پايبندى مسلمين به عهد و پيمانها
پيشرفت سريع اسلام در قرنهاى نخستين براى همه مورخان شرق و غرب مايه شگفتى است ولى اگر به علل و عوامل آن درست بينديشيم به آسانى مىتوان به رمزو راز آن پيشرفت سريع و برق آساى پى برد.
به يقين يكى از علل آن، پايبندى لشكر اسلام به پيمانهايشان بود، چيزى كه قرآن مجيد و پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بارها بر آن تكيه داشتند، اين مسأله به قدرى براى آنها اهميت داشت كه حاضر بودند بسيارى از پيروزىهاى زودگذر را فداى آن كنند.
قانون مهم «امان» كه در دستورات اسلامى آمده است بر اين معنا تأكيد دارد كه هر كدام از سربازان اسلام در هر رتبهاى كه باشند مىتوانند به بعضى از افراد دشمن موقتاً امان دهند و تمام سربازان اسلام موظّفند كه نسبت به آن همچون يك عهدنامه قطعى وفادار باشند.
نمونههاى زيادى از آن را مىتوان در تاريخ اسلام مشاهده كرد از جمله:
1- ياقوت حموى در معجم البلدان درباره فتح شهر سُهْرياج[1]داستان عجيبى نقل مىكند كه در زمان يكى از خلفا لشكرى به آنجا اعزام شد يكى از بزرگان لشكر مىگويد ما تصميم گرفته بوديم يك روز شهر را فتح كنيم (چون عِدّه و عُدّه به اندازه كافى داشتيم) در ابتدا جنگى در ميان اهل شهر و لشكريان اسلام در گرفت سپس لشكر براى تجديد قوا به پايگاه خود برگشتند تنها يكى از افراد جنگجو كه از بردگان بود در اطراف شهر باقى مانده بود آنها از او امان خواستند او امان نامهاى نوشت و به تيرى بست و به سوى آنها پرتاب كرد هنگامى كه لشكر اسلام براى ادامه نبرد به اطراف شهر بازگشت صحنه عجيبى را ديدند، و آن اين كه مشاهده كردند آنها درِ شهر را باز كردهاند و از در قلعه خارج شده و كاغذى به دست دارند كه نشان مىدهد امان نامهاى است از سوى يكى از لشكريان اسلام و از آنها خواستند كه امان نامه را
[1]. در مركز بخش بوانات فارس قصبهاى وجود دارد بنام سوريان كه ظاهراً همان سُهْرياج باشد زيرا در معجم البلدان در ذيل همين داستان نام فارسى آن را سوريانج ذكر كرده است (كه مخفف آن سوريان مىباشد).
معتبر بشمارند، لشكريان اسلام در كار خود حيران ماندند. به خليفه وقت نامه نوشتند و كسب تكليف كردند، او در جواب نوشت يك فرد مسلمان پيمانش همچون پيمان كل مسلمانان است بايد آن را محترم بشماريد و به اهل شهر امان دهيد! آنها چنين كردند (و اثر بسيار مطلوبى در جلب و جذب ساكنان شهر به سوى اسلام داشت)[1].
ن داستان نشأت گرفته از حديث معروف پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله در حجّةالوداع است كه آن حضرت در سرزمين مِنى در برابر جمعيت فرمود:«الْمُؤمِنُونَ اخْوَةٌ تَتَكافَأُ دِمائُهُمْ وَ هُمْ يَدٌ عَلى مَنْ سِواهُمْ يَسْعى بِذِمَّتِهِمْ ادْناهُمْ؛افراد با ايمان با هم برادرند، خونهاى آنها يكسان است و آنها در برابر دشمن متحدند و كمترين آنها مىتواند تعهدى از سوى جمعيت بر عهده بگيرد».[2]
2- در تواريخ اسلام مىخوانيم هنگامى كه مسلمانان در عصر خليفه دوم، ساسانيان را شكست دادند و هرمزان بزرگ به وسيله لشكر ايران دستگير شد، او را نزد عمر آوردند، خليفه به او گفت شما بارها با ما پيمان بستيد و پيمان شكنى كرديد دليلش چيست؟
هرمزان گفت: مىترسم قبل از آنكه دليلش را بگويم مرا به قتل برسانى! خليفه گفت نترس!.
در اين هنگام هرمزان تقاضاى آب كرد و به زودى ظرف ساده و بىارزشى پر از آب كرده براى او آوردند.
هرمزان گفت: اگر از تشنگى هم بميرم هرگز در چنين ظرفى آب نخواهم خورد!
خليفه گفت: ظرف آبى بياوريد كه مورد قبولش باشد، ظرف را بدست او دادند و او به اطراف نگاه مىكرد و آب نمىنوشيد و مىگفت مىترسم در حالى كه مشغول نوشيدن آب باشم كشته شوم.
