غذايى گلوگيرش مىشود و او را مىكشد و مختصر عرقى او را متعفّن و بدبو مىسازد»![1]
آيا با اين حال سزاوار است خود را بزرگ ببيند و به ديگرى فخرفروشى كند؟
نكتهها
در اينجا مسائل مهمّى باقى مانده است كه تحت نه عنوان تشريح مىشود.
1- تعريف و حقيقت تكبّر
بزرگان اخلاق گفتهاند: اساس تكبّر اين است كه انسان از اينكه خود را برتر از ديگرى ببيند احساس آرامش كند، بنابراين تكبّر از سه عنصر تشكيل مىشود: نخست اينكه براى خود مقامى قائل شود، ديگر اينكه براى ديگرى نيز مقامى قائل شود و در مرحله سوم مقام خود را برتر از آنها ببيند و احساس خوشحالى و آرامش كند.
از همين رو گفتهاند تكبّر (خود برتربينى) با عجب (خود بزرگ بينى) تفاوت دارد، در عجب هيچ گونه مقايسهاى با ديگرى نمىشود، بلكه انسان به خاطر علم يا ثروت يا قدرت و يا حتّى عبادت، خود را بزرگ مىبيند، هر چند فرضاً كسى جز او در جهان نباشد، ولى در تكبّر حتماً خود را با ديگرى مقايسه مىكند و برتر از او مىبيند.
واژه«كبر و تكبّر»گاه به آن حالت نفسانى كه در بالا اشاره شد گفته مىشود و گاه به عمل يا حركتى كه ناشى از آن است، مثلًا چنان مىنشيند يا راه مىرود و سخن مىگويد كه نشان مىدهد خود را برتر از همه اطرافيانش مىبيند، اين اعمال و حركات را نيز تكبّر مىنامند كه ريشه اصليش همان حالت باطنى و درونى است.
نشانههاى تكبّر، بسيار زياد است، از جمله اينكه افراد متكبّر انتظارات زيادى از مردم دارند، انتظار دارند ديگران به آنها سلام كنند، كسى پيش از آنها وارد مجلس نشود، هميشه در صدر مجلس جاى گيرند، مردم در برابر آنها كوچكى كنند، كسى از آنان انتقاد نكند و حتّى پند و اندرز نگويد، همه براى آنها امتيازى قائل شوند و حريمى نگه
[1]-/ نهج البلاغه، كلمات قصار، 419
دارند، مردم در برابر آنها دست به سينه باشند و هميشه از عظمت آنان سخن بگويند.
بديهى است ظهور و بروز اين حالات تابع درجه شدّت و ضعف تكبّر است، در بعضى همه اين نشانهها ظاهر مىشود و در بعضى قسمتى از اينها!
اين حالات و حركات ريشههاى درونى دارد، گاه بسيار ضعيف و پنهان است به طورى كه ممكن است افراد در برخوردهاى نخستين هرگز متوجّه آن نشوند و حتّى اين صفت مذموم را با نقطههاى مثبت و قوّت (مانند اعتماد به نفس و بزرگى شخصيّت) اشتباه كنند و گاه به قدرى آشكار است كه هر كس از دور متوجّه آن مىشود.
2- شاخههاى تكبّر
در اينجا مفاهيم متعدّدى وجود دارد كه گاه تصوّر مىشود همه با هم مترادف و يكسانند در حالى كه تفاوتهاى ظريفى با هم دارند هر چند ريشه همه آنها به«تكبّر»باز مىگردد، ولى از زاويههاى مختلف به آن نگاه مىشود.
«خود برتربينى»،«خود محورى»،«خودخواهى»،«برترى جويى»و«فخر فروشى»، همه از مفاهيمى هستند كه ريشه آنها«تكبّر»است، هر چند از زواياى مختلف ديده مىشود.
كسى كه صرفاً خود را بالاتر از ديگران مىبيند،«خود برتربين»است.
كسى كه به خاطر اين خود برتربينى سعى دارد در همه جا و در همه كارهاى اجتماعى همه چيز را قبضه كند،«خود محور»است.
كسى كه سعى دارد در مسائل اجتماعى مخصوصاً به هنگام بروز مشكلات تنها به منافع خود بينديشد و براى منافع ديگران ارزشى قائل نباشد،«خودخواه»است.
