بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 269


مفتوحه و « فاء » مضمومه - با آن كه فقط قرائت عاصم است - معذلك آن نيز به تسامع بالضّرورة ثابت است ، و قرائات ديگر معارضه با اين ضرورت نكرده .
گرچه بعضى به خيال خود احتياط مىكنند و مطابق قرائت اكثر كه با ضم « فاء » و « همزه » است قرائت مىكنند ، ولى اين احتياط بى جايى است .
و اگر چنانچه در رواياتى كه امر شده مثل قرائت ناس قرائت كنيم[1]مناقشه شود - چنانچه جاى مناقشه هم هست و مظنون آن است كه مراد از آن روايات اين باشد كه همينطور كه نوع مردم قرائت مىكنند قرائت كنيد نه آن كه مخيّر هستيد ميان قرائات سبع مثلا - آن وقت قرائت « ملك » و « كفوا » به غير آن طور كه مشهور در بين مسلمين و مسطور در صحف است غلط مىشود . و در هر صورت ، احتياط قرائت آنها است به طورى كه بين مردم متداول و در السنه مشهور و در قرآن مسطور است ، زيرا كه آن طور قرائت در هر مسلكى صحيح است . و اللَّه العالم .[2]تحقيق حكمى بدان كه مالكيّت حق تعالى مثل مالكيّت بندگان نيست مملوكات خود را ، و مثل مالكيّت سلاطين نيست مملكت خود را ، چه كه اينها اضافاتى است اعتباريّه . و اضافهء حقّ به خلق از اين قبيل نيست ، گر چه در نزد علماء فقه اين طور مالكيّت براى حق تعالى طولا ثابت است ، و آن نيز منافات با آن چه در اين نظر ملحوظ و مذكور است ندارد . و از قبيل مالكيّت انسان اعضاء و جوارح خود را نيز نيست ، و از قبيل مالكيّت او قواى ظاهريّه و باطنيّهء خود را نيز نيست ، گرچه اين مالكيّت نزديكتر است به مالكيّت حق تعالى از ساير مالكيّتهاى مذكوره در سابق . و از قبيل مالكيّت نفس افعال ذاتيّهء خود را


[1]- از جمله . . . اقرء كما يقرء النّاس . و اقرؤا كما تعلَّمتم . وسائل الشيعة ، ج 4 ، ص 821 ، « كتاب الصّلوة » ، « أبواب القرائة في الصّلوة » ، باب 74 ، حديث 1 - 3 . .
[2]گرچه جواز قرائت مطابق يكى [ از ] قرائات قرّاء على الظاهر اجماعى است . .


صفحه 270


كه از شئون نفس است ، مثل ايجاد صور ذهنيه كه قبض و بسطش تا اندازه اى در تحت ارادهء نفس است ، نيز نيست . و از قبيل مالكيّت عوالم عقليّه ما دون خود را نيز نيست ، گر چه آنها متصرّف هم در اين عوالم به اعدام و ايجاد باشند ، زيرا كه تمام دار تحقق امكانى ، كه ذلّ فقر در ناصيهء آنها ثبت است ، محدود به حدود و مقدّر به قدر مىباشند و لو به حد ماهيّتى ، و هر چه محدود به حدّ باشد ، با فعل خود به قدر محدوديّتش بينونت عزلى دارد و احاطهء قيّومى حقّانى ندارد ، پس تمام اشياء به حسب مرتبهء ذات خود با منفعلات خود متباين و متقابل مىباشند ، و به همين جهت احاطهء ذاتيّه قيّوميّه ندارند .
و اما مالكيّت حق تعالى كه به اضافهء اشراقيّه و احاطهء قيّوميّه است ، مالكيّت ذاتيّهء حقيقيّهء حقّه است كه به هيچ وجه شائبهء تباين عزلى در ذات و صفاتش با موجودى از موجودات نيست . و مالكيّت آن ذات مقدّس به همه عوالم على السّواء [ است ] ، بدون آن كه با موجودى از موجودات به هيچ وجه تفاوت كند يا به عوالم غيب و مجرّدات محيطتر و نزديكتر باشد از عوالم ديگر ، چه كه آن مستلزم محدوديّت و بينونت عزلى شود و ملازم با افتقار و امكان شود ، تعالى اللَّه عن ذلك علوّا كبيرا . چنانچه اشاره به اين معنى ممكن است باشد قول خداى تعالى : نَحْنُ اقْرَبُ الَيه مِنْكُمْ 56 : 85[1]و نَحْنُ اقْرَبُ الَيْه مِنْ حَبْلِ الوَريد 50 : 16 .[2]و الله نوُرُ السَّمواتِ وَالارْض 24 : 35 .[3]وَهُوَ الَّذى في السَّماءِ اله وَفي الارْضِ اله 43 : 84 .[4]و لَه مُلْكُ السَّمواتِ وَالارْض 85 : 9 .[5]و قول رسول خدا از قرار منقول : لو دلَّيتم بحبل إلى الارضين السّفلى ، لهبطتم على اللَّه .[6]و قول حضرت صادق در روايت كافى : فلا يخلو منه مكان ، و لا يشتغل به مكان ، و لا


