بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 400

2- در حالات پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نيز مى‌خوانيم كه گاه در برابر بعضى از حوادث به گونه‌اى عصبانى مى‌شد كه آثار خشم و غضب در چهره مباركش نمايان مى‌گشت.

مثلًا در داستان حديبيّه مى‌خوانيم كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله در برابر پيشنهاد سهيل‌بن عمرو (نماينده قريش جهت عقد پيمان صلح) درباره بعضى از موارد نادرست صلحنامه سخت عصبانى شد به گونه‌اى كه آثار خشم و غضب در چهره او نمايان گشت (و همين امر سبب پس گرفتن آن پيشنهاد شد).[1]

3- در حالات اميرمؤمنان على عليه السلام مى‌خوانيم كه در برابر ظلم يكى از مسلمانان نسبت به همسرش، و تهديد كردن او را به سوزاندن با آتش، على عليه السلام سخت عصبانى شد، و به روى آن جوان شمشير كشيد و فرمود: من تو را امر به معروف و نهى از منكر مى‌كنم (و سفارش نيك رفتارى به همسرت را به تو مى‌نمايم) تو دارى اين چنين پرخاشگرانه به حق و عدالت پشت مى‌كنى، توبه كن وگرنه جانت در خطر است. جوان متجاوز كه وضع را چنين ديد به سرعت عقب نشينى كرد و از در عذرخواهى درآمد و تقاضاى بخشش نمود.[2]

به يقين اين خشم مقدس الهى بود كه در مقام دعوت افراد گنهكار به سوى حق و عدالت بسيار كارساز و مؤثر است.

4- درباره ابوذر مى‌خوانيم هنگامى كه عثمان امر به معروف و نهى از منكر او را تحمل نكرد دستور تبعيد او را به سرزمين بد آب و هواى ربذه صادر كرد. على عليه السلام به بدرقه او آمد و هنگام وداع با او فرمود:«يا اباذَرَ انَّكَ غَضِبْتَ لِلَّهِ (عزّ وجل) فَارْجُ مَنْ غَضِبْتَ لَهُ انَّ الْقَوْمَ خافُوكَ عَلى دُنْياهُمْ وَ خِفْتَهُمْ عَلى دِينِكَ، فَاتْرُكْ فِى ايديهِمْ ما خافُوكَ عَلَيهِ وَاهْرُبْ مِنْهُمْ بِما خِفْتَهُمْ عَلَيهِ؛اى ابوذر! تو به خاطر خدا خشم گرفتى و غضب كردى، پس به همان كس كه برايش غضب نمودى اميدوار باش اين مردم (عثمان و دار و دسته او) از تو بر دنيايشان ترسيدند و تو از آنها بر دينت، پس آنچه را كه آنها برايش در وحشتند به خودشان واگذار. و به خاطر آنچه بر آن مى‌ترسى از آنها فرار كن».[3]

[1]. بحارالانوار، جلد 20، صفحه 360.

[2]. همان، جلد 40، صفحه 113.

[3]. نهج البلاغه، خطبه 130.


صفحه 401

بديهى است خشم ابوذر نسبت به كسانى كه اموال بيت المال را به ناحق در ميان خود تقسيم مى‌كردند و به مردم ظلم و ستم روا مى‌داشتند يك خشم مقدس الهى بود.

در سخن ديگرى از خود ابوذر به هنگامى كه معاويه از انتقادات او به وحشت افتاد، و مى‌خواست او را از شام كه تبعيد كند، نقل شده است چنين مى‌خوانيم كه او خطاب به گروهى از مؤمنان شام به بدرقه او آمده بودند چنين گفت:«ايُّهَا النَّاسُ اجْمَعُوا مَعَ صَلاتِكُم وَ صَومِكُمْ غَضَباً لِلّه عَزَّوَجَلّ اذا عُصِىَ فِى الارْضِ؛اى مردم! همراه نماز و روزه خود خشم براى خداوند متعال در برابر گناهانى در زمين انجام مى‌شود داشته باشيد».[1]

