پس مرا ملامت نكنيد و خود را ملامت كنيد. من فريادرس شما نيستم و شما هم فريادرس من نيستيد.[1]
شيطان بر آنان چيره شده و خدا را از يادشان برده است.[2]
واژه شيطان در معنايى عام به همه اسباب شر نيز اطلاق مىگردد، از اينرو آدميانى كه چنين نقشى ايفا مىكنند نيز شيطان وسوسهگرند:
آنكس كه در سينههاى مردم وسوسه مىكند، چه از جن و [چه از] انس.[3]
نسبت نفس و شيطان با انسان چنين است كه نفس مسئول مطالبات است و شيطان نيز عهدهدار گفتگو. نفس خواهش باطل را در دل مىكارد و شيطان بر آن لباسى فاخر مىپوشاند. در بسيارى از موارد نيز شيطان حقيقتى را ديگرگون مىنماياند تا موافقت انسان را جلب كند.[4]از ترفندهاى شيطان مىتوان بدين موارد نيز اشاره كرد: بىفايده و نيز دشوار نشان دادن كارهاى خوب، ايجاد اعتمادبهنفس كاذب و خودپسندى، تحريك سوءظن و نيز ايجاد حسادت و كينهتوزى و بدخواهى نسبت به ديگران.
3. طاغوت
طاغوت به هر عامل بيرونى گفته مىشود كه با استفاده از قدرت خود، حيطه اختيار ديگران را در رشد و تعالى محدود مىسازد و آنان را از مسير هدايت بازمىدارد. اين واژه را چنانكه ازنامش پيداست، به كسى مىگويند كه بر خداوند طغيان كرده و از تحت ولايت و سرپرستى او خارج شده و ديگران را به خود مىخواند. وظيفه انسانها در برابر طاغوت كفر ورزيدن بدان است؛ بدين بيان كه از حوزه نفوذ و سرپرستى او خارج شوند و به خواستههاى او تن ندهند.[5]
[1]-« وَقَالَ الشَّيْطَانُ لَمَّا قُضِيَ الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَكمْ وَعْدَ الْحَقِ وَوَعَدْتُكمْ فَأَخْلَفْتُكمْ وَمَا كانَ لِي عَلَيْكمْ مِنْ سُلْطَانٍ إِلَّا أَنْ دَعَوْتُكمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي فَلَا تَلُومُوني وَلُومُوا أَنْفُسَكمْ مَا أَنَا بمُصْرِخِكمْ وَمَا أَنْتُمْ بمُصْرِخِيَّ.»( ابراهيم( 14): 22.)
[2]-« اسْتَحْوَذَ عَلَيْهمْ الشَّيْطَانُ فَأَنسَاهُمْ ذِكرَ اللَّهِ.»( مجادله( 58): 19.)
[3]-« الَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ^ مِنْ الْجِنَّةِ وَالنَّاسِ.»( ناس( 114): 5 و 6.)
[4]- بنگريد به: محمدحسين طباطبايى، الميزان فى تفسير القرآن، ج 6، ص 120.
[5]-« فَمَنْ يَكفُرْ بالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِنْ باللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَك بالْعُرْوَةِ الْوُثْقَي لَا انفِصَامَ لَهَا وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ؛ پس هركس به طاغوت كفر ورزد و به خدا ايمان آورد، بهيقين بهدستاويزى استوار- كه آن را گسستن نيست- چنگ زده است و خداوند شنواى داناست.»( بقره( 2): 256.)
اطاعت از طاغوت و تسليم بىچون و چرا در برابر او در بيان قرآن كريم «عبوديت طاغوت» ناميده شده است.[1]عبادت در مفهوم قرآنى، تسليم و اطاعت مطلق در برابر قدرت واقعي يا پندارى است، خواه از روى رغبت باشد يا از سر اجبار و خواه همراه با حس تقديس معنوى باشد، يا بدون آن.
نكته آخر اينكه طاغوت در روزگار ما چهرهاى متفاوت يافته است. به بيانى طاغوت در اعصار پيشين در فردى سركش و مقتدر مانند فرعون و نمرود تجلى مىيافت، اما امروزه به يك نظام پيچيده و گسترده بدل شده است؛ نظامي كه در ابعاد آموزشى و اقتصادى و نظامى، از امكانات بسيار و برنامهريزى دقيق براى سلطه بر ملتها بهره مىبرد.
