بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 154

تَحْتِى افَلَاتُبْصِرُونَ* امْ انَا خَيْرٌ مِنْ هَذَا الَّذِى هُوَ مَهِينٌ وَ لَايَكَادُ يُبِينُ‌(سوره‌زخرف، آيات 52- 51)

5- ذَلِكَ بِانَّهُمْ قَالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ الّا ايَّاماً مَعْدُودَاتٍ وَ غَرَّهُمْ فِى دِينِهِمْ مَا كَانُوا يَفْتَرُونَ‌(سوره‌آل عمران، آيه 24)

6- فَعَقَرُوا النَّاقَةَ فَعَتَوا عَنْ امْرِ رَبِّهِمْ وَ قَالُوا يَا صَالِحُ ائْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا انْ كُنْتَ مِنَ الْمُرْسَلِينَ‌(سوره‌اعراف، آيه 77)

7- يُنَادُونَهُمْ الَمْ نَكُنْ مَعَكُمْ قَالُوا بَلَى وَ لَكِنَّكُمْ فَتَنْتُمْ انْفُسَكُمْ وَ تَرَبَّصْتُمْ وَ ارْتَبْتُمْ وَ غَرَّتْكُمُ الْامَانِىُّ حَتَّى جَاءَ امْرُ اللَّهِ وَ غَرَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ(سوره‌حديد، آيه 14)

8- هُمُ الَّذِينَ يَقُولُونَ لَاتُنْفِقُوا عَلَى مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ حَتَّى يَنْفَضُّوا وَ لِلَّهِ خَزَائِنُ السَّمَاوَاتِ وَ الْارْضِ وَ لَكِنَّ الْمُنَافِقِينَ لَايَفْقَهُونَ* يَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنَا الَى الْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الْاعَزُّ مِنْهَا الْاذَلَّ وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لَكِنَّ الْمُنَافِقِينَ لَايَعْلَمُونَ‌(سوره‌منافقون، آيات 7 و 8)

9- فَامَّا الْانْسَانُ اذَا مَا ابْتَلَيهُ رَبُّهُ فَاكْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَيَقُولُ رَبِّى اكْرَمَنِ‌(سوره‌فجر، آيه 15)

10- امْ يَقُولُونَ نَحْنُ جَمِيعٌ مُنْتَصِرٌ* سَيُهْزَمُ الْجَمْعُ وَ يُوَلُّونَ الدُّبُرَ(سوره‌قمر، آيات 44 و 45)

11- وَذَرِ الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا(سوره‌انعام، آيه 70)

12- يَا ايُّهَا النَّاسُ ... انَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ فَلَاتَغُرَّنَّكُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا وَ لَايَغُرَّنَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ(سوره‌لقمان، آيه 33)

ترجمه‌

1- (خداوند به شيطان) فرمود: «در آن هنگام كه به تو فرمان دادم چه چيز تو را مانع شد كه سجده كنى؟!» گفت: «من از او بهترم! مرا از آتش آفريده‌اى و او را از گِل»!

2- اشراف كافر قومش (قوم نوح) گفتند: «ما تو را جز بشرى همچون خودمان نمى‌بينيم! و كسانى را كه از تو پيروى كرده‌اند جز گروهى اراذل ساده لوح مشاهده نمى‌كنيم و براى شما فضيلتى نسبت به خود نمى‌بينيم! بلكه شما را دروغگو تصوّر مى‌كنيم! گفتند: اى نوح! تو با ما جرّ و بحث كردى و زياد هم جرّ و بحث كردى! (بس است!) اگر راست مى‌گويى آنچه را (از عذاب‌


صفحه 155

الهى) به ما وعده مى‌دهى بياور!».

3- گفتند: «اى شعيب! بسيارى از آنچه را مى‌گويى ما نمى‌فهميم! و ما تو را در ميان خود ضعيف مى‌يابيم و اگر (به خاطر) قبيله كوچكت نبود تو را سنگسار مى‌كرديم و تو در برابر ما قدرتى ندارى»!

