شيطان و شرور و دامهاى او براى حصول مقصود اصلى و منظور ذاتى ، پس ، در حقيقت غايت استعاذه براى سالك ، حصول آن كمال مترقّب و سعادت مطلوبه است . و غاية الغايات و منتهى الطَّلبات ، حق تعالى جلَّت عظمته است ، و در اين مقام يا پس از آن همه چيز محو شود جز او جل و علا و استعاذهء از شيطان بالتّبع و در حال صحو واقع مىشود . و الحمد للَّه اولا و آخرا .
فصل چهارم در بعض آداب تسميه است روى في التّوحيد عن الرّضا عليه السلام حين سئل عن تفسير « البسملة » قال : معنى قول القائل : بسم اللَّه ، اى اسم على نفسي سمة من سمات اللَّه ، و هي العبادة . قال الرّاوى فقلت له : ما السّمة ؟ قال : العلامة .[1]بدان ، جعلك اللَّه و ايّانا من المتسمّين بسمات اللَّه ، كه دخول در منزل « تسميه » براى سالك ميسور نيست مگر بعد از دخول در منزل استعاذه و استيفاء حظوظ آن منزل . تا انسان در تصرّف شيطان و مقهور در تحت سلطنت او است ، متّسم به سمات شيطانيّه است . و اگر غلبهء تامّه بر باطن و ظاهر او كرد ، خود به تمام مراتب آيت و علامت او گردد ، و در اين مقام اگر تسميه گويد ، با اراده و قوّه و لسان شيطانى گويد ، و از استعاذه و تسميهء او جز تأكيد سلطنت شيطانيّه چيزى حاصل نشود . و چون از خواب غفلت با توفيق الهى برخاست و حالت يقظه براى او پيدا شد و لزوم سير و سلوك إلى اللَّه را در منزل يقظه به نور فطرت الهيّه و انوار تعليمات قرآنيّه و سنن هاديان طريق توحيد
[1]- « در كتاب توحيد از امام رضا عليه السلام روايت شده است كه وقتى تفسير » بسمله « ( بسم اللَّه ) از حضرتش سؤال شد ، فرمود : معناى اينكه گوينده مىگويد بسم اللَّه اين است كه من بر خود » سمه « ( نشانه اى ) از سمات خدا مىنهم ، و آن نشانه ، عبادت است . راوى گفت پرسيدم : سمه يعنى چه ؟ فرمود : نشانه . » التوحيد ، ص 229 ، باب 31 ، حديث 1 . معانى الاخبار ، ص 3 .
دريافت و موانع سير را قلب ادراك كرد ، كم كم حال استعاذه دست دهد ، و پس از آن به توفيق ربّانى وارد منزل استعاذه شود . و چون از قذارات شيطانيّه مطهّر شد ، به اندازهء تطهير باطن و ظاهر از آن انوار الهيّه ، به حسب تناسب ، در مرآت سالك جلوه گر شود . و در اول امر ، انوار مشوب با ظلمات بلكه ظلمت غالب است - خَلَطوُا عَمَلا صالِحا و آخَرَ سَيِّئا . 9 : 102[1]و كم كم هر چه سلوك قوّت گرفت ، نور به ظلمت غلبه كند و سمات ربوبيّت در سالك پيدا شود ، پس ، تسميهء او حقيقت تا اندازه اى پيدا كند . و كم كم علامات شيطانيّه ، كه در ظاهر مخالفت با نظام مدينهء فاضله و در باطن عجب و استكبار و امثال آن است و در باطن باطن خودبينى و خود خواهى و امثال آن است ، از مملكت باطن و ظاهر سالك رخت بندد ، و به جاى آن ، سمات اللَّه ، كه در ظاهر حفظ نظام مدينهء فاضله و در باطن عبوديّت و ذلَّت نفس و در باطن باطن خدا خواهى و خدا بينى است ، به جاى آنها جاى گزين شود . و چون مملكت الهى شد و از شياطين جنّ و انس خالى شد و سمات الهيّه در آن پيدا شد ، خود سالك تحقق به مقام اسميّت پيدا كند .
پس اول ، تسميهء سالك عبارت است از اتّصاف به سمات و علامات الهيه . و پس از آن از اين مرتبه ترقّى كند و خود به مقام اسميّت رسد ، و اين اوائل قرب نافله است . و چون به قرب نافله متحقّق شد ، به تمام اسميّت نائل شود ، پس ، از عبد و عبوديّت چيزى باقى نماند . و اگر كسى به اين مقام رسد ، تمام نمازش با لسان اللَّه واقع شود . و اين در كمى از اولياء تحقّق پيدا كند .