پرسش
1. عمدهترين مانع رشد اخلاقى انسان چيست؟ چرا؟
2. موانع درونى و بيرونى رشد را نام بريد؟
3. مهمترين پيامد عجز چيست؟
4. تأثير محيط فاسد بر انسان چگونه است؟
5. طاغوت را تعريف كنيد.
براى تأمل و پژوهش
1. در منابع روايى و ادعيه شيعه، هواى نفس در برابر عقل معرفى شده است. درباره مفهومعقل و انواع كاربردهاى آن تحقيق كنيد.
2. مبحث هوش هيجانى (EQ )در كتابهاى روانشناسى را بكاويد و نسبت قدرت مديريت هيجانات را با مفهوم تقوا و مبارزه با نفس بررسي كنيد. چگونه مىتوان از ظرفيتهاى اين بحث در غنىسازى مباحث اخلاقى بهره گرفت؟
[1]-« وَالَّذِينَ اجْتَنَبُوا الطَّاغُوتَ أَنْ يَعْبُدُوهَا وَأَنَابُوا إِلَي اللَّهِ لَهُمُ الْبُشْرَي فَبَشِّرْ عِبَادِي؛ و آنان كه خود را از طاغوت به دور مىدارند تا مبادا او را بپرستند و به سوى خدا بازگشتهاند، آنان را مژده باد. پس بشارت ده به آن بندگان من.»( زمر( 39): 17.)
3. آيا بهرهگيرى از دنيا با اهداف اخلاقى منافات دارد و مانع از حركت به سوى خدا مىشود؟ درباره حدود بهرهمندى از دنيا تحقيق كنيد.
فصل چهارم: امكانات رشد
اهداف
از دانشجو انتظار مىرود پس از فراگيرى اين فصل:
1. با عوامل اصلى رشد انسان آشنا گردد و بتواند نقش آن را در عمل به وظايف اخلاقى تبيين كند.
2. با حداقلهاى لازم براى حركت به سوى اخلاقى شدن آشنا شود.
3. بتواند تأثيرات علم و عمل را بر يكديگر تحليل كند.
4. با عنايت به رابطه توجه و اراده بتواند عوامل توجه را برشمرده، نقش آنها را تحليل كند.
5. با «ايمان» و «تقوا» و نقش آنها در عمل به وظايف آشنا گردد.
شرايط محيطى خوب يا بد درواقع عامل و يا مانع كمال اخلاقى و معنوى انسان بهشمار مىرود. محيط هرگز الزام و جبر نمىآفريند و قدرت اراده انسان را براى رشد معنوى و روحانى سلب نمىكند. انسان چنان بزرگ آفريده شده كه در سختترين بندها نيز آزادى اصيل و گوهرين خود را از دست نمىدهد و هماره از توان لازم براى ادامه حركت معنوى خود برخوردار است. بنابراين هيچ مانعى نيست كه براى رشد معنوى نتوان از آن عبور كرد. از سويى ديگر به حكم همان اختيار، آدمى همواره مكلف است، هرچند محدوديتهاى فراوان او را احاطه كند.
«علم»، «توان» و «توجه» سه شرط عمده تكليف و سه عامل مهم رشد است. درواقع كسي كه نمىداند، يا نمىتواند و يا توجه ندارد، او را تكليفى نيست.[1]اما خدا ساختار وجودي
[1]- رسولالله( ص) فرمود:« وُضِعَ عَن أُمَّتي ... الخَطاءُ وَ النِّسيانُ وَ ما لايعلَمونَ وَ ما لايطيقونَ وَ ما اضطُرّوا إِلَيهِ وَ ما استُكرِهوا عَلَيهِ ...؛[ تكليف در اين موارد] از امت من برداشته شده است: اشتباه و فراموشى و آنچه ندانند و آنچه توانش را ندارند و آنچه بدان ناچارند و آنچه بدان مجبور شوند ....»( محمد بن يعقوب كلينى، الكافى، ج 2، ص 463.) در اين حديث، عنوان اول و دوم به« توجه» اشاره دارد و عنوان سوم به« علم» و عناوين بعد نيز به« توان».
انسان را چنان قرار داده كه پيوسته امكانات رشد براى او فراهم باشد، بىآنكه براى فرار از تكليف بهانهاى داشته باشد.