5- در حديثى در حالات سيّد الشهدا امام حسين عليه السلام مى‌خوانيم هنگامى كه وليدبن عتبه والى و فرماندار مدينه بود (و مى‌خواست با استفاده از موقعيت خود اموالى از حضرت را غصب كند) امام عمامه او را از سرش برداشت و بر گردنش پيچيد (و فشار داد وليد هنگامى كه اين شجاعت و غضب را ملاحظه كرد عقب نشينى نمود) مروان (معاون وليد) به او گفت من تا امروز چنين جرأت و جسارت كسى را بر اميرش نديده بودم. (اشاره به ضعف وليد كرد) وليد گفت: به خدا قسم تو به من عصبانى نشده‌اى بلكه از حلم و بردبارى من حسد بردى، اين مال تعلق به حسين داشت ولى امام حسين فرمود: «اين مال را به تو واگذار كردم اى وليد» اين سخن را فرمود و از جاى برخاست (اشاره به اين كه خشم و غضب من به خاطر مال دنيا نبود بلكه به خاطر اين بود كه به تو ثابت كنم با زورگويى در برابر من كارى پيش نمى‌رود).[2]

6- در حديث ديگرى مى‌خوانيم كه امام على بن ابى‌طالب عليه السلام هنگامى كه مى‌خواست مالك اشتر را به عنوان استاندار مصر بفرستد نامه‌اى براى مردم مصر فرستاد كه آغازش چنين بود:«مِنْ عَبْدِاللَّهِ عَلِىٍ اميرِالمُؤمِنينَ عليه السلام الَى الْقَوْمِ الَّذينَ غَضِبُوا

[1]. ميزان الحكمه، جلد 3، صفحه 2270.

[2]. بحارالانوار، جلد 44، صفحه 191.


صفحه 402

لِلَّهِ حِينَ عُصِىَ فى ارْضِهِ وَ ذُهِبَ بِحَقِّهِ؛اين نامه‌اى از بنده خدا على اميرمؤمنان به جمعيتى كه به خاطر خدا غضب كردند، در آن هنگام كه در زمين او عصيان شد و حق او را بردند». (اشاره به قيام مردم در برابر غارت غارتگرى اطرافيان عثمان نسبت به بيت المال است).[1]

7- در بعضى از احاديث آمده است: خداوند متعال به شعياء وحى فرستاد كه من صد هزار نفر از قوم تو را هلاك خواهم كرد، چهل هزار نفر از بدان و شصت هزار نفر از خوبان، شعياء عرض كرد: گنهكاران و بدان مستحق عذابند، نيكان چرا؟ خطاب آمد:«داهَنُوا اهْلَ الْمَعاصِى فَلَمْ يَغْضِبُوا لِغَضَبى؛آنها با معصيت كاران تساهل و تسامح كردند، و به خاطر غضب من خشم نگرفتند».[2]

اينها و مانند اينها كه در روايات اسلامى كم نيست همگى اشاره به خشم‌هاى مقدسى دارد كه براى خدا و دفاع از حق در برابر ظالمان و گنهكاران انجام مى‌گيرد.

تفاوت خشم‌هاى مقدس و مزموم در اين است كه اولًا خشم مقدس تحت كنترل عقل و شرع قرار دارد و به منظور بسيج تمام نيروها در برابر كار خلافى است كه در حال انجام است تا جلو آن گرفته شود. ولى خشم‌هاى شيطانى نه تنها تحت كنترل عقل نيست بلكه هوا و هوس‌هاى لجام گسيخته بر آن حاكم است.

ثانياً خشم مقدس هدف مقدسى را دنبال مى‌كند و همواره توأم با برنامه ريزى است در حالى كه خشم‌هاى شيطانى نه هدف مقدسى دارد و نه برنامه‌اى.

ثالثاً خشم‌هاى مقدس هميشه حدود معينى دارد، و از حد تجاوز نمى‌كند در حالى كه خشم شيطانى هيچ حد و مرزى را به رسميت نمى‌شناسد، و با يك مثال ساده مى‌توان تمام تفاوت‌هايى را كه در بالا آمد مشخص كرد، خشم‌هاى مقدس مانند سيلاب هايى است كه از كوه‌ها به راه مى‌افتد و پشت سد قرار مى‌گيرد و به صورت حساب شده در كانال‌ها به جريان مى‌افتد و سبب انواع آبادى‌ها و بركت‌ها است. در حالى كه خشم شيطانى همانند سيلاب هايى است كه از كوه سرازير مى‌شود و هيچ مانعى بر سر راه آن نيست و هر چيزى را بر سر راه خود بيابد درهم مى‌كوبد و ويران مى‌سازد.

