اهداف
از دانشجو انتظار مىرود پس از فراگيرى اين فصل:
1. ضمن آشنايى با معناى حكمت و پارهاى از نشانههاى آن، راه رسيدن به حكمت را دريابد.
2. با شناخت فوايد حكمت و موانع آن، پيشنيازهاى شناختى و انگيزشى آن را تأمين كند.
3. معناى عزت و كرامت نفس حقيقى را بشناسد و ضمن آشنايى با معيار تحصيل عزت نفس، از آن در تقويت كرامت نفس بهره گيرد.
4. با فضيلت عفت آشنا شود و راههاى رسيدن به آن را بياموزد.
5. تفاوتها و نيازهاى زن و مرد را بشناسد و اهميت ساماندهى غريزه جنسى را دريابد.
6. به جايگاه ويژه خود در هستى و همچنين به ارج و مقام انسان عزتمند در ميان مردم و تأثيراتي كه اين افراد بر ديگران مىگذارند، پيبرد.
7. از تأثيرات عفت بر شخصيت و آفات و تهديدهاى آن آگاهي يابد.
الف) حكمت
حكمت به معناى دانايى و فرزانگى است. دانشمندان اخلاق حكمت را دانايى تبديل شده به توانايى دانسته. درك و شناختي كه انسان را بر عمل كردن به بهترين شكل ممكن قادر مىسازد و همچنين توانمندى عقل در هدايت و مهار نيروى شهوت و غضب را حكمت گويند؛
چنانكه در روايتى مىخوانيم:
حكمت و شهوت در يك قلب با هم جمع نمىشوند.[1]
حكمت و عقل با يكديگر در تلازماند. حكيم كسى است كه از روى خرد (نه از سر هوس) و با توجيه كامل (نه بىدليل) كارى انجام مىدهد و به همين جهت كار او محكم است. عقل نيز دو كاربرد دارد: يكى عقل نظريكه بر انديشه و قوه شناخت اطلاق مىشود و ديگرى عقل عملي كه همان بهكارگيرى انديشه و يافتههاست. بنابراين هركس خلاف دانسته خود عمل مىكند، كارى خلاف عقل كرده و عاقل نيست. جهل نيز در برابر عقل و داراى دو معناست: يكى نداشتن آگاهى و ديگرى بىاثر گذاردن آن.[2]
از نشانههاى حكمت اين است كه گفتهها با آرمان و انديشه، مخالف نباشد و گفتار و كردار نيز ناسازگار نباشد و آنچه نمىدانى، به زبان نياورى.[3]
با عمل و طهارت روح، نور حكمت در جان انسان تقويت مىگردد و دل را سرشار مىسازد. وقتى وارستگى و طهارت روح بيشتر شود، انديشه بشرى به دانش الاهى متصل مىگردد و علم خدا در خرد انسان جريان مىيابد و حكمت آشكار مىشود.[4]حكمتِ ايمانى دست در دست صفات عالى الاهى- انسانى، روح را متعالى مىسازد و نفيسترين صورت را براى فرد پديد مىآورد.[5]
دانايى با پيوستن به عمل مىبالد و توانا مىشود. هرچه عمل بهتر شود، دانايى مؤثرتر و ژرفتر مىگردد. بدينسان، حكمت محصول روش زندگى و خوب زيستن است. حكمت،
[1]- لاتسكن الحكمةُ قلباً مع شهوه.( عبدالواحد تميمىآمدى، غرر الحكم و درر الكلم، ح 609.)
[2]- در اين گفتارِ امام على( ع) جهل در معناى دوم به كار رفته است:« رب عالم قد قتله جهله.»( نهجالبلاغه، حكمت 107.)
[3]- من الحكمه أن ... لايخالف لسانُك قلبك و لاقولك فعلك و لاتتكلم فيما لاتعلم ....( عبدالواحد تميمىآمدى، غررالحكم و درر الكلم، ح 638.)
[4]- من خزائن الغيب تظهر الحكمه.( همان، ح 607.)
