بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 189

امام على (ع) مى‌فرمايد:

خداى سبحان را از سست شدن اراده‌هاى قوى، گشوده شدن گره‌هاى دشوار و درهم شكسته شدن تصميم‌ها شناختم.[1]

اينكه آدمى ببيند چگونه تصميم‌ها برهم مى‌خورد و زمينه‌سازى‌ها و اقدام‌ها به نتيجه نمى‌رسد، معرفت او را بيشتر مى‌كند و ديدگان حقيقت‌جويش را مى‌گشايد. خداوند با اين حوادث حضور و تأثير خود را مى‌نماياند و به آدميان مى‌فهماند كه كارگردان هستى اوست و امور به‌دست او جارى است.

از آنچه گفتيم، آشكار شد كه رفتار متوكلانه دو ركن دارد: يكى تمسك به اسباب و علل مادى و ديگرى درك تأثير خدا و بى‌تأثير بودن اين اسباب.

شيطان در مواجهه با انسان شگردى دوگانه دارد؛ بدين بيان كه هرگاه از مسائل مادى و دنيوى سخن مى‌رود، ركن اول را درشت‌تر جلوه مى‌دهد و ركن دوم را از نظرها دور مى‌دارد و درباره مسائل معنوى و اخروى نيز عكس آن را انجام مى‌دهد؛ يعنى به‌جاى اينكه انسان براى تهذيب نفس خود عملى انجام دهد، او را اميدوار مى‌كند كه خدا رحيم و كريم است و لطفش شامل حال همه بندگان مى‌شود.[2]

پيامدها

1. اميد:هرگاه تمام اسباب و علل مادى و زمينه‌هاى تحقق نتيجه فراهم باشد، انسان متوكل هرگز بدانها اميدى نمى‌بندد، بلكه به عنايت خدايى چشم دارد كه اين سببيت را در آنها نهاده است. هرگاه تمام اسباب و علل مادى نيز از ميان برود و به‌ظاهر براى رسيدن به نتيجه اميدى نباشد، انسان متوكل هيچ‌گاه نااميد نمى‌گردد.

2. نيرومندى و شكست‌ناپذيرى:امام باقر (ع) مى‌فرمايد: «هركس بر خدا توكل كند، مغلوب نمى‌شود و هركس به خدا متمسك شود، شكست نمى‌خورد.»[3]

[1]- عَرَفْتُ اللهَ سُبْحَانَهُ بفَسْخِ الْعَزَائِمِ وَ حَلِ الْعُقُودِ وَ نَقْضِ الْهمَم.( نهج‌البلاغه، حكمت 250.)

[2]- بنگريد به: روح‌الله موسوي‌خمينى، چهل حديث، باب توكل.

[3]- من توكل على الله لا يغلب و من اعتصم بالله لا يهزم.( على بن حسن طبرسى، مشكاه الانوار، ص 17.)


صفحه 190

رسول خدا (ص) نيز فرمود:

هركس مى‌خواهد نيرومندترين مردم باشد، بايد بر خدا توكل كند.[1]

3. نيرومندى و پايدارى در برابر مشكات:از آنجا كه انسان متوكل خداى توانا را پشتيبان خود مى‌داند، احساس توانمندى مى‌كند و در برابر فشارها از خود مقاومت نشان مى‌دهد.

چگونه بترسم، درحالي كه تو اميد منى و چگونه مقهور شوم، درحالي كه تكيه‌گاه منى.[2]

4. قدرت بر تصميم‌گيرى:يكى از موانع تصميم‌گيرى قاطع، احتمال شكست، احساس ناتوانى و نداشتن پشتوانه قوى است. كسي كه به خدا توكل مى‌ورزد، جرئت و توانايى او بر تصميم‌گيرى بيشتر مى‌شود.

5. جلب محبت خدا:

خداوند توكل‌كنندگان را دوست مى‌دارد.[3]

محبتم بر كساني كه به من توكل كنند، واجب شد.[4]

6.ترك گناه و عدمتسلط شيطان:

چراكه او را بر كساني كه ايمان آورده‌اند و بر پروردگارشان توكل مى‌كنند، تسلطى نيست.[5]

7. اعتمادبه‌نفس، پيشرفت و بلندهمتى:

اعتماد به خداى متعال بهاى رسيدن به همه چيزهاى گرانبها و نردبان صعود به بلندى‌هاست.[6]

[1]- من احب ان يكون اقوى الناس فليتوكل على الله.( حسن بن شعبه حرانى، تحفالعقول، ص 27.)

