(اذْ احْبَطَ عَمَلَهُ الطَّوِيلَ وَ جَهْدَهُ الْجَهِيدَ، وَ كَانَ قَدْ عَبَدَاللَّهَ سِتَّةَ آلَافِ سَنَةٍ ... عَنْ كِبْرِ سَاعَةٍ وَاحِدَةٍ)[1]
در اين داستان عبرتانگيز نكات بسيار مهمّى درباره خطرات تكبّر نهفته شده و از آن به خوبى استفاده مىشود كه اين صفت رذيله ممكن است سرانجام به كفر و بىايمانى منتهى گردد، چنانكه در آيات بالا آمده بودابَى وَاسْتَكْبَرَ وَ كَانَ مِنَ الْكَافِرِيْنَ[2].
همچنين اين داستان نشان مىدهد كه ابليس به خاطر حجاب خطرناك كبر و غرور از واضحترين مسائل بىخبر ماند، چرا كه هنگامى كه زبان به اعتراض در برابر خداوند سبحان گشود عرض كرد:قَالَ لَمْ اكُنْ لِاسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَأٍ مَسنُونٍ؛«گفت: من هرگز براى بشرى كه او را از گل خشكيدهاى كه از گل بد بويى گرفته شده است آفريدهاى، سجده نخواهم كرد»![3]
در حالى كه پر واضح است كه شرف آدم به خاطر آفرينش از گل بدبو نبود، بلكه به خاطر همان روح الهى بود كه قرآن در سه آيه قبل از آيه فوق به آن اشاره كرده است:
فَاذَا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِى فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ؛«هنگامى كه (آفرينش آدم را نظام بخشيدم) و كار او را به پايان بردم و در وى از روح خود (يك روح شايسته و بزرگ) دميدم، همگى براى او سجده كنيد».[4]
حتّى ابليس نتوانست برترى خاك را از آتش درك كند، خاكى كه منبع تمام بركات و پيدايش حيات و محل زندگى انسانها و انواع معادن و منابع و حتّى منبع ذخيره آب و ذخيره مواد آتش زاست، لذا با خيرهسرى گفت: «خَلَقْتَنِى مِنْ نَارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ؛(من چگونه او را سجده كنم در حالى كه) مرا از آتش آفريدهاى و او را از خاك»!
اضافه بر اين، بسيارى از افراد هستند كه گرفتار لغزش و خطا مىشوند، ولى هنگامى كه به اشتباه خود پى بردند باز مىگردند و توبه و اصلاح مىكنند، ولى تكبّر و استكبار، از امورى است كه حتّى اجازه بازگشت بعد از بيدارى را نيز به انسان نمىدهد، به همين دليل شيطان هنگامى كه متوجّه خطاى خود شد توبه نكرد، زيرا كبر و غرور به او اجازه نداد سر تسليم و تعظيم در برابر پديده بزرگ آفرينش (انسان) فرود آورد، بلكه بر لجاجت
[1]-/ نهج البلاغه خطبه 192
[2]-/ بقره، 34
[3]-/ حجر، 33
[4]-/ حجر، 29
خود افزود و سوگند ياد كرد كه همه انسانها را- جز عباد مخلصين خداوند- گمراه سازد و به اين نيز بسنده نكرد، از خدا عمر جاويدان خواست تا اين برنامه زشت و انحرافى را تا پايان جهان ادامه دهد!
به اين ترتيب كبر و خودخواهى و خود برتر بينى مايه لجاجت، حسد، كفر، ناسپاسى در برابر حق و ويرانگرى و فساد خلق خدا شد.