[5]- الحكماء أشرف الناس أنفساً و أكثرهم صبراً و أسرعهم عفواً و أوسعهم أخلاقاً.( همان، ح 628.)
استحكام علم الهامى به خوبى و بدى[1]و نشستن آن در جان آدمى است تا از افراط و تفريط در نيروى شهوت و غضب ايمن ماند و بيهوده با تحريك اسباب موهوم برانگيخته نشود.
پيامدها
تعارضات ميان آرمان و عملكرد، رفتار و گفتار، و انديشه و سخن، منشأ ناآرامى و بىقرارى است و حكمت اين آشفتگىها را به سامان مىآورد.
دانايى و حكمت وجود انسان را مىگسترد و هستى او را در مرتبه بالاترى قرار مىدهد؛ آنگونه كه مردم در مواجهه با حكيم، بزرگى و برترى او را درمىيابند و خود را در برابر او كوچك مىبينند.
كسي كه به حكمت شناخته شده، چشمها با وقار و هيبت به او مىنگرند.[2]
وصيت لقمان به پسرش آمده:
حكمت را فراگير تا به شرافت رسى؛ چراكه حكمتْ دين را مىنماياند و بنده را نسبت به آزادمرد برترى مىدهد و نيازمند را بر دارا شرافت مىبخشد و كوچك را بر بزرگ پيش مىاندازد.[3]
در آيهاى مىخوانيم:
[خدا] به هركس كه بخواهد، حكمت مىبخشد و به هركس حكمت داده شود، به يقينْ خيرى فراوان داده شده است.[4]
راهكارها
حكمت حاصل شفافيت و زلالى دل است و در مقابل نيز شهوت و پىگيرى هوس، كدورت وتيرگى دل مىآورد. شهوت جان را پريشان مىكند و آرامشى را كه براى دريافت انوار آسماني
[1]-« فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا؛ سپس پليدكارى و پرهيزگارياش را به آن الهام كرد.»( شمس( 91): 8.)
[2]- من عُرِف بالحكمه لحظته العيون بالوقار و الهيبه.( محمد بن يعقوب كليني، الكافي، ج 8، ص 23.)
[3]- تَعلَّم الحكمه تشرُف، فإنّ الحكمه تدُلّ علي الدين و تُشرِّف العبد علي الحرّ و ترفع المسكين علي الغني و تقدّم الصغير على الكبير.( حسن بن محمد ديلمى، اعلام الدين فى صفات المؤمنين، ص 93.)
[4]-« يُؤْتِي الْحِكمَةَ مَنْ يَشَاءُ وَمَنْ يُؤْتَ الْحِكمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْرًا كثِيرًا.»( بقره( 2): 269.)
لازم است، تباه مىسازد. امام على (ع) مىفرمايد:
بر شهوت غلبه كن تا حكمت براى تو كامل شود.[1]
اول و آغاز حكمت، رهاكردن لذتهاست.[2]
دلبستگى به دنيا نيز جان انسان را ناآرام مىسازد و زمينه رويندگى و بالندگى حكمت را از ميان مىبرد. با زهد و دور نگاه داشتن دل از دنياطلبى، قلب آدمى به بارگاه دانش الاهى تشرف مىيابد و با حكمت آشنا مىگردد.
كسي كه در دنيا زهد پيشه سازد، خدا حكمت را در دلش ثابت مىگرداند و زبانش را به آن گويا مىسازد.[3]
اگرچه حكمت امرى معنوى و روحانى است، زمينههاى جسمى بسيار مؤثرى در آن دخالت دارد. براى مثال، شكم پر نه تنها تن را سنگين و سست مىكند، دل را نيز از بالندگى باز مىدارد و موجب كسالت مىشود. در اين حال بىشك توانى براى حكمتاندوزى و مجالى براى فرزانگى نمىماند.
دل هنگامىكه شكم خالى است، حكمت را مىپذيرد و در پرى شكم از حكمت مىگريزد.[4]
همچنين حكمت از آنِ كسى است كه افتاده و متواضع باشد. كسى كه خويش را در وهم و خيال، برتر از ديگران مىپندارد، فرصت بزرگ شدن حقيقى را با توهم و دروغ تباه كرده و امكان شكوفايى راستين را از خود گرفته است.