[2]- كيف اخاف و انت املي و كيف اصامُ و انت متّكلي.( ابراهيم بن علي عاملي كفعمي، المصباح، ص 214.)

[3]-« إِنَّ اللهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكلِينَ.»( آل‌عمران( 3): 159.)

[4]- وَجَبَتْ مَحَبَّتِي لِلْمُتَوَكلِينَ عَلَي.( حسن بن محمد ديلمي، ارشاد القلوب، ج 1، ص 199.)

[5]-« إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطَانٌ عَلَي الَّذِينَ آمَنُوا وَعَلَي رَبِّهمْ يَتَوَكلُونَ.»( نحل( 16): 99.)

[6]- الثقه بالله تعالي ثمن لكل غال و سلم الي كل عال.( حسن بن محمد ديلمي، اعلام الدين في صفات المؤمنين، ص 309.)


صفحه 191

8.آرامش و اطمينان قلبى:

براى انسان متوكل هيچ رنج و تعبى نباشد.[1]

هركه بر خدا توكل كند، براى او شبهه‌ها روشن شود و مخارج او تأمين گردد و از عاقبت‌هاى بد ايمن شود.[2]

9. كفايت امور:

و هركس بر خدا اعتماد كند، او براى وى بس است.[3]و اگر كسى بر خدا توكل كند، او براى امورش كافى است.[4]هركس متوكل بر خدا باشد، يارى او را از دست نخواهد داد.[5]

10. دست‌يابى به حرمت و ارزشمندى:

خداوندا! مرا با توكل عزتمند نما.[6]

11. سرافرازى و بى‌نيازى:

بى‌نيازى و عزت به هرطرف در گردش‌اند تا چون به محل توكل برسند، وطن گيرند.[7]

12. تشخيص حق و باطل:امام على (ع) دراين باره مى‌فرمايد: «هركه بر خدا توكل كند، شبهه‌هابراى او روشن شود.»[8]

13. نجات از بدى‌ها و دشمنى‌ها:

توكل بر خداوند راه نجات از هر بدى و امان از هر دشمنى است.[9]

[1]- ليس لمتوكل عناء.( عبدالواحد تميمي‌آمدي، غرر الحكم و درر الكلم، ح 3885.)

[2]- من توكل علي الله اضائت له الشبهات و كفي المؤونات و امن التبعات.( همان، ح 3887.)

[3]-« وَمَنْ يَتَوَكلْ عَلَي اللهِ فَهُوَ حَسْبُهُ.»( طلاق( 65): 3.)

[4]- ومن توكل علي الله كفاه الامور.( علي بن عيسي اربلي، كشف الغمه في معرفه الائمه، ج 2، ص 346.)

[5]- من كان متوكلًا علي الله لم يعدم الاعانه.( عبدالواحد تميمي‌آمدي، غرر الحكم و درر الكلم، ح 3883.)

[6]- اللهم اعزني بالتوكل.( محمد بن حسن طوسي، مصباحالمتهجد، ص 359.)

[7]- إِنَّ الْغِنَي وَ الْعِزَّ يَجُولَانِ فَإِذَا ظَفِرَا بمَوْضِعِ التَّوَكلِ أَوْطَنَا.( محمد بن يعقوب كليني، الكافي، ج 2، ص 65.)

[8]- من يتوكل علي الله أضائت له الشبهات.( عبدالواحد تميمي‌آمدي، غرر الحكم و درر الكلم، ح 3887.)

[9]- التوكل علي الله نجاة من كل سوء و حرز من كل عدو.( علي بن عيسي اربلي، كشف الغمه في معرفه الائمه، ج 2، ص 346.)


صفحه 192

راهكارها

توكل در بستر بينش توحيدى زاييده مى‌شود. درواقع راه رسيدن به توكل، ايجاد شناخت و معرفت و يا اصلاح بينش است.

البته اين بينش بايد از ساحت عقل و انديشه به ساحت جان بار يابد و در قلب انسان فرونشيند. براى اين منظور راه‌هايى چند مؤثر است: تأمل در آيات و رواياتِ مربوط به فضيلت توكل، تفكر در قدرت و عظمت الاهى و حضور فراگير او در عالم، مطالعه تاريخ براى دريافتن حضور خدا در رخدادهاى تاريخى، مطالعه احوال متوكلان، تحميل توكلْ بر نفس و تن دادن به لوازم آن و نيز معاشرت با افراد متوكل.

بديهى است حفظ توكل نيز مراقبت مداوم در تمام صحنه‌هاى زندگى را مى‌طلبد.

