احديّت جمع نمايند . و اين سرّ روحى در قلب كه تنزّل كرد ، حق به ظهور اسم اعظم ، كه مقام جمع اسمائى است ، در قلب ظهور كند و كثرات اسمائى در اسم اعظم فانى و مضمحلّ گردد ، و وجههء قلب در اين مقام به حضرت اسم اعظم شود ، و از باطن قلب كه به ظاهر ملك ظهور نمود ، نقشهء افناء غير انصراف از غرب و شرق عالم ملك است ، و نقشهء توجّه به حضرت جمع توجّه به مركز بسط ارض - كه يد اللَّه است در ارض - مىباشد .
و اما براى سالك إلى اللَّه ، كه از ظاهر به باطن سير مىكند و از علن به سرّ ترقّى مىنمايد ، بايد اين توجّه صورى را به مركز بركات ارضيّه ، و ترك جهات متشتّتهء متفرّقه را وسيلهء حالات قلبيّه قرار دهد و به صورت بى معنى قناعت نكند ، و دل را ، كه مركز توجّه حضرت حقّ است ، از جهات متشتّتهء متفرقه ، كه بتهاى حقيقى است ، منصرف كرده متوجّه قبلهء حقيقت ، كه اصل اصول بركات سموات و ارض است ، نمايد ، و راه و رسم غير و غيريّت را از بين بردارد تا به سرّ وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذى فَطَرَ السَّمواتِ وَالارْض 30 : 30[1]تا اندازه اى برسد ، و از تجليّات و بوارق عالم غيب اسمائى در قلبش نمونه اى حاصل آيد و جهات متشتّته و كثرات متفرّقه با بارقهء الهيّه سوخته شود ، و حق تعالى از او دستگيرى فرمايد ، و از باطن قلب بتهاى اصغر و اعظم به دست ولايت مآبى ريخته شود . و اين داستان پايان ندارد ، بگذارم و بگذرم .
فصل دوم در بعضى از آداب قلبيهء استقبال است بدان اى سالك إلى اللَّه كه چون وجه ظاهرت را از جهات متشتّتهء عالم طبيعت منصرف كردى و به نقطهء واحده متوجّه نمودى ، ادّعاى دو فطرت از
[1]- « رو به سوى كسى كردم كه آسمانها و زمين را آفريد . » ( انعام - 79 ) .
فطرتهاى الهيّه را ، كه به يد غيب در خميرهء ذات تو پنهان است و حق تعالى با دست جلال و جمال طينت تو را بدان مخمّر فرموده ، نمودى ، و اين دو حالت فطرى را به صورت ظاهر دنيائى ظاهر و مشهود كردى ، و براى محتجب نبودن از نور آن دو فطرت الهّيه اقامهء بيّنه نمودى به صرف ظاهر از غير و توجّه به قبله كه محلّ ظهور يد اللَّه و قدرت اللَّه مىباشد . و آن دو فطرت الهيّه يكى تنفّر از نقص و ناقص است ، و دوم عشق به كمال و كامل است . و اين دو ، كه يكى اصلى ذاتى و ديگرى تبعى ظلَّى است ، از فطرتهايى است كه تمام عائلهء بشرى بدون استثناى احدى بدان مخمّرند ، و در جميع سلسلهء بشر ، با اختلاف عقايد و اخلاق و طبايع و امزجه و امكنه و عادات در بدوى و حضرى و وحشى و متمدّن و عالم و جاهل و الهى و طبيعى ، اين دو فطرت مخمّر است ، گرچه خود آنها از آن محجوب باشند و در تشخيص كمال و نقص و كامل و ناقص مختلف باشند . آن وحشى خونخوار آدم كش كمال را به آن داند كه غلبه پيدا كند به جان و عرض مردم ، و خونخوارى و آدم كشى را كمال تشخيص داده و بدان صرف عمر كند . و آن دنيا طلب جاه و مال خواه كمال را به مال و جاه داند و عشق به آن دارد . بالجمله ، صاحب هر مقصدى مقصد خويش را كمال و صاحب آن مقصد را كامل داند ، و عشق به آن دارد و از غير آن متنفر است . انبياء عليهم السلام و علماء باللَّه و اصحاب معرفت آمدند تا مردم را از احتجاب بيرون آورند و نور فطرت آنها را از ظلمات جهل خلاصى دهند و به آنها كامل و كمال را بفهمانند . و پس از تشخيص كمال و كامل ، توجّه به آن و ترك غير محتاج به دعوت نيست ، بلكه نور فطرت خود بزرگترين راهنماهاى الهى است كه در تمام سلسلهء بشر موجود است .