الف) علم
انسان در مسير زندگى هيچگاه از حداقل آگاهىهاى لازم تهى نيست. ما گاه بهغلط مىپنداريم كه مشكل عمده ما در پيمودن مسير كمال، «جهل» است و به همينرو معتقديم بايد اين ناآگاهىها و سرگردانىها برطرف شود تا مسير حركت ما هموار گردد. گزارههاى يقينى ما براى آغاز راه كافى است، از اينرو بهانه كمبود علم از ما پذيرفته نمىشود. انسان در هر شرايطى به وظايف نخستين خود آگاه است؛ چه آنكه خداوند به جان انسان شر و خير او را الهام كرده[1]و راه هدايت و گمراهى را روشن نموده[2]و از سويى تعهد كرده است كه هركس به علم خود عمل كند، دايره آگاهىاش را گستردهتر سازد. بدينترتيب چه دستاويزى براى ترك عمل باقى مىماند؟ امام على (ع) مىفرمايد:
علم [همواره] براى شما هست. پس با علم خود هدايت جوييد.[3]
علم و عمل
هركس كه مقام ارجمند انسانى را دريابد و افق حركت خود را بهخوبى بنگرد، مشتاقانه خواهان دستورالعمل حركت به سوى مقصد است. بنابراين دانستن مقدمه انجام دادن است وعمل نيز نتيجه علم. امام على (ع) فرمود:
ميوه دانش، بهكاربستن آن است.[4]
[1]-« فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا؛ سپس پليدكارى و پرهيزكارياش را به آن الهام كرد.»( شمس( 91): 8.)
[2]-« قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنْ الغَيِّ؛ و راه از بيراهه بهخوبى آشكار شده است.»( بقره( 2): 256.)
[3]- إِنَّ لَكم عِلماً فَاهتَدوا بعِلمِكم.( نهجالبلاغه، خطبه 176.)
[4]- ثَمَرَةُ العِلمِ أَلعَمَلُ بهِ.( عبدالواحد تميمىآمدى، غررالحكم و درر الكلم، ح 4624.)
البته نبايد پنداشت كه «علم» بهتنهايي كافى است. به بيانى ديگر، بهدست آوردن علم و شناختِ نقشه مسير، آغاز راه است نه پايان راه. بنابراين هركس بايد تصميم بگيرد كه آنچه فرامىگيرد، انجام دهد و بر اين تصميم، صادق و استوار باشد.
امام على (ع) مىفرمايد:
بر عالم است كه آنچه مىداند بهكار بندد، سپس بهدنبال دانشى رود كه نمىداند.[1]
هركس براى آينده تصميم گرفته كه آنچه ياد مىگيرد انجام دهد، به گذشته بازگردد كه تاكنون چه ياد گرفته، اكنون به همان عمل كند. از اينرو، هركس اعتراف دارد كه علم مقدمه عمل است و عمل نيز نتيجه علم، بايد انبوه مقدمات بىنتيجهاى را كه فراهم آورده است، بهنتيجه برساند.
همچنين بزرگان علم و عمل توصيه كردهاند كه آدميان براى حركت خود مىبايد مسيرى مطمئن را برگزينند و همه عمل خود را بر مدار «علم و يقين» تنظيم كنند؛ يعنى تا هنگامي كه از «صحت» و «فايده يا ضرورت» كاري اطمينان نيافتهاند، بدان اقدام نكنندتا به ورطه تزلزل و ترديد درنغلتند.
رسول اكرم (ص) نيز مىفرمايد:
كسي كه بدون علم، عمل كند، آنچه خراب مىكند، بيش از آن است كه درست مىكند.[2]
امام صادق (ع) در بيانى فرمود:
كسي كه بدون بينش عمل كند، همچون كسى است كه در بيراهه رود. چنين كسىهرچه تند رود، از راه دورتر مىافتد.[3]
[1]- علي العالم أن يعمل بما علم ثم يطلب تعلم ما لم يعلم.( همان، ح 62.)
[2]- مَن عَمِلَ عَلي غَيرِ عِلمٍ، كانَ ما يفسِدُ أَكثَرَ مِمّا يصلِح.( احمد بن محمد برقى، المحاسن، ص 314.)
[3]- العامِلُ عَلي غَيرِ بَصيرَةٍ كالسّائِرِ عَلي غَيرِ الطَّريقِ، فَلايزيدُهُ سُرعَةُ السَّيرِ إِلّا بُعداً.( محمد بن على بن بابويهقمى، الامالى، ص 421.)