بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 66

انسان را چنان قرار داده كه پيوسته امكانات رشد براى او فراهم باشد، بى‌آنكه براى فرار از تكليف بهانه‌اى داشته باشد.

الف) علم‌

انسان در مسير زندگى هيچ‌گاه از حداقل آگاهى‌هاى لازم تهى نيست. ما گاه به‌غلط مى‌پنداريم كه مشكل عمده ما در پيمودن مسير كمال، «جهل» است و به همين‌رو معتقديم بايد اين ناآگاهى‌ها و سرگردانى‌ها برطرف شود تا مسير حركت ما هموار گردد. گزاره‌هاى يقينى ما براى آغاز راه كافى است، از اين‌رو بهانه كمبود علم از ما پذيرفته نمى‌شود. انسان در هر شرايطى به وظايف نخستين خود آگاه است؛ چه آنكه خداوند به جان انسان شر و خير او را الهام كرده‌[1]و راه هدايت و گمراهى را روشن نموده‌[2]و از سويى تعهد كرده است كه هركس به علم خود عمل كند، دايره آگاهى‌اش را گسترده‌تر سازد. بدين‌ترتيب چه دستاويزى براى ترك عمل باقى مى‌ماند؟ امام على (ع) مى‌فرمايد:

علم [همواره‌] براى شما هست. پس با علم خود هدايت جوييد.[3]

علم و عمل‌

هركس كه مقام ارجمند انسانى را دريابد و افق حركت خود را به‌خوبى بنگرد، مشتاقانه خواهان دستورالعمل حركت به سوى مقصد است. بنابراين دانستن مقدمه انجام دادن است وعمل نيز نتيجه علم. امام على (ع) فرمود:

ميوه دانش، به‌كاربستن آن است.[4]

[1]-« فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا؛ سپس پليدكارى و پرهيزكاري‌اش را به آن الهام كرد.»( شمس( 91): 8.)

[2]-« قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنْ الغَيِّ؛ و راه از بيراهه بهخوبى آشكار شده است.»( بقره( 2): 256.)

[3]- إِنَّ لَكم عِلماً فَاهتَدوا بعِلمِكم.( نهج‌البلاغه، خطبه 176.)

[4]- ثَمَرَةُ العِلمِ أَلعَمَلُ بهِ.( عبدالواحد تميمى‌آمدى، غررالحكم و درر الكلم، ح 4624.)


صفحه 67

البته نبايد پنداشت كه «علم» به‌تنهايي كافى است. به بيانى ديگر، به‌دست آوردن علم و شناختِ نقشه مسير، آغاز راه است نه پايان راه. بنابراين هركس بايد تصميم بگيرد كه آنچه فرامى‌گيرد، انجام دهد و بر اين تصميم، صادق و استوار باشد.

امام على (ع) مى‌فرمايد:

بر عالم است كه آنچه مى‌داند به‌كار بندد، سپس به‌دنبال دانشى رود كه نمى‌داند.[1]

هركس براى آينده تصميم گرفته كه آنچه ياد مى‌گيرد انجام دهد، به گذشته بازگردد كه تاكنون چه ياد گرفته، اكنون به همان عمل كند. از اين‌رو، هركس اعتراف دارد كه علم مقدمه عمل است و عمل نيز نتيجه علم، بايد انبوه مقدمات بى‌نتيجه‌اى را كه فراهم آورده است، به‌نتيجه برساند.

همچنين بزرگان علم و عمل توصيه كرده‌اند كه آدميان براى حركت خود مى‌بايد مسيرى مطمئن را برگزينند و همه عمل خود را بر مدار «علم و يقين» تنظيم كنند؛ يعنى تا هنگامي كه از «صحت» و «فايده يا ضرورت» كاري اطمينان نيافته‌اند، بدان اقدام نكنندتا به ورطه تزلزل و ترديد درنغلتند.

رسول اكرم (ص) نيز مى‌فرمايد:

كسي كه بدون علم، عمل كند، آنچه خراب مى‌كند، بيش از آن است كه درست مى‌كند.[2]

امام صادق (ع) در بيانى فرمود:

كسي كه بدون بينش عمل كند، همچون كسى است كه در بيراهه رود. چنين كسى‌هرچه تند رود، از راه دورتر مى‌افتد.[3]

[1]- علي العالم أن يعمل بما علم ثم يطلب تعلم ما لم يعلم.( همان، ح 62.)