ب) محبت‌

در قرآن كريم مى‌خوانيم:

و برخى از مردم در برابر خدا همانندهايى [براى او] برمى‌گزينند و آنها را چون دوستى خدا، دوست مى‌دارند، ولي كساني كه ايمان آورده‌اند، به خدا محبت بيشترى دارند. اگر ظالمان آنگاه كه عذاب را ببينند، مى‌ديدند كه تمام نيرو [ها] از آنِ خداست و خدا سخت‌كيفر است [از كردار خود پشيمان مى‌شدند].[1]

عشق نوعى شيفتگى و بى‌قرارى نسبت به چيزييا كسى است و عاشقى نيز قرين نوعى مستى و ناهشيارى و بى‌خودى است. در آغاز، پرسش اين است كه آيا مى‌توان به خدا نيز عشق ورزيد؟

در عشق‌ورزى با خدا ترديدهايى وجود دارد: برخى آن را نه ممكن و نه مطلوب دانسته و ادعاى عشق‌ورزى با خدا را بى‌بنياد شمرده‌اند. پاره‌اى نيز گفته‌اند محبت كه وصفى شهوانى است، تنها به ماديات تعلق مى‌گيرد و به همين‌رو درباره خداوند بى‌معناست و اگر در پاره‌اى آيات يا روايات نيز به‌كار رفته، منظور از محبت خدا، اطاعت اوست كه همان انجام اوامر و

[1]-« وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللهِ أَندَادًا يُحِبُّونَهُمْ كحُبِ اللهِ وَالَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ وَلَوْ يَرَي الَّذِينَ ظَلَمُوا إِذْ يَرَوْنَ الْعَذَابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِيعًا وَأَنَّ اللهَ شَدِيدُ الْعَذَابِ.»( بقره( 2): 165.)


صفحه 193

ترك نواهى اوست:

بگو: اگر خدا را دوست داريد، از من پيروي كنيد تا خدا دوستتان بدارد.[1]

و كساني كه ايمان آورده‌اند، به خدا محبت بيشترى دارند.[2]

بگو: اگر پدران و پسران ... نزد شما از خدا و پيامبرش ... دوست داشتنى ترند، پس منتظر باشيد تا خدا فرمانش را [به اجرا در] آورد.[3]

در باور عاشقان عشق نه آن است كه پنداشته‌اند. دلدادگان خدا در كنار دعوت به تجربه حيات‌بخش محبت و با احترام به ساحت مبارك عشق، همگان را از درك حقيقت آن مأيوس نموده، و عاشقى را وصف‌ناپذير معرفى مى‌كنند.

داستان عشق با خرقه پوشيدن و سر به جيب فروبردن سامان نمى‌گيرد. عاشقى روشى ويژه در زندگى است كه تنها رندان بلاكش توان آن دارند. بندگى به‌شرط مزد نكردن، در بندگى آزاده بودن، محاسبه در كار خدمت حق نياوردن، خشيت از سر دانايى پيشه كردن، از بهشت ياد او بيرون نشدن، با ياد شفابخش او خفتن و برخاستن، به نام او خوش بودن و به ياد او پناه‌بردن، از ياد او دلى لرزان و واله داشتن، به نام او دامن عقل و تدبير از دست دادن، خيال او را بر همه چيز ترجيح دادن و نام او را صدر هر منفعتى نشاندن، جملگى از جلوه‌هاى عاشقى است.

حب حقيقتى است كه در تمامى موجودات جريان دارد. همه انسان‌ها نيز خدا را فطرتاً مى‌شناسند و دلداده اويند. ريشه اين عشق فطرى نياز عميق به خداست. هرچه اين احتياج‌

عميق‌تر باشد، رغبت نيز بيشتر است.

وجه افتراق اهل عرفان و فلاسفه همين‌جاست. عرفا چون به نيروى عشق فطرى ايمان دارند، در تقويت اين نيرو مى‌كوشند و معتقدند بايد كانون احساسات عالى الاهى راتقويت نمود و موانع رشد و شكوفايى آن را از ميان برد و به‌اصطلاح بايد قلب را تصفيه كرد و آنگاه

[1]-« قُلْ إِنْ كنْتُمْ تُحِبُّونَ اللهَ فَاتَّبعُونِي يحْببْكمُ اللهُ.»( آل‌عمران( 3): 31.)

[2]-« وَالَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ.»( بقره( 2): 165.)

