تفسير و جمع بندى
آتش سوزان حسد
در نخستين آيات مورد بحث، سخن از داستان فرزندان آدم است كه يكى بر ديگرى حسد برد و سرانجام دستش به خون برادر آغشته شد و نخستين قتل و جنايت در روى زمين صورت گرفت و سرآغازى براى جنايتهاى ديگر شد!
مىفرمايد: «داستان دو فرزند آدم را آن گونه كه بوده است بر آنها بخوان آن زمان كه هر كدام كارى براى تقرّب به پروردگار انجام دادند امّا از يكى پذيرفته شد و از ديگرى پذيرفته نشد (برادرى كه عملش مردود شده بود به برادر ديگر) گفت: به خدا سوگند تو را خواهم كشت! (او در پاسخ) گفت: (اگر عمل تو پذيرفته نشده است من گناهى ندارم زيرا) خداوند تنها از پرهيزكاران مىپذيرد»!(وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَىْ آدَمَ بِالْحَقِّ اذْ قَرَّبَا قُرْبَاناً فَتُقُبِّلَ مِنْ احَدِهِمَا وَ لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الْآخَرِ قَالَ لَاقْتُلَنَّكَ قَالَ انَّمَا يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ).[1]
يعنى من مشكلى براى تو ايجاد نكردهام كه قصد جان مرا كردهاى، مشكل تو از درون جان توست، تو عملت ناخالص بوده و با تقوا آميخته نشده و به همين دليل مقبول درگاه خداوند نگرديده است، او پاك است و جز پاك نمىپذيرد!
سپس افزود: «اگر تو براى كشتن من دست دراز كنى من هرگز اين كار نمىكنم و دست به قتل تو نمىگشايم، چون از پروردگار جهانيان مىترسم».(لَئِنْ بَسَطْتَ الَىَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنِى مَا انَا بِبَاسِطٍ يَدِىَ الَيْكَ لِاقْتُلَكَ انِّى اخَافُ اللَّهَ رَبَّ الْعَالَمِينَ).[2]
سرانجام آتش كينه و حسد در دل او چنان شعلهور شد كه پيوندهاى برادرى و اخوّت را نابود كرد، خون چشمان قابيل را گرفت و آن گونه كه قرآن مىگويد: «نفس سركش او، وى را مصمّم به كشتن برادر كرد و او را كشت و از زيانكاران شد»!(فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ اخِيهِ فَقَتَلَهُ فَاصْبَحَ مِنَ الْخَاسِرِينَ).[3]
آرى او گرفتار زيان و خسران شد، هم برادر خود را از دست داد، هم آرامش دنيا را، چرا كه قاتل اگر ذرّهاى وجدان داشته باشد پيوسته در عذاب وجدان است و آرامشى در دنيا نخواهد داشت و آخرت خود را نيز به تباهى مىكشاند.
[1]-/ مائده، 27
[2]-/ مائده، 28
[3]-/ مائده، 30
در بعضى از روايات آمده است: او برادرش را در حال خواب كشت[1]و اين جنايتى است مضاعف و نشان مىدهد كه وقتى آتش حسد در درون انسان زبانه بكشد همه چيز را خاكستر مىكند!
ولى به زودى از كار خود پشيمان شد، اندوه عميقى بر سراسر وجود او حاكم گشت، هر زمان چشمش به بدن خونين و بىجان برادر مىافتاد وحشت و اضطراب تمام وجودش را فرامىگرفت، جسد برادر را بر دوش گرفت و نمىدانست چه كند و كجا ببرد كه هم آثار جنايت خود را بپوشاند و هم اين منظره هولناك آزار دهنده را از برابر چشمان خود دور كند، در اين هنگام على رغم جنايت هولناك و گناه بزرگى كه او مرتكب شده بود باز گوشهاى از لطف خدا براى او نمايان گشت: «خداوند زاغى را فرستاد كه در زمين كند و كاو كند تا به او نشان دهد چگونه جسد برادر را دفن كند، هنگامى كه اين درس را از آن پرنده آموخت گفت: اى واى بر من! آيا من نمىتوانم (حدّ اقل) مثل اين زاغ باشم و جسد برادر خود را در زمين پنهان كنم؟! سرانجام (اين كار را انجام داد) و از كرده خود سخت پشيمان شد».(فَبَعَثَ اللَّهُ غُرَاباً يَبْحَثُ فِى الْارْضِ لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُوَارِى سَوْأَةَ اخِيهِ قَالَ يَا وَيْلَتَى اعَجَزْتُ انْ اكُونَ مِثْلَ هَذَا الْغُرَابِ فَاوَارِىَ سَوْأَةَ اخِى فَاصْبَحَ مِنَ النَّادِمِينَ).[2]
در بعضى از روايات آمده است كه قابيل در برابر چشمان خود دو زاغ را ديد كه با هم مىجنگند و يكى ديگرى را كشت سپس زمين را با چنگال خود حفر كرد و جسد مقتول را در آن دفن نمود.[3]
و بعضى گفتهاند آن زاغ جسد مرده زاغى را آورد دفن كرد و گاه گفته شده او ملاحظه كرد كه زاغ بعضى از موادّ غذايى خود را براى محفوظ ماندن در زير خاك دفن مىكند و از آن كار، دفن اموات را ياد گرفت.