در اين معجون الهى يعنى نماز ، كه معراج قرب الهى است ، استقبال به قبله و توجّه به نقطهء مركزيّه و دست كشيدن و رو برگرداندن از جهات متفرّقه ، دعوى بيدار شدن فطرت است و خارج شدن نور فطرت از احتجابات است ، و اين براى كمّل و اصحاب معرفت حقيقت دارد . و براى ما ، اصحاب حجاب ، ادبش آنست كه به دل بفهمانيم كه در جميع دار تحقّق كمال و كاملى
نيست جز ذات مقدّس كامل على الاطلاق كه آن ذات مقدّس كمالى است بى نقص ، و جمالى است بى عيب ، و فعليّتى است بى شوب ، قوّه و خيريّتى است بى اختلاط به شرّيّت ، و نورى است بى شوب ظلمت . و در تمام دار تحقّقّ هر چه كمال و جمال و خير و عزّت و عظمت و نوريّت و فعليّت و سعادت يافت شود ، از نور جمال آن ذات مقدّس است ، و احدى را در كمال ذاتى با آن ذات مقدّس شركت نيست ، و موجودى را جمال و كمال و نور و بهاء نيست جز به جمال و كمال و نور و بهاى آن ذات مقدّس . بالجمله ، جلوهء نور جمال مقدّس او عالم را نورانى فرموده و حيات و علم و قدرت بخشوده ، و الا همهء دار تحقق در ظلمت عدم و كمون نيستى و بطون بطلان بودند ، بلكه كسى كه به نور معرفت دلش روشن باشد ، جز نور جمال جميل همه چيز را باطل و ناچيز و معدوم داند ازلا و ابدا . در حديث است كه رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله چون اين شعر لبيد را استماع فرمود كه ألا كلّ شيء ما خلا اللَّه باطل و كلّ نعيم لا محالة زائل[1]فرمود : « اين شعر راستترين شعرها است كه عرب گفته . »[2]و چون به قلب خود فهماندى بطلان همهء دار تحقّق و كمال ذات مقدس را ، در توجّه قلب به قبلهء حقيقى و عشق به جمال جميل على الاطلاق و تنفّر از جميع دار تحقّق جز جلوهء ذات مقدّس محتاج به اعمال رويّه نيست ، بلكه خود فطرة اللَّه انسان را دعوت جبلَّى فطرى به آن مىنمايد و وَجّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذى فَطَرَ السَّمواتِ وَالارْض 30 : 30[3]لسان ذات و قلب و حال انسان شود ، و انّى لا احِبُّ الآفِلين 6 : 76[4]لسان فطرى انسان گردد .
پس اى فقير ، بدان كه عالم به وجههء سوائيّت زائل و داثر و فانى و باطل
[1]- « هشدار كه هر چيز جز خدا باطل است - و هر نعمتى ناگزير از بين رونده است » . .
[2]- علم اليقين ، ج 1 ، ص 106 . .
[3]- پاورقى 183 . .
[4]- « من غروب كنندگان را دوست نمىدارم . » ( انعام - 76 ) .