[1]. نهج البلاغه، نامه 38.

[2]. بحارالانوار، جلد 14، صفحه 161.


صفحه 403

اين سخن را با حديثى از امام صادق عليه السلام پايان مى‌دهيم:«انَّمَا الْمُؤمِنُ الَّذى‌ اذا غَضَبَ لَمْ يَخْرُجُهُ غَضَبَهُ مِنْ حَقّ، وَ اذا رَضِىَ لَمْ يَدْخُلْهُ رَضاهُ فِى باطِلٍ؛مؤمن كسى است كه هرگاه خشمگين شود، خشم او را از دائره حق خارج نمى‌كند، و هرگاه (از كسى) خشنود گردد، خشنوديش او را در باطل وارد نمى‌سازد».[1]

حلم و بردبارى‌

نقطه مقابل غضب و خشم لجام گيسخته، حلم و بردبارى و خويشتن دارى است، و همان گونه كه از امام حسن عليه السلام نقل شده كه وقتى از حضرتش درباره تفسير حلم سؤال كردند فرمود:«كَظْمُ الْغَيْظِ وَ مِلكُ النَّفْس؛حلم فرو بردن غضب و تسلّط بر نفس است».[2]

و نشانه آن حسن برخورد با افراد و معاشرت بالمعروف است، همان گونه كه در حديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آمده است:«لَيْسَ بِحَليمٍ مَنْ لَمْ يُعاشِر بِالْمَعْروُفِ مَنْ لابُدَّ لَهُ مِنْ مُعاشِرَتِهِ؛كسى كه نسبت به افرادى كه ناچار است با آنها معاشرت كند خوش رفتارى نداشته باشد، حكيم و بردبار نيست».[3]

افرادى هستند كه بر اثر عجز و ناتوانى بردبارى پيشه مى‌كنند، و در واقع داراى فضيلت حلم نيستند چرا كه هر وقت قدرت پيدا كردند، دست به انتقام دراز مى‌كنند، همان گونه كه در حديثى از اميرمؤمنان على عليه السلام مى‌خوانيم:«لَيْسَ الحَليمُ مَنْ عَجَزَ فَهُجِمَ وَ اذا قَدَرَ انْتَقَمَ، انَّما الْحَليمُ مَنْ اذا قَدرَ عَفى؛كسى كه به خاطر عجز و ناتوانى ساكت شود و اقدام به كارى نكند و به هنگام توانايى انتقام بگيرد حليم و بردبار نيست. حليم كسى است كه به هنگام توانايى ببخشد».[4]

به هر حال حلم و بردبارى همه كس مخصوصاً براى رؤساء و مديران و سرپرست‌هاى خانواده‌ها، يكى از باارزش‌ترين فضائل اخلاقى است كه سبب پيشرفت و تعالى و حسن مديريت و جذب دل‌ها و حل مشكلات عظيم است.

[1]. بحارالانوار، جلد 64، صفحه 354.

[2]. همان، جلد 75، صفحه 102.

[3]. كنزالعمال، حديث 5815، جلد 3، صفحه 130.

[4]. غررالحكم، حديث 7529.


صفحه 404

در اهميت اين فضيلت اخلاقى چند روايت زير را كه به عنوان گلچينى از روايات اين باب برگزيده‌ايم كافى به نظر ميرسد.

