بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 218

زمين و دريا و پرندگان آسمان طلب آمرزش مي کنند و با سرورى و بزرگوارى بر خداوند وارد شود. گروه ديگر آن كه خداوند به او دانشى داد و او آن را از بندگان خدا دريغ کرد و گرفتار طمع شد و دانش خود را به بهايى ناچيز فروخت. وي روز قيامت به لگام‌هاى آتشين لگام زده مى‌شود و فرشته اى از فرشتگان، در حضور همگان ندا مى‌دهد كه اين فلاني پسر فلاني است. خدا در دنيا به او دانش ارزانى داشت ولى او بر بندگان از بخشش آن بخل ورزيد و همچنان آن فرشته ندا مى‌دهد تا از حساب فارغ شود.


صفحه 219

مذمّت ايمان از روي اجبار

عَنْ أَبِي الصَّلْتِ عَبْدِ السَّلَامِ بْنِ صَالِحٍ الْهَرَوِيِّ قَالَ: سَأَلَ الْمَأْمُونُ يَوْماً عَلِيَّ بْنَ مُوسَى الرِّضَافَقَالَ لَهُ: يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ[، مَا مَعْنَى قَوْلِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ ﴿وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ لَآمَنَ مَنْ فِي الْأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعاً أَ فَأَنْتَ تُكْرِهُ النَّاسَ‌ حَتَّى يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ * وَ مَا كَانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلَّا بِإِذْنِاللَّهِ﴾1فَقَالَ الرِّضَا: حَدَّثَنِي أَبِي مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ أَبِيهِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ أَبِيهِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ أَبِيهِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ??: أَنَّ الْمُسْلِمِينَ قَالُوا لِرَسُولِ اللَّهِ[: لَوْ أَكْرَهْتَ يَا رَسُولَ اللَّهِ[مَنْ قَدَرْتَ عَلَيْهِ مِنَ النَّاسِ عَلَى الْإِسْلَامِ لَكَثُرَ عَدَدُنَا وَ قَوِينَا عَلَى عَدُوِّنَا. فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ[: مَا كُنْتُ لِأَلْقَى اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ بِبِدْعَةٍ لَمْ يُحْدِثْ إِلَيَّ فِيهَا شَيْئاً﴿وَ مَا أَنَا مِنَ الْمُتَكَلِّفِينَ﴾‌2.

روزى مأمون از امام رضا7پرسيد: اى فرزند رسول خدا[، معناى

[1]يونس، 99 - 100

[2]ص، 86


صفحه 220

فرموده خداوند عزّوجل‌ چيست که 6و اگر پروردگار تو مى‌خواست البتّه هركه در زمين است همگى ايمان مى‌آوردند. آيا تو مردم را مجبور مى‌سازى تا مؤمن باشند؟ * هيچ كسى نمى‌تواند ايمان آورد مگر به اذن خداوند5. امام رضا? فرمود: پدرم موسى بن جعفر به من از پدرش جعفر بن محمّد، از پدرش محمّد بن على، از پدرش على بن الحسين، از پدرش حسين بن على، از پدرش علىّ بن ابى طالب7نقل فرمود كه: مسلمانان به پيامبر خدا[عرض كردند: اى پيامبر خدا[، اگر كسانى از مردم كه بر آنها قدرت دارى را بر دين اسلام اكراه و اجبار مى‌نمودى توانا و نيرومند مى‌شديم. پيامبر خدا[ فرمود: نمى‌خواهم از كسانى باشم كه خداوند را با بدعت ديدار كنم در حالى‌كه در اين مورد چيزى به من نگفته است 6و من از كسانى نيستم كه چيزى از خود بسازم و به خدا نسبت دهم5.

فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى: يا مُحَمَّدُ، ﴿وَ لَوْ شَاءَ رَبُّكَ لَآمَنَ مَنْ فِي الْأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعاً﴾ عَلَى سَبِيلِ الْإِلْجَاءِ وَ الِاضْطِرَارِ فِي الدُّنْيَا، كَمَا يُؤْمِنُونَ عِنْدَ الْمُعَايَنَةِ وَ رُؤْيَةِ الْبَأْسِ فِي الْآخِرَةِ، وَ لَوْ فَعَلْتُ ذَلِكَ بِهِمْ لَمْ يَسْتَحِقُّوا مِنِّي ثَوَاباً وَ لَا مَدْحاً، لَكِنِّي أُرِيدُ مِنْهُمْ أَنْ يُؤْمِنُوا مُخْتَارِينَ غَيْرَ مُضْطَرِّينَ لِيَسْتَحِقُّوا مِنِّيَ الزُّلْفَى وَ الْكَرَامَةَ وَ دَوَامَ الْخُلُودِ فِي جَنَّةِ الْخُلْدِ ﴿أَ فَأَنْتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتَّى يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ﴾‌؛ وَ أمَّا قَوْلُهُ عَزَّوَجَلَّ ﴿وَ مَا كَانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ‌﴾ فَلَيْسَ ذَلِكَ عَلَى سَبِيلِ تَحْرِيمِ الْإِيمَانِ عَلَيهَا وَ لَكِنْ عَلَى مَعْنَى أَنَّهَا