[1]- « ما از شما به او نزديكتريم . » ( واقعه - 85 ) .
[2]- « ما از رگ گردن به او نزديكتريم . » ( ق - 16 ) .
[3]- پاورقى 283 . .
[4]- پاورقى 284 . .
[5]- « او راست ملك آسمانها و زمين . » ( بقره - 107 ) .
[6]- پاورقى 129 . .


صفحه 271


يكون إلى مكان اقرب منه إلى مكان .[1]و قول حضرت امام على نقى عليه السلام : و اعلم ، انّه اذا كان في السّماء الدّنيا فهو كما هو على العرش . و الأشياء كلَّها له سواء علما و قدرة و ملكا و احاطة .[2]و با اين كه مالكيّت ذات مقدّسش به همهء اشياء و همهء عوالم على السواء است ، معذلك در آيهء شريفه مىفرمايد : مالِكِ يَوْمِ الدّين 1 : 4 . اين اختصاص ممكن است براى اين باشد كه « يوم الدّين » يوم الجمع است ، از اين جهت ، مالك « يوم الدّين » كه يوم الجمع است مالك ايّام ديگر كه متفرّقات است مىباشد ، و المتفرّقات في النّشئة الملكيّة مجتمعات في النّشئة الملكوتيّة .[3]و يا براى آن است كه ظهور مالكيّت و قاهريّت حق تعالى مجده در « يوم الجمع » كه يوم رجوع ممكنات است به باب اللَّه و صعود موجودات بفناء اللَّه است مىباشد .
و تفصيل اين اجمال به طورى كه مناسبت با اين رساله است ، آن است كه تا نور وجود و شمس حقيقت در سير تنزّلى و نزول از مكامن غيب به سوى عالم شهادت است ، رو به احتجاب و غيبت است ، و به عبارت ديگر ، در هر تنزّلى تعيّنى است و در هر تعيّن و تقيّدى حجابى است . و چون انسان مجمع جميع تعيّنات و تقيّدات است ، محتجب به تمام حجب هفتگانهء ظلمانيّه و حجب هفتگانهء نوريّه ، كه آن ارضين سبع و سموات سبع به حسب تأويل است ، مىباشد ، و شايد ردّ به « اسفل السّافلين » نيز عبارت از احتجاب به جميع انواع حجب باشد . و از اين احتجاب شمس وجود و صرف نور در افق تعيّنات ، به « ليل » و « ليلة القدر » تعبير مىتوان نمود . و مادامى كه انسان در اين


[1]- « هيچ جايى خالى از او نيست و هيچ جايى او را در خود نگيرد و به جايى نزديكتر از جاى ديگر نيست » . . اصول كافى ، ج 1 ، ص 170 ، « كتاب التوحيد » ، « باب الحركة و الانتقال » ، حديث 3 . .
[2]- « و بدان كه هنگامى كه او در آسمان دنياست همان گونه است كه بر عرش جاى دارد و همه چيز در برابر قدرت و مالكيت و احاطهء او يكسان است . » منبع پيشين ، حديث 4 . .
[3]- « پراكنده هاى عالم ملك در عالم ملكوت مجتمعاند . » .