است ، هيچ يك از موجودات را از خود چيزى نيست و در ذات خود جمال و بهائى و نور و سنائى نمىباشد ، و جمال و بهاء منحصر به ذات حق است . و آن ذات مقدّس چنانچه متفرّد در الوهيّت و وجوب وجود است ، متفرّد به جمال و بهاء و كمال ، بلكه متفرّد به وجود است ، و در ناصيهء ديگران ذلّ عدم ذاتى و بطلان ثبت است . پس ، دل را كه مركز نور فطرت اللَّه است ، از جهات متشتّتهء اباطيل و اعدام و نواقص منصرف كن و به مركز جمال و كمال متوجّه نما ، و در ضمير صافى خود لسان فطرت اين باشد كه عارف شيراز مىفرمايد :
« در ضمير ما نمىگنجد به غير از دوست كس هر دو عالم را به دشمن ده كه ما را دوست بس » وصل : عن الصادق عليه السّلام : اذا استقبلت القبلة ، فآيس من الدّنيا و ما فيها و الخلق و ما هم فيه ، و استفرغ قلبك عن كلّ شاغل يشغلك عن اللَّه تعالى ، و عاين بسرّك عظمة اللَّه تعالى ، و اذكر وقوفك بين يديه يوم « تبلو كلّ نفس ما اسلفت و ردّوا إلى اللَّه موليهم الحقّ . » وقف على قدم الخوف و الرّجاء .[1]و اين دستور شريف دستورى است براى امثال ما محجوبين كه نمىتوانيم حالات قلبيّهء خود را دائما حفظ كنيم و جمع بين وحدت و كثرت و توجّه به حقّ و خلق نماييم . پس ، در اين صورت هنگام توجه به حق و استقبال قبله ، از دنيا و آنچه در او است بايد مأيوس گرديم ، و از خلق و شئون آنها طمع خود را ببريم ، و مشاغل قلبيّه و شواغل روحيّه را از جان و دل بيرون كنيم ، تا آن كه لايق حضور حضرت گرديم و جلوه اى از جلوه هاى عظمت در سرّ روح ما تجلَّى كند . و چون نور عظمت را به مقدار استعداد خود دريافتيم ، متذكَّر شويم رجوع خود را به حق و وقوف خويش را در محضر مقدّسش در روزى كه « ظاهر شود اعمال هر كس در نزدش و به مولاى خود كه حق است همه رجوع
[1]- مصباح الشّريعة ، « الباب الثّالث عشر ، فى افتتاح الصّلوة » . مستدرك الوسائل ، « كتاب الصّلوة » ، « ابواب افعال الصّلوة » ، باب 2 ، حديث 9 . .
كنند »[1]و خط بطلان بر همهء هواهاى نفسانيّه و معبودهاى باطله كشند .
پس ، در محضر چنين عظيم الشأنى كه تمام دار تحقّق جلوه اى از جلوات فعل او است چون تو و من مسكينى بايد به قدم خوف و رجاء تردّد كنيم و بايستيم . چون ضعف و فتور و بيچارگى و فقر و ذلت خود و عظمت و حشمت و جلال و كبرياى ذات مقدس را ديديم ، از خطر مقام در خوف و خشيت باشيم ، و چون رحمت و عطوفت و الطاف غير متناهيه و كرامات بى پايان را دريافتيم ، اميدوار گرديم .
[1]- ( يونس - 30 ) .
مقالهء ثالثه در مقارنات نماز است مقالهء ثالثه در مقارنات نماز است و در آن چند باب است باب اول در بعض آداب اذان و اقامه است باب اول در بعض آداب اذان و اقامه است و در آن پنج فصل است فصل اوّل در سرّ جملى و آداب اجماليّه آنها است فصل اوّل در سرّ جملى و آداب اجماليّه آنها است بدان كه سالك إلى اللَّه در اذان بايد قلب ، كه سلطان قواى ملكوتيّه و ملكيّه است ، و ديگر جنود منتشره در جهات متشتّتهء ملك و ملكوت را اعلان
حضور در محضر دهد . و چون وقت حضور و ملاقات نزديك گرديده ، آنها را مهيّا نمايد تا اگر از مشتاقان و عاشقان است به جلوهء ناگهانى دامن از دست ندهد ، و اگر از محجوبان است ، بى تهيّهء اسباب و آداب وارد محضر مقدس نگردد . پس ، سرّ اجمالى اذان اعلان قواى ملكوتيّه و ملكيّه و جيوش الهيّه براى حضور است . و ادب اجمالى آن ، تنبّه به بزرگى مقام و خطر آن و عظمت محضر و حاضر ، و تذلَّل و فقر و فاقه و نقص و عجز ممكن از قيام به امر و قابليّت حضور در محضر است اگر لطف و رحمت حقّ جلّ و علا دستگيرى نكند و جبر نقص نفرمايد .
