9- وَ قالوا يا ايُّهَا السَّاحِرُ ادْعُ لَنا رَبَّكَ بِما عَهِدَ عِنْدَكَ انَّنا لَمُهْتَدُونَ- فَلَمَّا كَشَفْنا عَنْهُمُ الْعذابَ اذا هُمْ يَنْكُثُونَ.(زخرف- 49 و 50)
10- اوْ يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ اوْ تَرْقى فِى السَّماءِ وَلَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتَّى تُنَزِّلَ عَلَيْنا كِتاباً نَقْرَؤُهُ قُلْ سُبْحانَ رَبِّى هَلْ كُنْتُ الّا بَشَراً رَسُولًا.(اسراء- 93)
ترجمه:
1- و اگر به آنان رحم كنيم و گرفتاريها و مشكلاتشان را برطرف سازيم (نه تنها بيدار نمىشوند بلكه) در طغيانشان لجاجت مىورزند و (در اين وادى) سرگردان مىمانند!
2- آيا آن كسى كه شما را روزى مىدهد اگر روزيش را باز دارد (چه كسى مىتواند نياز شما را تأمين كند؟!) ولى آنها در سركشى و فرار از حقيقت لجاجت مىورزند!
3- گفت: «مرا تا روزى كه (مردم) برانگيخته مىشوند مهلت ده» (و زنده بگذار) فرمود:
«تو از مهلت داده شدگانى»- گفت: «اكنون كه مرا گمراه ساختى، من بر سر راه مستقيم تو، در برابر آنها كمين مىكنم!»
4- (نوح) گفت: «پروردگارا! من قوم خود را شب و روز (بسوى تو) دعوت كردم،- اما دعوت من چيزى جز فرار از حق بر آنان نيفزود! و من هر زمان آنها را دعوت كردم كه (ايمان بياورند و) تو آنها را بيامرزى، انگشتان خويش را در گوشهايشان قرار داده و لباسهايشان را بر خود پيچيدند و در مخالفت اصرار ورزيدند و به شدّت استكبار كردند!
5- آنها به وجدان خويش باز گشتند، و (به خود) گفتند: «حقّا كه شما ستمگريد»- سپس بر سرهايشان واژگونه شدند (و حكم وجدان رابه كلى فراموش كردند و گفتند) تو مىدانى كه اينها سخن نمىگويند!- (ابراهيم) گفت: «آيا جز خدا چيزى را مىپرستيد كه نه كمترين سودى براى شما دارد و نه زيانى به شما مىرساند؟» (نه اميدى به سودشان داريد، و نه ترسى از زيانشان؟) ...- گفتند: «او را بسوزانيد و خدايان خود را يارى كنيد اگر كارى از شما ساخته است!».
6- و (به ياد آوريد) هنگامى را كه موسى به قوم خود گفت: «خداوند به شما دستور مىدهد
ماده گاوى را ذبح كنيد (و قطعهاى از بدن آن را به مقتولى كه قاتل او شناخته نشده بزنيد تا زنده شود و قاتل خويش را معرفى كند و غوغا خاموش گردد)» گفتند: «آيا ما را مسخره مىكنى؟!» (موسى) گفت: «به خدا پناه مىبرم از اينكه از جاهلان باشم!» ... سپس (چنان گاوى را پيدا كردند) و آن را سر بريدند ولى مايل نبودند اين كار را انجام دهند.
7- و (نيز به ياد آوريد) هنگامى را كه گفتند: «اى موسى! ما هرگز به تو ايمان نخواهيم آورد، مگر اينكه خدا را آشكارا (با چشم خود) ببينيم!» پس صاعقهاى شما را گرفت در حالى كه تماشا مىكرديد- سپس شما را پس از مرگتان، حيات بخشيديم، شايد شكر (نعمت او را) بجا آوريد.
8- (بنى اسرائيل) گفتند: «اى موسى! تا آنها در آنجا هستند، ما هرگز وارد نخواهيم شد! تو و پروردگارت برويد و (با آنان) بجنگيد، ما همينجا نشستهايم!»
9- (وقتى گرفتار بلا مىشدند) مىگفتند: «اى ساحر! پروردگارت را به عهدى كه با تو كرده بخوان (تا ما را از اين بلا برهاند) كه ما هدايت خواهيم يافت (و ايمان مىآوريم!)».