و به اين ترتيب، شيطان- همان گونه كه مولاى متّقيان امير مؤمنان على عليه السلام در خطبه قاصعه مىفرمايد- پايه استكبار و تعصّب را در زمين گذاشت و با عظمت خداوند به مبارزه برخاست!«فَعَدُوُّ اللَّهِ امَامُ الْمُتَعَصِّبِينَ وَ سَلَفُ الْمُسْتَكْبِرِينَ الَّذِى وَضَعَ أَسَاسَ الْعَصَبِيَّةِ وَ نَازَعَ اللَّهَ رِدَاءَ الْجَبْرِيَّةِ وَادَّرَعَ لِبَاسَ التَّعَزُّزِ، وَ خَلَعَ قِنَاعَ التَّذَلُّلِ؛اين دشمن خدا پيشواى متعصّبان و سرسلسله مستكبران جهان است كه اساس تعصّب را پىريزى كرد و با خداوند در مقام جبر و تيتش به ستيز و نزاع پرداخت و لباس استكبار را بر تن پوشيد و پوشش تواضع و فروتنى را فروگذارد».[1]
و درست به همين دليل خدا او را ذليل و خوار و پست كرد، همان گونه كه امير مؤمنان على عليه السلام در ادامه همان خطبه مىفرمايد:«الَا تَرَوْنَ كَيْفَ صَغَّرَهُ اللَّهُ بِتَكَبُّرِهِ وَ وَضَعَهُ بِتَرَفُّعِهِ فَجَعَلَهُ فِى الدُّنْيَا مَدْحُوراً، وَ اعَدَّ لَهُ فِى الْآخِرَةِ سَعِيراً؟!؛آيا نمىبينيد چگونه خداوند او را به خاطر تكبُّرش، تحقير كرد و بر اثر بلند پروازى بى دليلش، وى را پست و خوار نمود، از همين رو او را در دنيا مطرود ساخت و آتش برافروخته دوزخ را در آخرت براى او مهيّا نمود».[2]
كوتاه سخن اينكه: هر قدر بيشتر در داستان ابليس و پيامدهاى تكبّر او انديشه مىكنيم به نكات مهمترى در باره خطرات تكبّر و استكبار دست مىيابيم.
درسوّمين آيهبه داستان نوح عليه السلام كه نخستين پيامبر اولوا العزم و صاحب شريعت بود مىرسيم، اين داستان نيز نشان مىدهد كه سرچشمه كفر و لجاجت بتپرستان زمان او مسئله استكبار بود.
هنگامى كه شكايت آنها را به درگاه خدا مىبرد عرض مىكند: (بارالها!) من هر زمان
[1]-/ نهج البلاغه، خطبه 192
[2]-/ همان مدرك
آنها را دعوت كردم كه ايمان بياورند تا آنها را بيامرزى انگشتان خود را در گوشهاى خود قرار داده و لباسهايشان را به خود پيچيدند و در مخالفت لجاجت ورزيدند و به شدّت استكبار نمودند.(وَانِّى كُلَّمَا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا اصَابِعَهُمْ فِى آذَانِهِمْ وَاسْتَغْشَوا ثِيَابَهُمْ وَ اصَرُّوا وَاسْتَكْبَرُوا اسْتِكْباراً)[1]
باز در اينجا مىبينيم كه استكبار و خود برتر بينى سرچشمه كفر و لجاجت و دشمنى با حق گرديد.
بلاى استكبار در ميان آنها به حدّى بود كه از شنيدن سخنان حق كه احتمالًا مايه بيدارى آنها مىشد وحشت داشتند، انگشت در گوشها مىگذاردند و لباس به سر مىكشيدند، مبادا امواج صوتى نوح عليه السلام وارد گوش آنها شود و مغزشان را بيدار كند! اين دشمنى و عداوت با سخن حق دليلى جز تكبّر شديد نداشت.
همانها بودند كه به نوح عليه السلام خرده گرفتند و گفتند: چرا گروهى از جوانان با ايمان و تهيدست اطراف تو را گرفتهاند؟ و از آنها به عنوان اراذل و انسانهاى بى سر و پا ياد كردند و گفتند: تا اينها در اطراف تو هستند، ما به تو نزديك نمىشويم!