به هر حال او پشيمان شد امّا نه آن پشيمانى پايدار كه مقدّمه توبه و انابه به درگاه پروردگار باشد و زنگ اين گناه بر او ماند!
در اينجا دو سؤال مطرح است، نخست اينكه: منظور از«قربان»(وسيله قرب به خدا) در جمله«اذ قرّبا قرباناً»كه فرزندان آدم به پيشگاه خدا تقديم داشتند چيست؟ و ديگر
[1]-/ تفسير قرطبى، جلد 3، صفحه 2133
[2]-/ مائده، 31
[3]-/ نورالثقلين، جلد 1، صفحه 616
اينكه از كجا معلوم شد كه تقديمى«هابيل»در پيشگاه خدا پذيرفته شد و تقديمى«قابيل»مردود گشت.
در قرآن مجيد در پاسخ اين دو سؤال چيزى نيامده و به صورت سربسته ذكر شده است و روايات در اين زمينه هم از نظر متن و هم از نظر سند متفاوت است، آنچه با منطق و عقل و قراين موجود سازگارتر است روايتى است كه از امام صادق عليه السلام نقل شده كه فرمود: «آدم از سوى خدا مأمور شد كه هابيل را به عنوان وصىّ خود برگزيند و اسم اعظم را به او تعليم دهد، در حالى كه قابيل از او بزرگتر بود، هنگامى كه قابيل اين سخن را شنيد خشمناك شد و گفت: من به اين امر سزاوارترم. آدم به آنها دستور داد كه هر كدام قربانى (وسيله تقرّب) به پيشگاه خدا تقديم دارد (طبق روايت ديگرى هابيل كه دامدارى داشت بهترين دام خود را براى قربانى برگزيد و قابيل كه كشاوزى داشت از بدترين محصول زراعت خود براى اين كار انتخاب كرد، هر دو قربانى خود را بالاى كوهى گذاشتند، صاعقهاى آمد و قربانى هابيل را- به علامت قبولى- سوزاند و قربانى قابيل همچنان به جا ماند و اين تأييدى بود بر شايستگى هابيل براى امر جانشينى آدم!) اين امر آتش حسد را در دل قابيل برافروخت و خون برادر را ريخت»![1]
در هر حال قابيل براى برطرف كردن وضع ناهنجار خود دو راه در پيش داشت: يكى آنكه توبه به درگاه خدا آورد و سعى كند با عملهاى خالصتر و پاكتر عقب ماندگى معنوى خويش را در پيشگاه خدا جبران نمايد (اين همان كارى است كه علماى اخلاق آن را«غبطه»مىنامند و امرى شايسته و سازنده و مستحسن است)، ولى قابيل راه ديگرى را برگزيد، يعنى تلاش كرد نعمت را از برادر خود بگيرد و براى اين كار نيز بدترين راه را انتخاب كرد، دست خود را به خون او آغشته كرد تا سوز دل خود را كه از آتش حسد به وجود آمده بود فرونشاند!
اگر«تكبّر»ابليس سبب شد براى هميشه از درگاه خدا رانده شود و«حرص»آدم سبب شد براى هميشه از بهشت محروم گردد، حسد قابيل سبب شد كه با ريختن خون برادر، براى هميشه ملعون و مطرود درگاه خدا شود و هر قتلى در دنيا واقع مىشود او به عنوان
[1]-/ تفسير نورالثقلين، جلد 1، صفحه 610، حديث 125
بنيانگذار اصلى! در آن سهيم باشد.
تاريخ پر است از جنايات فجيعى كه انگيزه اصلى آن فقط حسد بوده است.
در بخش دوّم از آيات به چهره ديگرى از صفت زشت حسد و آثار مرگبار آن در زندگى انسانها برخورد مىكنيم و آن مربوط به داستان حضرت يوسف عليه السلام و برادران اوست.
