تعبير بهلَايَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتَّى يَلِجَ الْجَمَلُ فِى سَمِّ الْخِيَاطِكه تنها در همين مورد در قرآن مجيد آمده است، تأكيد واضحى است بر عظمت گناه استكبار و برترىجويى، يعنى همانگونه كه عبور شتر (يا مطابق تفسير ديگرى طناب ضخيم[1]) از سوراخ سوزن خيّاطى غير ممكن است، ورود افراد متكبّر در بهشت پر نعمت الهى نيز محال مىباشد؛ گويى راه بهشت به قدرى باريك است كه تشبيه به سوراخ سوزن شده و جز متواضعان و آنها كه خود را كوچك مىشمرند قادر بر عبور از آن نيستند.
جمله«لَاتُفَتَّحُ لَهُمْ ابْوَابُ السَّماءِ»، (درهاى آسمان براى آنان گشوده نمىشود) اشاره به مطلبى است كه در احاديث اسلامى نيز وارد شده و آن اينكه هنگامى كه مؤمنان از دنيا مىروند، روح و اعمال آنها را به سوى آسمانها مىبرند و درهاى آسمانها به روى آنان گشوده مىشود (و فرشتگان از آنان استقبال مىكنند) امّا هنگامى كه روح و اعمال كافران (و متكبّران) را به سوى آسمانها مىبرند درها به روى آنان گشوده نمىشود و منادى صدا مىزند آن را برگردانيد و به سوى جهنّم ببريد![2]
نتيجه نهايى
از آنچه در آيات بالا آمد نتيجه مىگيريم كه قرآن مجيد«تكبّر و استكبار»را از زشتترين صفات و بدترين اعمال و نكوهيدهترين خصلتهاى انسانى مىشمرد، صفتى كه مىتواند سرچشمه انواع گناهان و حتّى سرچشمه كفر گردد، و آنها كه در اين خصلت زشت غوطهور گردند، هرگز روى سعادت را نخواهند ديد و راه به سوى قرب خدا پيدا نمىكنند. بنابراين سالكان الى اللَّه و راهيان راه حق، قبل از هر كار بايد ريشه استكبار و خودخواهى و خود برتربينى را در وجود خود بخشكانند كه بزرگترين مانع راه آنهاست.
[1]-/ «جمل» در لغت به معنى شترى است كه تازه دندان در آورده و يكى از معانى جمل، طنابهاى محكمىاست كه كشتىها را با آن مهار مىكنند (تاج العروس و قاموس)
[2]-/ مجمع البيان، ذيل آيه مورد بحث
تكبّر در روايات اسلامى
در منابع حديث، روايات زيادى درباره مذمّت كبر و تفسير حقيقت آن و علاج و آثار آن آمده است، كه نقل همه آنها در اين مختصر نمىگنجد، ولى از آنها گلچينى در هر قسمت كرده، در ذيل از نظر خوانندگان عزيز اين بحث مىگذرانيم:
1- در حديثى از رسول خدا صلى الله عليه و آله مىخوانيم:«ايَّاكُمْ وَ الْكِبْرَ فَانَّ ابْلِيسَ حَمَلَهُ الْكِبْرُ عَلَى انْ لَايَسْجُدَ لِآدَمَ؛از تكبّر بپرهيزيد كه ابليس به خاطر تكبّر از سجده كردن بر آدم خوددارى كرد (و براى هميشه مطرود درگاه الهى شد)».[1]
2- همين معنى به تعبير ديگرى در خطبههاى نهجالبلاغه آمده است، در خطبه قاصعه كه بخش عظيمى از آن درباره«تكبّر ابليس»و پيامدهاى آن مىباشد مىخوانيم:
«فَاعْتَبِرُوا بِمَا كَانَ مِنْ فِعْلِ اللَّهِ بِابْلِيسَ اذْ احْبَطَ عَمَلَهُ الطَّوِيلَ وَ جَهْدَهُ الْجَهِيدَ ... عَنْ كِبْرِ سَاعَةٍ وَاحِدَةٍ فَمَنْ ذَا بَعْدَ ابْلِيسَ يَسْلَمُ عَلَى اللَّهِ بِمِثْلِ مَعْصِيَتِهِ؛عبرت بگيريد از كارى كه خدا با ابليس كرد؛ زيرا اعمال طولانى و كوششهاى فراوان او را (در مسير عبادت و بندگى خدا) به خاطر ساعتى تكبّر نابود ساخت، چگونه ممكن است كسى بعد از ابليس همان گناه را مرتكب شود، ولى سالم بماند»؟![2]
تعبيرات كوبنده فوق به خوبى نشان مىدهد كه تكبّر و خودخواهى حتّى در لحظات كوتاه چه پيامدهاى خطرناكى را دارد و چگونه همچون آتش سوزان مىتواند حاصل يك عمر طولانى اعمال صالحه را بسوزاند و خاكستر كند و شقاوت ابدى و عذاب جاويدان را نصيب صاحبش سازد.
