگيرىهاى جبريكه بر اثر شكلها و نظامهاى اجتماعى بر آدميان تحميل مىشود، هريك بهنوعى فرد را از انجام تكاليف سازندهاش (چه فردى و چه عمومى) بازمىدارند. عبور از اين موانع بيرونى و درونى نيازمند سه گام است:
1. برنامهريزى دقيق؛
2. اجراى صحيح كه خود هماهنگى حداكثرى تمامى ظرفيتها و بهرهگيرى حسابشده از همه توانمندىهاى وجودى را مىطلبد؛
3. همت و پايدارى لازم براى پيگيرى مقصود.
پيشتر نيز گفته شد كه در فرهنگ اسلامى مفاهيم اخلاقى به نگاه توحيدى پيوند داده شده و با اين صبغه الاهى، روح تازهاى يافته است. در ادبيات اخلاقى اسلام امتداد مديريت نفس، فضيلت تقواست كه در آن نفخه دينى دميده شده است. تقوا قدرت حفظ خود و تسلط بر خويش[1]است كه در فارسى از آن به خودنگهدارى و خويشتندارى تعبير مىشود.[2]تقوا نيرويى است كه انسان را از كارهاى زشت يا پيروى از خواستههاى دل بازمىدارد. اين واژه را مىتوان به ابزارهاى فعاليت نفس نيز نسبت داد. مثلًا تقواى چشم قدرت نگهدارى چشم، تقواى زبان تسلط بر فعاليت زبان، تقواى شكم توان نگهدارى و مهار آن و تقواى ذهن نيز تسلط بر ذهن و بازدارى آن از خيالات نابجاست.
در غالب آيات، واژه «تقوا» با نام «خدا» همراه شده و از انسانها «تقواى الاهى» خواسته شده است:
و از خدا پروا نماييد، اميد است كه رستگار شويد.[3]از خدا پروا كنيد و فرمانم ببريد.[4]خدا را بپرستيد و از او پروا بداريد.[5]
[1]- بنگريد به: حسين بن محمد راغباصفهانى، المفردات فى غريب القرآن، ماده« وقى»؛ روحالله موسويخمينى، چهل حديث، ص 206.
[2]- خويشتندارى در فارسى گاه معادل بردبارى و شكيبايى قرار مىگيرد كه مفهومى اخص از تقوا دارد، ولى به معناى عام نيز به كار مىرود. معادل رايج تقوا در زبان فارسى پرهيزگارى است كه چون توهمِ نوعى انزوا و كنارهگيرى اجتماعى را به دنبال دارد و نيز تناسب آن با ريشه لغوى تقوا بهخوبى روشن نيست، از ذكر آن چشمپوشى شده است. گاه در ترجمه، تقوا و مشتقات آن را« ترس» نيز معنا مىكنند، اما بايد دانست« ترس» از مبادى و مقدمات تقوا و« پرهيزگارى» نيز از لوازم آن است، نه خود آن.
[3]-« وَاتَّقُوا اللهَ لَعَلَّكمْ تُفْلِحُونَ.»( آلعمران( 3): 200.)
[4]-« فَاتَّقُوا اللهَ وَأَطِيعُونِيِ.»( شعرا( 26): 108.)
[5]-« اعْبُدُوا اللهَ وَاتَّقُوهُ.»( عنكبوت( 29): 16.)