آرى تكبّر و خودخواهى بلاى عجيبى است، همه فضايل را مىسوزاند و خاكستر مىكند.
در واقع صفت رذيله استكبار عامل اصلى اصرار و لجاجت آنها بر كفر بود تا آنجا كه از ترس تأثير سخنان نوح عليه السلام انگشت در گوششان مىكردند و جامه بر سر مىافكندند مبادا حرف حق را بشنوند.
جالب اينكه اين عمل دليل بر آن بود كه آنها به حقّانيّت دعوت نوح عليه السلام و تأثير سخنان وى ايمان داشتند، وگرنه دليلى نداشت كه انگشت در گوش بگذارند و جامه بر خود بپيچند.
اين احتمال نيز وجود دارد كه پيچيدن لباس بر خود براى اين بود كه نه آنها نوح عليه السلام را ببينند و نه نوح آنها را، مبادا ديدن آن پيامبر موجب تمايل به او گردد و مشاهده آنها به وسيله نوح موجب شناسايى آنها براى تكرار دعوت گردد.
[1]-/ نوح، 7
بالاخره حالت«عُجب»و«خود بزرگ بينى»موجب شد كه هشدارهاى نوح عليه السلام را تا آخرين لحظات كه فرصتى براى نجات داشتند ناديده بينگارند و حتّى كمترين احتمال صدق را براى گوينده اين هشدارها قائل نشدند، لذا هنگامى كه نوح عليه السلام كشتى مىساخت گروه گروه كه از كنار او مىگذشتند او را به باد تمسخر مىگرفتند، ولى نوح عليه السلام باز به آنها هشدار داد و گفت:«... انْ تَسْخَرُوا مِنّا فَانَّا نَسْخَرُ مِنْكُمْ كَمَا تَسْخَرُونَ؛اگر (شما امروز) ما را مسخره مىكنيد، ما همينگونه در آينده شما را مسخره خواهيم كرد (ولى در آن روز كه در ميان امواج طوفان سراسيمه به هر سو مىرويد و فرياد مىكشيد و التماس مىكنيد و هيچ پناهگاهى نداريد!)».[1]
اصولًا يكى از نشانههاى مستكبران اين است كه هميشه مسائل جدّى را كه در مسير خواستهها و منافع آنان نيست به بازى و شوخى مىگيرند و هميشه مسخره كردن مستضعفان جزئى از زندگى آنان را تشكيل مىدهد و بسيار ديدهايم كه در مجالس پر گناه خود به دنبال فرد با ايمان تهيدستى مىگردند كه او را به اصطلاح ملعبه و مَضْحكه خود سازند و بدين وسيله تفريح كنند!
آنها به خاطر همين روح استكبار، خود را عقل كل مىپندارند و به گمان اينكه ثروت انبوه آنان كه از طرق حرام به دست آمده، نشانه هوشيارى و كاردانى و لياقت آنان است به خود اجازه مىدهند ديگران را تحقير كنند.
درچهارمين آيهزمان نوح عليه السلام را پشت سر مىگذاريم، به عصرقوم عادو پيامبرشان حضرت هود عليه السلام مىرسيم، در اينجا باز مىبينيم عامل اصلى بدبختى، همان استكبار است، مىفرمايد: «امّا قوم عاد به ناحق در زمين استكبار جستند و گفتند: چه كسى از ما نيرومندتر است؟ آيا آنها نمىدانستند خداوندى كه آنها را آفريده از آنان قوىتر است؟! آنها (به خاطر اين پندار) پيوسته آيات ما را انكار مىكردند»،(فَامَّا عَادٌ فَاسْتَكْبَرُوا فِى الْارْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَ قَالُوا مَنْ اشَدُّ مِنّا قُوَّةً اوَلَمْ يَرَوا انَّ اللَّهَ الَّذِى خَلَقَهُمْ هُوَ اشَدُّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ كَانُوا بِآيَاتِنَا يَجْحَدُونَ).[2]
[1]-/ هود، 38
[2]-/ فصّلت، 15
باز مىبينيم در اينجا صفت رذيله استكبار سبب شد كه به راستى خود را قوىترين موجود جهان بدانند و حتّى قدرت خدا را فراموش كنند و در نتيجه آيات الهى را انكار نمايند و ميان خود و حقّ مانع بزرگى ايجاد كنند.