4- فرعون در ميان قوم خود ندا داد و گفت: «اى قوم من! آيا حكومت مصر از آن من نيست؟ و اين نهرها تحت فرمان من جريان ندارد؟ آيا نمى‌بينيد؟!- مگر نه اين است كه من از اين مردى كه از خانواده و طبقه پستى است و هرگز نمى‌تواند فصيح سخن بگويد بهترم؟!».

5- اين عمل آنها (يهود) به خاطر آن است كه مى‌گفتند: «آتش (دوزخ) جز چند روزى به ما نمى‌رسد (و كيفر ما به خاطر امتيازى كه بر اقوام ديگر داريم بسيار محدود است) اين افترا (و دروغى كه به خدا بسته بودند) آنها را در دينشان مغرور ساخت (و گرفتار انواع گناهان شدند)».

6- سپس (قوم صالح) «ناقه» را پى كردند و از فرمان پروردگارشان سرپيچيدند و گفتند:

«اى صالح! اگر تو از فرستادگان (خدا) هستى آنچه ما را به آن تهديد مى‌كنى بياور»!

7- آنها (دوزخيان) را صدا مى‌زنند «مگر ما با شما نبوديم؟! مى‌گويند: آرى! ولى شما خود را به هلاكت افكنديد و انتظار (مرگ پيامبر را) كشيديد و (در همه چيز) شك و ترديد داشتيد و آرزوهاى دور و دراز شما را فريب داد تا فرمان حق فرارسيد و شيطان فريبكار شما را در برابر (فرمان) خدا فريب داد»!

8- آنها (منافقان) كسانى هستند كه مى‌گويند: «به افرادى كه نزد رسول خدا هستند انفاق نكنيد تا پراكنده شوند! (غافل از اينكه) خزاين آسمانها و زمين از آن خداست ولى منافقان نمى‌فهمند- آنها مى‌گويند: اگر به مدينه بازگرديم، عزيزان، ذليلان را بيرون مى‌كنند! در حالى كه عزّت مخصوص خدا و رسول او و مؤمنان است، ولى منافقان نمى‌دانند!».

9- امّا انسان هنگامى كه پروردگارش او را براى آزمايش، اكرام مى‌كند و نعمت مى‌بخشد (مغرور مى‌شود) و مى‌گويد: «پروردگارم مرا گرامى داشته است»!

10- يا مى‌گويند: «ما جماعتى متّحد و نيرومند و پيروزيم»؟!- (ولى بدانند) به زودى جمعشان شكست مى‌خورد و پا به فرار مى‌گذارند.

11- كسانى را كه آيين (فطرى) خود را به بازى و سرگرمى گرفتند و زندگى دنيا آنها را مغرور ساخته، رها كن!


صفحه 156

12- اى مردم! ... به يقين وعده الهى حق است، پس مبادا زندگانى دنيا شما را بفريبد و مبادا (شيطان) فريبكار شما را به (كَرَم) خدا مغرور سازد!

تفسير و جمع‌بندى‌

نخستين جرّقه‌هاى غرورهمان طورى كه اشاره شد در آغاز آفرينش انسان و در چهره شيطان ديده شد و همان گونه كه در اوّلين آيه مورد بحث آمده هنگامى كه خداوند به او خطاب كرد «چه چيز تو را مانع شد از اينكه بر آدم سجده كنى هنگامى كه به تو فرمان دادم»،(قَالَ مَا مَنَعَكَ الّا تَسْجُدَ اذْ امَرْتُكَ ...).[1]

«شيطان (با لحنى غرورآميز) گفت: من از او بهترم! مرا از آتش آفريده‌اى او را از گل»،(قَالَ انَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِى مِنْ نَارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ).[2]

آرى حجاب غرور و خودبينى چنان بر چشم بصيرت او افتاد كه به او اجازه نداد راه سعادت خود را كه فرمان صريح خداست ببيند و در پرتگاه عصيان سقوط كرد و براى هميشه مطرود و ملعون شد، بنابراين مى‌توان گفت: همان گونه كه پيشواى مستكبران جهان ابليس است پيشواى مغروران عالم نيز اوست و اين دو، يعنى‌«غرور»و«استكبار»، لازم و ملزوم يكديگرند!