3- در حديث ديگرى از همان حضرت عليه السلام مىخوانيم:«احْذَرِ الْكِبْرَ فَانّهُ رَأْسُ الطُّغْيَانِ وَ مَعْصِيَةِ الرَّحْمَنِ؛از تكبّر بپرهيزيد كه سرآغاز طغيانها و معصيت و نافرمانى خداوند رحمان است»![3]
حديث بالا اين واقعيّت را روشن مىسازد كه سرچشمه بسيارى از گناهان مسئله كبر و خود برتربينى است.
[1]-/ كنزالعمّال، حديث 7734
[2]-/ نهج البلاغه، خطبه 192 (خطبه قاصعه)
[3]-/ غررالحكم، حديث 2609
4- در حديث ديگرى از امام باقر عليه السلام مىخوانيم:«مَا دَخَلَ قَلْبَ امْرِءٍ شَىْءٌ مِنَ الْكِبْرِ الّا نَقَصَ مِنْ عَقْلِهِ مِثْلُ مَا دَخَلَهُ مِنْ ذَلِكَ! قَلَّ ذَلِكَ اوْ كَثُرَ؛در قلب هيچ انسانى چيزى از كبر وارد نمىشود مگر اينكه به همان اندازه از عقلش كاسته خواهد شد، كم باشد يا زياد»![1]
5- در اصول كافى از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه فرمود:«اصُولُ الْكُفْرِ ثَلَاثَةٌ، الْحِرْصُ وَ الْاسْتِكْبَارُ وَ الْحَسَدُ، فَامَّا الْحِرْصُ فَانَّ آدَمَ حِينَ نُهِىَ عَنِ الشَّجَرَةِ حَمَلَهُ الْحِرْصُ عَلَى انْ اكَلَ مِنْهَا، وَامَّا الْاسْتِكْبَارُ فَابْلِيسُ حَيْثُ امِرَ بِالسُّجُودِ لِآدَمَ فَابَى، وَامَّا الْحَسَدُ فَابْنَا آدَمَ، حَيْثُ قَتَلَ احَدُهُمَا صَاحِبَهُ؛ريشههاى كفر (منظور از كفر در اينجا عصيان و نافرمانى خدا به معنى اعم است) سه چيز مىباشد: حرص، و تكبّر و حسد.
امّا «حرص» به خاطر آن است كه هنگامى كه آدم از خوردن شجره ممنوعه نهى شد، حرص او را وادار كرد كه از آن بخورد و امّا استكبار، نمونه آن ابليس بود كه مأمور به سجده براى آدم شد، ولى او سرپيچى كرد، امّا حسد، در مورد فرزند آدم ظاهر گشت و سبب شد كه يكى ديگرى را به قتل برساند».[2]
بنابراين نخستين گناهان در روى زمين از اين سه نشأت گرفت.
6- در حديث ديگرى از امام باقر و امام صادق عليهما السلام چنين آمده است:«لَايَدْخُلُ الْجَنَّةَ مَنْ فِى قَلْبِهِ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ مِنْ كِبْرٍ؛كسى كه در قلبش به اندازه سنگينى دانه خردلى از كبر باشد هرگز داخل بهشت نخواهد شد»![3]
7- در حديث ديگرى از اميرمؤمنان على عليه السلام مىخوانيم:«اقْبَحُ الْخُلْقِ التَّكَبُّرُ؛زشتترين اخلاق (بد) تكبّر است»![4]
با اينكه احاديث در كتب اسلامى در اين زمينه بسيار فراوان است، ولى همين چند حديث كه ذكر شد به قدر كافى گوياست و زشتى فوقالعاده اين صفت رذيله را روشن مىسازد.
