تفصيل و جمع توجّه كند .
و كسى كه در نماز غايب از خلق نبوده و مسافر إلى اللَّه نشده ، براى او سلام حقيقت ندارد و جز لقلقهء لسان نيست . پس ، ادب قلبى سلام به ادب جميع صلوة است ، و اگر در اين نماز ، كه حقيقت معراج است ، عروجى حاصل نشده و از بيت نفس خارج نشده ، سلام او براى او نيست . و نيز در اين سفر اگر سلامت از تصرّفات شيطان و نفس امّاره بود ، و در تمام اين معراج حقيقى قلب را علتى نبود ، سلام او حقيقت دارد و الا لا سلام له . آرى ، سلام بر نبىّ ( ص ) بنابر اين ، سلام با حقيقت است ، زيرا كه او در اين سفر معراجى و در اين سير إلى اللَّه صعودا و نزولا متّصف به سلامت است و در تمام سير از تصرّفات غير حق عارى و برى است ، چنانچه اشاره به آن در سورهء مباركهء انّا انزلنا 97 : 1 نموديم .
فصل دوم عن مصباح الشّريعة . قال الصّادق عليه السّلام : معنى » السّلام « فى دبر كلّ صلوة ، الامان ، اى ، من ادّى امر اللَّه و سنّة نبيّه صلَّى اللَّه عليه و آله خاشعا منه قلبه ، فله الامان من بلاء الدّنيا و برائة من عذاب الآخرة . و » السّلام « اسم من اسماء اللَّه تعالى ، اودعه خلقه ليستعملوا معناه في المعاملات و الامانات و الاضافات و تصديق مصاحبتهم فيما بينهم و صحّة معاشرتهم . و اذا اردت ان تضع السّلام موضعه و تؤدّى معناه ، فاتّق اللَّه ، و ليسلم منك دينك و قلبك و عقلك ، و لا تدنّسها بظلمة المعاصى ، و لتسلم حفظتك ان لا تبرمهم [ اى ، لا تضجرهم ] و لا تملَّهم و توحشهم منك بسوء معاملتك معهم ، ثمّ صديقك ثمّ عدوّك ، فانّ من لم يسلم منه من هو الاقرب إليه ، فالابعد اولى . و من لا يضع » السّلام « مواضعه هذه ، فلا سلام و لا تسليم ( سلم - خ ) ، و كان كاذبا في سلامه و ان افشاه في الخلق .[1]
[1]- » معناى « سلام » در پايان نماز ، امان است ، يعنى ، هر كس امر خدا و سنّت پيامبرش را با خشوع قلب به
فرمايد : « معناى » سلام « در دنبالهء نمازها ، » امان « است ، يعنى ، كسى كه اوامر الهيّه و سنن نبويّه را ادا كند با خشوع قلبى ، ايمن از بلاء دنيا و عذاب آخرت شود . » يعنى از تصرّفات شيطانيّه در دنيا مأمون شود ، چه كه اداء اوامر الهيّه با خشوع قلبى موجب قطع تصرّف شيطان است - انَّ الصَّلوةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَالْمُنْكَر 29 : 45 .[1]پس از آن ، اشاره به سرّى از اسرار « سلام » فرمايد و گويد : « سلام يكى از اسماء اللَّه است كه خداى تعالى به وديعت در موجودات قرار داده . » و اين اشاره به مظهريّت موجودات از اسماء الهيّه است . و بايد عبد سالك اين لطيفهء الهيه را كه در باطن ذات و خميرهء او به وديعت نهفته است ، اظهار كند ، و در جميع معاملات و معاشرات و امانات و ارتباطات استعمال كند ، و در مملكت باطن و ظاهر خود نيز سرايت دهد ، و در معاملات با حق و دين حق تعالى استعمال نمايد تا خيانت به وديعت الهيه نكرده باشد . پس ، حقيقت « سلام » را سرايت دهد در جميع قواى ملكيّه و ملكوتيّهء خود و در جميع عادات و عقايد و اخلاق و اعمال خويش تا خود از همهء تصرّفات سالم ماند . و طريق تحصيل اين سلامت را تقوى معرفى فرموده .