[3]-« قُلْ إِنْ كانَ آبَاؤُكمْ وَأَبْنَاؤُكمْ ... أَحَبَّ إِلَيْكمْ مِنْ اللهِ وَرَسُولهِ ... فَتَرَبَّصُوا حَتَّي يَأْتِيَ اللهُ بأَمْرِهِ.»( توبه( 9): 24.)


صفحه 194

با مَركب نيرومند و راهوار عشق به سوى خدا پرواز نمود.[1]

پيامدها

عشق به خدا سبب معرفت به او مى‌شود، از اين‌رو عاشقان حقيقى خدا را «عارف» ناميده‌اند. عاشقان، از خداوند و جهان شناختى ويژه دارند: خدا را در همه چيز ديدن و جز او همه را هيچ دانستن، تنها او را غنى شمردن و همه را جز او فقير ديدن و نيز خدا را عزيز يافتن و جز او همه را خوار و بى‌مقدار بازشناختن.

اين برداشت در نظام عاطفى و رفتارى عاشق آثارى خاص درپى دارد: جز از خدا مدد نگرفتن، حاجت پيش ارباب دنيا نبردن و نيز خود را تنها وامدار او دانستن. عاشق واقعى خدا ايثارگر است و از نان و نام و هرآنچه رنگ تعلق پذيرد، مى‌گذرد و از اين سو خداوند نيز شكور، يعنى قدرشناس بنده خويش است:

تو بندگى چو گدايان به شرط مزد مكن‌

كه خواجه خود روش بنده‌پرورى داند

راهكارها

اولين گام براي دست‌يابى به محبت خدا معرفت اوست. اگر صفات جمال و جلال و كمالات خداوند را نشناسيم، محبت در دل جاى نخواهد گرفت. از سويى ديگر، يادآورى مستمر نعمات خدا نيز سبب فزونى محبت مى‌گردد. رسول اكرم (ص) مى‌فرمايد:

خداى متعال به داود پيامبر فرمود: مرا دوست بدار و در جان مردمان محبوب گردان. داود گفت: پروردگارا! من خود، تو را دوست مى‌دارم، اما چگونه تو را پيش مردم محبوب گردانم؟ خداى متعال فرمود: نعمت‌هاى مرا به آنها يادآوريكن تا دوست‌دار من‌ شوند.[2]

از ديگر سو بايد موانع محبت الاهى را نيز از ميان برداشت. بى‌شك محبت دنيا مانع

[1]- بنگريد به: محمدحسين طباطبايي، اصول فلسفه و روش رئاليسم، مقاله چهاردهم.

[2]- پيامبر اكرم( ص) فرمود:« قالَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ لِداودَ( ع): أَحبِبني وَ حَبِّبني إِلي خَلقي، قالَ: يا رَبِ نَعَم أَنَا أُحِبُّك فَكيفَ أُحَبِّبُك إِلي خَلقِك؟ قالَ أُذكر أَيادِي عِندِهُم فَإِنَّك إِذا ذَكرتَ لَهُم ذلِك أَحَبّوني.»( قطب‌الدين راوندي، قصصالانبياء، ص 205.)


صفحه 195

محبت خداست؛ چنانكه حضرت عيسى (ع) فرموده است:

دوستى خدا با دوستى دنيا براى شما جمع نمى‌شود.[1]

امام على (ع) مى‌فرمايد:

چگونه ادعاى دوستى خدا كند كسي كه دلش را دوستى دنيا فراگرفته است؟[2]

برخى از مشكلات ارتباط با خداوند به اين دليل است كه اطاعت امر خدا براى ما پرزحمت است. به بيانى ديگر، اگر كاري كنيم كه زحمت اين فرمانبرى برداشته شود و لذت عبادت باقى‌بماند، محبت به خدا پديدار مى‌شود.

ج) رضا و تسليم‌

رضا بدين معناست كه بنده خدا حكم او را ناملايم نشمارد و از هرآنچه قضاى الاهى بر آن جارى است، كراهت نداشته باشد.[3]رضا در برابر سخط و ناخشنودى است و با ترك هرگونه گلايه و اعتراض همراه است.