خليفه گفت: نترس من به تو اطمينان مىدهم تا ننوشى با تو كارى نداريم.
[1]. معجم البلدان، جلد 3، ماده سُهرياج.
[2]. اصول كافى، جلد 1، صفحه 404، حديث 2.
هرمزان ناگهان ظرف را واژگون كرد و آبها را به روى زمين ريخت خليفه كه فكر مىكرد آب بدون اختيار او ريخته شده است گفت آب ديگرى براى او بياوريد و او را تشنه نكشيد.
هرمزان گفت: من آب نمىخواهم منظورم اين بود كه امان از تو بگيرم. خليفه گفت: من تو را به هر صورت خواهم كشت.
ولى هرمزان جواب داد تو به من امان و اطمينان دادى.
خليفه گفت: دروغ مىگويى من به تو امان ندادم.
«انس» حاضر بود و گفت هرمزان راست مىگويد تو به او امان دادهاى مگر به او نگفتى من با تو كار ندارم تا آب را بنوشى؟!
خليفه در كار خود فرو ماند و به هرمزان گفت تو مرا فريب دادى ولى من به خاطر اين فريب خوردم كه تو قبول اسلام كنى. هرمزان از مشاهده اين صحنه (و پايبند بودن مسلمانان به عهد و پيمانشان نور ايمان در دلش درخشيدن گرفت و) مسلمان شد.[1]
جالب اينكه از روايات اسلامى استفاده مىشود كه حتى شبهه عهد و امان نيز لازم الوفاء است. در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم:«لَوْ انَّ قَوْماً حاصَرُوا مَدينةً فَسَألُوهُمُ الْامانَ فَقالُوا: لا، فَظَنُّوا انَّهُمْ قالُوا: نَعَمْ فَنُزِلُوا الَيْهِمْ كانُوا آمِنِينَ؛هرگاه گروهى در محاصره سپاهيان اسلام باشند و تقاضاى امان كنند ولى مسلمانان پاسخ منفى دهند اما بگمان اينكه پاسخ مثبت بوده به سوى مسلمانان بيايند اينها در امانند».[2]
به اين ترتيب نه تنها عهد و امان لازم الوفاء است احتمال آن نيز در بعضى موارد لازم الوفاء مىباشد.
چچ
[1]. تفسير نمونه، جلد 11، صفحه 383.
[2]. وسائل الشيعه، جلد 11، صفحه 50، حديث 4.
10
بحث منطقى و جدال و مراء
اشاره
بهترين راه براى تبيين حقايق و رسيدن به نظرات صحيح و سالم، بحث منطقى و خالى از هر گونه تعصب و لجاجت است زيرا هنگامى كه افكار به يكديگر ضميمه شوند و جرقههاى استعداد و نبوغ به هم پيوندد نورى ساطع مىشود كه همه چيز را روشن مىسازد.
ولى اگر فضاى بحث را تعصبها و لجاجتها و خودخواهىها و خشونتها و در يك كلمه جدال و مراء فرا گيرد، چنان ظلمانى و تيره و تار مىشود كه گاه بديهىترين حقايق، پنهان و مكتوم مىماند و هر قدر بحثها ادامه يابد پردههاى بيشترى بر چهره واقعيتها مىافتد.
به همين دليل در اسلام جدال و مراء يا به تعبير ديگر بحثهاى تعصب آلودى كه براى برترى جويى برطرف مقابل و نه براى تبيين حق صورت مىگيرد شديداً نكوهش شده و از آن بعنوان يكى از گناهان كبيره ياد شده چرا كه بزرگترين سد راه حق و رسيدن به واقعيتها است.
البته در جاى خود تفسير دقيق جدال و مراء و تفاوت ميان اين دو را به خواست خدا بيان خواهيم كرد، هدف در اينجا اشاره سربستهاى به ابعاد نفرت اسلام از اين خلق و خوى نكوهيده و مدح و ستايش از كسانى است كه راه انصاف را در بحث
مىپيمايند و از مسير منطق و حق و عدالت منحرف نمىشوند.
با اين اشاره به قرآن بر مىگرديم.