ابليس بر اثر غرور و استكبار نتوانست برترى خاك را بر آتش و برترى توبه را بر لجاجت و اصرار بر گناه دريابد، گام در بيراهه گذارد و همچنان در بيراهه سرگردان است.

در آيه بعد به داستان نوح يعنى نخستين پيامبر اولوا العزم مى‌رسيم كه به خوبى نشان مى‌دهد يكى از عوامل مهم سرپيچى قوم او در برابر ارشادهاى دلسوزانه‌اش همان صفت رذيله‌«غرور»بود، مى‌فرمايد: «اشراف كافر قومش (در برابر دعوت او) گفتند: ما تو را جز بشرى همچون خودمان نمى‌بينيم و كسانى را كه از تو پيروى كرده‌اند جز گروهى فرومايه و اراذلى ساده لوح نمى‌يابيم! و فضيلتى براى شما نسبت به خود مشاهده نمى‌كنيم بلكه شما را جمعى دروغگو گمان مى‌كنيم»،(فَقَالَ الْمَلَاءُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ مَا نَرَيكَ الّا بَشَراً مِثْلَنَا وَ مَا نَرَيكَ اتَّبَعَكَ الَّا الَّذِينَ هُمْ ارَاذِلُنَا بَادِىَ الرَّأْىِ وَ مَا نَرَى لَكُمْ عَلَيْنَا مِنْ فَضْلِ بَلْ نَظُنُّكُمْ‌

[1]-/ اعراف، 12

[2]-/ همان، 12


صفحه 157

كَاذِبِينَ).[1]

و در چند آيه بعد نخوت و غرور خود را بيشتر ظاهر مى‌كنند با صراحت مى‌گويند:

«اى نوح! با ما جرّ و بحث كردى و زياد سخن گفتى (بس است!) اگر راست مى‌گويى آنچه را (از عذاب الهى) به ما وعده مى‌دهى بياور»!(قَالُوا يَا نُوحُ قَدْ جَادَلْتَنَا فَاكْثَرْتَ جِدَالَنَا فَأْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا انْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ).[2]

معمولًا انسانها از ضررهاى احتمالى به حكم عقل پرهيز دارند، ولى اين قوم مغرور با اينكه آثار حقّانيّت را در معجزات نوح مى‌ديدند و احتمال مجازات الهى بسيار قوى بود، نه تنها اعتنايى نداشتند بلكه نوح را تشويق به درخواست عذاب الهى مى‌كردند!

آرى همان غرورى كه حجاب شيطان شد حجاب قوم نوح گرديد و سرانجام در چنبر عذاب الهى گرفتار شدند و ريشه آنها قطع شد. اين است سرنوشت مغروران در تمام طول تاريخ.

درسوّمين‌آيه سخن از قوم شعيب است كه به دنبال قوم نوح گرفتار غرور و خودبينى شدند و سرنوشتى همانند آنها پيدا كردند، مى‌فرمايد: «آنها به شعيب گفتند: «بسيارى را از آنچه مى‌گويى ما اصلًا نمى‌فهميم! ما تو را در ميان خود ضعيف مى‌بينيم و اگر به خاطر احترام قبيله كوچكت نبود سنگسارت مى‌كرديم! و تو در برابر ما قدرتى ندارى»!(قَالُوا يَا شُعَيْبُ مَا نَفْقَهُ كَثِيراً مِمَّا تَقُولُ وَ انَّا لَنَرَيكَ فِينَا ضَعِيفاً وَ لَوْلا رَهْطُكَ لَرَجَمْنَاكَ وَ مَا انْتَ عَلَيْنَا بِعَزِيزٍ).[3]

آنها در واقع در برابر دلايل منطقى و سخنان سنجيده و معجزات الهى حضرت شعيب پاسخى نداشتند، ولى غرور و نخوتشان اجازه نمى‌داد تسليم حق شوند و سرانجام صيحه و صاعقه آسمانى در يك چشم بر هم زدن خانه و كاشانه و خود آنها را به آتش كشيد و در هم كوبيد و چيزى جز پيكرهاى نيم سوخته آنها باقى نماند!