صفحه 272


حجب محتجب است ، از مشاهدهء جمال ازل و معاينهء نور اوّل محجوب است . و چون در سير صعودى جميع موجودات از منازل سافلهء عالم طبيعت به حركات طبيعيّه - كه در جبلَّهء ذات آنها از نور جاذبهء فطرة اللهى به حسب تقدير « فيض اقدس » در حضرت علميّه به وديعت نهاده شده - رجوع به وطن اصلى و ميعاد حقيقى نمودند - چنانچه در آيات شريفه اشاره به اين معنى بسيار است - از حجب نورانيّه و ظلمانيّه دوباره مستخلص شوند و مالكيّت و قاهريّت حق تعالى جلوه كند و حق به وحدت و قهاريّت تجلَّى فرمايد . و در اين جا كه رجوع آخر به اول و اتّصال ظاهر به باطن شد و حكم ظهور ساقط و حكومت باطن جلوه نمود ، خطاب از حضرت مالك على الاطلاق آيد - و مخاطبى جز ذات مقدس نيست - : لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْم 40 : 16 . و چون مجيبى نيست خود فرمايد : لله الْواحِدِ القَهّار 40 : 16 .[1]و اين يوم مطلق كه يوم خروج شمس حقيقت از حجاب افق تعيّنات [ است ] « يوم دين » است به يك معنى ، زيرا كه هر موجودى از موجودات در ظلّ اسم مناسب خود فانى در حق شود . و چون نفخهء صور دمد ، از آن اسم ظهور كند و با توابع آن اسم قرين گردد ، فَريقٌ في الْجَنَّةِ وَفَريقٌ فِى السَّعير 42 : 7 .[2]و انسان كامل در اين عالم ، به حسب سلوك إلى اللَّه و هجرت به سوى او ، از اين حجب خارج شود و احكام قيامت و ساعت و يوم الدّين براى او ظاهر و ثابت شود ، پس ، حق با مالكيّت خود بر قلب او ظهور كند در اين معراج صلوتى ، و لسان او ترجمان قلبش باشد و ظاهر او لسان مشاهدات باطنش گردد . و اين است يكى از اسرار اختصاص مالكيت به « يوم الدين » .
الهام عرشى بدان كه در باب « عرش » و « حملهء » آن اختلافاتى است ، و در ظواهر


[1]- « امروز ملك از آن كيست ؟ از آن خداى يگانهء قهّار است . » ( غافر - 16 ) .
[2]- « گروهى در بهشت و گروهى در آتشاند . » ( شورى - 7 ) .


صفحه 273


اخبار شريفه نيز اختلاف است ، گر چه به حسب باطن اختلافى در كار نيست ، چون در نظر عرفانى و طريق برهانى « عرش » بر معانى بسيارى اطلاق شود :
يكى از معانى آن - كه نديدم در لسان قوم - حضرت « واحديّت » است ، كه مستواى « فيض اقدس » است . و حملهء آن چهار اسم است از امّهات اسماء كه « اول » و « آخر » و « ظاهر » و « باطن » است .
و ديگر - كه باز در لسان قوم نديدم - « فيض مقدّس » است كه مستواى اسم اعظم است ، و حامل آن « رحمن » و « رحيم » و « ربّ » و « مالك » است .
و يكى از اطلاقات آن ، جملهء « ما سوى اللَّه » است ، كه حامل آن چهار ملك است : « اسرافيل » و « جبرائيل » و « ميكائيل » و « عزرائيل » .
و يكى ديگر ، « جسم كلّ » است ، كه حامل آن چهار ملك است كه صور « ارباب انواع » است ، و در روايت كافى اشاره به آن وارد شده .[1]و گاهى اطلاق بر « علم » شده ، كه شايد مراد از علم « علم فعلى » حق باشد كه مقام ولايت كبرى است . و حملهء آن چهار نفر از اولياء كمّل است در امم سالفه : نوح و إبراهيم و موسى و عيسى - على نبيّنا و آله و عليهم السلام . و چهار نفر از كمّل است در اين امّت : رسول ختمى ، و امير المؤمنين ، و الحسن ، و الحسين - عليهم السلام .
و چون اين مقدمه دانسته شد ، بدان كه در سورهء شريفهء « حمد » پس از اسم « اللَّه » كه اشاره به ذات است ، اين چهار اسم شريف كه « ربّ » و « رحمن » و « رحيم » و « مالك » است اختصاص به ذكر داده شده ، ممكن است براى اين باشد كه اين چهار اسم شريف حامل عرش « وحدانيّت » هستند به حسب باطن ، و مظاهر آنها چهار ملك مقرّب حق هستند كه حامل عرش « تحقّق » هستند . پس ، اسم مبارك « ربّ » باطن « ميكائيل » است كه به مظهريّت ربّ موكَّل ارزاق و مربّى دار وجود است . و اسم شريف « رحمن » باطن « اسرافيل » است كه منشى ارواح و نافخ صور و باسط ارواح و صور است ، چنانچه بسط


[1]- اصول كافى ، ج 1 ، ص 131 و 132 . .