و براى متوسّطين و امثال ما ناقصين ، ادب آن است كه سمعه و داغ عبوديّت را در وقت « تسميه » به قلب بگذاريم ، و قلب را از سمات اللَّه و آيات و علامات الهيّه با خبر كنيم و به لقلقهء لسان اكتفا نكنيم ، باشد كه از عنايات ازليّه شمّه اى شامل حال ما شود و جبران ما سبق كند ، و راهى به تعلَّم اسماء بر قلب ما مفتوح گردد و راهى به مقصود حاصل شود .
[1]- « عمل شايسته را با ناشايست آميختند . » ( توبه - 102 ) . .
و مىتوان بود كه در اين حديث شريف مقصود از « سمه » اى از « سمات اللَّه » سمه و علامت رحمت « رحمانيّه » و رحمت « رحيميّه » باشد . و چون اين دو اسم شريف از اسماء محيطه است ، كه تمام دار تحقّق در ظلّ اين دو اسم شريف به اصل وجود و كمال آن رسيده و مىرسند و رحمت رحمانيّه و رحيميّه شامل جميع دار وجود است حتى رحمت رحيميّه كه جميع هدايت هاديان طريق توحيد از جلوهء آن مىباشد ، شامل همه است ، الا آن كه خارجان از فطرت استقامت ، به سوء اختيار خود خود را از آن محروم نمودند ، نه آن كه اين رحمت شامل حال آنها نيست . حتى در عالم آخرت ، كه روز درو كشته هاى زشت و زيبا است ، آنان كه كشته هاى زشت دارند خود قاصرند كه از رحمت رحيميّه استفاده نمايند .
بالجمله ، شخص سالك كه بخواهد تسميهء او حقيقت پيدا كند ، بايد رحمتهاى حق را به قلب خود برساند و به رحمت رحمانيّه و رحيميّه متحقّق شود . و علامت حصول نمونهء آن در قلب آن است كه با چشم عنايت و تلطَّف به بندگان خدا نظر كند و خير و صلاح همه را طالب باشد . و اين نظر نظر انبياء عظام و اولياء كمّل عليهم السلام است . منتهى آنها دو نظر دارند : يكى نظر به سعادت جامعه و نظام عائله و مدينهء فاضله ، و ديگر ، نظر به سعادت شخص .
و علاقهء كامله به اين دو سعادت دارند . و قوانين الهيّه كه به دست آنها تأسيس و انفاذ و كشف و اجرا مىشود ، اين دو سعادت را كاملا مراعات مىنمايد .
حتى در اجراى قصاص و حدود و تعزيرات و امثال آن ، كه به نظر مىرسد با ملاحظهء نظام مدينهء فاضله تأسيس و تقنين شده است ، هر دو سعادت منظور است ، زيرا كه اين امور در اكثر براى تربيت جانى و رساندن او به سعادت دخالت كامل دارد . حتّى كسانى كه نور ايمان و سعادت ندارند و آنها را با جهاد و امثال آن به قتل مىرسانند - مثل يهود بنى قريظه - براى خود آنها نيز اين قتل صلاح و اصلاح بود ، و مىتوان گفت از رحمت كاملهء نبىّ ختمى قتل آنها است ، زيرا كه با بودن آنها در اين عالم در هر روزى براى خود عذابهاى گوناگون تهيّه مىكردند ، كه تمام حيات اين جا به يك روز عذاب و
سختىهاى آن جا مقابله نكند . و اين مطلب براى كسانى كه ميزان عذاب و عقاب آخرت و اسباب و مسبّبات آن جا را مىدانند پر واضح است . پس ، شمشيرى كه به گردن يهود بنى قريظه و امثال آنها زده مىشد به افق رحمت نزديكتر بوده و هست تا به افق غضب و سخط .
و باب امر به معروف و نهى از منكر از وجههء رحمت رحيميّه است .