حكمت دلهاى متواضع را آباد ساخته و قلبهاى متكبر و جبار را آباد نمىكند؛ زيرا خدا تواضع را ابزار خرد قرار داده است.[5]
[1]- اغلب الشهوه تكمل لك الحكمه.( عبدالواحد تميمىآمدى، غرر الحكم و درر الكلم، ح 6944.)
[2]- اول الحكمه ترك اللذات ....( همان، ح 618.)
[3]- مَنْ زَهِدَ فِي الدُّنْيَا أَثْبَتَ اللهُ الْحِكمَةَ فِي قَلْبهِ وَ أَنْطَقَ بهَا لِسَانَه.( محمد بن يعقوب كلينى، الكافى، ج 2، ص 128.)
[4]- القلب يتحمّل الحكمه عند خلوّ البطن، القلب يمُجُّ الحكمه عند امتلاء البطن.( مسعود بن عيسى ورام، تنبيه الخواطر و نزهه النواظر( مجموعه ورام)، ج 2، ص 119.)
[5]- الحكمه تَعمُرُ فى قلب المتواضع و لاتعمر فى قلب المتكبِّر الجبار، لأنَّ الله جعل التواضع آلة العقل.( حسن بن شعبهحرانى، تحفالعقول، ص 396.)
ب) كرامت و عزت نفس
هر موجودي كه كمالات لايق خود را داشته و از نقص و عيب به دور باشد، «كريم» خوانده مىشود. بنابراين مىتوان كرامت انسان را ارزشمندى او دانست؛ بدين بيان كه خداوند از سويى به او كمالات و نعمتهايى ويژه مانند عقل و اختيار داده و از ديگر سو استعدادها و قابليتهايى براى رشد و تعالى معنوى در وجودش نهاده است؛ نعمت و قابليتهايى كه بسيارى از آفريدگان الاهى از آن بىبهرهاند.
و بهراستى ما فرزندان آدم را گرامى داشتيم.[1]
مرتبهاى از اين كرامت و ارزشمندى، ذاتى است و ميان همه افراد انسان مشترك است. اما انسان مىتواند استعدادهايش را با اراده و اختيار شكوفا كند و مراتب بالاترى از ارزشمندى را به ظهور رساند. اين مرتبه از كرامت، اكتسابى و حاصل مجاهدت است و از مسير اخلاق مىتوان بدان دست يافت[2]كه به فرموده قرآن كريم عالىترين درجات آن از آنِ متقين است:
ارجمندترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شماست.[3]
كسي كه گوهر ارزشمندى در اختيار دارد، از او سخت مراقبت مىكند. هرچه ارزش دارايى بيشتر و توجه انسان به ارزش آن افزونتر باشد، مراقبت و هوشيارى او در صيانت از آن گوهر بيشتر خواهد بود؛ بهويژه آنكه بداند اگر اين گوهر با شيوهاى صحيح در مسير تراش قرار گيرد و صيقل يابد؛ ارزش آن چندين برابر مىشود.
براى نگاهدارى از اين دارايى خدادادى بايد خود را به صفتى آراست كه در ادبيات دينى از آن به عزت تعبير مىشود. عزت به معناي صلابت، استوارى و تسخير نشدن است[4]و چون شخص
[1]-« وَلَقَدْ كرَّمْنَا بَنِي آدَمَ.»( اسراء( 17): 70.)
[2]- الكرَ ماذا وُصِفَبها لانسا نفهوا سمٌلِل أخلاقو الأفع الالمحمودة التيتَظهرُمنه.( حسين بن محمد راغباصفهانى، المفردات فى غريب القرآن، ص 707.)
[3]-« إِنَّ أَكرَمَكمْ عِنْدَ اللهِ أَتْقَاكمْ.»( حجرات( 49): 13.)
[4]- العزيز الذي يَقهَر و لا يُقهَر؛ عزيز كسى است كه غالب مىشود، اما مغلوب نمىگردد.( حسين بن محمد راغباصفهانى، المفردات فى غريب القرآن، ص 563.)