جالب اينكه آيه بعد از آن (آيه 16 سوره فصّلت) نشان مىدهد كه خدا براى تحقير اين متكبّران لجوج آنها را به وسيله تندبادى شديد و هولانگيز در روزهاى شوم پرغبارى (كه اجساد آنها را مانند پر كاه به اين سو و آن سو پرتاب مىكرد) مجازات نمود!
آرى تكبّر، حجابى است كه به انسان اجازه نمىدهد حتّى برترى قدرت خدا را بر نيروى ناچيز خودش ببيند و باور كند!
تعبير«بِغَيْر الْحَقِّ»در واقع قيد توضيحى است، چرا كه تكبّر و استكبار براى انسانها در هر حال حق نيست و سزاوار نمىباشد، اين قبايى است كه بر قامت انسانها نارساست، بزرگى تنها به خدا مىبرازد و بس!
درپنجمين آيهبه زمان«شعيب» عليه السلاممىرسيم، در آنجا نيز مىبينيم عامل اصلى بدبختى و گمراهى قوم شعيب استكبار بود، مىفرمايد: «زورمندان قوم شعيب كه تكبّر مىورزيدند گفتند: اى شعيب! سوگند ياد مىكنيم كه تو و كسانى را كه به تو ايمان آوردهاند از شهر و آبادى خود بيرون خواهيم كرد، مگر اينكه به آيين ما بازگرديد آيا (مىخواهيد ما را بازگردانيد) اگر چه مايل نباشيم»؟!،(قَالَ الْمَلأُ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لَنُخْرِجَنَّكَ يَا شُعَيْبُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَكَ مِنْ قَرْيَتِنَا اوْ لَتَعُودُنَّ فِى مِلَّتِنَا قَالَ اوَلَوْ كُنَّا كَارِهِينَ).[1]
چرا شعيب به افرادى كه به او ايمان آورده بودند و راه خداپرستى و تقوا را پيش گرفتند بايد از شهر و ديار خود تبعيد شوند؟ آيا دليلى جز اين داشت كه زورمندان و ثروتمندان متكبّر كه ايمان آوردن به شعيب و ملحق شدن به مؤمنان را براى خود كوچك مىشمردند، به مقابله با او برخاستند؟!
اينكه مىگفتند:اوْ لَتَعُودُنَّ فِى مِلَّتِنَا(يا اينكه به آيين ما بازگرديد) نه به خاطر اين بود
[1]-/ اعراف، 88
كه به آيين خود ايمان داشتند، بلكه به خاطر اين بود كه منسوب به آنها و متعلّق به آنها بود و تكبّر و حبّ ذات ايجاب مىكرد كه آنچه متعلّق به آنهاست، مورد علاقه آنها باشد!