1- يُجادِلُونَكَ فِى الْحَقِّ بَعْدَ ماتَبَيَّنَ كَانَّما يُساقُونَ الَى الْمَوْتِ وَ هُمْ يَنْظِرُونَ.(انفال- 6)
2- وَ لَقَدْ صَرَّفْنا فِى هذا الْقُرآنِ لِلنَّاسِ مِنْ كُلِّ مَثَلٍ وَ كانَ الْانْسانُ اكْثَرَ شَىْءٍ جَدَلًا.(كهف- 54)
3- وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُجادِلُ فِى اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ يَتَّبِعُ كُلَّ شَيْطانٍ مَرِيدٍ.(حج- 3)
4- وَ مِنَ النَّاسَ مَنْ يُجادِلُ فِى اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لا هُدًى وَ لا كِتابٍ مُنِيرٍ.(حج- 8)
5- انَّ الَّذِينَ يُجادِلُونَ فِى آياتَ اللَّهِ بِغَيْرِ سُلْطانٍ اتاهُمْ انْ فِى صُدُورِهِمْ الّا كِبْرٌ ما هُمْ بِبالِغِيهِ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ انَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ.(غافر- 56)
6- وَ قالُوا ءَآلِهَتُنا خَيْرٌ امْ هُوَ ما ضَرَبُوهُ لَكَ الّا جَدَلًا بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ.(زخرف- 58)
7- وَ انَّ الشَّياطِينَ لَيُوحُونَ الى اوْلِيائِهِمْ لِيُجادِلُوكُمْ وَ انْ اطَعْتُمُوهُمْ انَّكُمْ لَمُشْرِكُونَ.(انعام- 121)
8- الْحَجُّ اشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِيِهنَّ الْحَجَّ فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِى الْحَجِّ.(بقره- 197)
9- الا انَّ الَّذِينَ يُمارُونَ فِى السَّاعَةِ لَفِى ضَلالٍ بَعِيدٍ.(شورى- 18)
10- وَ لَقَدْ انْذَرَهُمْ بَطْشَتَنا فَتمارَوْا بِالنُّذُرِ.(قمر- 36)
ترجمه
1- آنها پس از روشن شدن حق، باز با تو مجادله مىكردند (و چنان ترس و وحشت آنها را فرا گرفته بود كه) گويى به سوى مرگ رانده مىشوند، و آن را با چشم خود مىنگرند.
2- و در اين قرآن، از هر گونه مثلى براى مردم بيان كردهايم ولى انسان بيش از هر چيز به مجادله مىپردازد.
3- گروهى از مردم بدون هيچ علم و دانشى، به مجادله درباره خدا بر مىخيزند و از هر شيطان سركشى پيروى مىكنند.
4- و گروهى از مردم، بدون هيچ دانش و هيچ هدايت و كتاب روشنى بخشى درباره خدا مجادله مىكنند.
5- كسانى كه در آيات خداوند بدون دليلى كه براى آنها آمده باشد ستيزه جويى مىكنند در سينه هايشان فقط تكبر (و غرور) است و هرگز به خواسته خود نخواهند رسيد پس به خدا پناه بر كه او شنوا و بيناست!
6- و گفتند: «آيا خدايان ما بهترند يا او (مسيح)؟! (اگر معبودان ما در دوزخند، مسيح نيز در دوزخ است، چرا كه معبود واقع شده) ولى آنها اين مثل را جز از طريق جدال (و لجاج) براى تو نزدند آنان گروهى كينهتوز و پرخاشگرند!
7- ... و شياطين به دوستان خود مطالبى مخفيانه القا مىكنند تا با شما به مجادله برخيزند، اگر از آنها اطاعت كنيد شما هم مشرك خواهيد بود!
8- حج، در ماههاى معينى است! و كسانى كه (با بستن احرام، و شروع به مناسك حج) حج را بر خود فرض كردهاند (بايد بدانند كه) در حج آميزش جنسى با زنان و گناه و جدال نيست.
9- ... آگاه باشيد كسانى كه در قيامت ترديد مىكنند، در گمراهى عميقى هستند.
10- او آنها را از مجازات ما بيم داد ولى آنها اصرار بر مجادله و القاى شك داشتند.
تفسير و جمع بندى
در نخستين آيه خداوند گروهى از مؤمنان ضعيف الايمان و كم حوصله را كه در مسير راه به سوى ميدان جنگ بدر مرتباً با پيامبر صلى الله عليه و آله مجادله داشتند نكوهش مىكند. مىفرمايد: «آنها بااين كه واقعيت را دريافته بودند (كه اين مسير مطابق فرمان خدا است) ولى باز دست از اعتراض خويش بر نمىداشتند و آنچنان ترس و وحشت وجود آنها را فرا گرفته بود كه گويى به سوى مرگ رانده مىشوند و با چشم
خود آن را مىبينند»(يُجادِلُونَكَ فِى الْحَقِّ بَعْدَ ما تَبَيَّنَ كَانَّما يُساقُونَ الَى الْمُوتِ وَهُمْ يَنْظِرُونَ).