كسى كه سعى مىكند سلطه خود را بر ديگران مستحكم كند و آنها را زير سيطره خود قرار بدهد، گرفتار«برترى جويى»است.
بالأخره كسى كه سعى دارد مال و ثروت يا قدرت و مقام خود را به رخ ديگران بكشد«فخرفروش»است.
بنابراين همه اين صفات ريشه مشتركى دارد و آن تكبّر است هر چند در چهرههاى مختلف ظاهر مىگردد.
3- تكبّر در برابر چه كسى؟
علماى اخلاق تكبّر را به سه بخش تقسيم كردهاند:
تكبّر در برابر خدا!
تكبّر در برابر پيامبران.
تكبّر در مقابل خلق خدا.
منظور از تكبّر در برابر خداوند كه بدترين نوع تكبّر است و از نهايت جهل و نادانى سرچشمه مىگيرد، اين است كه انسان ضعيف ادّعاى الوهيّت كند، نه تنها خود را بنده خدا نداند بلكه سعى كند مردم را به بندگى خود دعوت نمايد، يا همچون فرعون«... انَا رَبُّكُمُ الْاعْلَى؛من پروردگار برتر شما هستم!» بگويد[1]و يا از«... مَا عَلِمْتُ لَكُمْ مِنْ الهٍ غَيْري ...؛من خدايى جز خودم براى شما سراغ ندارم»[2]دم بزند.
بسيار بعيد به نظر مىرسد كه افرادى همچون«فرعون»كه سالها بر كشور پهناور مصر حكومت مىكرد آنقدر كم عقل و بى هوش باشد كه خود را واقعاً«ربّ اعلى»و تنها معبود بزرگ در جهان هستى بداند. بلكه بيشتر به نظر مىرسد كه او و افرادى امثال او براى تحميق تودههاى ساده لوح اين گونه ادّعاها را مىكردند تا پايههاى حكومت خود را از طريق ادّعاى الوهيّت محكم سازند.
شكل ديگرى از تكبّر در برابر خدا، تكبّر ابليس و پيروان اوست كه از اطاعت خداوند سر باز زدند و تشخيص خود را برتر شمردند و به حكمت پروردگار خرده گرفتند و گفتند: چرا ابليس كه از آتش آفريده شده است در برابر يك موجود خاكى سجده كند؟ و گفت:«... لَمْ اكُنْ لِاسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصَالٍ مِنْ حَمَاءٍ مَسْنُونٍ؛من هرگز براى بشرى كه از گل خشكيدهاى، كه از گل بدبويى گرفته شده است آفريدهاى، سجده نخواهم كرد»[3]،«... قَالَ انَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِى مِنْ نَارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ؛... من از او بهترم! مرا از آتش آفريدهاى و او را از گل»![4]
آرى گاه حجاب ضخيم كبر و غرور چنان جلو چشم عقل و هوش انسان را مىگيرد كه موجود ضعيفى، خود را آگاهتر از حكيم على الاطلاق مىپندارد.
[1]-/ نازعات، 24
[2]-/ قصص، 38
[3]-/ حجر، 33
[4]-/ اعراف، 12
قسم دوّم تكبّر، تكبّر در برابر انبيا و پيامبران است كه در ميان امّتهاى پيشين بسيار ديده شده است، گروهى از مستكبران در اين امّتها، از اطاعت پيامبران الهى سر باز مىزدند و از روى كبر و غرور همچون فرعونيان مىگفتند:«... انُؤْمِنُ لِبَشَرَيْنِ مِثْلِنَا ...؛آيا ما به دو انسان كه همانند خودمان هستند (يعنى موسى و برادرش هارون) ايمان بياوريم»؟[1]
و گاه همانند قوم نوح به يكديگر مىگفتند:«وَ لَئِنْ اطَعْتُمْ بَشَراً مِثْلَكُمْ انَّكُمْ اذاً لَخَاسِرُونَ؛و اگر از بشرى همانند خودتان اطاعت كنيد به يقين زيانكاريد».[2]
و گاه به بهانهجويىهاى كودكانه مىپرداختند و از سر لجاجت مىگفتند: «چرا فرشتگان بر ما نازل نمىشوند؟ چرا ما خدا را نمىبينيم؟؛وَ قَالَ الَّذِينَ لَايَرْجُونَ لِقَائَنَا لَوْ لَاانْزِلَ عَلَيْنَا الْمَلَائِكَةُ اوْ نَرى رَبَّنَا».