آيه ششمناظر بهعصر موسى و فرعون و قاروناست، در داستان آنها نيز عامل اصلى انحراف و گمراهى و بدبختى- يا يكى از عوامل اصلى- تكبّر ذكر شده، مىفرمايد: ما «قارون» و «فرعون» و «هامان» را نيز هلاك كرديم، موسى با دلايل روشن به سراغ آنها آمد ولى آنها در زمين استكبار و برترىجويى كردند (به همين دليل تسليم حق نشدند و ما آنها را هلاك كرديم) و آنها نتوانستند بر خدا پيشى گيرند (و از چنگال عذاب الهى فرار كنند)،(وَ قَارُونَ وَ فِرْعَوْنَ وَ هَامَانَ وَ لَقَدْ جَائَهُمْ مُوسى بِالْبَيِّنَاتِ فَاسْتَكْبَرُوا فِى الْارْضِ وَ مَا كَانُوا سَابِقِينَ).[1]
قارون مرد ثروتمندى بود كه ثروت باد آوردهاش را دليل بر عظمت خود در پيشگاه خدا مىپنداشت و معتقد بود بر اثر لياقتش داراى اين ثروت عظيم شده، پيوسته به خود مىباليد و با كبر و غرور خوشحالى مىكرد و اصرار داشت با نمايش ثروت، فقيران و تهيدستان را هر چه بيشتر تحقير كند، هر چه به او نصيحت كردند كه اين ثروت را وسيلهاى براى وصول به سعادت اخروى قرار دهد در او اثر نكرد، چرا كه غرور و كبر اجازه نمىداد واقعيّتهاى زندگى را ببيند و اين امانتهاى الهى را كه چند روزى در دست اوست به صاحبانش بسپارد!
فرعون كه بر تخت سلطنت نشسته بود، گرفتار غرور و تكبّر بيشترى بود او حتّى قانع به اين نبود كه مردم او را پرستش كنند، مايل بود كه او را«رَبِّ اعْلَى»(خداى بزرگ) بدانند!
«هامان»وزير مقرّب فرعون كه در تمام مظالم و ستمها يار و ياور او بود بلكه اين امور به دست او انجام مىشد نيز به تصريح قرآن گرفتار كبر و غرور شديدى بود.
و هر سه دست به دست هم دادند و با پيامبر بزرگ خدا موسى عليه السلام به مبارزه برخاستند
[1]-/ عنكبوت، 39
و در زمين فساد كردند و سرانجام گرفتار شديدترين عذاب الهى شدند، فرعون و هامان در ميان امواج نيل كه سرمايه اصلى قدرت آنها بود، نابود شدند و قارون با گنجهايش در زمين فرو رفت.
درهفتمين آيهسخن از قوم عيسى بن مريم عليه السلام است و تفاوت ميان آنها و قوم يهود را بيان مىكند، مىفرمايد: «به يقين يهود و مشركان را دشمنترين مردم نسبت به مؤمنان خواهى يافت و نزديكترين آنها را از نظر دوستى و محبّت به مؤمنان كسانى مىيابى كه مىگويند ما نصرانى هستيم»،(لَتَجِدَنَّ اشَدَّ النّاسِ عَدَاوَةً لِلَّذينَ آمَنُوا الْيَهُودَ وَالَّذِينَ اشْرَكُوا وَ لَتَجِدَنَّ اقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ قَالُوا انَّا نَصَارى ذَلِكَ بِانَّ مِنْهُمْ قِسِّيسِينَ وَ رُهْبَاناً وَ انَّهُمْ لَايَسْتَكْبِرُونَ).[1]
سپس به دليل و علّت اين تفاوت اشاره كرده، مىفرمايد: «اين به خاطر آن است كه در ميان آنها (مسيحيان) افرادى دانشمند و تارك دنيا، هستند و آنان تكبّر نمىورزند»،(ذَلِكَ بِانَّ مِنْهُمْ قِسِّيسِينَ وَ رُهْبَاناً وَ انَّهُمْ لَايَسْتَكْبِرُونَ)
از اين تعبير به خوبى روشن مىشود كه يكى از عوامل اصلى عداوت يهود نسبت به اهل ايمان تكبّر و استكبار آنان بود، در حالى كه يكى از دلايل محبّت گروهى از نصارى نسبت به اهل ايمان عدم استكبار آنها بود.
افراد مستكبر خواهان اين هستند كه ديگران در مقابل آنها ذليل و حقير و فقير و ناتوان باشند، به همين دليل اگر آنان از نعمتى برخوردار شوند به عداوت و ستيز با آنان برمىخيزند، آرى«استكبار»سبب«حسد»و«كينه»و«عداوت»مىشود.