در اين احاديث كبر سرچشمه گناهان ديگر و نقصان عقل و بر باد رفتن سرمايههاى سعادت و زشتترين رذايل اخلاقى و سبب محروم شدن از ورود در بهشت شمرده شده
[1]-/ بحارالانوار، جلد 75، صفحه 186
[2]-/ اصول كافى، جلد 2، صفحه 289، حديث 1
[3]-/ اصول كافى، جلد 2، صفحه 310
[4]-/ غررالحكم، حديث 2898
است. كه هر يك از اين امور به تنهايى مىتواند عامل مؤثّر بازدارندهاى بوده باشد و نشان دهد كه تا چه حد اين صفت مذموم در انحطاط مقام انسانى و مقام مؤمن مؤثّر است.
تكبّر در منطق عقل
اضافه بر آيات و روايات،«تكبّر و استكبار»از نظر منطق عقل نيز بسيار نكوهيده است، چرا كه همه انسانها بندگان خدا هستند و هر كس در وجود خود استعدادها و نقطههاى روشن و مثبتى دارد، همه از يك پدر و مادر آفريده شدهاند و همه از نظر آفرينش يكسانند، دليلى ندارد كه انسانى خود را از ديگرى برتر بشمرد و به او فخرفروشى كند و او را تحقير نمايد! گيرم خداوند موهبتى به او داده باشد اين موهبت بايد سبب شكر و تواضع گردد نه سبب كبر و غرور.
زشتى اين صفت از بديهيّات است كه هر كس وجدان بيدارى داشته باشد به آن اعتراف مىكند به همين دليل افرادى كه به هيچ مذهبى پايبند نيستند تكبّر و خود برتربينى را ناخوش مىدارند و آن را از زشتترين صفات مىشمرند.
در واقع بخش مهمّى از مسئلهحقوق بشركه بوسيله جمعى از متفكّران غير مذهبى تنظيم شده نيز ناظر به مسئله مبارزه با استكبار است، هرچند در عمل گاه نتيجه معكوس داده است و به صورت ابزارى در دست مستكبران براى كوبيدن ديگران در آمده است.
اصولًا چگونه انسان مىتواند رداى تكبّر را بر دوش بيفكند، در حالى كه به گفته اميرمؤمنان على عليه السلام در آغاز نطفه (بى ارزشى) بود و سرانجام مردار (متعفّنى) مىشود و درون وجود او مملوّ از آلودگىهاست![1]
انسانى كه آنقدر ضعيف و ناتوان است كه يك پشه ناچيز او را آزار مىدهد و حتّى كوچكتر از پشه يعنى ميكروبى كه با چشم هرگز ديده نمىشود، او را بيمار مىسازد و در بستر بيمارى مىافكند، انسانى كه از مختصر گرمى هوا بىطاقت مىشود و از مختصر سرما رنج مىبرد، اگر باران نيايد بيچاره است، اگر كمى بيش از حد ببارد باز هم بيچاره است، كمى فشار خون او بالا مىرود حيات او به خطر مىافتد و كمى پايين مىآيد باز جانش در خطر است! از سرنوشت خويش در يك ساعت آينده با خبر نيست و لحظه
[1]-/ بحارالانوار، جلد 70، صفحه 234
پايان عمر خود را هرگز نمىداند، نزديكترين دوستانش گاه قاتل او مىشوند و عزيزترين عزيزانش، دشمن جان او مىگردند، آبى كه مايه حيات اوست گاه موجب مرگ او مىشود و نسيمى كه به او حيات و نشاط مىبخشد اگر كمى سريعتر بوزد مبدّل به تندبادى مىشود كه خانه و كاشانهاش را بر سرش ويران مىكند.
از امورى كه نشانه ناتوانى فوقالعاده انسان است بيماريهايى است كه دامن او را مىگيرد و غالباً از ميكروبها و ويروسها كه موجودات بسيار كوچكى هستند كه از خردى به چشم ديده نمىشوند ناشى مىگردد و انسانهاى نيرومند و قوىپيكر و قهرمان را به زانو در مىآورد!
بيمارى وحشتناك سرطان كه در عصر و زمان ما بيشترين كشتار را مىكند و تلاش و كوشش شبانهروزى هزاران دانشمند و صرف ميلياردها پول براى درمان آن به جايى نرسيده است از كجا سرچشمه مىگيرد؟ از اينكه يك سلّول كوچك بدن كه تنها با ذرّهبين قابل رؤيت است به طغيان و استكبار برمىخيزد و بدون هيچگونه نظم و برنامهاى شروع به تكثير مثل مىكند، به گونه تصاعدى افزايش مىيابد و در زمان كوتاهى تشكيل غدّه سرطانى مىدهد.