صفحه 274


وجود هم به اسم « رحمن » است . و اسم شريف « رحيم » باطن « جبرائيل » است كه موكَّل بر تعليم و تكميل موجودات است . و اسم شريف « مالك » باطن « عزرائيل » است كه موكَّل بر قبض ارواح و صور و ارجاع ظاهر به باطن است . پس ، سورهء شريفه تا مالِكِ يَوْمِ الدين 1 : 4 مشتمل بر عرش وحدانيّت و عرش تحقّق است و مشير به حوامل آن مىباشد . پس ، تمام دائرهء وجود و تجلَّيات غيب و شهود ، كه قرآن شريف ترجمان آن است ، تا اين جاى از اين سوره مذكور است . و همين معنى جمعا در بسم اللَّه كه اسم اعظم است موجود است ، و در « باء » كه مقام سببيّت مىباشد و « نقطه » كه سرّ سببيّت است موجود است ، و على عليه السلام سرّ ولايت و سببيّت است ، پس او است نقطهء تحت الباء ،[1]يعنى ، نقطهء تحت الباء ترجمان سرّ ولايت است تامّل - وجه تأمل اشكالى است كه در حديث است . و اللَّه العالم .
تنبيه عرفانى شايد در تقديم « ربّ » و ذكر « رحمن » و « رحيم » پس از آن ، و تأخير « مالك » ، اشاره اى لطيفه باشد به كيفيّت سلوك انسانى از نشئهء ملكيّهء دنياويّه تا فناى كلَّى يا تا مقام حضور نزد مالك الملوك . پس ، سالك تا در مبادى سير است ، در تحت تربيت تدريجى « ربّ العالمين » است ، زيرا خود نيز از عالميان و سلوكش در تحت تصرّف زمان و تدريج است . و چون به قدم سلوك از عالم طبيعت متصرّم منسلخ شد ، مرتبهء اسماء محيطه كه به عالم - كه جنبهء سوائيّت در او غالب است - فقط تعلَّق ندارد در قلب او تجلَّى كند ، و چون اسم شريف « رحمن » را در بين اسماء محيطه مزيد اختصاصى است ، آن مذكور گرديده . و چون « رحمن » ظهور رحمت و مرتبهء بسط مطلق است ، مقدّم شده بر « رحيم » كه به افق بطون نزديكتر است ، پس ، در سلوك عرفانى اول اسماء ظاهره تجلَّى كند ، پس از آن ، اسماء باطنه ، چون سير سالك من الكثرة إلى


[1]- الاسفار الاربعة ، ج 7 ، ص 32 . اسرار الحكم ، ص 559 . .


صفحه 275


الوحدة مىباشد ، تا منتهى مىشود به اسماء باطنهء محضه كه اسم « مالك » از آنها است . پس ، در تجلَّى به مالكيّت ، كثرات عالم غيب و شهادت مضمحل شود و فناى كلَّى و حضور مطلق دست دهد . و چون از حجب كثرت به ظهور وحدت و سلطنت الهيّه تخلَّص يافت و به مشاهدهء حضوريّه نائل گرديد ، مخاطبهء حضوريه كند و ايّاك نعبد گويد .
پس تمام دايرهء سير سايرين نيز در سورهء شريفه مذكور است : از آخرين حجب عالم طبيعت تا رفع جميع حجب ظلمانيّه و نورانيّه و دست دادن حضور مطلق . و اين حضور قيامت كبراى سالك و قيام ساعت او است . و شايد در آيهء شريفهء فَصَعِقَ مَنْ في السَّمواتِ وَمَن الارضِ الا مَنْ شاءَ الله 39 : 68[1]مقصود از « مستثنى » اين نوع از اهل سلوك باشد كه براى آنها قبل از نفخ صور كلَّى ، صعق و محو حاصل شده . و شايد يكى از محتملات فرمايش رسول خدا كه فرمودند : انا و السّاعة كهاتين[2]- و جمع فرمودند بين دو سبّابهء شريفهء خود - همين معنى باشد .
تنبيه ادبى در تفاسير متداوله كه ديديم ، يا از آنها نقل شده ، « دين » را به معناى جزا و حساب دانسته‌اند . و در كتب لغت نيز به اين معنى ذكر شده ، و به قول شعراء عرب استشهاد شده مثل قول شاعر : و اعلم بانّك ما تدين تدان .[3]و قول منسوب به شهل بن ربيعة : و لم يبق سوى العدوان ، دنّاهم كما دانوا .[4]و