پس ، بر آمر به معروف و ناهى از منكر لازم است كه به قلب خود از رحمت رحيميّه بچشاند ، و نظرش در امر و نهى خود نمايى و خود فروشى و تحميل امر و نهى خود نباشد ، زيرا كه اگر با اين نظر مشى كند ، منظور از امر به معروف و نهى از منكر ، كه حصول سعادت عباد و اجراى احكام اللَّه در بلاد است ، حاصل نشود . بلكه گاه شود كه از امر به معروف انسان جاهل نتيجهء معكوسه حاصل شود ، و چندين منكر سر بار شود براى يك امر و نهى جاهلانه كه از روى خواهش نفسانى و تصرّف شيطانى واقع شود . و اما اگر حسّ رحمت و شفقت و حق نوعيّت و اخوت انسان را به ارشاد جاهلان و بيدار كردن غافلان وادار كند ، كيفيّت بيان و ارشاد كه از ترشّحات قلب رحيمانه است طورى شود كه قهرا تأثير در موادّ لايقه بسزا كند و قلوب صلبهء سخت را نيز از آن استكبار و استنكار فرو نشاند . افسوس كه ما از قرآن تعلم نمىگيريم و به اين كتاب كريم الهى نظر تدبّر و تعلَّم نداريم و استفادهء ما از اين ذكر حكيم كم و ناچيز است .
اكنون تفكر در آيهء شريفهء اذْهَبا الى فِرعَوْنَ انَّه طَغى فَقُولا لَه قَوْلا لَيِّنا لَعَلَّه يَتَذَكَّرُ اوْ يَخْشى 20 : 43 - 44[1]راههايى از معرفت و درهايى از اميد و رجاء به قلب انسان مفتوح كند :
فرعون كه طغيانش به جايى رسيد كه انَا رَبُّكُم الاعْلى 79 : 24[2]گفت ، و علوّ و فسادش به پايه اى قرار گرفت كه يُذَبِّحُ ابْنائَهُمْ وَيَسْتَحْيى نِسائَهُمْ 28 : 4[3]دربارهء او
[1]- « به سوى فرعون برويد كه همانا سركشى كرده ، پس با او سخن نرم بگوييد شايد متذكر شود يا بترسد » . . ( طه - 43 ، 44 ) .
[2]- « من والا پروردگار شمايم . » ( نازعات - 24 ) .
[3]- « پسرانشان را سر مىبريد و زنانشان را نگاه مىداشت . » ( قصص - 4 ) .
نازل شد ، و به مجرد خوابى كه ديد و كهنه و سحره به او خبر دادند كه موسى بن عمران عليه السلام خواهد طلوع كرد زنها را از مردها جدا كرد و بچه هاى بى گناه را ذبح نمود و آن همه فساد كرد ، خداوند رحمن به رحمت رحيميّهء خود در جميع زمين نظر فرمود و متواضعترين و كاملترين نوع بشر ، يعنى نبىّ عظيم الشّأن و رسول عالى مقام مكرّمى مثل موسى بن عمران على نبيّنا و آله و عليه السلام ، را انتخاب فرمود و با دست تربيت خود تعليم و تربيت كرد او را ، چنانچه فرمايد : وَلمّا بَلَغَ اشُدَّه و اسْتَوى آتَيْناه حُكْما وَعِلْما وَكَذلِكَ نَجْزىِ الْمُحْسِنين 12 : 22 .[1]و پشت او را قوى فرمود به برادر بزرگوارى مثل هارون عليه السلام ، و اين دو بزرگوار را ، كه گل سر سبد عالم انسانيّت بودند ، خداى تعالى انتخاب فرمود ، چنانچه فرمايد : وَانَا اخْتَرْتُكَ 20 : 13 .[2]و فرمايد : وَلِتُصْنَعَ عَلى عَيْنى 20 : 39 .[3]و فرمايد : وَاصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسى اذْهَبْ انْتَ و اخُوكَ بِآياتى وَلا تَنِيا في ذِكْرى 20 : 41 - 42 .[4]و ديگر آيات شريفه كه در اين موضوع وارد شده كه از حوصلهء بيان خارج است و قلب عارف را از آن نصيبى است كه گفتنى نيست ، خصوصا از اين دو كلمهء شريفهء و لتصنع على عينى و اصطنعتك لنفسى . تو نيز اگر چشم دل باز كنى ، يك نغمهء روحانى لطيفى مىشنوى كه جميع مسامع قلبت و شراشر وجودت از سرّ توحيد پر شود .