درچهارمين‌آيه كه ناظر به داستان فرعون است چهره زشت ديگرى از اين صفت رذيله نيز ديده مى‌شود و نشان مى‌دهد كه غرور و نخوت چنان مغز او را پر كرده بود كه نه تنها اعتنايى به دلايل روشن موسى نكرد بلكه با سخنانى كودكانه سرپيچى خود را

[1]-/ هود، 27

[2]-/ همان، 32

[3]-/ هود، 91


صفحه 158

توجيه نمود، مى‌فرمايد: «فرعون در ميان قوم خود ندا داد و گفت آيا حكومت مصر از آن من نيست؟ و اين نهرها تحت فرمان من جريان ندارد؟ آيا نمى‌بينيد- من از اين مردى كه از خانواده حقيرى است و هرگز نمى‌تواند فصيح صحبت كند برترم»!(وَ نَادَى فِرْعَوْنُ فِى قَوْمِهِ قَالَ يَا قَوْمِ الَيْسَ لِى مُلْكُ مِصْرَ وَ هَذِهِ الْانْهَارُ تَجْرِى مِنْ تَحْتِى افَلَاتُبْصِرُونَ* امْ انَا خَيْرٌ مِنْ هَذَا الَّذِى هُوَ مَهِينٌ وَ لَايَكَادُ يُبِينُ).[1]

سپس به سخنان واهى و بى اساسى توسّل جست كه اگر موسى راست مى‌گويد چرا موسى دستبند طلا ندارد؟ چرا فرشتگان با او نيامدند؟!

افراد مغرور همچون فرعونها و نمرودها به خاطر بى اعتنايى و غرورشان اهمّيّتى به چگونگى سخنان خود نمى‌دادند و بسيار ديده شده كه حرفهاى ابلهانه‌اى مى‌زنند كه حتّى نزديكانشان در دل به آنها مى‌خنديدند و به يقين چنين حالتى سدّ راه همه معارف الهيه و شناخت واقعيّات زندگى است.

جالب اينكه موسى عليه السلام اگر گرهى در زبانش بود مربوط به كودكى بود امّا هنگامى كه به نبوّت رسيد و از خدا درخواست گشوده شدن عقده زبانش كرد خداوند به تقاضاى او جامه تحقّق پوشيد ولى فرعون بى اعتنا به وضع جديد همچنان به وضع سابق اشاره مى‌كند و لكنت زبانش را يادآور مى‌شود.

درپنجمين‌آيه اشاره‌اى به قوم يهود دارد كه آنها نيز بر اثر غرور و خودبينى امتيازات نامعقولى براى خود قائل بودند و همين تفكّر غلط سبب گمراهى و طغيان آنها شد، مى‌فرمايد: «اين (اعراض و روى گردانى آنها از آيات الهى) به خاطر آن است كه مى‌گفتند:

جز چند روزى آتش دوزخ به ما نمى‌رسد (و مجازات ما به خاطر گناهان سنگينمان بسيار كم است چون قوم برترى هستيم!) اين افترا و دروغى كه (به خدا) بسته بودند آنها را در دينشان مغرور ساخته بود»،(ذَلِكَ بِانَّهُمْ قَالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ الّا ايَّاماً مَعْدُودَاتٍ وَ غَرَّهُمْ فِى دِينِهِمْ مَا كَانُوا يَفْتَرُونَ).[2]

تاريخ بنى‌اسرائيل نشان مى‌دهد كه از گناهكارترين و سركش‌ترين اقوام بوده‌اند و

[1]-/ زخرف، 52- 51

[2]-/ آل عمران، 24


صفحه 159

يكى از دلايل عمده آن همان غرور و نخوت آنها بوده است.

متأسّفانه هنوز گروهى از آنها به نام صهيونيستها از باده غرور سرمستند و هر روز مرتكب جنايات تازه‌اى مى‌شوند كه چهره تاريخشان را سياه‌تر از سابق مى‌كند.