و بايد دانست كه تقوى را مراتب و منازلى است :
[1]- « همانا نماز از فحشاء و منكر باز مىدارد . » ( عنكبوت - 45 ) . جاى آورد ، از بلاى دنيا در امان است و از عذاب آخرت بر كنار . و « سلام » نامى از نامهاى خداى تعالى است كه در ميان خلق خود به وديعت نهاده تا در داد و ستد ، نگاهدارى امانات ، و روابط با هم و صدق همنشينى و صحت آميزش و معاشرتشان به كار برند . و اگر خواهى سلام را در جاى خود نهى و معنايش را ادا كنى ، بايد از خدا پروا نمايى و دين و دل و عقل تو از تو در سلامت باشد و آنها را به تيرگى گناهان نيالايى ، و بايد فرشتگان نگهبانت را در امان بدارى و آنها را نيازارى و ملولشان نسازى و با رفتار ناشايست ايشان را از خود دور نسازى . سپس دوستت و آن گاه دشمنت ( بايد از جانب تو در امان باشند ) . كه هر كه نزديكانش از او در امان نباشد ، بيقين بيگانه از او در امان نخواهد بود . و كسى كه سلام را در اين جايگاهها ننهد ( او را ) نه سلام است و نه تسليم [ نسخه : و نه سلمى ] . و او در سلام خود دروغگوست هر چند در ميان مردم بدان تظاهر كند » . مصباح الشريعة ، « الباب الثامن عشر ، فى السلام » . بحار الانوار ، ج 82 ، ص 307 .
پس ، تقواى ظاهر ، نگاهدارى ظاهر است از قذارات و ظلمت معاصى قالبيّه . و اين تقواى عامّه است .
و تقواى باطن ، نگاهدارى و تطهير آن است از افراط و تفريط و تجاوز از حد اعتدال در اخلاق و غرائز روحيّه . و اين تقواى خاصّه است .
و تقواى عقل ، نگاه دارى و تطهير آن است از صرف آن در علوم غير الهيّه . و مراد از علوم الهيّه علومى است كه مربوط به شرايع و اديان الهيّه باشد . و جميع علوم طبيعه و غير آنها كه براى شناخت مظاهر حق است الهيه است و اگر براى آن نباشد ، نيست ، هر چند مباحث مبداء و معاد باشد . و اين تقواى اخصّ خواص است .
و تقواى قلب ، و آن نگاه دارى آن است از مشاهده و مذاكرهء غير حق . و اين تقواى اولياء است . و مقصود از حديث شريف كه فرمايد حق تعالى : انا جليس من جلسنى ،[1]همين خلوت قلبى است . و اين خلوت بهترين خلوات و خلوتهاى ديگر مقدمهء حصول همين است .
پس ، كسى كه متّصف به همهء مراتب تقوا شد ، دين و عقل و روح و قلب او و جميع قواى ظاهره و باطنه اش سالم ماند ، و حفظه و موكَّلين او نيز سالم مانند و از او ملول و منضجر و وحشتناك نشوند . و معاملات و معاشرات چنين شخصى با صديق و عدوّش به طريق سلامت شود ، بلكه ريشهء عداوت از باطن قلبش منقطع شود ، هر چند مردم با او عداوت ورزند . و كسى كه به جميع مراتب سلامت نباشد ، به همان اندازه از فيض « سلام » محروم و به افق نفاق نزديك شود ، نعوذ باللَّه منه . و السّلام .
[1]- « من همنشين كسى هستم كه مرا همنشين خود اختيار كند . » المواهب السنية ، ص 77 . و المحجّة البيضاء ، ج 8 ، ص 58 ( با اندكى اختلاف ) . .