بالجمله ، با همه تشريفات ، خداى تعالى اين همه تهيّه را ديد و موسى كليم را ورزيد به ورزشهاى روحانى ، چنانچه فرمايد : وَفَتَنّاكَ فُتوُنا 20 : 40 .[5]و سالها در خدمت شعيب پير ، مرد راه هدايت و ورزيدهء عالم انسانيّت ، او را
[1]- « چون به ( سنّ ) توانمندى پاى نهاد و به حد كمال رسيد به او حكم و علم داديم و اينچنين نيكوكاران را پاداش مىدهيم . » ( قصص - 14 ) .
[2]- « و من تو را برگزيدم . . . » . ( طه - 13 ) .
[3]- « . . . و تا پيش چشم من ( تحت نظر من ) ساخته شوى . » ( طه - 39 ) .
[4]- « تو را براى خود ساختم ، تو و برادرت با آيات من برويد و در ياد كردن من سستى مكنيد » . . ( طه - 41 - 42 ) .
[5]- « و آزمايشت كرديم آزمايشى ( سخت ) . » ( طه - 40 ) .
فرستاد ، چنانچه فرمايد : فَلَبِثْتَ سِنينَ في اهْلِ مَدْيَنَ ثُمَّ جِئْتَ عَلى قَدَرٍ يا موسى 20 : 40 .[1]و پس از آن ، براى اختبار و افتتان بالاترى ، او را در بيابان در طريق شام فرستاد ، و راه او را گم كرد ، و باران بر او فرو ريخت ، و تاريكى را بر او چيره فرمود ، و درد زائيدن را بر زنش عارض فرمود ، و چون جميع درهاى طبيعت به روى او بسته شد و قلب شريفش از كثرات منضجر شد و به جبلَّت فطرت صافيه منقطع به حق شد و سفر روحانى الهى در اين بيابان ظلمانى بى پايان به آخر رسيد ، آنَسَ مِنْ جانِبِ الطُّورِ نارا 28 : 29 الى أن قال : فَلَمّا اتيها نُودِىَ مِنْ شاطِئ الوادِى الأَيْمَن فِى البُقْعَةِ الْمُبارَكَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ انْ يا مُوسى انّى انَا الله رَبُّ الْعالَمين 28 : 30 .[2]پس از اين همه امتحانات و تربيتهاى روحانى ، براى چه خداى تعالى او را تهيه كرد ؟ براى دعوت و هدايت و ارشاد و نجات دادن يك نفر بندهء طاغى ياغى كه كوس انَا رَبُّكُمُ الاعْلى 79 : 24 مىكوفت ، و آن همه فساد در ارض مىكرد . ممكن بود خداى تعالى او را به صاعقهء غضب بسوزاند ، ولى رحمت رحيميّه براى او دو پيغمبر بزرگ مىفرستد ، و در عين حال سفارش او را مىفرمايد كه با او با كلام نرم ليّن گفتگو كنيد ، باشد كه به ياد خدا افتد و از كردار خود و عاقبت امر بترسد . اين دستور امر به معروف و نهى از منكر است . اين كيفيت ارشاد مثل فرعون طاغوت است . اكنون تو نيز كه مىخواهى امر به معروف و نهى از منكر كنى و خلق خدا را ارشاد كنى ، از اين آيات شريفهء الهيّه ، كه براى تذكَّر و تعلَّم فرو فرستاده شده ، متذكَّر شو و تعلم گير - با قلب پر از محبّت و دل با عاطفه با بندگان خداوند ملاقات كن و خير آنها را از صميم قلب طالب شو . و چون قلب خود را رحمانى و رحيمى يافتى ، به امر و نهى و ارشاد قيام كن تا دلهاى سخت را برق عاطفهء قلبت نرم كند و آهن قلوب به موعظت آميخته با آتش محبتت ليّن گردد .
[1]- « سالها در ميان مردم مدين ماندى آن گاه مطابق آنچه مقدر شده بود بيامدى اى موسى » . ( طه - 40 ) .
[2]- « از سوى كوه طور آتشى ديد . . . چون به آن نزديك شد از كنار وادى ايمن در بقعهء مباركه از درخت او را ندا آمد : اى موسى همانا من اللَّه پروردگار دو عالم هستم . » ( قصص - 29 ، 30 ) .
و اين وادى غير از وادى بغض في اللَّه و حبّ في اللَّه است كه انسان بايد با اعداء دين عداوت داشته باشد ، چنانچه در روايات شريفه و قرآن كريم وارد است . و آن در جاى خود صحيح و اين نيز در جاى خود صحيح است . و اكنون مجال بيان آن نيست .