يوسف عليه السلامنه تنها چهره بسيار زيبايى داشت بلكه خلق و خوى او نيز در نهايت زيبايى بود و همين امر كه از آينده درخشانى خبر مىداد نظر تيزبين پدرش يعقوب پيامبر را به خود جلب كرد و نخستين بذر حسد در دل برادرانش كه از او بزرگتر بودند پاشيده شد.
اين موضوع هنگامى به اوج شدّت خود رسيد كه يوسف عليه السلام به پدرش گفت: «پدر! من در خواب ديدم يازده ستاره به اضافه خورشيد و ماه در برابرم سجده مىكنند»!(اذْ قَالَ يُوسُفُ لِابِيهِ يَا ابَتِ انِّى رَأَيْتُ احَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِى سَاجِدِينَ).[1]
يعقوب كه مىدانست اين خواب يك خواب كودكانه نيست بلكه نشانه بارزى از آينده بسيار درخشان يوسف عليه السلام است به او گفت: «فرزندم خواب خود را براى برادرانت نقل نكن، مبادا براى تو نقشه خطرناكى بكشند چرا كه شيطان دشمن آشكار انسان است».
(قَالَ يَا بُنَىَّ لَاتَقْصُصْ رُؤْيَاكَ عَلَى اخْوَتِكَ فَيَكِيدُوا لَكَ كَيْداً انَّ الشَّيْطَانَ لِلْانْسَانِ عَدُوٌّ مُبِينٌ).[2]
آيا برادران يوسف عليه السلام از جريان اين خواب عجيب كه از آينده بسيار درخشان يوسف عليه السلام خبر مىداد آگاه شدند يا نه؟ دقيقاً روشن نيست، اگر با خبر شده باشند اين دوّمين پايه حسادت و كينه آنها را تشكيل داد، ولى به هر حال پدر مىدانست كه اگر برادران از اين خواب شگفت انگيز با خبر شوند نقشه خطرناكى بر ضدّ يوسف عليه السلام خواهند كشيد و به همين دليل اصرار بر كتمان آن داشت.
در بعضى از روايات آمده است كه يعقوب از شدّت خوشحالى اين خواب را با همسرش در ميان گذاشت به گمان اينكه فاش نخواهد شد، ولى از آنجا كه هر سرّى از دو
[1]-/ يوسف، 4
[2]-/ يوسف، 4
نفر تجاوز كند، فاش مىشود، اين داستان فاش شد و برادران يوسف از آن آگاه شدند و در روايت ديگر آمده كه يوسف نتوانست خواب را كتمان كند (و نهى پدر را نهى ارشادى مىدانست نه تحريمى) هنگامى كه برادران آگاه شدند گفتند يوسف سر پادشاهى دارد![1]
امّا اگر برادران از آن آگاه نشده باشند لا اقل رفتار پدر را با يوسف مىديدند كه همچون جان گرامى او را دوست مىدارد، در آغوش مىكشد و نوازش مىكند، به خصوص اينكه يادگار مادر از دست رفتهاش راحيل بود.
قرآن مىگويد: «برادران يوسف عليه السلام گفتند: يوسف و برادرش (بنيامين) نزد پدر از ما محبوبترند، در حالى كه ما نيرومندتريم (و پدر را در حلّ مشكلات يارى مىكنيم) به يقين پدر ما در گمراهى آشكار است»!(اذْ قَالُوا لَيُوسُفُ وَ اخُوهُ احَبُّ الَى ابِينَا مِنَّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ انَّ ابَانَا لَفِى ضَلَالٍ مُبِينٍ).[2]
به اين ترتيب حكم«ضلالت پدر»را صادر كردند! و به دنبال آن تصميم نهايى را براى برداشتن اين مانع بزرگ- يعنى يوسف- از سر راه خود گرفتند و در يك«مشاوره شيطانى»چنين نظر دادند: «يوسف را بكشيد، يا او را به سرزمين دوردستى بيفكنيد تا توجّه پدر فقط به شما باشد و بعد از آن (از گناه خود توبه مىكنيد و) افراد صالحى خواهيد بود»!(اقْتُلُوا يُوسُفَ اوِ اطْرَحُوهُ ارْضاً يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ ابِيكُمْ وَ تَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صَالِحِينَ).[3]
همان گونه كه مىدانيم با وساطت بعضى از برادران قتل يوسف انجام نشد، ولى مقدّمات تبعيد او به سرزمينهاى دور دست فراهم گرديد، درست است كه اين تبعيد، يعقوب را چنان اندوهگين كرد كه چشمانش از كثرت گريه و اندوه نابينا شد امّا برخلاف آنچه برادران مىخواستند اين تبعيد مقدّمه عظمت يوسف و فرمانروايى او بر كشور مصر را كه از مهمترين كشورهاى بزرگ آن زمان بود فراهم ساخت و پدر هم توجّهى به آنها ننمود.