و « اقامه » بپا داشتن قواى ملكوتيّه و ملكيّه است در محضر ، و حاضر نمودن آنها است در حضور . و ادب آن ، خوف و خشيت و حيا و خجلت و رجاء واثق به رحمت غير متناهيه است . و سالك بايد در جميع فصول اذان و اقامه به قلب عظمت محضر و حضور و حاضر را بفهماند ، و ذلّ و عجز و قصور خود را نصب العين قرار دهد تا خوف و خشيت حاصل آيد ، و از طرفى رحمت واسعه و الطاف كريمانه را به قلب وانمود كند تا رجاء و شوق حاصل آيد .
پس ، قلوب عشقيّه شوق و جذبه بر آنها غالب آيد و با قدم حبّ و عشق قدم در محضر انس گذارند ، و قلوب آنها بدان جذبهء غيبيّه تا آخر نماز به عشق محضر و حاضر با ذكر و فكر حقّ معاشقه و معانقه كند .
و في الحديث عن على بن أبي طالب عليه السلام ، قال : افضل النّاس من عشق العبادة و عانقها و احبّها بقلبه و باشرها بجسده و تفرّغ لها ، فهو لا يبالى على ما اصبح من الدّنيا على يسر امّ على عسر .[1]و قلوب خوفيّه سلطان عظمت بر آنها تجلى كند و جذبهء قهّاريّت بر آنها
[1]- « برترين مردم كسى است كه به عبادت خدا عشق بورزد و براى آن آغوش باز كند و از جان آن را دوست بدارد و با بدن خود بدان بپردازد و به چيز ديگر اشتغال نيابد . چنين كسى را انديشهء آن نخواهد بود كه دنيايش با آسايش و راحتى بگذرد يا با سختى و مشقت . » وسائل الشّيعة ، ج 1 ، ص 61 ، « كتاب الطَّهارة » ، « ابواب مقدّمة العبادات » ، باب 19 ، حديث 2 . از رسول اكرم صلَّى اللَّه عليه و آله .
غلبه نمايد و آنها را از خود بى خود نمايد و خوف و خشيت قلوب آنها را ذوب نمايد ، و قصور ذاتى خود و استشعار به ذلت و عجز خويش آنها را از هر چيز باز دارد .
و في الحديث عن موسى بن جعفر عليهما السلام ، قال : قال امير المؤمنين عليه السلام : انّ للَّه عبادا كسرت قلوبهم خشيته ، فاسكتتهم عن المنطق . . . الحديث[1]و براى اولياى كمّل حق تعالى گاه به تجلَّى لطفى تجلَّى فرمايد ، و عشق و جذبهء حبّيّه رهنمون آنها گردد ، چنانچه در حديث است كه رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله و سلم انتظار وقت نماز را مىكشيدند و عشق و شوقشان اشتداد پيدا مىكرد و به بلال مؤذّن مىفرمودند : ارحنا يا بلال .[2]و گاه به تجلَّى عظمت و سلطنت تجلَّى فرمايد ، و خوف و خشيت در آنها حاصل آيد ، چنانچه از رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله و از ائمهء هدى عليهم السلام حالات خوفيّه منقول است . و گاه به تجلَّى جمعى احدى تجلَّى فرمايد به حسب طاقت قلوب و بزرگى وعاء آن . و ما محجوبان مشتغل به دنيا و محبوسان به سجن طبيعت و زنجيرهاى شهوات و آرزوها و محرومان از سعادات عقليّهء الهيّه ، كه سكر طبيعت ما را تا صبح ازل به خود نياورد و از خواب گران بر نينگيزاند ، از حساب اين تقسيمات خارج و از نطاق اين بيان مستثنى هستيم .
پس ، براى ما آداب حضور طور ديگرى است و قيام به وظايف قلبيه به شكل ديگر . ولى مقدم بر همه چيز آن است كه يأس از روح اللَّه و قنوط از رحمت اللَّه را ، كه از جنود بزرگ ابليس و از القائات شياطين انسى و جنّى است ، از قلب بيرون كنيم ، و گمان نكنيم كه اين مقاماتى است به قامت اشخاص خاصى بريده شده و دست آمال ما از آن كوتاه و پاى سير بشر از آن راجل است ، پس
[1]- « خدا را بندگانى است كه خوف او دلهايشان را شكسته و از گفتار بازشان داشته . » بحار الانوار ، ج 75 ، ص 309 ، « كتاب الرّوضة » ، باب 25 ، حديث 1 . از تحف العقول . .
[2]- پاورقى 182 . .