10- يا براى تو خانهاى پرنقش و نگار از طلا باشد يا به آسمان بالا روى حتى اگر به آسمان روى، ايمان نمىآوريم مگر آنكه نامهاى بر ما فرود آورى كه آن را بخوانيم!»- بگو: «منزّه است پروردگارم (از اين سخنان بى معنى!) مگر من جز انسانى فرستاده خدا هستم؟!».
تفسير و جمع بندى
در نخستين آيه سخن از كافران لجوج است كه وقتى مشمول نعمتهاى خداوند مىشوند و امواج بلاها را از آنها برطرف مىكند، شايد از طريق محبّت و رأفت بيدار شوند بر غرورشان افزوده مىشود، و به طغيانشان ادامه مىدهند، مىفرمايد: «اگر به آنها رحم كنيم و ناراحتى آنان را برطرف سازيم (نه تنها بيدار نمىشوند، بلكه) در طغيانشان اصرار مىورزند و سرگردان مىشوند(وَلَوْ رَحِمْناهُمْ وَ كَشَفْنا ما بِهِمْ مِنْ ضُرٍّ لَلَجُّوا فِى طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ).
آرى اين گروه لجوج به گواهى آيات قبل از اين آيه گاه پيغمبر را ديوانه مىخواندند، و گاه انتظار داشتند پيامبر صلى الله عليه و آله تسليم سخنان آنها باشد، و هر معجزه
روشن و آيه بيّنه را مىديدند باز بر انكار اصرار مىورزيدند، و خداوند براى بيداركردن آنها گاه آنها را در فشار بلاها قرار مىداد و گاه نعمت فراوان به آنان ارزانى مىداشت، نه آن بلا و عذاب، و نه اين نعمت و رحمت، هيچ يك در آنها اثر نداشت چون لجوج و متعصّب و نادان بودند.
به گفته بعضى از مفسران، طغيان اشكال مختلفى دارد، طغيانِ علم، همان تفاخر، و طغيان مال، بخل و طغيان عبادت، ريا و طغيان نفس، پيروى از شهوات[1]و انسان بر اثر لجاجت گرفتار همه اين طغيانها مىشود.
در دوّمين آيه باز سخن از مشركان لجوج است كه به هيچ قيمت حاضر نبودند تسليم منطق گويا و روشن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله شوند، و خدايان ساختگى خود را رها سازند.
قرآن مجيد در اين آيه مىگويد: «آيا آن كسى كه شما را روزى مىدهد اگر روزيش را قطع كند و از شما باز دارد (آيا بتها مىتوانند به شما روزى دهند؟) ولى آنها در سركشى و فرار از حق لجاجت مىورزيدند»(امَّنْ هذَا الَّذِى يَرْزُقُكُمْ انْ امْسَكَ رِزْقَهُ بَلْ لَجُّوا فِى عُتُوٍّ وَ نُفُورٍ).
قرآن مجيد مكرر اين سخن را در برابر بت پرستان تكرار مىكند كه از بتهاى شما هيچ كارى ساخته نيست، نه از شما در برابر دشمن دفاع مىكنند و نه به شما روزى مىدهند، نه با شما سخن مىگويند، نه زيانى دارند و نه نفعى و نه عقل و نه شعورى، با اين حال دليل پرستش آنها چيست؟ ولى با اين كه آنها هيچ پاسخى براى اين سخن نداشتند باز هم لجوجانه به پرستش بتها ادامه مىدادند.
در سومين بخش از اين آيات به نخستين لجوج و متعصب يعنى شيطان اشاره مىكند، هنگامى كه بر اثر تكبّر، مطرود درگاه خداوند شد و مقام منيعى را كه در
[1]. روح البيان، جلد 6، صفحه 98.
ميان فرشتگان داشت به كلّى از دست داد، و بر اثر خودبزرگ بينى، بى نهايت حقير و ناچيز گشت، قاعدتاً مىبايست متوجّه اشتباه بزرگ خود شود، و به سوى خدا باز گردد، و اين آلودگى را با آب توبه بشويد و آتشى را كه بر دامنش نشسته با اشك شرمسارى خاموش كند، ولى اين كار را نكرد، بلكه تلاش كرد كه در لجن زار عصيان باز هم فروتر رود و اين دليلى جز تكبّر و حسادت و لجاج نداشت، تصميم گرفت از آدم و فرزندان او انتقام بگيرد و آنها را با وسوسههاى خود گمراه كند، نه تنها يك روز و دو روز، و يك ماه و يك سال، بلكه تا پايان دنيا به اين كار زشت و نفرتانگيز ادامه دهد، همه جا بزم گناه را گرم كند و در هر اجتماعى لجن پراكنى نمايد و تا آنجا كه مىتواند زن و مرد و كوچك و بزرگ را به فساد و بدبختى بكشاند.