آرى امواج خروشان و خطرناك حسد آن قدر قوى و هولناك است كه برادران را دعوت به كشتن برادر مىكند و سبب گناهان زياد ديگرى از جمله گفتن دروغهاى
[1]-/ تفسير برهان، جلد 2، صفحه 2433؛ تفسير ابوالفتوح رازى، جلد 6، صفحه 341
[2]-/ يوسف، 8
[3]-/ يوسف، 9
مختلف براى كتمان جنايت خود و نسبت دادن پدر به ضلالت و گمراهى و اهانت آشكار به مقام والاى اين پيامبر بزرگ.
درسوّمينآيه اشاره بهداستان يهودشده است. مىدانيم گروه عظيمى از آنان كه نشانههاى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را در كتابهاى خود خوانده بودند از«شامات»به سرزمين«مدينه»كوچ كردند تا به افتخار ديدار آن حضرت برسند و پيوسته ظهورش را انتظار مىكشيدند و به خود نويد مىدادند.
امّا پس از ظهور آن حضرت بسيارى از آنان نه تنها بر تعهّدات باطنى خود نسبت به حمايت از آن حضرت باقى نماندند، بلكه در صف مخالفين سرسخت در آمدند و دليل عمده آن يكى«حسد»بود و ديگرى «به خطر افتادن منافع مادّى آنان»!
قرآن مجيد در اين زمينه مىگويد: «آيا آنها نسبت به مردم (پيامبر و خاندان او) به خاطر آنچه خدا از فضلش به آنها داده حسد مىورزند؟ با اينكه به آل ابراهيم كتاب و حكمت داديم و حكومتى عظيم در اختيار آنان قرار داديم».(امْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَى مَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنَا آلَ ابْرَاهِيمَ الْكِتَابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ آتَيْنَاهُمْ مُلْكاً عَظِيماً).[1]
آرى يك روز به آل ابراهيم كه يهود از خاندان او هستند نبوّت و دانش و حاكميّت بخشيديم، روز ديگر اراده ما بر اين قرار گرفت كه به محمّد صلى الله عليه و آله و خاندان او اين نعمتها را ببخشيم و همه اينها بر طبق مصالحى بود، آيا يهود در آن زمان خوش داشتند كه ديگران نسبت به آنان حسد ورزند؟ پس چرا اكنون كه نوبت ديگران شده است آتش حسد در درون آنان شعلهور گرديده و از هيچ جنايتى فروگذار نيستند؟!
چهارمينآيه باز اشاره به گروهى از اهل كتاب دارد و ظاهراً بيشتر ناظر به يهود مىباشد، مىفرمايد: «بسيارى از اهل كتاب دوست دارند كه شما را بعد از اسلام و ايمان آوردن، به حال كفر برگردانند و اين به خاطر حسدى است كه در وجود آنان ريشه دوانده، بعد از آنكه حق براى آنها روشن شده است (ولى) شما آنها را عفو كنيد و گذشت نماييد تا خداوند
[1]-/ نساء، 54
فرمان خود را (در مورد جهاد) بفرستد، خداوند بر هر چيزى تواناست»،(وَدَّ كَثِيرٌ مِنْ اهْلِ الْكِتَابِ لَوْ يَرُدُّونَكُمْ مِنْ بَعْدِ ايمَانِكُمْ كُفَّاراً حَسَداً مِنْ عِنْدِ انْفُسِهِمْ مِنْ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ فَاعْفُوا وَ اصْفَحُوا حَتَّى يَأْتِىَ اللَّهُ بِامْرِهِ انَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَىْءٍ قَدِيرٌ).[1]
كار حسد در وجود انسان به جايى مىرسد كه نه تنها در امور مادّى كه مورد تزاحم و كشمكش بين انسانهاست اثر مىگذارد، بلكه در امور معنوى كه هيچ مزاحمتى در آن نيست و هر كس مىتواند به آن دست يابد نيز اثر مىگذارد، گاه مىشود كه انسان به خاطر لجاجت آگاهانه پا بر سر حق مىگذارد و راه سعادت را به روى خود مىبندد و در همين حال حسد سبب مىشود كه ديگران را نيز از راه سعادت باز دارد و اين راستى عجيب است.