[1]- « . . . پس هر كس در آسمانها و زمين است مدهوش شود جز آن كه پروردگار تو بخواهد . » ( زمر 68 ) .
[2]- « من و قيامت همانند اين دو ( دو انگشت سبابه و وسط ) هستيم . » الاشيعثيّات ، ص 212 ، « باب ما يوجب الصبر » . بحار الانوار ، ج 2 ، ص 39 ، « كتاب العلم » ، حديث 72 . از مجالس مفيد . .
[3]- « و بدان همان طور كه كيفر مىدهى جزا داده مىشوى . » .
[4]- « و جز دشمنى چيزى نماند ، كيفرشان داديم آنچنانكه آنها جزا دادند » . . ( فلمّا اصبح الشرّ و امسى و هو عريان - و لم يبق سوى العدوان دنّاهم كما دانوا ) - سهل بن شيبان . جامع الشواهد ، « باب الفاء مع اللام » ، ص 185 . .


صفحه 276


گفته‌اند « ديّان » ، كه از اسماء الهيّه است ، نيز به همين معنى است . و شايد مراد از « دين » شريعت حقّه باشد . و چون در روز قيامت آثار دين ظاهر گردد و حقايق دينيّه از پرده بيرون افتد ، از اين جهت آن روز را « روز دين » بايد گفت ، چنانچه امروز « روز دنيا » است ، زيرا كه روز ظهور آثار دنيا است و صورت حقيقيّهء دين ظاهر نيست . و اين شبيه قول خداى تعالى است كه مىفرمايد :
وَ ذَكِّرْهُمْ بِايّامِ الله 14 : 5 ،[1]و آن ايّامى است كه حق تعالى به قهر و سلطنت با قومى رفتار كند . و روز قيامت هم « يوم اللَّه » است و هم « يوم الدّين » است ، زيرا كه روز ظهور سلطنت الهيّه و روز بروز حقيقت دين خدا است .
قوله تعالى : ايّاكَ نَعْبُدُ وَايّاكَ نَسْتَعين 1 : 5 بدان اى عزيز كه چون بندهء سالك در طريق معرفت تمام محامد و مدايح را مختص به ذات مقدّس حق دانست و قبض و بسط وجود را از او دانست و ازمّهء امور را در اول و آخر و مبدأ و منتهى به يد مالكيّت او دانست و توحيد ذات و افعال در قلبش تجلَّى نمود ، حصر عبادت و استعانت را به حق كند و جميع دار تحقّق را طوعا و كرها خاضع ذات مقدّس بيند و در دار تحقّق قادرى نبيند تا اعانت را به او نسبت دهد . و اين كه بعضى از اهل ظاهر گفته‌اند حصر عبادت حقيقى است و حصر استعانت حقيقى نيست - زيرا كه استعانت به غير حق نيز مىشود و در قرآن شريف نيز فرمايد : تَعاوَنوُا عَلَى البِرِّ وَالتَّقْوى 5 : 2[2]و مىفرمايد : اسْتَعينوُا بِالصَّبْرِ و الصَّلوة 2 : 45[3]و نيز معلوم است بالضّرورة كه سيرهء نبىّ اكرم و ائمّهء هدى عليهم السلام و اصحاب آنها و مسلمين بر استعانت از غير حق بوده در غالب امور مباحه ، مثل استعانت به دابّه و خادم و زوجه و رفيق و رسول و اجير و غير ذلك - كلامى است با اسلوب اهل ظاهر . و اما كسى كه از توحيد فعلى حق تعالى اطلاع دارد و


[1]- « روزهاى خدا را به يادشان آور . » ( إبراهيم - 5 ) .
[2]- « در نيكوكارى و تقوا به يكديگر يارى رسانيد . » ( مائده - 2 ) .
[3]- « از صبر و نماز يارى جوييد . » ( بقره - 45 ) .