[2]- مَن عَمِلَ عَلي غَيرِ عِلمٍ، كانَ ما يفسِدُ أَكثَرَ مِمّا يصلِح.( احمد بن محمد برقى، المحاسن، ص 314.)

[3]- العامِلُ عَلي غَيرِ بَصيرَةٍ كالسّائِرِ عَلي غَيرِ الطَّريقِ، فَلايزيدُهُ سُرعَةُ السَّيرِ إِلّا بُعداً.( محمد بن على بن بابويه‌قمى، الامالى، ص 421.)


صفحه 68

«عمل به آنچه مى‌دانيم»، سبب مى‌گردد كه مجهولات و مشتبهات ما آشكار شود. در آيات و روايات به صراحت بر اين مهم تأكيد رفته است كه عمل، نور دانشى جديد فرا راه انسان مى‌تاباند و مسير حركت او را روشن مى‌كند. در قرآن كريم آمده است:

اي كساني كه ايمان آورده‌ايد! اگر از خدا پروا داريد، [او] براى شما [نيروى‌] تشخيص [حقاز باطل‌] قرار مى‌دهد.[1]

و كساني كه در راه ما كوشيده‌اند، به يقين راه‌هاى خود را بر آنان مى‌نمايانيم.[2]

اگر اطاعتش كنيد، راه خواهيد يافت.[3]

در برخى روايات نيز مى‌خوانيم:

علم و عمل به هم بسته شده‌اند: هركه بداند، عمل كند و هركه عمل كند، بداند.[4]

هركس به آنچه مى‌داند عمل كند، خدا آنچه را ندانسته، به او مى‌آموزد.[5]

براى درك بهتر اين واقعيتِ شگرف، راننده‌اى را در نظر بگيريم كه قصد دارد در تاريكى شب به مسافرت رود. لامپ‌هاى اتومبيل تنها مسافت بيست متري پيشِ‌روى او را روشن مى‌كنند و راننده فراتر از اين مسافت را نمى‌بيند اگر اين شخص به بهانه اينكه تمام مسير جاده در معرض ديد او نيست، از حركت بازايستد، آيا در نظر خردمندان محكوم نمى‌گردد؟ بنابراين روش عاقلانه اين است كه با استفاده از همين روشنايى پيش رود تا بيست مترِ بعدى‌ براى او معلوم شود.

امام صادق (ع) مى‌فرمايد: «عمل، ظرف [و زمينه‌ساز] فهم است.»[6]

[1]-« يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللهَ يَجْعَلْ لَكمْ فُرْقَانًا.»( انفال( 8): 29.)

[2]-« وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا.»( عنكبوت( 29): 69.)

[3]-« وَإِنْ تُطِيعُوهُ تَهْتَدُوا.»( نور( 24): 54.)

[4]- العِلمُ مَقرونٌ إِلَي العَمَلِ، فَمَن عَلِمَ عَمِلَ، وَ مَن عَمِلَعَلِمَ.( محمد بن يعقوب كلينى، الكافى، ج 1، ص 44.)

[5]- مَن عَمِلَ بما يعلَمُ وَرَّثَهُ‌[ عَلَّمَه‌] اللهُ عِلمَ ما لَم يعلَم.( محمد بن محمد مفيد، الفصول المختاره، ص 107.)

[6]- العَمَلُ وِعاءُ الفَهمِ.( حسن بن محمد ديلمى، اعلام الدين فى صفات المؤمنين، 96.)


صفحه 69

كسي كه عمل نمى‌كند، افزون بر آنكه از به‌دست آوردن علم محروم مى‌شود، يافته‌هاى او نيز از دست مى‌رود. درواقع همان‌گونه كه با عمل به يقينيات امور مشتبه يقيني مى‌شود، با عمل به مشتبهات نيز امور يقينى مشتبه مى‌گردد. آن كس كه عمل نمى‌كند، در وجود خود ابهام و ظلمت مى‌آفريند؛ بدين معنا كه او پس از يقين به صحت و حقانيت كار خود، دوباره در آن ترديد مى‌كند. امام على (ع) چنين مى‌فرمايد:

هركس از دلخواه خود متابعت نمايد، اين متابعت او را كور و كر و خوار و گمراه مى‌كند.[1]

آفت عقل، خواهش است.[2]

همان‌گونه كه معرفت اخلاقى همواره بر رفتار انسان اثرگذار است، رفتار نيز بر معتقدات او تأثير مى‌نهد. اگر انسان آنچنانكه مى‌انديشد زندگى نكند، خيلى زود آنچنان زندگى مى‌كند كه مى‌انديشد. بر پايه روايات،[3]پيروى از خواهش‌هاى نفس و عمل نكردن به حق، ابزار ادراكى و قدرت تشخيص آدمى را زايل مى‌كند. در نهج‌البلاغه چنين آمده است:

علمِ خود را به جهل، و يقين خود را به شك تبديل نكنيد. هرگاه دانستيد، عمل كنيد و هرگاه يقين كرديد، اقدام نماييد.[4]

آيت‌الله دكتر بهشتى مى‌نويسد:

تمايل به بى‌بندوبار زيستن زمينه قبول هر مطلب جدى را- هرقدر هم روشن ومستدل باشد- در ما ضعيف كرده، يا از بين برده است. گويى دوست داريم همواره در حال شك باقى بمانيم. مبادا گرفتار وظيفه شويم! ... اين بيمارى واگير، يعنى رواج سفسطه و وسواس در يك جامعه- كه نتيجه مستقيم آن رواج شك‌هاى بى‌هدف و غيرتحقيقى است- جامعه را با خطر بزرگى روبه‌رو مى‌كند؛ خطر بى‌مسلكى. درچنين جامعه‌اى به زحمت مى‌توان چهار تا آدم هم‌فكر پيدا كرد.[5]

[1]- مَن اتَّبَعَ هَواهُ أَعماهُ وَ أَصَمَّهُ وَ أَذَلَّهُ وَ أَضَلَّه.( عبدالواحد تميمى‌آمدى، غررالحكم و درر الكلم، ح 836.)

[2]- آفَةُ العَقلِ الهَوي.( همان، ح 814.)

[3]- بنگريد به: محمد محمدي‌ري‌شهرى، ميزان الحكمه، باب 537.

[4]- لاتَجعَلوا عِلمَكم جَهلًا وَ يقينَكم شَكا، إِذا عَلِمتُم فَاعمَلوا، وَ إِذا تَيقَّنتُم فَأَقدِموا.( نهج‌البلاغه، حكمت 274.)

[5]- محمد حسينى بهشتى، ايدئولوژى اسلامى، ص 13.


صفحه 70

ب) توان‌

يكى ديگر از امكانات رشد و شرايط تكليف، «توان» است. كه با از ميان رفتن آن، تكليف نيز ساقط مى‌شود. بنابراين، مسئوليت آدمى همواره محصور در دايره «توانايى» اوست. مراد از توان، تنها نيروى بازو و قدرت بدنى نيست، بلكه نيروى فكرى، عادات و توانمندى‌هاى روحى، ابزار و وسايل، همكار و همراه (نيروى انسانى)، قوانين و فرهنگ عمومى و به‌طور كلى مجموعه امكانات مادى و معنوى را دربرمى‌گيرد.

البته ما همواره با محدوديت روبه‌روييم. براى مثال، بسيارى از كارها را به‌جهت نداشتن سرمايه مالى نمى‌توان انجام داد. همچنين گاه عادات، فرهنگ عمومى و يا نبودِ فرصت كافى، هريك به‌گونه‌اى توان عملى ما را سلب مى‌كنند، اما با اين همه، آدمى از اختيار و توان تهى نمى‌شود. از اين‌رو، ما به همان اندازه كه مى‌توانيم، مسئوليم.

قرآن كريم همسر نوح و همسر لوط را نمونه اعلاي كفر مى‌شناسد؛ زيرا آنها تحت‌نظر دو پيامبرخدا بالاترين دارايي و امكانات براى رشد معنوى را در اختيار داشتند، اما از آن بهره‌اى نبردند. از اين سو نيز از منظر قرآن، آسيه همسر فرعون مؤمنِ نمونه و ضرب‌المثل ايمان است؛ چه او در بدترين شرايطِ رشد معنوى و در فقر شديدِ امكانات، ارتباط خود را با خدا حفظ كرد و بيشترين بهره انسانى را براى خود فراهم آورد.[1]قرآن كريم در وصف فرعون مى‌گويد:

او قومش را ذليل و زبون داشت و تحقير كرد، تا همه، مطيع او شدند.[2]