خاتمهء كتاب در آداب بعضى از امور داخله و خارجه نماز است خاتمهء كتاب در آداب بعضى از امور داخله و خارجه نماز است و در آن چند فصل است فصل اوّل در تسبيحات اربعه است كه در ركعت ثالث و رابع نماز خوانده مىشود و اسرار و آداب قلبيّهء آن به قدر مناسب فصل اوّل در تسبيحات اربعه است كه در ركعت ثالث و رابع نماز خوانده مىشود و اسرار و آداب قلبيّهء آن به قدر مناسب و آن متقوم به چهار ركن است :
ركن اول در « تسبيح » است .
ركن اول در « تسبيح » است .
و آن ، تنزيه از توصيف به تحميد و تهليل است ، كه از مقامات شامله است . و بندهء سالك بايد در تمام عبادات متوجّه آن باشد و قلب خود را از دعواى توصيف و ثنا جويى حق نگاه دارى كند ، گمان
نكند كه از براى عبد ممكن است قيام به حق عبوديّت ، فضلا از قيام به حقّ ربوبيّت كه چشم آمال كمّل اولياء از آن منقطع و دست طمع بزرگان اصحاب معرفت از ذيل آن كوتاه است « عنقا شكار كس نشود دام بازگير » .[1]از اين جهت گفتهاند كمال معرفت اهل معارف عرفان عجز خويش است .[2]آرى ، چون رحمت واسعهء حق جلّ و علا شامل حال ما بندگان ضعيف است ، به سعهء رحمت خود ما بيچارگان را بار خدمت داده و اجازهء ورود در يك همچو مقام مقدّس منزّه ، كه پشت كروبيّين از قرب به آن خم است ، مرحمت فرموده . و اين از بزرگترين تفضّلات و ايادى ذات مقدّس ولىّ نعمت است بر بندگان خود ، كه اهل معرفت و اولياء كمّل و اهل اللَّه قدر آن را به قدر معرفت خود مىدانند ، و ما محجوبان بازماندهء از هر مقام و منزلت و محرومان دور افتادهء از هر كمال و معرفت بكلَّى از آن غافليم ، و اوامر الهيّه را ، كه في الحقيقة بالاترين نعم بزرگ نامتناهى است ، از تكلَّف و كلفت دانيم و با انضجار و كسالت قيام به آن كنيم ، و از اين جهت از نورانيّت آن بكلى محروم و محجوبيم .
و بايد دانست كه چون « تحميد » و « تهليل » متضمّن توحيد فعلى است و در آن شائبهء تحديد و تنقيص است ، بلكه شائبهء تشبيه و تخليط است ، عبد سالك براى تهيهء ورود در آن لازم است در حصن حصين تسبيح و تنزيه خود را وارد كند و به باطن قلب خود بفهماند كه حق جلَّت عظمته منزّه از تعيّنات خلقيّه و تلبّس بملابس كثرات است ، تا ورود در تحميدش از شائبهء تكثير تنزيه شود .
ركن دوم « تحميد » است .
و آن ، مقام توحيد فعلى است كه مناسب حال قيام است و مناسب قرائت است نيز ، و از اين جهت ، اين تسبيحات در ركعات اخيره قائم مقام « حمد » است و مصلَّى مختار است كه « حمد » را نيز بخواند به جاى آن . و توحيد فعلى را - چنانچه در « حمد » مذكور شد - از حصر
[1]- « عنقا شكار كس نشود دام بازگير - كانجا هميشه باد به دست است دام را » . - حافظ .
[2]- بحار الانوار ، ج 94 ، ص 150 ، « المناجات ثمانية عشر » ، « مناجات العارفين » . .