صفحه 221

مَا كَانَتْ لِتُؤْمِنَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ، وَ إِذْنُهُ أَمْرُهُ لَهَا بِالْإِيمَانِ مَا كَانَتْ مُكَلَّفَةً مُتَعَبِّدَةً، وَ إِلْجَاؤُهُ إِياهَا إِلَى الْإِيمَانِ عِنْدَ زَوَالِ التَّكْلِيفِ وَ التَّعَبُّدِ عَنْهَا؛ فَقَالَ الْمَأْمُونُ: فَرَّجْتَ عَنِّي يَا أَبَا الْحَسَنِ فَرَّجَ اللَّهُ عَنْكَ.1

پس خداوند اين آيه را فرو فرستاد كه: اى محمّد، 6و اگر پروردگار تو مى‌خواست البتّه هركه در زمين است همگى ايمان مى‌آوردند5 از روي بيچارگى و اضطرار در دنيا، همان‌گونه كه به هنگام ناچارى و ديدن عذاب در آخرت ايمان مى‌آورند و اگر با آنان اين‌گونه رفتار مى‌كردم آنان مستحقّ ثواب و مدحى نمى‌شدند ولى من از آنان مى‌خواهم كه در حال اختيار و بدون اضطرار ايمان بياورند و از جانب من مستحقّ مقام تقرّب و نزديكى و دوام خلود در بهشت جاويدان شوند. 6آيا تو مردم را مجبور مى‌سازى تا مؤمن باشند؟5 و اين‌كه مى‌فرمايد: 6هيچ كسى نمى‌تواند ايمان آورد مگر به اذن خداوند5 بنابر تحريم ايمان بر او نيست بلکه به اين معنا است كه هيچ كسى نمى‌تواند ايمان آورد مگر به اذن خدا و اذن او كه همان امر و دستور به ايمان است مادامى كه مكلّفِ عبادت‌كننده باشد، و ناگزير ساختنش به ايمان به هنگام زوال تكليف و تعبّد از آن است (يعني پس از مرگ). مأمون گفت: اندوه را از من بردى، خدا اندوه را از تو ببرد.

[1]توحيد (صدوق)، ص 341


صفحه 222

حدّ شادماني و ناراحتي در زندگي

قَالَ عَلِيٌّ: إِنَّ الْمَرْءَ قَدْ يَسُرُّهُ دَرْكُ مَا لَمْ يَكُنْ لِيَفُوتَهُ، وَ يَسُوؤُهُ فَوْتُ مَا لَمْ يَكُنْ لِيُدْرِكَهُ، فَلْيَكُنْ سُرُورُكَ بِمَا نِلْتَ مِنْ آخِرَتِكَ، وَ لْيَكُنْ أَسَفُكَ عَلَى مَا فَاتَكَ مِنْهَا، وَ مَا نِلْتَ مِنْ دُنْيَاكَ فَلَا تُكْثِرْ بِهِ فَرَحاً، وَ مَا فَاتَكَ مِنْهَا فَلَا تَأْسَ عَلَيْهِ جَزَعاً، وَ لْيَكُنْ هَمُّكَ فِيمَا بَعْدَ الْمَوْت.‌1

حضرت على7فرمود : انسان گاهي از رسيدن به چيزى شادمان مى شود كه حتماً به او مى رسيده است و از نرسيدن به چيزى ناراحت مى شود كه هرگز به آن دست نمى يافت. پس، شادمانى تو بايد براى رسيدن به چيزى باشد كه به آخرتت مربوط مى شود و اندوهت نيز بايد براى از دست دادن چيزى از آخرتت باشد. براى آنچه از دنيايت به دست آورده اى زياد شاد مشو و براى آنچه از آن از دست داده اى ناراحتى و بى تابى نکن بلكه بايد غم تو براى پس از مرگ باشد.