1- در حديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى‌خوانيم كه:«الا اخْبِرُكُمْ بِاشْبَهَكُمْ بِى‌ اخْلاقاً؟ قالُوا بلى يا رَسُولُ اللَّه فَقالَ احْسَنَكُمُ اخْلاقاً وَ اعْظَمَكُمْ حِلْماً وَ ابَرَّكَمُ بِقَرابَتِهِ وَ اشَدَّكُمْ انْصافاً مِنْ نَفْسِهِ فى الْغَضَبِ وَالرَّضا؛آيا به شما خبر بدهم كداميك از شما از جهت اخلاق به من شبيه تريد؟ عرض كردند آرى اى رسول خدا. فرمود: آن كس كه از همه خوش‌خوتر، و بردبارتر و نيكوكارتر نسبت به خويشاوندانش و با انصاف‌تر در حال خشم و خشنودى بوده باشد».[1]

2- در حديث ديگرى از همان بزرگوار چنين نقل شده است:«ما جُمِعَ شَىْ‌ءٌ الى شَىْ‌ءٍ افْضَلُ مِنْ حِلْمٍ الَى عِلْمٍ؛چيزى با چيزى همراه نشده كه برتر از همراهى حلم با علم باشد».[2]

3- در حديثى از اميرمؤمنان على عليه السلام مى‌خوانيم كه فرمود:«اشْجَعُ النَّاسِ مَنْ غَلَبَ الْجَهْلَ بِالْحِلْمِ؛شجاع‌ترين مردم كسى است كه با نيروى علم بر جهل غالب آيد».[3]

شبيه همين معنى از آن حضرت نقل شده كه فرمود:«اقْوَى النَّاسِ مَنْ قَوِى عَلى غَضَبِهِ بِحِلْمِهِ؛قوى‌ترين مردم كسى است كه با نيروى حلمش بر غضبش چيره شود».[4]

4- در حديث ديگرى از همان حضرت مى‌خوانيم:«انَّ افْضَلَ اخْلاقِ الرِّجالِ الْحِلْمُ؛برترين اخلاق مردان حلم است».[5]

5- در حديث جالب ديگرى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله چنين مى‌خوانيم:«انَّ المُؤمِنَ لِيُدْرِكَ بِالْحِلْمِ وَاللّينَ دَرَجَةَ الْعابِدِ الْمُتَهَجِّدِ؛شخص مؤمن با حلم و نرمش به مقام عبادت‌كننده شب زنده‌دار مى‌رسد».[6]

اين تعبير به خوبى نشان مى‌دهد كه حلم و بردبارى از عبادات مهم در پيشگاه پروردگار است.

[1]. بحارالانوار، جلد 74، صفحه 152، شبيه همين معنى با كمى تفاوت در وسائل الشيعه جلد 11، صفحه 211 آمده است.

[2]. همان، صفحه 212.

[3]. شرح فارسى غرر، جلد 2، صفحه 450.

[4]. همان، صفحه 435.

[5]. همان، صفحه 488.

[6]. مستدرك الوسائل، جلد 11، صفحه 288 (كتاب الجهاد).


صفحه 405

6- در حديث پرمعناى ديگرى از رسول خدا صلى الله عليه و آله مى‌خوانيم كه فرمود:«مِنْ احَبِّ السَّبيلِ الَى اللَّه عَزَّ وَ جَّل جُرْعَتانِ جَرْعَةُ غَيظٍ تَرُدُها بِحِلْمٍ وَ جُرْعَةُ مُصيبَةٍ تَرُدُّها بِصَبْرٍ؛از محبوبترين راه‌ها به سوى خدا نوشيدن دو جرعه است، جرعه خشم را به وسيله حلم فرو بردن و جرعه مصيبت را با صبر تحمل كردن».[1]

7- روزى على عليه السلام شنيد كه مرد (نابخردى) قنبر را دشنام مى‌دهد و گويى قنبر مى‌خواست به او پاسخ دهد، امام فرمود: قنبر! او را رها كن تا خدا را راضى و شيطان را خشمگين و دشمنت را (با شرمندگى) كيفر داده باشى. سپس فرمود:«فَوَالَّذى‌ خَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَءَ النَّسَمَةَ ما ارْضى الْمُؤمِنُ رَبَّهُ بِمِثلِ الْحِلْمِ، وَ لا اسْخَطَ الشَيْطانَ بِمِثل الصَّمْتِ، وَ لا عُوقِبَ الْاحْمَق بِمِثْلِ السكوتِ عَنهُ؛قسم به خدايى كه دانه را در زير خاك شكافته، و انسان را آفريده هيچ شخص مؤمنى پروردگارش را به چيزى مانند حلم خشنود نساخته و شيطان را به چيزى مانند خاموشى به هنگام غضب خشمگين نكرده، و احمق را به چيزى همانند سكوت، مجازات ننموده است».[2]