حمد به حق تعالى استفاده كنيم و دست عبد را از محمدتها بكلَّى كوتاه نماييم و هُوَ الاوَّلُ وَالآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْباطِن 57 : 3[1]را به سامعهء قلب رسانيم ، و حقيقت ما رَمَيْتَ اذْ رَمَيْتَ وَلكِنَّ الله رَمى 8 : 17[2]را به ذائقهء روح چشانيم ، و خود بينى و خود خواهى را زير پاى سلوك نهيم تا به مقام تحميد خود را رسانيم و دل را از زير بار منّت خلق بيرون كشانيم .
ركن سوم « تهليل » است .
و از براى آن مقاماتى است :
يكى مقام نفى الوهيّت فعليّه است كه عبارت اخراى لا مؤثّر في الوجود الا اللَّه است . و اين مؤكَّد حصر « تحميد » بلكه موجب و مسبّب آن است . چون كه مراتب وجودات امكانيّه ظلّ حقيقت وجود حق جلَّت قدرته و ربط محض است و از براى هيچ يك از آنها به هيچ وجه استقلال و قيام به خود نيست ، از اين جهت ، تاثير ايجادى را به هيچ وجه به آنها نتوان نسبت داد ، چه كه در تأثير استقلال ايجاد لازم و استقلال ايجاد مستلزم استقلال وجود است . و به عبارت اهل ذوق ، حقيقت وجودات ظلَّيّه ظهور قدرت حق است در مرايى خلقيّه ، و معنى لا اله الا اللَّه مشاهدهء فاعليّت و قدرت حق است در خلق و نفى تعيّنات خلقيّه است ، و افناى مقام فاعليّت آنها و تأثير آنها است در حق .
و يكى مقام نفى معبود غير حق است ، و لا اله الا اللَّه اى ، لا معبود سوى اللَّه . و بنابر اين ، مقام « تهليل » نتيجهء مقام « تحميد » است ، زيرا كه اگر محمدت منحصر به ذات مقدّس حق شد ، عبوديّت نيز بار خود را در آن مقام مقدّس افكند ، و جميع عبوديّتهايى كه خلق از خلق مىكند ، كه همه براى رؤيت محمدت است ، منتفى شود ، پس ، گويى سالك چنين گويد كه چون جميع محامد منحصر در حق است ، پس عبوديت نيز منحصر به او شود ، و او معبود شود و بتها همه شكسته شود . و از براى « تهليل » مقامات ديگرى است كه مناسب اين مقام نيست .
[1]- پاورقى 127 . .
[2]- پاورقى 287 . .
ركن چهارم « تكبير » است .
ركن چهارم « تكبير » است .
و آن نيز تكبير از توصيف است ، گويى كه عبد در اول ورود در « تحميد » و « تهليل » ، تنزيه از توصيف نموده ، و پس از فراغ از آن نيز تنزيه و تكبير از توصيف نمايد ، كه تحميد و تهليلش محفوف به اعتراف به تقصير و تذلَّل باشد . و شايد كه تكبير در اين مقام تكبير از « تحميد » و « تهليل » باشد ، زيرا كه در آن شائبهء كثرت است ، چنانچه مذكور شد . و شايد در « تسبيح » تنزيه از تكبير ، و در تكبير تكبير از تنزيه نيز باشد ، كه دعاوى عبد بكلَّى ساقط شود و به توحيد فعلى متمكَّن گردد و مقام قيام به حقّ ملكه گردد در قلب ، و از تلوين بيرون آيد و حالت تمكين حاصل شود .
و عبد سالك بايد در اين اذكار شريفه كه روح معارف است حال تبتّل و تضرّع و انقطاع و تذلَّل را در قلب تحصيل كند ، و به كثرت مداومت باطن قلب را صورت ذكر دهد و حقيقت ذكر را در باطن قلب متمكَّن سازد ، تا قلب متلبّس به لباس ذكر شود و لباس خويش ، كه لباس بعد است ، از تن بيرون آورد ، پس ، قلب الهى حقّانى شود و حقيقت و روح انَّ الله اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنينَ انْفُسَهُم 9 : 111[1]در آن متحقّق گردد .