[1]نهج البلاغه (صبحي صالح)، ص 378


صفحه 223

اقسام انسان ها نسبت به تعلّقات دنيايي

عَنْ شُعَيْبِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ‌ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ رَفَعَهُ قَالَ: جَاءَ رَجُلٌ إِلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَفَقَالَ: يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ، أَوْصِنِي بِوَجْهٍ مِنْ وُجُوهِ الْبِرِّ أَنْجُو بِهِ. قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ: أَيُّهَا السَّائِلُ، اسْتَمِعْ ثُمَّ اسْتَفْهِمْ ثُمَّ اسْتَيْقِنْ ثُمَّ اسْتَعْمِلْ. وَ اعْلَمْ أَنَّ النَّاسَ ثَلَاثَةٌ: زَاهِدٌ وَ صَابِرٌ وَ رَاغِبٌ؛ فَأَمَّا الزَّاهِدُ فَقَدْ خَرَجَتِ الْأَحْزَانُ وَ الْأَفْرَاحُ مِنْ قَلْبِهِ فَلَا يَفْرَحُ بِشَيْ‌ءٍ مِنَ الدُّنْيَا وَ لَا يَأْسَى عَلَى شَيْ‌ءٍ مِنْهَا فَاتَهُ فَهُوَ مُسْتَرِيحٌ، وَ أَمَّا الصَّابِرُ فَإِنَّهُ يَتَمَنَّاهَا بِقَلْبِهِ فَإِذَا نَالَ مِنْهَا أَلْجَمَ نَفْسَهُ عَنْهَا لِسُوءِ عَاقِبَتِهَا وَ شَنَآنِهَا، لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَى قَلْبِهِ عَجِبْتَ مِنْ عِفَّتِهِ وَ تَوَاضُعِهِ وَ حَزْمِهِ، وَ أَمَّا الرَّاغِبُ فَلَا يُبَالِي مِنْ أَيْنَ جَاءَتْهُ الدُّنْيَا مِنْ حِلِّهَا أَوْ مِنْ حَرَامِهَا، وَ لَا يُبَالِي مَا دَنَّسَ فِيهَا عِرْضَهُ وَ أَهْلَكَ نَفْسَهُ وَ أَذْهَبَ مُرُوءَتَهُ فَهُمْ فِي غَمْرَةٍ يَضْطَرِبُونَ.1

مردي نزد اميرالمؤمنين7آمد و عرض کرد: اي اميرمؤمنان7، مرا سفارش کن به راهي از راه هاي خير و خوبي که بدان نجات يابم؟

[1]كافي (اسلاميه)، ج‌2، ص 455


صفحه 224

حضرت علي7فرمود: اي آن که پرسيدي، بشنو و سپس بفهم و پس از آن باور کن و سپس به کار ببند. مردم سه گروهند: زاهد (پارسا) و صابر (شکيبا) و راغب (خواهان دنيا)؛ امّا زاهد کسي است که اندوه ها و شادي ها از دلش بيرون رفته، نه به چيزي از دنيا شاد شود و نه بر چيزي که از دستش رفته افسوس مي خورد پس او آسوده خاطر است؛ و امّا صابر آن کس است که در دل آرزوي دنيا کند و چون بدان رسد به خاطر سرانجام بد آن و زشتي منظر آن (در نظر عقل) به نفس خود لگام زند که از آن برنگيرد، (و چنان است) که اگر بر دلش آگاه شوي از پارسايي و فروتني و دور انديشي او در شگفت شوي؛ و امّا راغب واهمه اي ندارد که دنيا از چه راهي به دست او برسد از حلال است يا از حرام، و باک ندارد که درباره آن آبرويش چرکين شود و خود را هلاک کند و مردانگي خود را از بين ببرد پس آنهايند که در گرداب سخت (دنيا) سرگردان و مضطرب هستند.


صفحه 225

هشت خصلت مؤمن

عَنْ عَبْدِ الْمَلِكِ بْنِ غَالِبٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِقَالَ: يَنْبَغِي لِلْمُؤْمِنِ أَنْ يَكُونَ فِيهِ ثَمَانِيَ خِصَالٍ: وَقُوراً عِنْدَ الْهَزَاهِزِ، صَبُوراً عِنْدَ الْبَلَاءِ، شَكُوراً عِنْدَ الرَّخَاءِ، قَانِعاً بِمَا رَزَقَهُ اللَّهُ، لَا يَظْلِمُ الْأَعْدَاءَ، وَ لَا يَتَحَامَلُ لِلْأَصْدِقَاءِ، بَدَنُهُ مِنْهُ فِي تَعَبٍ، وَ النَّاسُ مِنْهُ فِي رَاحَةٍ. إِنَّ الْعِلْمَ خَلِيلُ الْمُؤْمِنِ، وَ الْحِلْمَ وَزِيرُهُ، وَ الْعَقْلَ أَمِيرُ جُنُودِهِ، وَ الرِّفْقَ‌ أَخُوهُ،‌ وَ الْبِرَّ وَالِدُهُ‌.1

امام صادق7فرمود: سزاوار است كه مؤمن داراى هشت خصلت باشد: هنگام سختي ها با وقار باشد. هنگام بلا شكيبا باشد. در فراوانى نعمت سپاسگزار باشد. به آنچه خدا روزيش كرده قانع و خرسند باشد. به دشمنانش ستم نكند. بارش را بر دوستانش نيفكند. بدنش از او در رنج و مشقّت باشد (از بسيارى عبادت و رفع حوائج مردم) و مردم از او در آسايش باشند. همانا علم، دوست مؤمن است و بردبارى وزيرش، و عقل امير سپاهش (يعنى اعضاء و جوارحش به فرمان عقلش رفتار

[1]كافي (اسلاميه)، ج‌2، ص 47