اينجا بود كه عرض كرد: «خداوندا! مرا تا روز رستاخيز مهلت ده و زنده بگذار- فرمود: درخواست تو را پذيرفتم، تو از مهلت داده شدگان هستى (اكنون با اين عمر طولانىِ عجيب چه كارى مىخواهى انجام دهى) عرض كرد: حال كه مرا گمراه ساختى من بر سر راه مستقيم تو مىنشينم و براى آنها كمين مىكنم (و از هر سو به گمراه ساختن آنها مىپردازم)(قالَ انْظِرْنِى الَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ- قالَ انَّكَ مِنَ الْمُنْظَرِينَ- قالَ فَبما اغْوَيْتَنِى لَاقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقيمَ).
بى شك عمر طولانى سرمايه بزرگى براى هر كس مىتواند باشد كه در آن بر حسنات خود بيفزايد، اشتباهات خود را اصلاح كند، و اگر گذشته تاريكى داشته است آن را مبدّل به آيندهاى نورانى كند، ولى اين عمر طولانى براى طاغيان و ياغيان و لجوجان نتيجه معكوس داشت.
اجابت دعاى او در زمينه اين عمر طولانى يك رحمت الهى بود و شايد پاداشى بود براى عبادت چندين هزار سال او در دنيا، شايد بيدار شود و باز گردد، ولى اين نعمت هنگامى كه به دست افراد لجوج، طاغى و ياغى بيفتد تبديل به نقمت مىشود.
چهارمين آيه سخن از لجاجت قوم نوح عليه السلام است كه در برابر پيامبر بسيار مهربان
و دلسوز كه شب و روز براى هدايت آنها تلاش و كوشش مىكرد و در خلوت و جلوت براى نجات آنها مىكوشيد و چه سرسختى عجيبى نشان داد.
نوح عليه السلام از آنها به درگاه خدا شكايت برد، و گفت: «پروردگارا! من قوم خود را شب و روز (به سوى تو) دعوت كردم اما دعوت من جز فرار از (حق) بر آنها نيفزود، و من هر زمان آنها را دعوت كردم كه (ايمان بياورند و) تو آنها را بيامرزى، آنها انگشتان خويش را در گوشها قرار داده، و لباسهايشان را بر خود پيچيدند و در مخالفت اصرار و لجاجت ورزيدند، و شديداً استكبار كردند».(قالَ رَبّ انِّى دَعَوْتُ قَوْمِى لَيْلًا وَ نَهارَاً فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعائِى الّا فِراراً وَ انِّى كُلَّما دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَلَهُمْ جَعَلُوا اصابِعَهُمْ فِى آذانِهِمْ وَ اسْتَغْشَوا ثِيابَهُمْ وَ اصَرُّوا وَ اسْتَكْبَرُوا اسْتِكْباراً).
اين چه تعصب و لجاجتى است كه انسان براى آن كه حرف حق را نشنود، انگشت در گوش خود بگذارد و براى اين كه چهره حق طلبان را نبيند لباسش را بر خود بپيچد، و همچون كبك سر به زير برف كند، و از حق بگريزد.
حق گريزى و حق ستيزى نيز حسابى دارد و آنها بىحساب در اين راه مىدويدند و عاملى جز لجاجت و تعصّب و استبداد نداشتند.
چگونه انسان بيمار ممكن است از طبيب خود بگريزد و گرفتار در ظلمات، پشت به چراغ كند، و غريق در گرداب، دست نجات دهنده خود را عقب بزند، اين چيزى است كه راستى حيرت هر كس را بر مىانگيزد ولى لجاج و عناد و استكبار، از اين چهرهها بسيار دارد.
در ميان پيامبران الهى هيچ كس به اندازه نوح عليه السلام قوم خود را دعوت نكرد، نهصدو پنجاه سال گفت و گفت و اصرار و تأكيد كرد، و ليل و نهار كه ممكن است اشاره به حضور در جلسات خصوصى آنها در شبها و درجلسات عمومى آنها در روزها باشد، دعوت روشنگرانه خود را ادامه داد، ولى جز گروه اندكى ايمان نياوردند و به گفته بعضى به طور متوسط هر دوازده سال تنها يك نفر ايمان آورد.