[1]-« ضَرَبَ اللهُ مَثَلًا لِلَّذِينَ كفَرُوا امْرَأَةَ نُوحٍ وَامْرَأَةَ لُوطٍ كانَتَا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبَادِنَا صَالِحَيْنِ فَخَانَتَاهُمَا فَلَمْ يُغْنيَا عَنْهُمَا مِنْ اللهِ شَيْئاً وَقِيلَ ادْخُلَا النَّارَ مَعَ الدَّاخِلِينَ^ وَضَرَبَ اللهُ مَثَلًا لِلَّذِينَ آمَنُوا امْرَأَةَ فِرْعَوْنَ إِذْ قَالَتْ رَبِ ابْنِ لِي عِنْدَك بَيْتاً فِي الْجَنَّةِ وَنَجِّني مِنْ فِرْعَوْنَ وَعَمَلِهِ وَنَجِّني مِنْ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ؛ خدا برايكسانيكه كفر ورزيده‌اند، زن نوح و زن لوط را مَثَل آورده‌[ كه‌] هر دو در نكاح دو بنده از بندگان شايسته ما بودند و به آنها خيانت كردند، و كارى از دست‌[ شوهران‌] آنها در برابر خدا ساخته نبود و گفته شد: با داخلشوندگان داخل آتش شويد، و برايكسانيكه ايمان آورده‌اند، خدا همسر فرعون را مَثَل آورده؛ آنگاه كه گفت: پروردگارا! پيش خود در بهشت خانه‌اى برايم بساز و مرا از فرعون و كردارش نجات ده و مرا از دست مردم ستمگر بِرَهان.»( تحريم( 66): 10 و 11.)

[2]-« فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ.»( زخرف( 43): 54.)


صفحه 71

پس از آن نيز به‌جاى آنكه قرآن به عتاب فرعون بپردازد، قوم او را محكوم مى‌كند:

آنها مردمى منحرف بودند.[1]

بدين‌ترتيب در شرايط سختيكه فرعون براى مردم پديد آورده بود، هيچ‌گاه اختيار مردم و مسئوليت آنان ساقط نگشت. بنابراين هيچ‌كس نبايد براى شانه‌خالي كردن از بار تكليف، شرايط اجتماعى را بهانه كند.

ج) توجه‌

يكى از مهم‌ترين امكانات رشد و شرايط تكليف، «توجه» است. انسان به هنگام غفلت تكليف ندارد و در برابر عمل اشتباه خود بازخواست نمى‌شود، اما چنين نيست كه همواره بى‌توجه و غافل باشد. بنابراين هرگاه غفلتِ انسان به توجه بدل گردد، در همان لحظه مسئول خواهد بود:

و اگر شيطان تو را به فراموشى انداخت، پس از توجه، [ديگر] با قوم ستم كار منشين.[2]

حضرت آيت‌الله بهجت نيز درهمين‌باره مى‌فرمايد:

اگر خود را در ياد خدا ديديد، اختياراً خود را منصرف ننماييد.[3]

بدين‌ترتيب انسان «آگاهى»، «توانايى» و «توجه» را براي گام اول در اختيار دارد، اما به‌راستى چرا برخى با داشتن اين امكانات به عملي اقدام نمى‌كنند؟

از بررسى رفتارهاى ارادى مى‌توان دريافت كه هر عمل اختيارى از نوعى گرايش درونى وميل نشئت مى‌گيرد. ما همواره چيزى را انتخاب مى‌كنيم كه دلخواه ماست و وقتى نسبت به چيزى علاقه بسيار داريم، آن را اراده مى‌كنيم. بنابراين منشأ اراده در وجود ما علاقه شديد است.

ميل ظ ميل شديد ظ اراده و حركت‌

[1]-« إِنَّهُمْ كانُوا قَوْمًا فَاسِقِينَ.»( زخرف( 43): 54.)

[2]-« إِمَّا يُنسِيَنَّك الشَّيْطَانُ فَلَا تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّكرَي مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ.»( انعام( 6): 68.)

[3]- محمدتقى بهجت، به سوى محبوب، ص 57.


صفحه 72

اما به هر روى، اين پرسش هم‌چنان باقى است كه چگونه مى‌توانيم ميل و علاقه خود را تقويت نماييم؟ چگونه امورى را كه به شايستگي يا ضرورت آنها واقفيم، ولى درعمل بدانها نمى‌پردازيم، در زندگى خود جاى دهيم؟

ميل و علاقه ما به اشيا اغلب برخاسته از «آگاهى» ما به خوبى آن است.

آگاهى به خوبي يك چيز ظ ميل به آن چيز

نكته مهم اين است كه بدانيم آگاهى‌هاى ما- به مانند اميال‌مان- شدت و ضعف مى‌پذيرد. برخى از دانسته‌هاى ما به‌شدت فعال و مؤثرند و برخى ديگر به‌كلى بى‌روح و بى‌اثر و پاره‌اى نيز در حوادث روزگار از صفحه ذهن ما محو و ناپديد مى‌شوند. به عدمآگاهى «جهل»، به محو آگاهى «نسيان» و به مرگ آگاهى نيز «غفلت» گفته مى‌شود.