عزيز از كرامت و ارزش وجودىاش صيانت مىكند، به ارجمندى و شرافت متصف مىگردد.[1]انسان عزيز احساس ارزشمندى و سرفرازى مىكند و هرگز خود را خوار و درمانده نمىيابد.
از منظر قرآن كريم عزت واقعى تنها براى خداست.[2]و هركه را بخواهد، از اين عزت بهرهمند مىسازد.[3]با بررسى آيات و روايات راههاى بهرهمندى از عزت الاهى را مىتوان در برخوردارى انسان از ايمان و اخلاق حسنه يافت.
و عزت از آنِ خدا و از آنِ پيامبر او و از آنِ مؤمنان است.[4]
برپايه روايات، برخى از صفات اخلاقي كه موجب عزت نفس مىگردد، بدين قرار است: تقوا، پايبندى به حق، صداقت، دورى از طمع، انصاف با مردم، پرهيز از آزار ديگران، گذشت، حفظ زبان، حلم، فروخوردن خشم، صبر بر مصيبت و قناعت.[5]به بيانى ديگر، كسي كه بر ابعاد حيوانى وجود خود غلبه مىكند، عزت و كرامت را در خود متجلى مىسازد.
پيامدها
برخوردارى از كرامت نفس سبب مىشود آدمى از تأثير كاميابىها و ناكامىها فراتر رود و در اثر بىنيازى والايي كه در نفس خويش يافته، برتر از شادىهاى اين جهان، سرور عظيم و آرامش بىكران درونى را درك كند. بدينجهت، اخلاقپژوهان عزت نفس را با بىاعتنايى در برابر امور ناگوار و شكستناپذيرى در مقابل مشكلات ملازم دانستهاند.
خوددارى از كارهاى فرومايه و يافتن جايگاه والاى انسانى، بسيارى از اضطرابها و نگرانىها را از ميان مىبرد. فرد اخلاقى با اعمال درست خود در هماهنگي كامل با اهداف بزرگ و نيازهاى والاى انسانى قرار مىگيرد و احساس عظمت و آرامش مىكند.
[1]- در زبان و ادبيات فارسى عزت نفس به معناى ارجمندى، سرافرازى و شرافت آمده و عزيز به شخص محبوب، بزرگوار و محترم گفته مىشود.( محمد معين، فرهنگ فارسى، ج 2، ص 2298.)
[2]-« إِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعًا.»( يونس( 10): 65.)
[3]-« قُلْ اللهُمَّ ... تُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ.»( آلعمران( 3): 26.)
[4]-« وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِينَ.»( منافقون( 63): 8.)
[5]- بنگريد به: محمد محمديريشهرى، ميزان الحكمه، احاديث بخش عزت.
برخوردارى از عزت، احتمال موفقيت را فزونى مىبخشد، و شادمانى عميق و پايدارى در جان آدمى ايجاد مىكند. شادمانى برآمده از عزت به روش زندگى و كيفيت منش انسان مربوط بوده و به همينرو درونزاد، پايدار و عميق است.
عزت داراى عامل سازنده خودتأييدى است كه بنياد خلاقيت را شكل مىبخشد. هركس آفريدهاى منحصربهفرد است كه ظرفيتهاى ويژه و استعدادهاى متفاوتى دارد؛ تفاوتها و ويژگىهايى كه زندگى اجتماعى انسانها را سامان مىدهد. كساني كه از عزتنفس و خودتأييدى برخوردارند، عطيه الاهى خود را شناخته و با اشتياق ابراز مىدارند. در اين ميان، ايمان به خداى بخشنده خودتأييدى را تا سطح برخوردارى از الطاف بىكران او ارتقا مىدهد.