بسيارى از مفسّران گفتهاند جملهحَسَداً مِنْ عِنْدِ انْفُسِهِمْاشاره به اين است كه عامل اين كار حسدى است كه در وجود آنان ريشه دوانده و مربوط به جهل و نادانى و بىخبرى نيست، بلكه همان گونه كه در جمله بعد آمده(مِنْ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ)بعد از آگاهى از حق، راه غلط مىپيمايند!
ولى قرآن به مسلمانان دستور مىدهد كه اين حسودان را به حال خود واگذارند (چرا كه آتشى كه از حسد به جان آنها افتاده، بهترين مجازاتشان است) ولى تصوّر نكنند اين عفو و گذشت هميشه به همين صورت خواهد بود تا آزاد باشند هر بلايى را بر سر بندگان خدا خواستند بياورند، نه، هرگز!
زمانى فرامىرسد كه يا از دنيا مىروند و به مجازات الهى گرفتار مىشوند، يا در همين دنيا، سپاه نيرومند حق، توطئههاى آنها را در هم مىكوبد.
به هر حال آيه اشاره به اين است كه مسلمانانى كه تازه در آغوش اسلام قرار گرفتهاند، تسليم وسوسههاى يهود و ساير بدانديشان نشوند، چرا كه آنچه آنها مىگويند از سر حسد است، آنها از خوشبختى مسلمانان در سايه ايمان و تقوا رنج مىبرند.
پنجمينآيه كه آيهپنجم سورهفلق است اشاره به شرّ حاسدان مىكند و به پيامبر
[1]-/ بقره، 109
اكرم صلى الله عليه و آله دستور مىدهد كه از شرّ آنها به خدا پناه برد و بگويد: «به خدا پناه مىبرم از شرّ حسود هنگامى كه حسد بورزد».(وَ مِنْ شَرِّ حَاسِدٍ اذَا حَسَدَ)
در آغاز اين سوره به پيامبر صلى الله عليه و آله مىگويد: «بگو: پناه مىبرم به پروردگار سپيده صبح از شرّ تمام مخلوقات (شرور)».
سپس به سه گروه از مخلوقات شرور اشاره مىكند كه اساس شرّ و عامل اصلى شرارت در جهانند:
نخست مهاجمان شرورى كه از تاريكى شب استفاده مىكنند و به انسانها در حال خواب و بيدارى حملهور مىشوند، تعبير به«غَاسِقٍ»(موجود شرورى كه شب حملهور مىشود) به خاطر آن است كه نه فقط حيوانات درنده و گزنده، شبهنگام از لانههاى خود بيرون مىآيند و زيان مىرسانند، بلكه افراد شرور و ناپاك و پليد نيز غالباً از تاريكى شب براى وصول به مقاصد خود استفاده مىكنند.
ولى تاريكى و ظلمت در اينجا مىتواند معنى گستردهترى داشته باشد و شامل هرگونه ناآگاهى و جهل و پنهانكارى شود، چرا كه راهزنان طريق حق هميشه از جهل و ناآگاهى مردم استفاده مىكنند و با نقشههاى شوم و پنهانى خود به مؤمنان پاكدل حملهور مىشوند.
سپس به شرورانى اشاره مىكند كه در گرهها مىدمند و اين تعبير اشاره به زنان وسوسهگر يا مطلق وسوسهگران است كه همچون ساحران به هنگام سحر«اورادى»را مىخوانند و در گرهها مىدمند، پى در پى مطالب بىاساس خود را در گوش مردم مىخوانند تا با اين وسوسهها اراده آنان را سست كنند و به حالت ترديد بكشانند و هنگامى كه ارادهها سست شد راه براى حمله لشگر شيطان هموار مىشود.
سپس به سوّمين و آخرين گروه از شروران اشاره كرده، مىفرمايد: «بگو به خدا پناه مىبرم از شرّ حاسدان، هنگامى كه حسد مىورزند».
از اينجا روشن مىشود كه يكى از عمدهترين عوامل تخريب و فساد در جهان، تخريب و فسادى است كه از حسودان سرچشمه مىگيرد و به اين ترتيب منابع سهگانه مهمّ شرّ و فساد (مهاجمان تاريك دلى كه از تاريكىها استفاده مىكنند و بر مردم هجوم مىآورند و وسوسهگرانى كه با تبليغات سوء خود ايمان و عقيده و پيوندهاى مردمى را