قرآن در ادامه اين آيه مىگويد:«لَقَدِ اسْتَكْبَرُوا فِى انْفُسِهِمْ وَ عَتَوْا عُتُوّاً كَبِيراً؛آنها درباره خود تكبّر ورزيدند و طغيان كردند».[3]
قسم سوّم، تكبّر در برابر بندگان خداست به گونهاى كه خود را بزرگ بشمرد و ديگران را كوچك و خوار و بى مقدار، زير بار هيچ كس نرود، خود را از همه برتر ببيند و حقّ هيچ صاحب حقّى را محترم نشمرد و دائماً منتظر باشد كه ديگران براى او عظمت قائل شوند.
اين نوع از كبر نمونههاى فراوانى دارد كه نياز به شرح آن نيست، و گاه به حدّ اعلا مىرسد و به تكبّر در برابر پيامبران و خداوند منتهى مىگردد.
آرى آتش كبر و غرور، نخست از تكبّر در برابر بندگان خدا سر مىزند، سپس به استكبار در برابر انبيا و رسولان پروردگار مىرسد و سرانجام به تكبّر در برابر ذات پاك خداوندگار مىانجامد!
4- انگيزههاى تكبّر
تكبّر اسباب زيادى دارد و همه آنها به اين باز مىگردد كه انسان در خود كمالى
[1]-/ مؤمنون، 47
[2]-/ همان سوره، 34
[3]-/ فرقان، 21
تصوّر كند و بر اثر حبّ ذات، بيش از حدّ آن را بزرگ نمايد و ديگران را در برابر خود كوچك بشمرد.
بعضى از بزرگان علم اخلاق مانند مرحوم«فيض كاشانى»در«المحجّة البيضاء»اسباب كبر را در هفت چيز خلاصه كردهاند، نخست اسباب دينى كه«علم»و«عمل»است، و اسباب دنيوى كه«نسب»، «زيبايى»، «قوّت»، «مال» و «فزونى ياران و ياوران»مىباشد و درباره هر كدام از اينها شرحى دارد كه به طور خلاصه در ذيل از نظر خوانندگان عزيز مىگذرد، مىگويد:
نخستين اسباب تكبّر «علم»است و چه زود علم سبب غرور گروهى از علما و دانشمندان مىگردد، همانگونه كه در حديث نبوى آمده است: «آفت بزرگ علم، تكبّر است؛آفَةُ الْعِلْمِ الْخُيَلَاءُ».
بعضى از افراد آنچنان كم ظرفيّتند كه وقتى چند بابى از علم را مىخوانند خود را بزرگ و ديگران را كوچك مىشمرند، بلكه با نظر تحقير به ديگران مىنگرند و از همه انتظار احترام و خدمت و تواضع و كرنش دارند.
در حالى كه عالمان واقعى هر قدر بر علمشان افزوده مىشود، خود را نادانتر مىبينند، چرا كه خود را در برابر اقيانوس عظيمى مشاهده مىكنند كه تنها قطراتى از آن را در اختيار دارند.
آنها به خاطر همان مقدار علمى كه به دست آوردهاند مسؤوليّت خود را سنگينتر مىبينند و خوف آنها بيشتر مىشود كه گفتهاند:«مَنِ ازْدَادَ عِلْماً ازْدَادَ خَوْفاً؛هر كس بر علمش افزوده شود، بر خوف او افزوده مىشود».
سبب دوّم،اعمال نيك و عبادت است كه موجب كبر و غرور بسيارى از نيكوكاران و عبادت كنندگان مىشود، چرا كه از اين رهگذر، خود را برتر از ديگران مىپندارند و انتظار دارند مردم به ديدار آنها بشتابند و مشكلات آنها را حل كنند، در مجالس احترام خاصّى براى آنها قائل شوند و از نيكوكارى و زهد و ورع و تقواى آنها سخن بگويند، گويى عبادت خود را منّتى بر ديگران مىپندارند، اين در جهات دنيوى.