تسليم و تفويض نيز همان سپردن كارها به خداست؛ آن‌گونه كه خواست بنده هيچ دخالتى نداشته باشد. به تعبيرى ديگر، رضا فاني شدن خواست و رضاى بنده در رضا و خواست خداست‌ و تفويض آن است كه بنده خود را داراى حق تصرف نداند.[4]

در رضا هنوز ميل بنده وجود دارد، ولى آن را با ميل خدا همسو كرده است، ولى در تسليم به هيچ‌رو ميلى وجود ندارد. از اين‌روى، تسليم بالاتر از مقام رضاست. تفاوت ديگر اينكه، رضا بيشتر ناظر به نتيجه كار است و انسان پس از تلاش به نتيجه‌اى كه خداوند برايش مقدر كرده خشنود است، ولى تسليم ناظر به خود عمل است. بنده تسليم همه كارها را به خدا

[1]- لايجتَمِعُ لَكم حُبُّ اللهِ وَ حُبُّ الدُّنيا.( حسن بن شعبه حراني، تحف العقول، ص 503.)؛ حُبُّ الدُّنْيا وَ حُبُّ اللهِ لَا يجْتَمِعَانِ.( مسعود بن عيسي ورام، تنبيه الخواطر و نزهه النواظر( مجموعه ورام)، ج 2، ص 122.)

[2]- كيف يدّعي حبّ الله من سكن قلبه حبّ الدّنيا.( عبدالواحد تميمي‌آمدي، غرر الحكم و درر الكلم، ح 2512.)

[3]- بنگريد به: حسين بن محمد راغب‌اصفهانى، المفردات فى غريب القرآن، ماده« رضا».

[4]- بنگريد به: روح‌الله موسوي‌خمينى، چهل حديث، ح 13.


صفحه 196

سپرده و خود را در اختيار او نهاده و تنها آن مى‌كند كه دوست مى‌خواهد. البته در مرتبت بعد به نتيجه نيز راضى و خشنود است.

بنابراين مى‌توان براى رضا و تسليم اين مراتب را در نظر گرفت:

1. مرتبه ابتدايي كه بنده از آنچه خدا برايش مقدر كرده، كراهت قلبى نداشته باشد؛

2. مرتبه متوسط كه بنده ميل خود را با خواست خدا همسو كند و همان بخواهد كه خدا مى‌خواهد؛

3. مرتبه عالي كه ميل بنده هرگز مطرح نيست و بنده خود را درخواست خدا محو و فاني كرده است.

كسي كه خداى خود را عالِم به نيازهاى بندگان، قادر به رفع نيازهاى آنها و از سويى مهربان مى‌شناسد، يقين دارد كه سپردن اختيار به‌دست چنين خدايى، براى بنده جز خير به‌همراه ندارد. وقتى انسان همه وجود خود را از خالق مى‌داند و دريافته كه خدا علت هستى‌بخش اوست، خويش را به‌تمامى در اختيار او قرار مى‌دهد. اينچنين است كه بنده به مقام تسليم نايل مى‌گردد و يكسره درپى بندگى و عبوديت و طاعت خدا، ميل خود را در خواست او فانى مى‌كند. بنابراين بالاترين درجه تسليم و رضا پايبندى به شريعت است. اميرالمؤمنين (ع) مى‌فرمايد:

براى اثبات ايمان هر انسان به تسليم شدن او [در برابر تقديرات الاهى‌] و فرمانبردارى اش استدلال مى‌شود.[1]

خشنودى خداى سبحانه با فرمانبردارى او همراه است.[2]

بنده‌اى كه به خداى خود اعتمادى كامل دارد و همه مقدرات را خير مى‌داند، در ابتلائات تنها اراده خدا را مى‌بيند. رسول اكرم (ص) مى‌فرمايد: «به‌راستيكه بلاى بزرگ، اجر بزرگ دارد و هرگاه خدا بنده‌اى را دوست دارد، بلاى بزرگ به او مى‌دهد. هركه خشنود باشد، خدا از او خشنود است و هركه از بلا خشم گيرد، خدا بر او خشم گيرد.»[3]

[1]- يستدَلّ علي ايمان الرجل بالتسليم و لزوم الطاعة.( عبدالواحد تميمي‌آمدي، غرر الحكم و درر الكلم، ح 1360.)

[2]- رضي الله سبحانه مقرون بطاعته.( همان، ح 3428.)

[3]- إِنَّ عَظِيمَ الْبَلَاءِ يُكافَأُ بهِ عَظِيمُ الْجَزَاءِ فَإِذَا أَحَبَّ اللهُ عَبْداً ابْتَلَاهُ بعَظِيمِ الْبَلَاءِ فَمَنْ رَضِيَ فَلَهُ عِنْدَ اللهِ الرِّضَا وَ مَنْ سَخِطَ الْبَلَاءَ فَلَهُ عِنْدَ اللهِ السَّخَط.( محمد بن يعقوب كليني، الكافي، ج 2، ص 253.)