خويشتنپذيرى بهويژه آنگاه كه با ايمان همراه باشد و از عجب و خودمحورى و هوسمدارى پاك گردد، محبت ديگران را برمىانگيزاند. همخوانى انديشه و اعمال و گفتار، شخص را بهصورت انسانى آرمانى مىنماياند كه روح هر انسانى شيفته اوست. انسان باعزت آنگونه كه مىانديشد، سخن مىگويد و همانگونه كه سخن مىگويد، زندگى مىكند. اين صداقت تحسينبرانگيز هر دلى را به شوق مىآورد و هر زبانى را به ستايش مىگشايد.
افراد عزتمند آگاهانه زندگى مىكنند و واقعيتها را چنانكه هست مىبينند و در قبال ناكامىها نيز خود را مسئول دانسته، براى اصلاح امور و رسيدن به آرمانها سخت مىكوشند.
راهكارها
ايمان معيار برخوردارى از كرامت و عزت است و هرچه اين معيار رشد كند، عزت نفس بيشتر مىگردد. با دقت در ماهيت ايمان درمىيابيم كه ايمان دانشى عملى است و علوم عملى برحسب قوت و ضعف انگيزهها، شدت و ضعف مىيابد.[1]هرچه ايمان به خدا و معاد و پيامبران بيشتر شود، هستى انسان معنايى باشكوهتر مىيابد؛ تا جايي كه خود را به بهاى ناچيز
نمىفروشد و حتى سختترين دشوارىها را به سهولت برمىتابد. از اينرو، علماى اخلاق عزتمندان را اينگونه توصيف كردهاند:
تحقير و تجليل، تهىدستى و ثروت، صحت و بيمارى و ستايش و نكوهش در نظر آنان
[1]- بنگريد به: محمدحسين طباطبايى، ترجمه تفسير الميزان، ج 15، ص 8.
يكسان است و از دگرگون شدن امور و احوال تأثير نمىپذيرند.[1]
بنابراين مىتوان با تقويت ايمان به مراتب برترى از عزت نفس رسيد. بازگشت به خدا (توبه) و احساس تقرب به او، در حقيقت درك حضور منبع نامحدودى است كه عزت را در شالوده شخصيت مىگستراند.
همانقدر كه ايمان به خداى حكيم، اساس هدفمندى و زندگى حكيمانه را بنيان مىنهد، به همان مقدار خود را به جريان كور زندگى سپردن نيز انسان را عاجز و ذليل مىكند. بنابراين هدفگذارى در زندگى راه ديگرى براي دستيابى به كرامت است. اگر هدفگذارى درستى صورت گيرد، معيارى براى سنجش رفتار و هماهنگى بين آرمانها و اعمال بهدست مىآيد و زندگى، پويا و جهتمند مىگردد.
ج) عفت
هرگاه نيروى شهوت تحت فرمان عقل درآيد، فضيلت عفت پديد مىآيد. البته بديهى است كه ترك شهوت از سر اضطرار، يا به سبب ناتوانى، يا بهجهت ترس از پيدايش ناخوشىها، يا از بيم آگاهي مردم و ملامت ايشان، عفت نيست.
معمولًا حيا و عفت معادل يكديگر دانسته مىشود، اما تفاوت دقيقى بين اين دو وجود دارد. حيا به معناى عمل نكردن به خواهشهاى نفسانى بهجهت حضور بينندهاى باشعور است. شخص باحيا هرگاه خود را در حضور ديگرى ببيند، از هوسرانى و ارتكاب اعمال ناشايست مىپرهيزد. ممكن است اين ناظر، انسانى ديگر باشد و يا فرد، خدا را ناظر خويش ببيند و بدينرو جامه فاخر حيا بر تن كند. از اين جهت حيا در گستره رابطه با ديگران يا ارتباط با خدا جاى مىگيرد و از قلمرو اخلاق فردى بيرون مىرود.
صاحب عفت كسى است كه با وجود سلامت قوا و آگاهى از كيفيت لذاتو فراهم بودن اسباب و نبودِ موانع خارجي براى شهوات و لذات دنيوى، پا را از اطاعت شرع و عقل فراتر ننهند. مفهوم عفت معمولًا براى كنترل شهوت شكم و دامان بهكار مىرود. بهترين نمونه
[1]- بنگريد به: محمدمهدى نراقى، جامع السعادات، ج 1، ص 320.