تعبير به «وَجَعَلُوا اصابِعَهُمْ فِى آذانِهِمْ؛انگشتهايشان را در گوششان گذاشتند» با اين كه انسان نوك انگشت را براى نشنيدن در گوش مىگذارد شايد اشاره به شدّت
حقگريزى آنها است، گويى مىخواستند تمام انگشت را در گوش كنند تا سخن حق را نشنوند.
تعبير به«فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعائى الّا فِراراً؛دعوت من جز فرار بر آنها نيفزود» نشان مىدهد كه دعوت نوح عليه السلام در آنها نتيجه معكوس داشت، آرى افراد لجوج و عنود و مستكبر هنگامى كه صداى حق طلبان را مىشنوند، بر لجاجت خود مىافزايند، همچون مزبلهاى كه آب باران در آن فرو ريزد كه عفونت آن گستردهتر مىشود.
در پنجمين آيه اشاره به لجاجت قوم ابراهيم عليه السلام و بت پرستان بابل است هنگامى كه ابراهيم عليه السلام با دليلى دندان شكن بىاعتبارى خدايان ساختگى و موهوم آنها را ثابت كرد و بعد از شكستن همه بتها- بجز بت بزرگ- از آنها- خواست كه از بت بزرگ بپرسند چه كسى اين بلا را بر سر ساير بتها آورده، آنها يك لحظه بيدار شدند و خود را در درون جان ملامت و سرزنش كردند، همان بيدارى كه اگر ادامه مىيافت، آنها را از خط شرك به توحيد مىكشانيد ولى ناگهان تعصّب و لجاجت آنها گل كرد، و آنگونه كه قرآن مىگويد: «سپس بر سرهاشان واژگونه شدند (اشاره به اين كه حكم وجدان را فراموش كردند و گفتند) تو مىدانى كه اينها سخن نمىگويند»(ثُمَّ نُكِسُوا عَلى رُؤُوسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ يِنْطِقُون).
ابراهيم عليه السلام گفت: «آيا جز خدا چيزى را مىپرستيد كه نه سودى براى شما دارد و نه زيانى؟ اف بر شما و بر آنچه غير از خدا پرستش مىكنيد، آيا عقل نداريد؟»(قالَ افَتَعبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مالا يَنفَعُكُمْ شَيئاً وَ لا يَضُرُّكُمْ افٍّ لَكُمْ وَ لِما تَعْبُدونَ مِنْ دُونِ اللّهِ افَلا تَعقِلُون).
اگر انسان، لجوج و متعصّب نباشد هنگامى كه با چشم خود مىبيند آنچه را پناهگاه مشكلات خود مىشمرد، و در حوادث سخت و روزهاى گرفتارى و طوفانى به آن پناه مىبرد، اكنون چنان ذليل و درمانده شده كه حتّى شكننده خود را نمىتواند معرّفى كند تا عابدان به يارى معبود برخيزند، و بندگان به يارى خدايان،
نبايد براى هميشه از خواب غفلت بيدار شود، و اين افكار خرافى و اعتقادات سخيف را از مغز خود بيرون بريزد.
آرى لجاجت و تعصّب، حجاب سخت و سنگينى است تا آنجا كه انسان را از واضحترين مسايل بى خبر مىكند.
جالب اين كه در آيه نخست مىگويد:«فَرَجَعُوا الى انْفُسِهِمْ؛آنها بازگشت به عقل و وجدان خود كردند».تعبيرى كه حكايت از بيدارى و هوشيارى مىكند، ولى در آيه بعد مىگويد:«ثُمَّ نُكِسُوا عَلَى رُؤُوسِهِمْ؛آنها بر سرهاشان واژگون شدند».تعبيرى كه حاكى از عقب گردى جاهلانه و غير منطقى و خالى از فكر و انديشه است.
در ششمين آيه سخن از لجاجت بنى اسرائيل است، لجاجتى بى نظير و كم سابقه يا بىسابقه، در اين آيه و آيات قبل از آن، اشاره به داستان قتل مشكوكى كه در بنى اسرائيل رخداد مىكند، قتلى كه نزديك بود طوايف بنى اسرائيل را به جان هم بيندازد، و سبب جدال و خونريزى عظيمى شود.