آنها همه چيز را براى خودشان مى‌خواهند و براى ديگران حقّى قائل نيستند خود را قوم برتر مى‌شمرند و ديگران را با ديده حقارت مى‌نگرند.

ششمين‌آيه ناظر به قوم‌«صالح»است كه آنها نيز چنان مست باده غرور بودند كه با صراحت از پيامبرشان تقاضاى مجازات الهى كردند، با اينكه معجزه آشكار او را با چشم خود مى‌ديدند، مى‌فرمايد: «آنها ناقه را (همان شترى كه به اعجاز الهى از كوه بيرون آمده بود) پى كردند و از فرمان پروردگارشان سرپيچيدند و گفتند: اى صالح اگر از فرستادگان خدا هستى عذابى را كه ما را به آن تهديد مى‌كنى بياور»!(فَعَقَرُوا النَّاقَةَ فَعَتَوا عَنْ امْرِ رَبِّهِمْ وَ قَالُوا يَا صَالِحُ ائْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا انْ كُنْتَ مِنَ الْمُرْسَلِينَ).[1]

قرآن به دنبال آن مى‌گويد: «زمين لرزه وحشتناكى آنها را فراگرفت و صبحگاهان بدنهاى بى جانشان در خانه‌هاشان باقى ماند! (و اين است سرانجام يك قوم مغرور و از خدا بى خبر)»!

درهفتمين‌آيه سخن از دوزخيان است كه در قيامت در ظلمت و تاريكى به سر مى‌برند در حالى كه مؤمنان با نور ايمان در عرصه محشر شتابان مى‌گذرند: «منافقان دوزخى آنها را صدا مى‌زنند كه مگر ما با شما نبوديم؟ مى‌گويند: آرى! ولكن شما خود را به هلاكت افكنديد و انتظار (مرگ پيامبر را) كشيديد (و در همه چيز) شكّ و ترديد داشتيد و آرزوهاى دور و دراز، شما را مغرور ساخت تا فرمان خدا فرارسيد و شيطان شما را در برابر خداوند به غرور و فريب واداشت»!(يُنَادُونَهُمْ الَمْ نَكُنْ مَعَكُمْ قَالُوا بَلَى وَ لَكِنَّكُمْ فَتَنْتُمْ انْفُسَكُمْ وَ تَرَبَّصْتُمْ وَ ارْتَبْتُمْ وَ غَرَّتْكُمُ الْامَانِىُّ حَتَّى جَاءَ امْرُ اللَّهِ وَ غَرَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ).[2]

سپس در آيه بعد از آن با صراحت به آنها گفته مى‌شود كه «امروز هيچ راه فرارى‌

[1]-/ اعراف، 77

[2]-/ حديد، 14


صفحه 160

نداريد و جايگاه شما آتش دوزخ است».

در اينجا به خوبى مى‌بينيم كه يكى از صفات بارز منافقان دوزخى غرور و گرفتارى در چنگال آرزوهاى دور و دراز شمرده شده است.

همان گونه كه در آغاز بحث گفتيم در عنوان‌«غرور»معنى فريب نهفته شده است، ولى گاه انسان خودش را فريب مى‌دهد و مغرور مى‌شود و گاه شيطان و يا انسانهاى شيطان صفت.

درهشتمين‌آيه سخن از منافقان مغرور در اين دنياست كه چگونه در برابر مؤمنان راستين و فقير نمايش ثروت مى‌دادند و آنها را تحقير مى‌كردند، مى‌فرمايد: «آنها كسانى هستند كه مى‌گويند: به افرادى كه نزد رسول خدا هستند انفاق نكنيد تا پراكنده شوند (غافل از اينكه) خزاين آسمانها و زمين از آن خداست ولى منافقان نمى‌دانند»!(هُمُ الَّذِينَ يَقُولُونَ لَاتُنْفِقُوا عَلَى مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ حَتَّى يَنْفَضُّوا وَ لِلَّهِ خَزَائِنُ السَّماوَاتِ وَ الْارْضِ وَ لَكِنَّ الْمُنَافِقِينَ لَايَفْقَهُونَ).[1]