8- از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله چنين نقل شده:«مَنْ كَظَمَ غَيْظاً وَ هُوَ قادِرٌ عَلى انفاذِهِ وَ حَلُمَ عَنْهُ، اعْطاهُ اللَّه اجَرَ شَهيدٍ؛كسى كه خشم خود را فرو برد، در حالى كه قدرت بر انجام كارى مطابق آن دارد و حلم و بردبارى پيشه كند، خداوند اجر شهيدى به او مى‌دهد».[3]

9- در حديثى از امام باقر عليه السلام آمده است كه امام على بن الحسين عليه السلام چنين فرمود:«انَّهُ لَيُعْجِبُنىِ الرَجُلُ انْ يُدْرِكُهُ حِلْمُهُ عِنَدَ غَضَبِهِ؛من لذت مى‌برم كه انسان كه حلم و بردباريش به هنگام خشم به سراغ او آيد». (و او را از چنگال خطر رهايى بخشد).

10- اين بحث را با حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام پايان مى‌دهيم- هر چند روايات در اين زمينه فراوان است- در اين حديث آمده است كه امام عليه السلام خدمتكارى داشت و او را به دنبال كارى فرستاده بود، ولى تأخير كرد، امام شخصاً به دنبال او رفت، ديد در گوشه‌اى خوابيده است (و گرما بر او غلبه كرده بود) امام بالاى سر او نشست و مدتى او را باد زد تا آسوده بخوابد، هنگامى كه بيدار شد امام (با محبت و

[1]. اصول كافى، جلد 2، صفحه 110، حديث 9.

[2]. سفينة البحار، ماده حلم.

[3]. جامع الاحاديث، جلد 13، صفحه 479، حديث 12.


صفحه 406

بردبارى مخصوصى) به او فرمود: اين كار درست نيست كه هم شب بخوابى و هم روز، شب را بخواب و روز را براى ما بگذار.[1]

اين رفتار كه نهايت محبت و تواضع و بردبارى امام را مى‌رساند مى‌تواند سرمشقى براى افراد عصبانى باشد كه در اين‌گونه موارد از هر گونه خشونت چشم بپوشند و راه حلم را در پيش گيرند.

در اينجا چند نكته قابل توجه است:

1- حلم و بردبارى آثار بسيارى در زندگى انسان‌ها دارد، از جمله اين كه:

انسان را از خطرات غضب كه گاهى تا آخر عمر دامان انسان را رها نمى‌كند نجات و رهايى مى‌بخشد.

ديگر اين كه مايه عزت و آبرو است، چرا كه همه مردم حلم و بردبارى را در مقابل افراد نادان و لجوج دليل بر شخصيت و ظرفيت و عقل مى‌شمرند، لذا در بعضى از اخبار از على عليه السلام آمده است:«مَنْ حَلُمَ سادَ؛آن كس كه حلم پيشه كند، بزرگ و سرور مى‌شود».[2]

اضافه بر اين حلم در برابر نادان سبب مى‌شود كه مردم به يارى حليم و بر ضد نادان قيام مى‌كند به همين دليل در حديثى مى‌خوانيم كه اميرمؤمنان على عليه السلام مى‌فرمايد:«انَّ اوَّلَ عِوَضٍ الْحَليمِ مِن خِصْلَتِهِ انَّ النَّاسَ كُلُّهُم اعْوانُهُ عَلى خَصْمِهِ؛[3]نخستين نتيجه‌اى كه شخص بردبار و حليم از حلم خود مى‌گيرد اين است كه مردم به يارى او در مقابل دشمن جاهلش بر مى‌خيزند».[4]

به علاوه حلم سبب عزت و آبرو است در حالى كه خشم آميخته به جهل سبب آبروريزى است. در حديثى از رسول خدا صلى الله عليه و آله آمده است:«ما اعَزَّ اللَّهُ بِجَهْلٍ قَطُّ وَ لا اذَلَّ بِحِلْمٍ قَطُّ؛خداوند هيچ كس را به خاطر جهلش عزيز نمى‌كند، همان گونه كه هيچ كس را به خاطر حلمش ذليل نخواهد كرد».[5]

[1]. اصول كافى، جلد 2، صفحه 112، حديث 3 و 7.