قرائن نشان مىدهد گروهى از تازه مسلمانان كه تجربه جنگ نداشتند سخت از حركت به سوى ميدان وحشت داشتند و با اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله با صراحت به آنها گفته بود: من اين راه را به فرمان خدا مىروم باز با پيامبر صلى الله عليه و آله پيوسته مجادله مىكردند كه از اين راه برگردد، گويى مرگ را در چند قدمى خود مىديدند و در واقع ضعفايمان و ترس از مرگ و شهادت آنها را وادار كرده بود كه با دلايل واهى و بهانههاى گوناگون به تضعيف اراده پيامبر صلى الله عليه و آله برخيزند. قرآن آنها را نكوهش مىكند و در آيات بعد تصريح مىكند كه اراده خدا بر اين قرار گرفته بود حق را تقويت كند و ريشه كافران را قطع نمايد (هر چند افراد ضيعف الايمان گرفتار تخيّلات و اوهامى شده بودند).
از اين آيه به خوبى استفاده مىشود يكى از سرچشمههاى جدال و بحثهاى غيرمنطقى ضعف نفس وترس از مقابله با حوادث مهم است.
در تواريخ معروف اسلامى آمده است: هنگامى كه خبر حركت لشكر قريش از مكه براى نجات كاروان تجارتىشان كه در راه بود و شنيده بودند مسلمانان قصد حمله به آن كاروان را دارند، در همه جا منتشر شد، گروهى از مسلمانان ضعيف موكّداً از پيامبر صلى الله عليه و آله خواستند كه به مدينه باز گردد، چرا كه توان مقابله را با لشكر قريش ندارند و اصولًا براى جنگ نيامدهاند.
از جمله ابوبكر برخاست و عرض كرد: اى رسول خدا! سردمداران قريش هرگز به كسى ايمان نياوردند، و هيچگاه شكست نخوردند، و ما آماده جنگ نيستيم (يعنى بهتر است به مدينه باز گرديم و با آنها روبرو نشويم).
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: بنشين.[1]
سپس عمر برخاست و همان سخن ابوبكر را تكرار كرد، پيامبر صلى الله عليه و آله به او نيز فرمود بنشين.
[1]. مغازى واقدى، جلد 1، صفحه 48.
سپس مقداد برخاست و عرض كرد اى رسول خدا صلى الله عليه و آله به همان راهى كه خدا دستور داده است برو ما با توايم ... قسم به خدايى كه تو را به حق مبعوث كرده اگر تو به«برك العماد»(منطقه دور دستى در ناحيه يمن) بروى ما با تو خواهيم بود، و اگر به ما دستور دهى در ميان شعلههاى آتش و نوك خارهاى تيز فرو برويم، چنان خواهيم كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله (از گفتار او شاد شد و) براى او دعا كرد.[1]
و عجب اين كه ابن هشام در كتاب سيره خود، و طبرى داستان شوراى پيامبر صلى الله عليه و آله را با اصحابش درباره جنگ بدر نقل كردهاند؛ ولى به كلام خليفه اول و دوم كه رسيدهاند با جمله سر بسته«قالَ ابُوبَكرُ وَ احْسَنَ، ثُمَّ قامَ عُمَرُ بْنِالْخَطَّابِ وَ قالَ وَ احْسَنَ»قناعت كردهاند[2]بىآنكه سخن آنها را نقل كنند، در حالى كه اگر سخن جالبى گفته بودند لابد مانند سخن مقداد مشروحاً ذكر مىشد. و از اين معلوم مىشود كه سخن آنها سخنى بوده كه با تعصبات نويسندگان اين دو كتاب سازگار نبوده است.
در دوّمين آيه سخن از همه انسانهاى لجوج و متعصب و تربيت نايافته است، مىفرمايد: ما در اين قرآن هر گونه مثلى را براى مردم بيان كرديم (و براى هدايت آنها نمونههايى از تواريخ تكان دهنده پيشينيان از حوادث دردناك زندگى افراد بىايمان از شاهان ستمگر و سركش و از اقوام لجوج و متعصب آورديم) ولى انسان بيش از هر چيز (در برابر حق) به مجادله مىپردازد (و راه وصول حق را به خاطر آن به روى خود مىبندد.(وَ لَقَدْ صَرَّفْنا فِى هذا الْقُرآنِ لِلنَّاسِ مِن كُلِّ مَثَلٍ وَ كانَ الْانْسانُ اكْثَرَ شَىءٍ جَدَلًا).
از اين تعبير به خوبى استفاده مىشود كه انسانهاى تربيت نايافته بيش از هر موجودى اهل جدل هستند. و در هر حال اين تعبير نشان مىدهد كه انسان اگر از
[1]. قاموس الرجال، جلد 9، صفحه 15.
[2]. سيره ابن هشام، جلد 2، صفحه 266 و تاريخ طبرى، جلد 2، صفحه 140.