و در جهات دينى خود را اهل نجات و ساير مردم را اهل هلاك مىشمرند و اين امور سبب مىشود كه امتياز فوقالعادهاى براى خود قائل گردند و به فخرفروشى بر
ديگران به طور آشكار و پنهان و يا نيمه آشكار بپردازند و در حالى كه خود بر لب پرتگاه خطرناكى قرار گرفتهاند مردم را چنين فكر مىكنند و خود را از عذاب خدا در امان بپندارند!
در حديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىخوانيم:«اذَا سَمِعْتُمُ الرَّجُلُ يَقُولُ هَلَكَ النَّاسُ فَهُوَ اهْلَكُهُمْ؛هنگامى كه شنيديد كسى مىگويد: مردم (به خاطر اعمالشان) هلاك شدند بدانيد خود او هلاكتش از آنان شديدتر است»!
در حديث ديگرى از همان حضرت صلى الله عليه و آله مىخوانيم:«كَفَى بِالْمَرْءِ شَرّاً انْ يُحَقِّرَ اخَاهُ الْمُسْلِمَ؛براى انسان اين بدى و بدبختى كافى است كه برادر مسلمانش را خوار و خفيف بشمرد»!
مرحوم«فيض كاشانى»در«المحجّة البيضاء»بعد از ذكر اين سخن مىافزايد: چه قدر فرق است بين كسى كه عالم يا عابدى را به خاطر علم و عبادتش بزرگ مىشمرد، به او احترام مىگذارد و خود را در برابر او ناچيز مىبيند و آن عالم و عابدى كه شخص مزبور را كوچك مىداند و دوست دارد از او دور شود![1]
او در بخش ديگرى از سخنانش مىافزايد: اين آفتى است كه كمتر عابدى از آن در امان مىماند، هرگاه كسى به او بى احترامى كند يقين دارد كه بى احترامى كننده مبغوض درگاه الهى است و بعيد مىداند كه خدا او را ببخشد، در حالى كه اگر خودش به ديگرى چنين آزارى را برساند اين قدر اهمّيّت به آن نمىدهد و اين نوعى جهل و نادانى است و جمع ميان«عجب»و«تكبّر»و«غرور»است و اگر در چنين حالى شخص مزبور گرفتار ناراحتى شود آن را از كرامات خويش مىپندارد و انتقام الهى مىشمرد!
چه قدر فرق است بين چنين افراد نادان و مغرور و بعضى از عابدان هوشيار متواضع كه يك نمونه آن اين است: يكى از بزرگان عبّاد، از عرفات در ايّام حجّ بازمىگشت گفت: «اگر من (گنهكار) در ميان آنان نبودم اميد مىرفت كه خدا همه را ببخشد و رحمت كند»!
اين سخن را با حديث ديگرى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله به پايان مىبريم: در روايتى آمده
[1]-/ اقتباس از المحجّة البيضاء، جلد 3، صفحه 269
است كه در محضر آن حضرت صلى الله عليه و آله از خوبى و پرهيزكارى كسى سخن گفتند، هنگامى كه از دور نمايان شد عرض كردند: اى رسول خدا! اين همان كسى است كه توصيف او را به شما عرض كرديم! پيغمبر صلى الله عليه و آله نگاهى به چهره او افكند و فرمود: «من در صورت او تاريكى شيطان را مىبينم! آن مرد نزديك آمد و سلام كرد و در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله و يارانش ايستاد، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:«اسْئَلُكَ بِاللَّهِ حَدَّثَتْكَ نَفْسُكَ انْ لَيْسَ فِى الْقَوْمِ افْضَلُ مِنْكَ؟ فَقَالَ اللَّهُمَّ نَعَمْ!؛فرمود تو را به خدا سوگند آيا در دل نمىگفتى كه در ميان اين جمعيّت كسى برتر از تو نيست؟ عرض كرد: آرى»[1]اصحاب فهميدند تاريكى شيطان كه پيامبر صلى الله عليه و آله با نور نبوّت آن را مشاهده كرده است همين عجب و كبر و غرور بوده است.
عامل سوم،نسب و حسب عالى است.