[2]. بحارالانوار، جلد 74، صفحه 208، حديث 1.

[3]. غررالحكم، جلد 2، ص 66.

[4]. شرح غرر الحكم، جلد 2، صفحه 66.

[5]. اصول كافى، جلد 2، صفحه 112.


صفحه 407

كوتاه سخن اين كه حلم و بردبارى در زندگى براى انسان بركات زيادى دارد، و بهترين سخن در اين زمينه سخنى است كه از رسول اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده است مى‌فرمايد:«فَامّا الْحِلْمُ فَمِنْهُ رُكُوبُ الْجَميلِ، وَ صُحْبَةُ الْابْرارِ، وَ رَفْعٌ مِنَ الضِّعَهِ، وَ رفُعٌ مِنَ الخَساسَةِ، وَ تَشهِّى الْخَيرِ، وَ يُقَرِّبُ صاحِبَهُ منْ مِعالِى الدَّرَجاتِ، وَ الْعَفوِ وَ الْمَهلِ وَالْمَعْروُفِ وَالصَّمْتِ، فَهذا ما يَتَشَعَّبَ لِلْعاقِلِ بِحِلْمِهِ»آن حضرت در اين حديث شريف و پر معنى ده نتيجه مثبت براى حلم بيان كرده و مى‌فرمايد:«از آثار حلم، انجام كارهاى خوب، همنشينى با نيكان، بالا رفتن شخصيت انسان، برطرف شدن خسّت و پستى، طالب خيربودن، به مقامات عالى رسيدن، از عفو بهره گرفتن و به مردم فرصت دادن، كار نيك بجا آوردن و سكوت (در برابر نادان) پيشه كردن، اين‌ها امورى هستند كه عاقل به خاطر علمش از آن بهره مى‌گيرد».[1]

2- حلم و بردبارى مانند ساير صفات انسان داراى سرچشمه‌ها و انگيزه‌هاى متعددى است، سرچشمه حلم را مى‌توان امور زير شمرد:

الف)سلطه بر نفس و مالكيت خويشتن، سبب مى‌شود كه انسان در برابر ناملائمات از كوره در نرود، و گرفتار خشم و آشفتگى‌ها نشود، اميرمؤمنان على عليه السلام در تعريف حلم اشاره‌اى به اين سرچشمه فرموده است آنجا كه مى‌گويد:«انَّمَا الْحِلْمُ كَظْمُ الْغَيْظِ وَ مِلْكُ النَّفسِ؛حلم، فرو بردن خشم و مالكيت نفس است».[2]

همين معنى از امام مجتبى عليه السلام نيز نقل شده است.[3]

ب)علوّ طبع و بلندى همت و شخصيت بالا از امورى است كه به انسان اجازه نمى‌دهد خشم خويش را آشكار كند، و دست به كارهاى غير منطقى افراد خشمگين كم ظرفيت بزند. اميرمؤمنان على عليه السلام مى‌فرمايد:«الْحِلْمُ وَ الْاناةُ تُوْأمانِ يُنتجُهُما عُلْوُ الهِمَّةِ؛بردبارى و خونسردى (در برابر حوادث) فرزندان دوقلويى هستند كه از همت بلند متولد شده‌اند».[4]

ج)ايمان به خدا و توجه به ذات پاك و صفات او و از جمله حلم خداوند در برابر عاصيان و طاغيان نيز مى‌تواند سرچشمه ديگرى براى اين فضيلت اخلاقى باشد.

[1]. تحف العقول، صفحه 19.

[2]. شرح غررالحكم، جلد 3، صفحه 741، حديث 3859.

[3]. بحارالانوار، جلد 75، صفحه 102.

[4]. نهج البلاغه، كلمات قصار، حديث 460.