از اين‌رو، «عمل نكردن» گاه بهدليل «ندانستن و ناآگاهى» است كه بايد با «تحصيل» درمان شود و گاه نيز به‌جهت «غفلت و بى‌توجهى» كه بايد با «يادآورى» مرتفع گردد.

عوامل توجه و يادآورى‌

1. تفكر

گاه انسان خود، به يادآورى اقدام مى‌كند و آگاهى‌هاى خود را زنده و فعال مى‌گرداند. اين فرايند با «تذكر»، «تدبر» و «تلقين به نفس» صورت مى‌پذيرد. امام على (ع) فرمود:

انديشيدن موجب انگيزش به خوبى است و پشيمانى بر بدى، ما را به ترك آن فرامى‌خواند.[1]

بنابراين انديشيدن همان‌گونه كه براى حل مسئله و زدودن جهل به‌كار مى‌آيد، در بيداركردن دل و انگيزه‌سازى نيز مؤثر است.

با فكر، قلب خود را بيدار كن.[2]

[1]- إِنَّ التَّفَكرَ يدعو إِلي البرِ وَ العَمَلِ بهِ وَ إِنَّ النَّدَمَ عَلَي الشَّرِ يدعو إِلي تَركه.( على بن حسن طبرسى، مشكاه‌الانوار، ص 37.)

[2]- نَبِّه بالتَّفَكرِ قَلبَك.( محمد بن يعقوب كلينى، الكافى، ج 2، ص 54.)


صفحه 73

2. موعظه‌

گاه آدمى در معرض تذكر ديگران قرار مى‌گيرد. سخن ديگران اگر آگاهي جديدى در ما ايجاد كند، «ارشاد» يا «تعليم» و اگر به احياى آگاهى‌هاى پيشين ما بينجامد، «موعظه» نام مى‌گيرد. انسان بيش و پيش از آنكه به ارشاد و تعليم نيازمند باشد، محتاج موعظه و تذكر است.

شنونده ذكر خدا، ذكركننده است.[1]

در قرآن كريم نيز آمده است:

و پيوسته تذكر ده؛ زيرا تذكر مؤمنان را سود مى‌بخشد.[2]

[خدا] به شما اندرز مى‌دهد؛ باشد كه پند گيريد.[3]

امام سجاد (ع) چنين فرمود:

اى انسان! تو رو به خير مى‌روى تا هنگامي كه واعظى درونى داشته باشى و بر محاسبه همت كنى.[4]

3. مشاهده‌

مشاهده عمل ديگران در برانگيختن خاطرات ذهنى و احياى آگاهى‌ها مؤثر بوده و بلكه تأثير آن به‌مراتب افزون‌تر و پايدارتر از گفتار است و درواقع نوعى «ذكر غيرمستقيم» به‌شمارمى‌رود. امام صادق (ع) فرمود:

مردم را با غير زبان خود به راه خدا دعوت كنيد؛ به‌گونه‌اى كه از شما تقوا و كوشش و نماز و خير ببينند كه اين خود، دعوت‌كننده است.[5]

[1]- سامِعُ ذِكرِ اللهِ ذاكرٌ.( عبدالواحد تميمى‌آمدى، غرر الحكم و درر الكلم، ح 3622.)

[2]-« وَذَكرْ فَإِنَّ الذِّكرَي تَنفَعُ الْمُؤْمِنِينَ.»( ذاريات( 51): 55.)

[3]-« يَعِظُكمْ لَعَلَّكمْ تَذَكرُونَ.»( نحل( 16): 90.)

[4]- يابنَ آدَمَ إِنَّك لاتَزالُ بخَيرٍ ما كانَ لَك واعِظٌ مِن نَفسِك وَ ما كانَت المُحاسَبَةُ مِن هَمِّك و ....( محمد بن محمد مفيد، الامالى، ص 110.)

[5]- كونوا دُعاةَ النّاسِ بغَيرِ أَلسِنَتِكم لِيرَوا مِنكم الوَرَعَ وَ الاجتِهادَ وَ الصَّلاةَ وَ الخَيرَ فَإِنَّ ذلِك داعِية.( محمد بن يعقوب كلينى، الكافى، ج 2، ص 78.)