بسيارى از فرماندهان بزرگ و سران زورمند جهان را كه داراى ارتشهاى عظيمى بودهاند همين بيمارى از پاى در آورده است، يعنى ارتش عظيم ميليونى آنها نتوانسته است جلو سركشى يك سلّول كوچك را بگيرد!
آرى چنين است ضعف و ناتوانى ذاتى انسان، با اين حال چگونه مىتواند دعوى بزرگى كند و لباس استكبار بر تن بپوشد، عظمت و بزرگى تنها از آن خداست و غير او ضعيف و ناتوانند!
اين سخن را با حديثى از اميرمؤمنان على عليه السلام كه اين بحث منطقى را به صورت فشرده و زيبا بيان فرموده است به پايان مىبريم:
«مِسْكِينُ بْنُ آدَمَ مَكْتُومُ الْاجَلِ، مَكْنُونُ الْعِلَلِ، مَحْفُوظُ الْعَمَلِ، تُؤْلِمُهُ الْبَقَّةُ وَ تَقْتُلُهُ الشَّرْقَةُ، وَ تُنْتِنُهُ الْعَرْقَةُ؛بيچاره فرزند آدم، سرآمد زندگيش نامعلوم، عوامل بيماريش ناپيدا و كردارش (نزد خدا و در نامه اعمالش) محفوظ است، پشهاى او را آزار مىدهد، مختصر آبى يا
غذايى گلوگيرش مىشود و او را مىكشد و مختصر عرقى او را متعفّن و بدبو مىسازد»![1]
آيا با اين حال سزاوار است خود را بزرگ ببيند و به ديگرى فخرفروشى كند؟
نكتهها
در اينجا مسائل مهمّى باقى مانده است كه تحت نه عنوان تشريح مىشود.
1- تعريف و حقيقت تكبّر
بزرگان اخلاق گفتهاند: اساس تكبّر اين است كه انسان از اينكه خود را برتر از ديگرى ببيند احساس آرامش كند، بنابراين تكبّر از سه عنصر تشكيل مىشود: نخست اينكه براى خود مقامى قائل شود، ديگر اينكه براى ديگرى نيز مقامى قائل شود و در مرحله سوم مقام خود را برتر از آنها ببيند و احساس خوشحالى و آرامش كند.
از همين رو گفتهاند تكبّر (خود برتربينى) با عجب (خود بزرگ بينى) تفاوت دارد، در عجب هيچ گونه مقايسهاى با ديگرى نمىشود، بلكه انسان به خاطر علم يا ثروت يا قدرت و يا حتّى عبادت، خود را بزرگ مىبيند، هر چند فرضاً كسى جز او در جهان نباشد، ولى در تكبّر حتماً خود را با ديگرى مقايسه مىكند و برتر از او مىبيند.
واژه«كبر و تكبّر»گاه به آن حالت نفسانى كه در بالا اشاره شد گفته مىشود و گاه به عمل يا حركتى كه ناشى از آن است، مثلًا چنان مىنشيند يا راه مىرود و سخن مىگويد كه نشان مىدهد خود را برتر از همه اطرافيانش مىبيند، اين اعمال و حركات را نيز تكبّر مىنامند كه ريشه اصليش همان حالت باطنى و درونى است.
نشانههاى تكبّر، بسيار زياد است، از جمله اينكه افراد متكبّر انتظارات زيادى از مردم دارند، انتظار دارند ديگران به آنها سلام كنند، كسى پيش از آنها وارد مجلس نشود، هميشه در صدر مجلس جاى گيرند، مردم در برابر آنها كوچكى كنند، كسى از آنان انتقاد نكند و حتّى پند و اندرز نگويد، همه براى آنها امتيازى قائل شوند و حريمى نگه
[1]-/ نهج البلاغه، كلمات قصار، 419
دارند، مردم در برابر آنها دست به سينه باشند و هميشه از عظمت آنان سخن بگويند.
بديهى است ظهور و بروز اين حالات تابع درجه شدّت و ضعف تكبّر است، در بعضى همه اين نشانهها ظاهر مىشود و در بعضى قسمتى از اينها!
اين حالات و حركات ريشههاى درونى دارد، گاه بسيار ضعيف و پنهان است به طورى كه ممكن است افراد در برخوردهاى نخستين هرگز متوجّه آن نشوند و حتّى اين صفت مذموم را با نقطههاى مثبت و قوّت (مانند اعتماد به نفس و بزرگى شخصيّت) اشتباه كنند و گاه به قدرى آشكار است كه هر كس از دور متوجّه آن مىشود.