فصل پنجم در بيان اجمالى از تفسير سورهء مباركهء « حمد » و در آن شمه اى از آداب تحميد و قرائت است .
بدان كه علما را اختلاف است در متعلق « باء » در بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم . و هر كس به حسب مشرب خود از علم و عرفان براى آن متعلقى ذكر نموده ، چنانچه علماء ادب از مادهء « ابتدا » يا « استعانت » مثلا اشتقاقى نموده و تقدير گرفتهاند . و اين كه در بعض روايات نيز وارد است كه « بسم اللَّه » اى ، استعين ، يا بر وفق مذاق عامّه است ، چنانچه در روايات بسيار شايع است ، و اختلاف احاديث بسيارى به همين معنى محمول است ، و لهذا در همين باب نيز در « بسم اللَّه » حضرت رضا عليه السلام فرموده : اى ، اسم نفسي بسمة من سمات اللَّه .[1]و يا آن كه مقصود از « استعانت » لطيفتر از آن است كه عامّه ادراك مىكنند كه در آن سرّ توحيد به نحو ادقّ است .
و بعض اهل معرفت آن را متعلَّق به « ظهر » گرفته و گفته : اى ، ظهر الوجود ببسم اللَّه .[2]و اين به حسب مسلك اهل معرفت و اصحاب سلوك و عرفان است كه همهء موجودات و ذرّات كائنات و عوالم غيب و شهادت را به
[1]- پاورقى 382 . .
[2]- « هستى با بسم اللَّه [ الرحمن الرحيم ] پديدار گشت . « اين وجه را در معناى » بسمله « محيى الدين عربى در كتاب » الفتوحات المكَّيّة ، ج 1 ، ص 102 ، آورده است . .
تجلَّى اسم جامع الهى ، يعنى « اسم اعظم » ، ظاهر دانند . بنابر اين ، « اسم » - كه به معنى نشانه و علامت است يا به معنى علوّ و ارتفاع است - عبارت از تجلَّى فعلى انبساطى حق - كه آن را « فيض منبسط » و « اضافهء اشراقيّه » گويند - مىباشد ، زيرا كه به حسب اين مسلك تمام دار تحقّق ، از عقول مجرّده گرفته تا اخيرهء مراتب وجود ، تعيّنات اين فيض و تنزّلات اين لطيفه است . و در آيات شريفهء الهيّه و احاديث كريمهء اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام مؤيّد اين مسلك بسيار است ، چنانچه در حديث شريف كافى فرمايد : « خداوند خلق فرمود « مشيّت » را بنفسها ، پس خلق فرمود اشياء را به مشيّت » .[1]و از براى اين حديث شريف هر كس به حسب مسلك خود توجيهى نموده ، و ظاهرتر از همه آن است كه مطابق مىشود با اين مسلك . و آن اين است كه مراد از « مشيّت » مشيّت فعليّه است كه عبارت از « فيض منبسط » است . و مراد از « اشياء » مراتب وجود است كه تعيّنات و تنزّلات اين لطيفه است . پس ، معنى حديث چنين شود كه خداى تعالى مشيّت فعليّه را ، كه ظلّ مشيّت ذاتيّهء قديمه است ، بنفسها و بى واسطه خلق فرموده ، و ديگر موجودات عالم غيب و شهادت را به تبع آن خلق فرموده . و سيّد محقّق داماد قدّس سرّه با مقام تحقيق و تدقيقى كه دارد از اين حديث شريف توجيه عجيبى فرموده ،[2]چنانچه توجيه مرحوم فيض[3]رحمه اللَّه نيز بعيد از صواب است .
بالجمله ، « اسم » عبارت است از نفس تجلَّى فعلى كه به آن ، همهء دار تحقّق متحقّق است . و اطلاق « اسم » بر امور عينيّه در لسان خدا و رسول و اهل بيت عصمت عليهم السلام بسيار است ، چنانچه « اسماء حسنى » را
[1]- اصول كافى ، ج 1 ، ص 149 ، « كتاب التوحيد » ، « باب الارادة انها من صفات الفعل . . . » ، حديث 4 . بحار الانوار ، ج 4 ، ص 145 . .
[2]- مرآة العقول ، ج 2 ، ص 19 . و الوافى ، ج 1 ، ص 100 . .
[3]- الوافى ، ج 1 ، ص 100 ، « ابواب معرفة صفاته سبحانه و اسمائه » ، « باب صفات الفعل » ، بيان حديث 4 . .