سپس غرور و نخوت را به اوج رسانده مى‌گويند: «اگر ما (از ميدان جنگ) به مدينه بازگرديم عزيزان، ذليلان را بيرون خواهند كرد در حالى كه عزّت مخصوص خدا و رسول او و مؤمنان است ولى منافقان نمى‌دانند»،(يَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنَا الَى الْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الْاعَزُّ مِنْهَا الْاذَلَّ وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لَكِنَّ الْمُنَافِقِينَ لَايَعْلَمُونَ).[2]

اگر منافقان،«مغرور»نبودند اين گونه ثروت و قدرت خود را به رخ مؤمنان نمى‌كشيدند و به آنها با ديده حقارت نمى‌نگريستند و در وادى خطرناك كفر و نفاق سرگردان نمى‌شدند.

درنهمين‌آيه سخن از طبيعت انسان- يا به تعبير ديگر طبيعت انسانهاى تربيت نايافته و كم ظرفيّت است- كه به هنگام نعمت و قدرت مغرور مى‌شوند و سركش، مى‌فرمايد:

«امّا انسان هنگامى كه خداوند او را به عنوان امتحان اكرام مى‌كند و نعمت مى‌بخشد (مغرور

[1]-/ منافقون، 7

[2]-/ همان، 8


صفحه 161

مى‌شود و) مى‌گويد: پروردگارم مرا گرامى داشته است»!(فَامَّا الْانْسَانُ اذَا مَا ابْتَلَيهُ رَبُّهُ فَاكْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَيَقُولُ رَبِّى اكْرَمَنِ).[1]

اگر اين سخن از سر شكرگزارى و سپاس پروردگار بود به يقين مايه تواضع و كمك به يتيمان و مسكينان مى‌شد، ولى همان گونه كه لحن آيات بعد از آن نشان مى‌دهد اين سخن از روى غرور و نخوت است و به همين دليل نه تنها اثر مطلوب و سازنده‌اى بر آن مترتّب نمى‌شود بلكه سرچشمه سركشى و طغيان مى‌گردد.

دردهمين‌آيه سخن از مشركان خودخواه و خودپرست مكّه است، مى‌فرمايد: «آنها مى‌گويند ما جماعتى متّحد و نيرومنديم (و به همين دليل پيروزى با ماست)»،(امْ يَقُولُونَ نَحْنُ جَمِيعٌ مُنْتَصِرٌ).[2]

خداوند به اين مغروران سبك مغز هشدار مى‌دهد كه: «به زودى جمعشان شكست مى‌خورد و پا به فرار مى‌گذارند»!(سَيُهْزَمُ الْجَمْعُ وَ يُوَلُّونَ الدُّبُرَ).[3]

در تمام اين موارد به خوبى مى‌بينيم كه غرور و خودبينى عامل مهمّ گناه و شكست و بدبختى است و قرآن مجيد در يك پيشگويى اعجاز آميز خبر از شكست و ناكامى اين گروه مغرور مى‌دهد، شكستى كه به زودى دامانشان را گرفت و عبرت مردم شدند.

دريازدهمين‌آيه سخن از مشركانى است كه دين و آيين حق را به بازى گرفته‌اند و مال و ثروت دنيا آنها را مغرور ساخته است و همين امر سبب كفر و عنادشان با حق شد، مى‌فرمايد: «كسانى را كه آيين (فطرى) خود را به بازى و سرگرمى (و استهزاء) گرفتند و زندگى دنيا آنها را مغرور ساخته است رها كن»،(وَذَرِ الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا ...).[4]

اين تعبير شايد گواه اين باشد كه آنها قابل هدايت نيستند، چرا كه باده غرور چنان آنها را سرمست كرده و زرق و برق دنياى مادّى چنان آنها را فريب داده كه به هيچ وجه حاضر به تسليم در برابر حق نيستند و جز سخريّه و استهزاء در برابر حق كارى ندارند و

[1]-/ فجر، 15

[2]-/ قمر، 44

[3]-/ همان، 45

[4]-/ انعام، 70