2- شاخههاى تكبّر
در اينجا مفاهيم متعدّدى وجود دارد كه گاه تصوّر مىشود همه با هم مترادف و يكسانند در حالى كه تفاوتهاى ظريفى با هم دارند هر چند ريشه همه آنها به«تكبّر»باز مىگردد، ولى از زاويههاى مختلف به آن نگاه مىشود.
«خود برتربينى»،«خود محورى»،«خودخواهى»،«برترى جويى»و«فخر فروشى»، همه از مفاهيمى هستند كه ريشه آنها«تكبّر»است، هر چند از زواياى مختلف ديده مىشود.
كسى كه صرفاً خود را بالاتر از ديگران مىبيند،«خود برتربين»است.
كسى كه به خاطر اين خود برتربينى سعى دارد در همه جا و در همه كارهاى اجتماعى همه چيز را قبضه كند،«خود محور»است.
كسى كه سعى دارد در مسائل اجتماعى مخصوصاً به هنگام بروز مشكلات تنها به منافع خود بينديشد و براى منافع ديگران ارزشى قائل نباشد،«خودخواه»است.
كسى كه سعى مىكند سلطه خود را بر ديگران مستحكم كند و آنها را زير سيطره خود قرار بدهد، گرفتار«برترى جويى»است.
بالأخره كسى كه سعى دارد مال و ثروت يا قدرت و مقام خود را به رخ ديگران بكشد«فخرفروش»است.
بنابراين همه اين صفات ريشه مشتركى دارد و آن تكبّر است هر چند در چهرههاى مختلف ظاهر مىگردد.
3- تكبّر در برابر چه كسى؟
علماى اخلاق تكبّر را به سه بخش تقسيم كردهاند:
تكبّر در برابر خدا!
تكبّر در برابر پيامبران.
تكبّر در مقابل خلق خدا.
منظور از تكبّر در برابر خداوند كه بدترين نوع تكبّر است و از نهايت جهل و نادانى سرچشمه مىگيرد، اين است كه انسان ضعيف ادّعاى الوهيّت كند، نه تنها خود را بنده خدا نداند بلكه سعى كند مردم را به بندگى خود دعوت نمايد، يا همچون فرعون«... انَا رَبُّكُمُ الْاعْلَى؛من پروردگار برتر شما هستم!» بگويد[1]و يا از«... مَا عَلِمْتُ لَكُمْ مِنْ الهٍ غَيْري ...؛من خدايى جز خودم براى شما سراغ ندارم»[2]دم بزند.
بسيار بعيد به نظر مىرسد كه افرادى همچون«فرعون»كه سالها بر كشور پهناور مصر حكومت مىكرد آنقدر كم عقل و بى هوش باشد كه خود را واقعاً«ربّ اعلى»و تنها معبود بزرگ در جهان هستى بداند. بلكه بيشتر به نظر مىرسد كه او و افرادى امثال او براى تحميق تودههاى ساده لوح اين گونه ادّعاها را مىكردند تا پايههاى حكومت خود را از طريق ادّعاى الوهيّت محكم سازند.
شكل ديگرى از تكبّر در برابر خدا، تكبّر ابليس و پيروان اوست كه از اطاعت خداوند سر باز زدند و تشخيص خود را برتر شمردند و به حكمت پروردگار خرده گرفتند و گفتند: چرا ابليس كه از آتش آفريده شده است در برابر يك موجود خاكى سجده كند؟ و گفت:«... لَمْ اكُنْ لِاسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصَالٍ مِنْ حَمَاءٍ مَسْنُونٍ؛من هرگز براى بشرى كه از گل خشكيدهاى، كه از گل بدبويى گرفته شده است آفريدهاى، سجده نخواهم كرد»[3]،«... قَالَ انَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِى مِنْ نَارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ؛... من از او بهترم! مرا از آتش آفريدهاى و او را از گل»![4]
آرى گاه حجاب ضخيم كبر و غرور چنان جلو چشم عقل و هوش انسان را مىگيرد كه موجود ضعيفى، خود را آگاهتر از حكيم على الاطلاق مىپندارد.
[1]-/ نازعات، 24
[2]-/ قصص، 38
[3]-/ حجر، 33
[4]-/ اعراف، 12