به اين گونه كه كسانى در يك خانواده شريف و معروف به علم و عمل و تقوا و بزرگوارى و سخاوت متولّد شدهاند، اين را براى خود امتياز بزرگى مىشمرند و ديگران را كه از خانوادههاى پايينترى هستند كوچك و بىارزش مىپندارند، در حالى كه مىدانيم حسب و نسب در اسلام مطرح نيست، همه مردم بندگان خدا هستند و از يك پدر و مادر آفريده شدهاند و امتيازى جز از طريق تقوا بر يكديگر ندارند.
اين مسئله به قدرى مهم است كه پيشوايان بزرگ اسلام كمترين تعبيراتى را كه در آن نشان از برترى جويى از نظر حسب و نسب بود تحمّل نمىكردند، از جمله در حديثى مىخوانيم كه«ابوذر»در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله به كسى گفت«يابن السَّوداء ...!؛اى فرزند زن سياه!» پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: ابوذر! آرام باش، آرام باش، كسى كه مادرش سفيد پوست است بر كسى كه مادرش سياه پوست است هيچ برترى ندارد!
ابوذر مىگويد: من (كه متوجّه اشتباه خود شدم براى جبران اين خطا) روى زمين دراز كشيدم و به آن مرد گفتم: برخيز و پايت را به روى صورت من بگذار![2]
به هر حال همانطور كه بارها شنيدهايم قرآن و روايات اسلامى به ما مىگويد هيچ انسانى بر انسان ديگر به خاطر حسب و نسبش برترى ندارد، اينها يك سلسله امور اعتبارى است كه در بيرون وجود انسان است، ارزش و شخصيّت انسان به امتيازات
[1]-/ المحجّة البيضاء، جلد 6، صفحه 240
[2]-/ المحجّة البيضاء، جلد 6، صفحه 243
معنوى و درونى اوست و به فرض كه حسب و نسب به خاطر ارتباطش به بعضى از بزرگان سبب فضيلتى شود نبايد اين فضيلت موجب كبر و غرور گردد و صاحب نسب شريف بر ديگران فخرفروشى كند.
اگر مىبينيم اميرمؤمنان على عليه السلام در خطبه نهج البلاغه، يا امام سجّاد عليه السلام در خطبه معروف شام، به حسب و نسبشان افتخار مىفرمودند، نه براى برترىجويى بود، بلكه هدف ديگرى داشتند، آنها مىخواستند رسالت امامت و رهبرى خود را براى ناآگاهان از اين طريق تبيين كنند. درست مثل اينكه فرمانده لشكر براى معرّفى خود و دعوت لشكريان به پيرويش، مقام و موقعيّت خويش را شرح مىدهد.
چهارميناسباب تكبّر و تفاخر، جمال و زيبايى و حسن ظاهر است، به اين ترتيب كه شخص خوش قد و قامت و زيبا، ديگران به ويژه كسانى را كه در اندام خود داراى عيب و نقصى هستند، مورد تحقير قرار دهد و نسبت به آنها فخرفروشى كند.
اين عامل در تمام كسانى كه بهرهاى از جمال دارند ممكن است ظاهر شود، ولى بيشتر در زنان است كه زيبايى خود را به رخ ديگران مخصوصاً كسانى كه داراى عيب و نقصى هستند مىكشند.
در حديثى مىخوانيم كه زن (كوتاه قامتى) خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد (و مسائل خود را پرسيد) عايشه مىگويد: هنگامى كه آن زن بيرون رفت من با دست اشارهاى به قد و قامت او كردم (يعنى چقدر كوتاه است) پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «غيبتش كردى»!
مرحوم فيض بعد از ذكر اين حديث مىگويد: «منشأ اين كار تكبّر بود؛ زيرا اگر خود او هم كوتاه قد بود، چنين چيزى را درباره آن زن نمىگفت و اين غيبت از غرور و تكبّر سرچشمه مىگرفت».
پنجميناسباب تكبّر، داشتن مال و ثروت فراوان است كه غالباً در پادشاهان و سرمايهداران بزرگ و صاحبان اراضى وسيع كشاورزى و كارخانهها ديده مىشود.
آنها كه غالباً از لباسهاى گرانقيمت و پر زرق و برق و مركبهاى سوارى گرانبها و خانههاى وسيع و قصرهاى مجلّل استفاده مىكنند، افرادى را كه فاقد اين امورند مورد تحقير قرار مىدهند و نسبت به آنها فخرفروشى مىكنند و اين از زشتترين و كثيفترين انواع تكبّر است.