فصل دوم در آداب قلبيهء قنوت است فصل دوم در آداب قلبيهء قنوت است بدان كه « قنوت » يكى از مستحبّات مؤكَّده است كه ترك آن شايسته نيست ، بلكه احتياط در اتيان به آن است ، زيرا كه بعضى از اصحاب قائل به وجوب شدهاند ، و ظاهر بعض روايات نيز وجوب است ، گرچه اقوى در صناعت فقهى عدم وجوب است ، چنانچه مشهور بين علماء اعلام است . و آن به همين كيفيّت خاصّه كه بين اماميّه رضوان اللَّه عليهم متعارف است
[1]- « همانا خدا از مؤمنان جانهايشان را خريده است . » ( توبه - 111 ) .
مىباشد ، يعنى ، متقوّم است به بلند نمودن دست را در حذاء وجه ، و بسط باطن كفها را طرف آسمان و خواندن ادعيهء مأثوره يا غير مأثوره . و جايز است دعا نمودن به هر زبان ، عربى يا غير آن . و عربى احوط و افضل است .
و فقها فرمودهاند افضل ادعيه در آن ، دعاى « فرج » است .[1]و دليل فقهى معتدّ بهى به نظر نويسنده نرسيده بر افضليّت ، ولى مضمون دعا دالّ بر فضيلت تامّهء آن است ، زيرا كه مشتمل بر « تهليل » و « تسبيح » و « تحميد » است كه روح توحيد است ، چنانچه بيان آن شد . و نيز مشتمل بر اسماء بزرگ الهى است از قبيل : « اللَّه » ، « الحليم » ، « الكريم » ، « العلىّ » ، « العظيم » ، « الرّبّ » ، و نيز مشتمل بر ذكر ركوع و سجود است ، و نيز مشتمل بر اسماء ذات و صفات و افعال است ، و نيز مشتمل است بر مراتب تجلَّيات حق جلّ و علا ، و نيز مشتمل است بر سلام بر مرسلين ، گرچه احتياط ترك آن است ، ولى اقوى جواز است ، و نيز مشتمل است بر صلوات بر پيغمبر و آل او عليهم السلام . گويى اين دعاى شريف با اين اختصار مشتمل به تمام وظايف ذكريّهء صلوة است .
و از گفتهء فقها رضوان اللَّه عليهم نيز اثبات افضليّت توان كرد ، يا به واسطهء تسامح در ادلَّهء سنن[1]، گرچه نويسنده را در آن تأملى است . و يا به واسطهء كشف دليل معتبرى ، كه به نظر ما نرسيده ، كه مبناى اجماع در نظر متأخّرين است .
و از ادعيهء شريفه كه بسيار فضيلت دارد و نيز مشتمل بر آداب مناجات
[1]- لا اله الَّا اللَّه الحليم الكريم . . . وسائل الشّيعة ، ج 4 ، ص 906 ، « كتاب الصّلوة » ، « أبواب القنوت » ، باب 7 ، حديث 4 . مستدرك وسائل الشّيعة ، « كتاب الصّلوة » ، « أبواب القنوت » ، باب 6 ، حديث 4 و 9 . .
[1]- روايات متعددى - در حد استفاضه - وارد شده است كه اگر به كسى خبر برسد ( بشنود يا در جايى بخواند ) كه انجام عملى ثواب و پاداش دارد و او آن عمل را انجام بدهد ، بدان عمل مثاب و مأجور خواهد بود اگر چه آن خبر صحيح نباشد . اين روايات به « اخبار من بلغ » معروف است ، و مفاد مضمون آنها را « تسامح در ادلَّهء سنن » گويند . رجوع شود به بحار الانوار ، ج 2 ، ص 256 ، « كتاب العلم » ، باب 30 . اصول كافى ، ج 3 ، ص 139 ، « كتاب الايمان و الكفر » ، « باب من بلغه ثواب من اللَّه على عمل » .