موسى عليه السلام فرمود: من به فرمان خدا قاتل را به شما معرفى مىكنم، گاوى را ذبح كنيد و بخشى از بدن آن را به پيكر مقتول بزنيد خودش قاتل را معرّفى مىكند.
اين پيشنهاد عجيب مايه حيرت همه بنى اسرائيل شد و در عين حال مايه اميدوارى، جاى اين داشت كه هر چه زودتر بروند و دستور موسى عليه السلام را اجرا كنند و به غائله پايان دهند، ولى با نهايت شگفتى شروع به اشكال تراشى و لجاجت كردند، گاهى گفتند سنّ اين گاو چقدر بايد باشد؟ و گاهى پرسيدند رنگ آن چه باشد؟ گاه از نوع آن پرسيدند و گاه از كار آن؛ و به خاطر اين سؤالات بيجا شانس پيدايش گاو مورد نظر را لحظه به لحظه كمتر ساختند، و سرانجام با زحمت زياد و جستجوى بسيار گاوى را با آن اوصاف يافتند و به قيمت بسيار گزافى خريدند، در حالى كه اگر همان اول هر گاوى به دستشان مىافتاد ذبح مىكردند، مشكل حل بود، چرا كه اگر «مأمورٌ به» قيد و شرطى داشت مىبايست در مقام حاجت بيان شود، همان گونه كه
اصوليون گفتهاند: «تأخير بيان از وقت حاجت قبيح است». در واقع اين سؤالات و موشكافىهاى پى در پى، نشان مىدهد كه آنها به حكمت پروردگار ايمان نداشتند، زيرا خداوند حكيم آنچه از شرايط لازم باشد خودش بيان مىكند، نياز به سؤال ندارد، شايد بنى اسرائيل مىخواستند با اين بهانه جويىها و لجاجتها، موسى عليه السلام شرايطى را پيشنهاد كند كه اصلًا چنين گاوى پيدا نشود تا به ماجراجويى خود ادامه دهند، قرآن در آيه فوق مىفرمايد: « (به خاطر بياوريد) هنگامى راكه موسى عليه السلام به قوم خود گفت خداوند به شما دستور مىدهد، ماده گاوى را ذبح كنيد (و قطعهاى از بدن آن را به مقتولى كه قاتل او شناخته نشده بزنيد تا زنده شود، و قاتل خويش را معرّفى كند و غوغا خاموش گردد) گفتند: آيا ما را مسخره مىكنى؟ (موسى گفت) به خدا پناه مىبرم از اين كه از جاهلان باشم».(وَ اذْ قالَ مُوسَى لِقُوْمِهِ انَّ اللَّهَ يَأمُرُكُمْ انْ تَذْبَحُوا بَقَرةً قالُوا اتَتَّخِذُنا هُزُواً قالَ اعُوذُ بِاللَّهِ انْ اكُونَ مِنَ الْجاهِليِنَ).
با اين كه آيات اين سوره به خوبى نشان مىدهد كه اختلاف و نزاع در ميان بنىاسرائيل براى پيدا كردن قاتل بسيار بالا گرفته بود، و روى اين حساب مىبايست هر چه زودتر دستور موسى عليه السلام كه از سوى خداوند به آنها ابلاغ شد براى پيدا كردن قاتل اجرا شود، ولى با اين حال لجاجت و خيرهسرى و بهانهجويى بنى اسرائيل اجازه نمىداد موضوع خاتمه يابد و آنقدر سؤال كردند و خداوند هم بر آنها سخت گرفت كه عملًا پيدا كردن چنان گاوى به صورت مسأله پيچيده و بغرنجى در آمد، گاوى كه ماده باشد، زرد يكدست و كاملًا خوشرنگ، نه پير از كار افتاده، نه زياد جوان، گاوى كه نه شخم زده باشد و نه براى زراعت با آن آب كشى كرده باشند، و هيچ گونه عيب و نقص و رنگ ديگرى نيز نداشته باشد. بديهى است پيدا كردن چنين گاوى امر سادهاى نبود، ولى يك جمعيّت لجوج و بهانه گير بايد كفّاره لجاجت و بهانهجويى خود را بدهد، ناچار براى پيدا كردن چنين گاوى به همه جا سر زدند و هنگامى كه آن را پيدا كردند مجبور شدند به قيمت بسيار گزافى خريدارى كنند، سپس آن را ذبح نموده بخشى از بدن گاو مذبوح را بر بدن مقتول زدند و او به اعجاز الهى زنده شد و قاتل خود را معرفى كرد.