درست است كه اين سخن در باره همه نصارى نيست بلكه بيشتر ناظر به نجاشى و قوم او در حبشه است كه از مسلمانان مهاجر استقبال كردند و به توطئهها و وسوسههاى نمايندگان قريش بر ضد آنان وقعى ننهادند و همين امر سبب شد كه مسلمانان پناهگاهى مطمئن در سرزمين حبشه براى خود يافتند و خود را از شرّ مشركان قريش كه سخت كينهتوز بودند حفظ كردند، ولى به هر حال اين آيه نشان مىدهد كه استكبار خمير مايه
[1]-/ مائده، 82
عداوت و دشمنى با حق و پيروان حق است در حالى كه تواضع مايه محبّت و دوستى و خضوع در برابر حق و پيروان حق است.
هشتمين آيهبر اين معنى تأكيد مىكند كه«استكبار»سبب«كفر و بىايمانى و لجاجت و انعطاف ناپذيرى در برابر حق»است، در اينجا سخن از عصر پيامبر صلى الله عليه و آله و زمان ظهور اسلام است. سخن از «وليد بن مغيره مخزومى» است، كه مىفرمايد: سپس چهره در هم كشيد و با عجله دست به كار شد، آنگاه پشت به حق كرد و تكبّر ورزيد و گفت: «اين (قرآن) چيزى جز يك سحر جالب همچون سحرهاى پيشينيان نيست»!(ثُمَّ عَبَسَ و بَسَرَ* ثُمَّ ادْبَرَ وَاسْتَكْبَرَ* فَقَالَ انْ هَذَا الّا سِحْرٌ يُؤْثَرُ).[1]
تعبير به«سحر»به خوبى نشان مىدهد كه«وليد»اين واقعيّت را پذيرفته بود كه قرآن تأثير فوق العادهاى در افكار و دلها مىگذارد و جاذبه عجيبى دارد كه دلها را به سوى خود مىكشاند، اگر«وليد»به ديده حقطلبانه در آن مىنگريست، اين تأثير فوقالعاده را دليل بر اعجاز قرآن مىشمرد و ايمان مىآورد، ولى چون با ديده غرور و استكبار به آن نگاه كرد قرآن را به صورت سحرى همچون سحرهاى پيشينيان مشاهده كرد.
آرى هرگاه حجاب استكبار بر چشم دل انسان بيفتد، حق در نظر او باطل و باطل حق جلوه مىكند.
مشهور است كه«وليد»به قدرى مغرور و خودخواه بود كه مىگفت:«انَا الْوَحِيدُ بْنُ الْوَحِيدِ، لَيْسَ لِى فِى الْعَرَبِ نَظِيرٌ، وَ لَالِابِى نَظِيرٌ!؛من منحصر به فردم! پدر من نيز منحصر به فرد بود! در ميان عرب همانندى ندارم، پدر من نيز همانند نداشت!».
اين در حالى است كه«وليد»نسبت به مردم آن محيط فرد دانشمندى محسوب مىشد و عظمت قرآن را به خوبى دريافته بود و جمله عجيب او در باره قرآن كه محرمانه به طايفه بنى مخزوم گفت شاهد اين مدّعاست:«انَّ لَهُ لَحَلَاوَةً، وَ انَّ عَلَيْهِ لَطَلَاوَةً، وَ انَّ اعْلَاهُ لَمُثْمَرٌ وَ انَّ اسْفَلَهُ لَمُغْدَقٌ، وَ انَّهُ لَيَعْلُو وَ لَايُعْلى عَلَيْهِ؛گفتار او (قرآن) شيرينى خاص و زيبايى و طراوت ويژهاى دارد، شاخههايش پرميوه و ريشههايش قوى و
[1]-/ مدثر، آيه 22 تا 24